دوشنبه ۷ شهريور ۱۳۸۴ -
Mon, Aug 29, 2005
جوان
۳۲۳۶
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
ماجرا
درباره دوستى با سروش صحت
هنوز جوونيم
گفت وگو با سروش صحت هم سخت است و هم دلپذير. سخت است چون اصفهانى است و حاضر جواب . دلپذير است چون اصفهانى است و شيرين، هر چند خودش مى گويد اصفهانى خوبى نيست. او اين روزها روى دور «اولين ها» افتاده. براى اولين بار روى صحنه يك تئاتر ظاهر شده (پنجره ها) اولين فيلمنامه سينمايى اش ( نوك برج) به نمايش عمومى در آمده است. گفت وگو با سروش درباره دوستى است وخيلى چيز هاى ديگر. چيزهايى كوچك و خصوصى كه شايد در نگاه اول كم اهميت به نظر برسند اما سروش ديگرى را معرفى مى كنند.
منصور ضابطيان
تأثير گذاران بر سروش صحت
225747.jpg
دايى ها
چهار تا دايى دارم كه چهارتا آدم جور واجورند. يكى شون قصه نويسه، يكى شون نقاشه، يكى شون مسائل عرفانى برايش جالبه، يكى شون هم خيلى آدم دوست داشتنى و پر شر و شوريه. دنياى هركدوم از اين ها برام جالبه و هر كدوم تونستن تأثير ويژه اى روى زندگى من بذارن.
خانواده
با مادرم رابطه خيلى خيلى خوبى داشتم و اين آرامش خاصى بهم مى داد. آرامشى كه بعدها در كنار همسرم هم ادامه پيدا كرد و همين طور كنار خانواده همسرم.
دوستهام
دوست  ندارم مثل خيلى ها بگويم با دوستهام «زندگى» كرده ام. ولى واقعاً با هاشون حال كرده ام. با هم گپ زده ايم، نشسته ايم، بلند شده ايم. مگر مى شود از آنها تأثير نگرفت؟
كتابها
كتابهاى زيادى روى زندگى و كارم تأثير گذاشته اند فهرستش طولانى يه اما مهم ترين هاشون اينها هستند: شيطان و خدا، گوشه نشينان آلتونا، شيشه، بچه هاى كوچك اين قرن، قهرمان عصرما، پدران و پسران، شب هول، كاليگولا، وداع با اسلحه و... مى خواى بازم بگن؟ من خيلى دانشمندم ها!

*  سرت درد مى كنه؟
-  نه چطور مگه!
* آخه هى دارى چشم ها و پيشونيت رو مى مالى.
-  نه، دارم حس مى گيرم.
*  هميشه وقتى مى خواى حس بگيرى اين كار رو مى كنى؟
-  آره، چشمهام رو مى مالم و مى زنم روى شكمم.
* بهت اعتماد به نفس مى ده؟
-  آره، اين صدا رو كه مى شنوم (مى زند روى شكمش) مى فهمم قضيه جديه.
*  وقت بازى كردن هم همين كار رو تكرار مى كنى؟
-  من زياد روى شكمم مى زنم، ولى هيچ وقت اين رو نمى دونستم. تازگى ها فهميده ام. اون هم به خاطر اينكه ديگران بهم گفته اند. مثلاً يكى پرسيد مثل اينكه شكمت رو خيلى دوست دارى كه مرتب مى زنى روش. بعد دقت كردم ديدم راست مى گه، مخصوصاً وقتى كه دارم چيزى مى نويسم اين كار را بيشتر مى كنم.
*  اين روزها به نظر خيلى پركار مياى. قراره تغييرى توى زندگى ات بدى؟
-  خودم فكر نمى كنم خيلى پركار شده باشم ولى جالبه كه باز بقيه بهم گفته ان كه پركار شدى.
