پنجشنبه ۱۰ شهريور ۱۳۸۴ -
Thu, Sep 1, 2005
فرهنگ و انديشه
۳۲۳۹
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
بزرگان انديشه ۷۹
ماجد فخرى
نسل اول سلفى هاى مسلمان
(بخش دوم و پايانى)
226197.jpg
حميدرضا فرزاد
ماجد فخرى در ادامه شرح ديدگاههاى عبده مى نويسد: «عبده در مورد مباحث و مسائل اخلاقى كه مايه اختلاف ميان متكلمان و فلاسفه طى دوره كلاسيك شده بود طرز تلقى اى تأليفى دارد. او دليل مى آورد كه معتزله معتقد بودند خدا به واسطه عدل خويش ملزم است سعادت بندگانش را تأمين كند درحالى كه رقباى اشعرى و حنبلى شان اين ديدگاه را رد مى كردند چون مبنايشان اين بود كه خداوند تابع هيچ جبر و الزامى از نوع اخلاقى و غيره نيست. به عقيده عبده خطاى گروه اول آن است كه آنان خدا را به صورت خادمى كه به خواسته هاى اربابش عمل مى كند تصوير مى كنند و گروه دوم نيز او را در هيبت فرمانرواى جبارى مى نمايانند كه هر جور دلش مى خواهد عمل مى كند. اما هر دو گروه در اين مورد همداستانند كه افعال خداوند بيانگر حكمت او است و نمى توان اعمال غيرحكيمانه و تحكمى به او نسبت داد. عبده از اينجا نتيجه مى گيرد كه تفاوت ها و اختلاف هاى ميان اين دو گروه، در حقيقت لفظى است.
در بحث از جبر و اختيار نيز عبده براختيار تأكيد مى كند و خاطرنشان مى سازد كه نفى و انكار اين واقعيت كه انسانها آزاد و صاحب اختيار و لذا مسؤول اعمال خويش اند به معناى نفى و انكار كل مفهوم تكليف دينى است همان مفهومى كه كل نظام اعتقادات و آداب دينى مبتنى بر آنهاست. عبده در عين حال مى افزايد كه مسأله جبر و اختيار دشوارى هاى خاص خود را دارد و اينكه «درك و فهم كامل ارتباط ميان آزادى انسان ومشيت فراگير خداوند سرى از اسرار قضا و قدر الهى است كه يك حديث مشهور نبوى پندمان مى دهد كه در آن غور نكنيم.»
ماجد فخرى ديدگاه عبده را نوعى عقل گرايى معتدل ارزيابى مى كنند كه در آن توسل و تكيه بر كلام وحى نفى نمى شود. به زعم عبده نقش اوليه نبوت يا وحى اصلاح و پرورش شخصيت يا تأييد احكام و بديهيات عقل است. از اينجا اين نتيجه را مى گيرد كه در قرآن به دنبال پاسخ سؤالات تاريخى يا علمى گشتن - چنانكه برخى از مدافعه گران معاصر اسلام چنين كرده اند - اشتباه است. به عقيده عبده هدف اشارات نجومى، جغرافيايى يا تاريخى صرفاً اثبات قدرت و جلال خداوند است يا براى آن است كه پيامى اخلاقى را القا و منتقل كند. عبده در پرتو اين تبيين ها اسلام را كامل ترين وحى مى داندكه بر پيامبر اسلام حضرت محمد، «خاتم الانبيا» نزول يافته است. اين وحى بهتر از هر وحى ديگر كيفيت دوگانه يا دووجهى وجود نوع بشر را در مقام شهروندان اين جهان و جهان آخرت نشان مى دهد و تكاليف شان را بيان مى كند و اينكه بايد تنها حقايقى را بپذيرند كه عقل آنها را تأييد و تصديق مى كند. بدين سان اسلام را از همه قيد و بندها نجات مى دهد و او را تنها بنده خدا مى سازد و مجازش مى دارد كه از لذت هاى اين جهان معتدلانه بهره ببرد. عبده وجه امتياز اسلام را بر اديان ديگر از جمله مسيحيت در اين مى داند كه اسلام  يگانه دينى است كه همه وجوه زندگى آدميان از جمله وجوه اخلاقى، عقلى، اجتماعى و معنوى را دربرمى گيرد.
