پنجشنبه ۱۰ شهريور ۱۳۸۴ -
Thu, Sep 1, 2005
جوان
۳۲۳۹
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
تو از اقتصاد چه مى دانى؟
داستان تو
تو از اقتصاد چه مى دانى؟
يك ميليون تومان را يك روزه خرج كن
226194.jpg
دنا درفشى
چقدر پول توى جيبت هست؟ چقدر پول توى خانه دارى؟ حساب بانكى هم دارى يا نه؟ اگر قرار بود يك ميليون تومان پول را يك روزه خرج كنى، چه مى كردى؟ آيا تا به حال فكر كرده اى كه براى اين مسائل هم كه شده بايد از اقتصاد سر دربياورى؟
چگونه مثل آب خوردن پول خرج كنيم؟
اين روزها هر جا بنشينى از تاكسى گرفته تا مهمانى و جمع هاى كوچك دوستانه يكى از بحثهاى پرطرفدار بحث اقتصادى است. آدمها جورى در مورد اقتصاد بحث مى كنند و تئورى مى دهند كه اصلاً باور نمى كنى اكثر آنها حتى تعريف اقتصاد را هم نمى دانند. اقتصاد همه گير شده چون تنها موردى است كه فقير و دارا با آن دست به گريبانند و بايد به آن توجه كنند. تجار بايد از اقتصاد سر دربياورند تا درست سرمايه گذارى كنند و باقى بمانند. كارمندان بايد بتوانند بين حقوق دريافتى خود و هزينه هاى سرسام آور خانه رابطه درستى برقرار كنند و افراد كم درآمد هم بايد از همان دخل و خرجى كه دارند مطلع باشند. اين نوع اطلاعات و آگاهى از وضع مالى خود، يك نوع اقتصاد سنتى است كه از زمانى كه بشر به وجود آمد و جامعه تشكيل شد، رواج پيدا كرد ولى براى امروز با اين پيشرفتها و ايجاد فضاهاى كاملاً جديد اقتصادى، كار بيشتر از قبل سخت شده ولى جالب است كه جوانان كمتر از قبل سعى در سردرآوردن از اين قضايا مى كنند.
فرزند نوپا
بورس يكى از همان فضاهاى جديد با قدمت كم ولى تأثير بسيار زياد در اقتصاد هر جامعه است. جوانان در اين عرصه بيشتر از ديگران وارد شده اند. شايد به دو دليل اول آنكه جوان به اقتضاى جوان بودنش به دنبال تنوع و كشف ناشناخته هاست. دوم آنكه با توجه به نياز ريسك پذيرى بالاى بورس، جوانان در اين مورد هم تواناتر از بزرگترهاى خود عمل كرده اند. در بين جوانان بورس باز اصطلاحاتى رد و بدل مى شود كه نشان از اطلاعات بالاى آنها در اين رشته دارد ولى كمى آن طرفتر روبروى ساختمان بورس اوراق بهادار اوضاع خيلى متفاوت است، كمتر كسى پيدا مى شود كه در مورد اقتصاد چيزى بداند. از يكى از آنها مى پرسم: «به نظرت اقتصاد يعنى چه؟»
ساختمان روبرو را نشان مى دهد و مى خندد: «يعنى همين، ما كه از اقتصاد و تورم و ... فقط همين ساختمان را مى شناسيم كه آن هم هيچ فايده اى براى من يكى نداشته.» از سوم راهنمايى به بعد كار كرده و بزرگترين آرزويش خريدن يك موتور براى مسافركشى است.