* هميشه بقيه آدم ها بايد بهت چيزى روبگن؟
-  آره. خودم هيچ چى رو نمى فهمم. يعنى خيلى كم مى فهمم. بقيه كه بهم مى گن تازه چشمم باز مى شه.
*  چطور نمى فهمى؟ تو كه از نظر هوشى مشكلى ندارى.
-  از كجا مى دونى؟
*  خب همين كه يه نفر بتونه بنويسه يا بتونه روى صحنه ديالوگ بگه خودش نشون مى ده طرف آدم باهوشيه يا حداقل آنقدر هوش داره كه اين چيزهاى ساده رو بفهمه.
-  شايد براى همينه كه مى گن: خوشتر آن باشد كه سردلبران، گفته آيد در حديث ديگران.
*  ولى روى شكم زدن كه جزو اسرار دلبران نيست.
-  اتفاقاً اصل سر «دل» بران اونجاست... آقا! اينقدر به اين شكم گيرنده، حالا ما يه چيزى گفتيم... من براى نوشتن بيشتر از مغزم استفاده مى كنم.
*  ولى از شوخى گذشته، فهميدن اينكه پركار شده اى كه كار سختى نيست.
-  آخه تغيير خاصى در زندگى ام صورت نگرفته. نه در آمدم زياد شده و نه در ميزان وقتم تغيير خاصى حاصل شده... البته الآن كه تو مى گى دارم فكر مى كنم كه انگار مدتيه شبها دارم ديرتر مى رم خونه، يا يك كمى نگران دير رسيدن به اينجا و اونجا هستم ولى اين تغييرات آنقدر آروم آروم صورت گرفته كه نفهميده ام.
*  و اين جور چيزها رو هميشه دوستانت بهت تذكر مى دن.
-  نه، كسى تذكر نمى ده. خودم از بين حرف هاشون مى فهمم.
*  رابطه ات با دوستانت چطوره؟
-  خوب، خيلى خوب. چون آدم رفيق بازى هستم.
* وقتى مى گى رفيق باز يعنى چى؟
-  يعنى دوستهام رو خيلى دوستشون دارم. برام مهمند. حلقه دوستانم رو ساليان ساله كه حفظ كرده ام و احساس مى كنم من هم متقابلاً براى اونها اين جورى ام.
*  اين دوست ها رو انتخاب كرده اى يا خودشون يه دفعه پاگذاشتن توى زندگيت؟
- فكر مى كنم حتى اگه آدم خيال مى كنه كه كسى رو انتخاب نمى كنه ولى در واقع داره انتخاب مى كنه. به نظرم ارتباط با آدم ها چند لايه است. يعنى ما با يه عده اى سلام و عليك داريم. با بعضى از اين آدم ها يه گپى هم مى زنيم و بين همين ها ممكنه عده اى باشن كه با هاشون شوخى هم بكنيم ولى اين رابطه محدود به كار يا همسايگى يا تحصيله. ولى از بين اينها ممكنه يه حلقه ديگه هم تشكيل بشه كه تو با هاشون رفت و آمد پيدا مى كنى و توى اينها ممكنه چند نفرى پيدابشن كه رفيق گرما به و گلستان باشن. مى شه با هاشون رفت سفر، مى شه با  هاشون در سفر خوش بود و.... و از همه مهم تر اينكه مى شه با هاشون هيچ كارى نكرد. يعنى وقتى كنار تو حضور دارن مى تونى نگران هيچ چى نباشى. نه بايد براشون حرف جالبى بزنى، نه بايد نگران سكوت باشى، نه بايد نگران اين باشى كه اگه الآن خوابت بياد نمى تونى بخوابى...
*  «اين چند نفر» براى تو چند نفرند؟
-  هفت هشت نفر.