محمدرشيد رضا:
ماجد فخرى معروفترين شاگرد عبده را رشيدرضا مى داند و درباره او چنين مى نويسد: رشيد رضا (متوفاى ۱۹۳۵) جريان اصلاح گرى دينى استادش و نيز سيدجمال الدين اسدآبادى را دنبال كرد، اصلاح گرى دينى و جمع ميان تجدد و عقايد اسلامى. رشيدرضا در سال ۱۸۹۸ مجله المنار را تأسيس كرد كه مانند عروه الوثقى - مجله اى كه سيدجمال بنيان گذاشت - آرمان اسلام فراگير pan-Islamic را ترويج مى كرد. يكى از پيامهاى اصلى و محورى آن اين بودكه همه مسلمانان وظيفه دارند به شيوه و سلوك «گذشتگان صالح» (السلف الصالح) بازگردند. «نهضت سلفيه كه در سال ۱۸۸۳ توسط عبده و اسدآبادى بنيان گذاشته شد نامش ريشه در همين عنوان دارد. اين نهضت پيروان بسيارى داشت و در اواسط قرن بيستم زمينه را براى ظهور جريانهاى «بنيادگرا» - كه تا به امروز به َآسيب رسانى شان به جهان اسلام ادامه مى دهند - آماده ساخت.»
سيدقطب:
ماجدفخرى پس از اشاره به جريان سلفيه و بيان مطلب اخير مى گويد كه در نيمه دوم قرن بيستم، بنيادگرايى در دفاع از اسلام در برابر منتقدان يا معاندان آن از نهضت سلفيه گام فراتر نهاد و توانست در سطوح نظرى و عملى جريان سازى كند. يكى از هدف هاى عمده مجادلات و مباحث اخير آن غرب بوده است. «سيدقطب (متوفاى ۱۹۶۶) يكى از پرنفوذترين مروجان ايدئولژيك بنيادگرايى دركتابش با عنوان اسلام و معضلات تمدن احتجاج مى كند كه تمدن غربى در كوشش براى حل مسائل دنياى مدرن شكست خورده است كه سبب آن پايبندى به آرمان معنوى بى محتوا و گزافه ترويج شده توسط مسيحيت بوده است. از آنجا كه اين آرمان پوچ، گسستگى عميقى ميان زندگى معنوى و مادى مردمان به وجود مى آورد موجب پديد آمدن نوعى دوگانگى در آنها مى شود كه فقط اسلام مى تواند آنان را از آن نجات دهد. زيرا اسلام به دليل خصلت فراگير و جانشمول خود نمى پذيرد كه ميان امور مادى و معنوى، فاصله و گسستى وجود داشته باشد. درواقع اسلام همواره با علم پيوند وثيق داشته و عملاً در آماده ساختن شرايط ظهور علم جديد طى قرون وسطاى متأخر نقشى اساسى ايفا كرده است. در عين حال سيدقطب  تصريح مى كند كه شرور حاصل از علم و تكنولوژى را كه به تمدن مدرن در غرب لطمه زده است. نبايد به حساب اسلام گذاشت.»
ماجد فخرى در ادامه بيان ديدگاه سيدقطب مى  نويسد: سيدقطب در آثار كمتر بحث انگيز خود مثل معالم فى الطريق چنين اظهار نظر مى كند كه هدف اسلام آن است كه آدميان را از جهل و بى دينى خلاص كند اما از آنجا كه گفتار فلسفى يا كلامى (الهياتى) به تنهايى كافى نيست، اسلام به جهاد يا جنگ مقدس فرامى خواند با اين هدف كه همه موانعى را كه در راه پيشرفت اسلام وجود دارد از راه بردارد. زيرا فقط از طريق جهاد است كه مردم از «پرستش» مردمان ديگر كه خود جز بندگان خدا نيستند آزاد مى شوند.»
ماجد فخرى پس از سيدقطب به «ساير مدافعه گران مسلمان» اشاره مى كند از جمله محمد البهى و ابوالعلاء مودودى. او در اين باره مى نويسد: «ساير مدافعه گران مسلمان همان خط ضدغربى را دنبال كردند از جمله محمدالبهى كه در كتابى تحت عنوان انديشه اسلامى اخير و رابطه اش با امپرياليسم غربى (۱۹۵۷) به شدت به غرب حمله مى كند. در اين اثر چنان كه از عنوانش هم پيداست غرب متهم به امپرياليسم مى شود آن هم نه فقط در سطح سياسى بلكه همچنين در سطح فكرى و نظرى. حتى روشنفكران يا فيلسوفان مسلمان برجسته اى مانند طه حسين و محمد اقبال متهم به تبعيت برده وار از غرب شده اند زيرا كوشيدند اسلام را برحسب مفاهيم غربى تفسير كنند. ديگران مثل على عبدالرزاق و خالد محمد خالد نيز بنابرنظر محمد البهى چهره اى كژ و نادرست از اسلام به دست دادند و به جانبدارى از جدايى ميان امور معنوى و مادى كه مطلقاً با روح اسلام بيگانه است پرداختند.»