اقتصاد را روزنامه ها باب كردند
براى شنيدن صداى مردم بهترين جا تاكسى است. در بين خطى هاى تجريش به دنبال يك راننده جوان گشتم و بعد از اينكه نوبتش شد سوار ماشين شدم. به محض اينكه از اقتصاد حرف زدم انگار داغ دلش تازه شود، گفت: «اقتصاد يعنى بدبختى، اين كه مى بينيد مى گن اقتصاد، اقتصاد، تازه مد شده، از وقتى گفتن به اقتصاد بايد توجه كرد، وضع مالى ما يكى بدتر شد. كاشكى كسى كاربه كارش نداشت.» از او مى پرسم: «شما كه هر روز اين همه در مورد تورم حرف مى زنيد، مى دانيد يعنى چه؟»
- :«تورم يعنى قيمت بالاى همه چيز، وقتى دقيقه به دقيقه قيمتها بالا بره مى گن تورم داره» مى پرسم: «به نظر شما چرا بايد جوانان با اقتصاد آشنا باشند؟»
-: «اصلاً براى چى بايد با اقتصاد آشنا باشند. وقتى پول توى جيبشان نيست، چرا بايد بنشينند فكر كنند چطورى خرجش كنند!» مرد ميانسالى كه پشت نشسته بود و تا حالا فقط گوش مى داد، گفت: «خانم ! به نظر من شما به جاى اينكه در مورد اقتصاد بنويسيد، بريد راجع به مشكلات مردم كه تمامى ندارد بنويسيد، اصلاً اين كلمه اقتصاد از توى همين روزنامه ها باب شد.»
بعد از كمى كلنجار توانستم يكى از جوانان دلارفروش در منوچهرى را متقاعد كنم كمى با هم حرف بزنيم. مى گفت: «اقتصاد چيز خوبيه! اونهايى كه اون بالا نشسته اند از اين كلمه استفاده هاى زيادى مى كنن.
يك روز مى گويند رشد داشته، ما خودمان را كه نگاه مى كنيم وضعمان عوض نشده، يك روز مى گويند نفت بالا رفته وضع اقتصادى خوب مى شه باز هم ما كه چيزى نديديم. البته دولت جديد گفته مى خواهد پول نفت را وارد سفره ها كند.» حالا چه اتفاقى بيفتد خدا مى داند. از او مى پرسم: «تورم يعنى چى» مى گويد: «گرونى، گرونى باز هم گرونى»
نادر فوق ليسانس انرژى اتمى است و پسر باهوشى به نظر مى رسد او در مورد تورم مى گويد: «والا دقيق نمى دونم ولى شايد در تورم دو نمودار عرضه و تقاضا آنجايى كه بايد به هم برسن نمى رسن، به هر حال مى دانم كه اصلاً چيز خوبى نيست». وى در مورد اقتصاد هم نظرى دارد: «دولت بايد تكليف خودش رو روشن كند، اگر به اين همه متخصص نياز نداره، چرا پذيرش مى كنه، وقتى دانشگاهها نيروى متخصص رو بيرون از دانشگاه بفرستند اونها ديگر نمى تونن كارهاى قبلى رو انجام بدن، بايد بتونن به اندازه وقت و كارى كه براى درس خواندن گذاشتن درآمد داشته باشند كه ندارند و همين موضوع باعث مى شه سرخورده بشن، اين موضوع  توى اقتصاد ما واقعاً دخيله. چون دولت داره سرمايه گذارى مى كنه اين آدمها تعليم ببينن درصورتى كه براى آنها كارى ندارد.»
يك اقتصاددان
توى راهروهاى يكى از دانشكده هاى اقتصاد جايى كه پراز اقتصاددانان است يكى از استادان اين رشته را پيدا كردم و از او در مورد بى علاقگى جوانان نسبت به اقتصاد پرسيدم. جواب داد: «دلايل فراوانى دارد، اقتصاد رشته سخت و خشكى است و خيلى از دانشجويان رشته خودش هم از آن فرارى اند، چه برسد به ديگران. در ضمن با توجه به وضع اقتصادى بدكنونى كشور ما اكثر جوانان اين را پاى بدى اقتصاد مى گذارند و از آن گريزانند. در ضمن به نظر من جوانان امروز با توجه به امكاناتى كه دارند، كمتر از گذشته در تمام علوم كنجكاوى مى كنند.» او استاد اقتصاد است و تورم را تعريف مى كند: «تورم يعنى بالارفتن سطح عمومى قيمتها كه اين موضوع با بالارفتن قيمتها متفاوت است.» وارد يكى از كلاسها مى شود. سعى دارد اين روابط را برايم روى نمودار كشيده و نشان دهد من هم به دنبال بهانه براى اتمام صحبتها و ترك آن مكان.