* براى ورود به اين حلقه ، دوستانت چه كارى كرده اند؟ تلاش شان چند سال طول كشيده؟
-  براى ورود هيچ تلاش لازم نيست. اگه اون آدم آدمى باشه كه بايد وارد حلقه بشه، خودش وارد مى شه. بدون هيچ زحمتى. ممكنه به يه آدمى بر بخورى و بعد دو هفته با خودت بگى: اين اصلاً جاش توى اين حلقه هست، خودش نمى دونسته.
*  خودت به اين جور آدم ها برخورده اى؟
-  آره ... آره... يكى از آخرين دوستهام كه زود با او رفيق شدم و وارد حلقه رفقا شد بهمن معتمديان است. ما توى «قطار ابدى» هر دو تامون متن مى نوشتيم و اصلاً هم رو نمى شناختيم. يه روز آقاى بيرنگ گفت شما دو تا چرا با هم كار نمى كنين. ما يه نگاهى به هم كرديم و خيلى اين مسأله رو جدى نگرفيتم. چند روز بعد بهمن گفت حالا كه آقاى بيرنگ اينقدر اصرار مى كنه، مى خواى يه متن رو با هم امتحانى بنويسيم. سه روز بعد اين كار رو كرديم و ديديم رفيق شده ايم.
*  همه اعضاى اين حلقه كارشان نوشتن است؟
-  نه، اتفاقاً همه شان كارهاى ديگرى دارند ولى علايق و سلايق مان يكى ست. يكى شان مهندس كامپيوتره ولى توى كار شيشه است، يكى شون توى دانشگاه جامعه شناسى درس مى ده، يكى ديگه شون توى بازار بورسه و... من يه خصلت ديگه هم دارم. چون آدم خود خواهى ام زود دوستهام روبا هم آشنا مى كنم تا بيشتر خوش بگذره.
*  دشمن هم دارى؟
-  دشمن؟
225744.jpg
*  آره منظورم آدم هايى كه حس مى كنى از تو خوششون نمياد.
-  آره مگه مى شه نباشن. من از خيلى ها خوشم نمياد و مطمئنم كه خيلى ها هم از من خوششون نمياد و وقتى داريم به هم نگاه مى كنيم، جفت مون مى دونيم كه از همديگر خوشمون نمياد.
*  چه چيزى بايد در يه آدم باشه كه تو ازش خوشت نياد.
-  چيزهاى خيلى خيلى ريز. اين در واقع يه حسه كه شايد هم اشتباه باشه. مثلاً مدل نگاه كردن طرف، مدل حرف زدنش... مثلاً اينكه وقتى داره حرف مى زنه تأكيد رو روى كدوم كلمه مى گذاره. يعنى يه نفر ممكن بگه «من» اين كار رو كردم. اما يه نفر ديگه بگه من «اين كار رو» كردم. اين دو تا آدم دوتا حس مختلف ايجاد مى كنن.
*  اينكه مى گى يه ماجراى حسى يه. ولى بالاخره يه ملاك هايى هم وجود داره، نداره؟
-  خب براى من حرف زدن با آدم ها خيلى مهمه. در حرف زدنه كه آدم ها برام يا شيرين و دلپذير و دلچسب هستند يا نيستند. من هم مطمئناً فرمول هايى دارم ولى نمى دونم كه اون فرمول ها چيه.
*  ولى تو كه شيمى خونده اى، بايد اين فرمول ها رو خوب بدونى.
-  آخه شيمى خوندنم هم با تقلب بود. به لطف دوستان.
*  قديمى ترين دوستت رو يادت مياد؟
-  من بچه  هاى كودكستان رو هم ياد مه ولى هيچ كدوم كسايى نبودن كه اون موقع احساس كنم دوستم هستن. ولى توى دبستان با كامران صالحى خيلى دوست بودم و بعد هم توى راهنمايى با مهدى شمس.
*  الآن كجان؟
-  هر دوشون مى دونم توى اصفهان هستن و توى كار بازار ولى گمشون كرده ام.