ابوالعلاء مودودى:
ماجد فخرى در ادامه گزارش و شرح خود از بنيادگرايى به ابوالعلاء مودودى (متوفاى ۱۹۷۹) اشاره مى كند و او را يك بنيادگراى پيشرو ديگر مى خواند كه اساساً همان نظر و نگاه سيدقطب را دنبال كرد. هدف مودودى در نهضت اسلامى اى كه در سال ۱۹۴۱ بنا شد و او نخستين رهبر آن بود. اصلاح يا رفع رهبرى فاسد مردمان مسلمان بود - تعبيرى كه خود مودودى به كار برد - و اينكه آنان را به سوى خدا بازگرداند. اين هدف دوسويه به عقيده او بدون توسل به جهاد كه وى آن را «كوشش براى استقرار نظام الهى» مى خواند تحقق نمى يابد.
ماجد فخرى در ادامه بيان نظرات مودودى مى نويسد: «او مانند البهى و قطب منتقد تمدن غربى بود و آن را آسيب ديده از سه شر مى دانست: سكولاريسم، ناسيوناليسم و دموكراسى.» به زعم او سكولاريسم، دين را - چنان كه مسيحيت آموزش مى دهد - به حاشيه زندگى مى برد و آن را امرى صرفاً شخصى و خصوصى مى سازد. ناسيوناليسم (ملى گرايى) هم كه در اصل طغيان عليه فئوداليسم بود در دوره جديد به صورت آيين مليت پرستى درآمد و به جاى خداپرستى نشست و بالاخره دموكراسى كه در اصل قصد داشت توده ها را از يوغ جباران و زورگويان فئودال نجات دهد اما در روزگار معاصر تبديل به ستمگرى اكثريت شده است. مودودى تصريح مى كند كه همه اين ايدئولوژى ها مخالف با اساسى ترين اصل اسلام يعنى عبادت و بندگى در برابر خداوند و بيرون آمدن از اسارت پرستش غير او هستند. مودودى از اينجا به بيان اين نظر مى پردازد كه مسلمانان تا آن ميزان كه بخواهند از ناسيوناليسم و دموكراسى و سكولاريسم تبعيت كنند درواقع از حقيقت دين خويش و سنت نبوى دور مى شوند.
حسن البنا:
ماجد فخرى در نگاه كلان خود سپس به حسن البنا اشاره مى كند، بنيانگذار نهضت اخوان المسلمين كه درسال ۱۹۲۸ بنيان گرفت و برپايه آراى كسانى چون رشيدرضا قرار داشت «در سال ۱۹۴۸ اخوان المسلمين توسط مقامات مصرى به عنوان تهديدى عليه ثبات نظام سياسى متلاشى شد و بنيانگذار آن نيز در همان سال كشته شد. با اين حال فعاليت آن در سراسر مصر و مناطق ديگر دنياى اسلام از جمله سوريه و اردن هم به شكل مخفى و هم به صورت علنى ادامه پيدا كرد.»
جريانهاى ديگر و چالش هاى پيش روى بنيادگرايى: آنچه در پى مى  آيد خلاصه نظرات ماجد فخرى در اين باب است: چالش عمده اى كه پيش روى بنيادگرايى قرار گرفت از سوى شمارى از «سكولاريست هاى مسلمان» بود. اينان تا حدودى متأثر از «الهيات مسيحى و انديشه غربى - اروپايى» بودند و عقيده داشتند كه پيشرفت سياسى و اجتماعى بدون جدايى افكندن ميان دين و سياست امكانپذير نيست. بعضى از آنان مانند على عبدالرزاق تا آنجا پيش رفتند كه اسلام را فاقد بعد سياسى يا ملى شمردند. على عبدالرزاق در كتاب الاسلام و اصول الحكم (۱۹۲۵) اين نظر را مطرح كرد كه اسلام در ذات خويش يك نداى دينى يا معنوى است و فى نفسه چيزى همچون بعد لاينفك سياسى يا ملى ندارد. او حتى معتقد است كه پيامبر اسلام فقط بنابر ضرورت شرايط محيط بود كه به كار سياسى و تأسيس حكومت پرداخت. على عبدالرزاق احاديثى از پيامبر (ص) در تأييد اين نظر نقل مى كند كه پيامبر (ص) موضوعات سياسى و عملى را مشغله خود مردم مى دانست. يك ربع قرن بعد يك تحصيلكرده الازهر به نام خالد محمد خالد اين خط سكولار را با تعابيرى تندتر دنبال كرد. او دركتابى به نام من هنا نبدا (۱۹۵۰) تمايز قائل مى شود ميان وجه واقعاً معنوى در اسلام كه كلى و جانشمول و فرازمانى است و وجه مادى و زمانى كه دستخوش تغيير و دگرگونى و تحول مدام است. خالد به دنبال خشم الازهر و توده هاى مردم مسلمان در مصر و كشورهاى ديگر، اخيراً از بعضى نظرات سكولار و انسان گرايانه خود عقب نشست.