*  اصفهانى ها يا وارد كار تجارت مى شن يا سياست، تو چطور اين جورى در اومدى؟
-  خب، من اصفهانى خوبى نيستم!... يه دوست خوب ديگه هم داشتم. سعيد سياح كه توى هجده سالگى از صبح تا شب با هم بوديم. اون روزها مدرسه نمى رفت، من هم ديپلم گرفته بودم و بيكار بودم. ما روز روز با هم حرف مى زديم. يعنى از هشت صبح با هم حرف مى زديم تا هشت شب و اين كار هر روز و هر روز و هر روز تكرار مى شد. اون دوره هر دو تامون به شدت كتاب مى خونديم.
*  سعيد سياح الآن چى كار مى كنه؟
-  توى كار تدوينه. بورس بازى هم مى كنه.
*  پس مدرسه نرفتنش باعث عقب ماندنش نشد.
-  اصولاً مدرسه نرفتن چيز مهمى نيست. مدرسه رفتنه كه كار بى خوديه.
*  هى، اين قسمت بد آموزى داره، زود تصحيحش كن.
-  بله مدرسه رفتن براى ابناى بشر چيز مفيد و لازميه و همه بايد مدرسه برن.
* متشكرم، خاطره باز هم هستى؟
-  به شدت خاطره دوست و خاطره بازم. تا چند سال پيش، نوستالژى داشتن مد بود. حالا نوستالژى نداشتن مده. يعنى حالا اگر خاطره دوست باشى كسر شأن لاتيته. من به خاطر ها زياد فكر مى كنم، سراغشون مى رم، مى رم توى كوچه هاى دوره بچگى ام، عكس هاى قديمى رو خيلى دوست دارم. عاشق اينم كه عكس پيرى و جوونى آدم ها رو با هم مقايسه كنم. مثلاً نيم ساعت به عكس پيرى و جوونى يه آدم نيگا مى كنم و مثلاً از خودم مى پرسم اين وقتى جوون بوده فكر مى كرده بعداً زير چشم هاش مى يفته يا فكر مى كرده گونه هاش آويزون مى شه؟
*  و بعد كه اين نيم ساعت تموم مى شه به خودت نمى گى تو خلى پسر؟
-  كدوم كار در دنيا وجود داره كه آدم آخرش از خودش نپرسه «تو خلى پسر»؟
*  خيلى كارها. مثلاً وقتى مى رى ماشينت رو بنزين مى زنى مگه از خودت يه همچين سؤالى مى پرسى؟
- نه ولى وقتى همون ماشين رو بر مى دارى مى رى دو ساعت بيرون گشت مى زنى و بر مى گردى از خودت مى پرسى خب، حالا كه چى؟ يكى از آشناها يه روز تعريف مى كرد و مى گفت: صبح ها كه بيدار مى شم برم سركار خوابم مياد. بعد به خودم مى گم واسه چى مى رم سر كار؟ مى گم براى اينكه پول در بياريم. بعد مى گم پول در ميارى كه چى؟ مى گم كه به زن و بچه ام برسم. يعنى براشون ... آسايش فراهم كنم و بتونم يه كارى كنم بهشون خوش بگذره و سرم رو آروم بذارم و بخوابم. بعد به خودم مى گم خب من كه الآن آروم گرفته ام خوابيده ام. واسه چى بايد بلند شم برم سركار؟ همين جا مى خوابم.
* همه ما يه دنياى خصوصى داريم كه يه ويژگى  هايى داره كه كسى نمى دونه. تو هم دارى؟
-  آره
* ويژگى هاى دنياى توچيه؟
-  خب قراره كسى ندونه، اون وقت تو مى خواى بدونى.
*  كسى نمى دونه چون تاحالا نخواسته بدونه. ولى من الآن مى خوام بدونم.
-  تو گاهى وقت ها سؤال هاى سخت مى كنى... ببين اين دنياى خصوصى وجود داره ولى خصوصياتش توى زمان هاى مختلف فرق مى كنه. يعنى در هر مقطعى از عمرم يه چيزهايى توجهم رو بيشتر جلب مى كنه و درونى تر مى شه يا به قول تو مى شه ويژگى هاى اون دنيا.
*  خب بيا درباره همين مقطع فعلى صحبت كنيم. الآن توى دنياى خصوصى ات به چى فكر مى كنى؟
-  الآن تزلزل همه چيز برام عجيبه. اينكه به ثبات هيچ چيزى ديگه مطمئن نيستم. هر جايى نگاه مى كنم مى بينم پايدار ترين وضعيت ها هم ممكنه خيلى راحت، سريع عوض بشه و ناپايدار ترين اوضاع هم ممكنه به راحتى به ثبات برسه. سفت و سختى چيزها برام از بين رفته.
*  خب اين چه تأثيرى روى زندگى ات مى ذاره؟ راحت ترش مى كنه يا سخت ترش؟
-  اول كار كمى مضطرب مى شم ولى كلاً آدم سختى نيستم و زود به وضعيت عادت مى كنم.
قبلاً همه چيز برايم سياه و سفيد بود ولى الآن ديگه اين طور نيست. البته اميدوارم دوباره همه چيز برام سياه بشه.
*  جدى؟ اولين نفرى هستى كه مى شنوم چنين حرفى بزنه.
-  خب اين طورى تكليف آدم مشخص تره.
*  توى اين دنياى خصوصى اشياى خاصى هم وجود داره؟ چيز هايى كه مال مال مال خودت باشه؟
- كتابهام و فيلم هامو و مجله هام رو خيلى خيلى دوست دارم. مطمئن هستم كه خيلى هاشون رو هم نمى تونم تا آخر عمر بخونم اما دوستشون دارم. بعد، يه چيز ديگه هم هست كه من دوستش ندارم ولى توى همه اين سالها نگهش داشته ام.
* چيه؟
-  يه فيل پلاستيكى كه اولين اسباب بازى زندگى ام بوده.
اتفاقاً چند شب پيش گرفته بودمش تودستم و نگاهش مى كردم. با خودم گفتم: نگاكن! هنوز داره لبخند مى زند. راستى خودتو هم يه خر داشتى؟
*  خر؟! من خر داشتم؟!
-  آره... يه خر كه آواز مى خواند
* دست وردار، هيچ خرى نمى تونه اينكار رو بكنه.
- ولى من يه چيزهايى توى ذهنم هست.
*  نه... من يه فيل دارم كه عربى مى خونه.
- آهان... آهان... همين.
* خب، تو از كجا مى دونى؟
-  توى يه گزارش خودت نوشته بودى. يه گزارش بود از جشنواره دبى.
* آره، راست مى گى.
-  حافظه رو حال كردى؟... دمم گرم.
* الآن هم دنبال ساختن خاطره هستى؟
-  نه، اصلاً اين طور نيست. يعنى اينكه الآن چى جورى داره مى گذره اصلاً برام مهم نيست. به اندازه كافى خاطره دارم.
*  ولى از اون آدم هايى هستى كه وقتى پير مى شن امون نوه هاشون رو مى برن. همه شون محكوم به اينند كه بشينن خاطره هاى مزخرف تورو گوش بدن.
-  آره... آره... من چون علاوه بر اينكه خاطره دوستم، تعريف هم مى كنم. بعضى وقتها دوستام مى گن اين خاطره با مزه ست ولى تا حالا يه ميليون بار برامون گفتى.
*  ولابد از اون هايى بودى كه تا پنج سال بعد از عروسى همه مهمون ها مجبور بودن فيلم عروسى ات رو تماشا كنن.
-  نه بابا، من فقط خاطره هاى بامزه روتعريف مى كنم!
*  چند سال پيش عروسى كردى؟
-  ما جوونيم داداش! درسته كه سيزده سال پيش عروسى كرديم ولى هنوز جوونيم.