سكولاريست هاى ديگر مانند زكى نجيب محمود خودشان را در خط پوزيتيويسم منطقى قرار دارند اما عده اى ديگر مثل عبدالله لاروى و صادق العزم خط ماركسيسم را دنبال كردند. باز عده اى ديگر مانند حسن سعب و هاشم شربى هستند كه يك طرز فكر ليبرال غربى را در پيش گرفتند. در مجموعه همه اين روشنفكران و نويسندگان در قياس با جمعيت بزرگ سنت گرايان و بنيادگرايان شمار اندكى دارند.
بنيادگرايى معتدل: ماجد فخرى سپس به جريان هاى معتدل تر بنيادگرايى اشاره مى كند از جمله به كارهاى محقق پاكستانى خورشيد احمد كه معتقد است بايد به ريشه هاى اسلام كه در قرآن و حديث تبلور يافته است بازگشت. خورشيد احمد تصريح مى كند كه بايد مجموعه احكام فسيل شده را كه در ناسازگارى با هرگونه تغيير و نوآورى قرار دارند كنار گذاشت. به گمان وى مسلمانان وظيفه دارند پيشرفت هاى مثبتى را كه«در دنياى مدرن غربى» در قلمروهاى علم و تكنولوژى حاصل شده است ارج نهند. مسلمانان بايد اين توسعه ها و تحولات را با ذهن باز بنگرند و درعين حال به ارزشهاى دينى خودشان متعهد و پايبند بمانند. او مى گويد: «در برابر خطراتى كه امروز اسلام را تهديد مى كنند، مسلمانان بايد در جايگاهى باشند كه بتوانند تار و پود اخلاقى، معنوى و فكرى اسلام را حفظ كنند.»
تفسير مجدد مفاهيم فلسفى و كلامى اسلامى: ماجد فخرى پس از اشاره به اينكه فلسفه اسلامى در سالهاى اخير يا با فقه همانند بوده يا با الهيات جدلى (كلام) از جريانى نام مى برد كه مى كوشد مفاهيم فلسفى و الهيايت اسلامى را بر حسب اصطلاحات و مفاهيم مدرن غربى تفسير و تأويل مجدد كند. در قلب اين جريان گرايش به ارزيابى دوباره ميراث اسلامى وجود دارد. از ميان پيشگامان اين جريان مى توان از روشنفكران و فيلسوفانى چون محمد عابدالجابرى، عبدالله لاروى و زكى نجيب محمود نام برد. ماجد فخرى همچنين اشاره مى كند به اينكه در نيمه دوم قرن بيستم، ايدئولوژى هاى غربى اى مانند پوزيتيويسم، سوسياليسم، اگزيستانسياليسم و ماركسيسم رونق بسيار پيدا كردند و برخى از روشنفكران و انديشه وران مسلمان نيز از آنها تأثير پذيرفتند از جمله شبلى شميل (متوفاى ۱۹۱۷)، زكى نجيب محمود (در آثارى مانند به سوى يك فلسفه علمى چاپ ۱۹۵۹ و احياى انديشه عرب چاپ (۱۹۷۱)، قاسم امين (متوفاى ۱۹۰۸)، سلامه موسى (متوفاى ۱۹۵۹)، صادق العزم (كه در كتاب نقد فكر دينى چاپ ۱۹۶۹ مفاهيم و اصول فوق طبيعى در اسلام را مورد نقد قرارداد)، عبدالله لاروى (كه در كتاب معروفى به نام بحران روشنفكرى عرب كه در اصل به زبان فرانسه نگاشته شد به طرد و تخطئه پيروى كوركورانه از ليبراليسم و تفكر غربى پرداخت كه به زعم او روشنفكرى ، عرب را از فرهنگ خويش دور ساخته است. به پندار او ماركسيسم چون پادزهرى در برابر ناسيوناليسم اروپايى و محصول آن يعنى امپرياليسم اروپايى است مى تواند زمينه را براى بازگشت به فرهنگ اصيل عرب آماده سازد.)
آخرين جريانى كه ماجد فخرى از آن نام مى برد اگزيستانسياليسم است با متفكرانى چون مارتين هايدگر، ژان پل سارتر و گابريل مارسل. در اين ميان عبدالرحمن بدوى - مورخ معروف فلسفه اسلامى - رنه هباچى در لبنان و عبدالعزيز لهبابى در مراكش از جمله انديشه وران مسلمانى هستند كه از اين جريان تأثير پذيرفتند...


|   شناسنامه   |   آرشيو   |