*  آخرين بارى كه فيلم عروسى ات روديدى كى بود؟
-  خيلى وقت پيش.
* متوجه تغييراتى توى خودت نشدى؟
-  خب بالاخره آدم پيرتر مى شه.
* نه، منظورم توى رفتار ته. يعنى مثلاً فكر كنى قبلاً چقدر جلف بوده اى و حالا نيستى.
-  اتفاقاً من درباره خودم هميشه فكر مى كنم آدم جلفى هستم.
مثلاً بلند بلند مى خندم يا همين دست روى شكم زدن، واقعاً كار جلفى يه.
*  هيچ مى دونى فقط پنج دقيقه  اول مصاحبه روى شكمت مى زدى؟
-  جدى؟
* آيا معنى اش اينه كه بدون فكر كردن دارى جواب مى دى؟
-  نه، استارت رو كه بزنم ديگه نيازى به اين كار نيست.
* براى يك دوست حاضرى چه چيزهايى رو از دست بدى؟
-  از بين چيزهايى كه دارم؟
* خب معلومه، چيزهايى كه ندارى رو چطورى مى خواى از دست بدى؟
-  وقت، پول، انرژى ... ديگه چى رو مى شه از دست داد؟
* جون.
-  جون نه، جون روبايد توى موقعيتش قرار بگيريم تابگم. الآن اگر بگم آره يا نه مزخرف گفته ام.
* اگه براى امروز بعد از ظهر قرار باشه چهار نفر از دوستانت رو دعوت كنى، به چه كسانى زنگ مى زنى؟
-  بكنش پنج نفر كه خودت رو هم دعوت كنم.
* اگه فكر مى كنى اين دعوت تأثيرى روى مصاحبه مون مى گذاره، بايد بگم كه كور خونده اى... همون چهار نفر.
-  مى خواى هشتاش كنيم، ما كه داريم تو خرج مى افتيم.
*  خوبه، وقتى روى كاغذ باشه دست و دلباز مى شى...نه عزيزم، همون چهار نفر.
-  اگه قرار بود خيلى خوش بگذره به رضا كاظمى نژاد مى گفتم بياد، بهمن معتمديان هم همين طور، به روشنگ صديقى هم مى گفتم بياد به بهرنگ صديقى و سعيد سياح هم مى گفتم بيان.
*  بازم كه شد پنج تا.
-  آخه بهرنگ وسعيد معمولاً گرفتارن. يكى شون حتماً نمياد.
*  سؤال معروف ما رو مى دونى؟
-  تفاوت تمساح و سوسمار؟
* آره
- الآن كه ميومدم پيشت، توى راه به ياد اين سؤال افتادم. خواستم فكر كنم ولى گفتم بگذار اين كار رو نكنم. فكر مى كنم با هم فرق ندارند.
* صرف نظر از تفاوت شان، اگر تمساح يا سوسمار بودى چه كسى رو مى خوردى؟
- من هر كس رو كه دم دستم مى رسيد مى خوردم.
* برات اهميتى نداشت؟
-  نه، تمساح بودم ديگه. چه اهميتى داشت.
* ولى مى تونستى انتخاب كنى!
-  چه انتخابى نوكرتم؟ سوسمار كه حق انتخاب نداره!
*  چرا اخيراً دانشمندها روى وضعيت ژنتيكى سوسمارها كار كرده اند و يه جور سوسمارهايى توليد كرده اند كه حق انتخاب دارن.
- اِ؟ اين جوريه؟ پس من زباله ها و آهن آلات زيادى رو مى خوردم (مى خندد) نه آقا جون، من همه رو مى خوردم. رحم هم نمى كردم. اگه آدم وقتى سوسمار مى شه بقيه رو نخوره، پس كى بخوره؟... والله...


|   شناسنامه   |   آرشيو   |