شايد وقتى ديگر
جوانان ايرانى از اقتصاد خيلى كم مى دانند، در صورتى كه در دنياى امروز اقتصاد جزء علوم پايه شناخته شده. پول چيزى است كه بايد بلدباشى دربياورى ولى مهمتر از آن اينكه بايد بهتر بلد باشى چطور و كجا و چگونه آن را خرج كنى و اين فاكتورها فقط مربوط به اقتصاد و دانستن از اقتصاد است.
از عشق گفتن
«چگونه به او بگويم دوستت دارم» عنوان كتابى است از مجموع كتابهاى «پنج زبان عشق» نوشته دكتر گرى چاپمن كه سيمين موحد آن را به فارسى برگردانده و نشر ويدا، همين امسال آن را روانه بازار كتاب كرده است. اين كتاب شامل فصل هاى مختلفى است كه جملاتى از فصل «عشق، يك انتخاب است» را براى شما نقل مى كنيم:
زمانى كه ما آكنده از رنجش، خشم و انزجار از خطاهاى گذشته ايم چطور مى توانيم با زبان عشق يكديگر سخن بگوييم؟ پاسخ اين سؤال در طبيعت بنيادى ما انسانها نهفته است. ما مخلوقاتى هستيم كه از انتخاب برخورداريم. يعنى ما اين قابليت را داريم كه تصميمات غلط و ضعيف بگيريم، و همه ما اين كار را كرده ايم. ما به اين انتخاب ها افتخار نمى كنيم، هر چند شايد در آن لحظه موجه به نظر مى آمدند. انتخاب هاى غلط گذشته به اين معنى نيست كه ما در آينده نيز به آنها دست بزنيم. برعكس، ما مى توانيم بگوييم «متأسفم من مى دانم كه تو را اذيت كردم اما مى خواهم در آينده متفاوت باشم. مى خواهم به زبان عشق خودت دوستت بدارم. مى خواهم نيازهاى تو را برطرف كنم.» من شاهد بوده ام كه چطور وقتى زن و شوهرى عشق را انتخاب كردند زندگى زناشويى شان كه در آستانه شكست و جدايى بود نجات يافت.
عشق، گذشته را پاك نمى كند، اما آينده را متفاوت مى سازد. وقتى ما تصميم مى گيريم كه به زبان اصلى عشق همسرمان سخن بگوييم و ابراز محبت كنيم، فضاى عاطفى اى خلق مى كنيم كه در آن مى توانيم كشمكش ها و خطاهاى گذشته را جبران كنيم.
تجربه «عاشقى» موقتاً نياز عاطفى فرد به عشق و محبت را برآورده مى كند. عاشق شدن به ما اين احساس را مى دهد كه كسى دوستمان دارد، كسى تحسين مان مى كند و قدرمان را مى داند. اين فكر كه شخص ديگرى ما را نفر اول زندگى اش مى داند احساساتمان را به غليان درمى آورد؛ اينكه او حاضر است وقت و انرژى خود را منحصراً به رابطه ما اختصاص بدهد، عواطفمان را برمى انگيزد. براى مدتى كوتاه، هر چقدر كه طول بكشد، نياز عاطفى ما به محبت برآورده مى شود. مخزن عشقمان پر مى شود؛ و ما مى توانيم جهان را فتح كنيم. ديگر هيچ چيز غيرممكن نيست. براى بسيارى از افراد، اين اولين بارى است كه تاكنون مخزن عواطفشان پرشده است و اين سرمست كننده است.
داستان تو
ازعاشورا تا بم
226188.jpg
ستون داستان تو، متعلق به قصه هاى شماست كه براى ما مى فرستيد. قصه هايى كه استانداردهاى داستان نويسى را در آن رعايت مى كنيد. شما مى توانيد داستان هايتان را روى يك طرف كاغذ و به آدرس روزنامه ايران، صفحه جوان ارسال كنيد. ممنون مى شويم اگر بيوگرافى كوتاهى هم ضميمه آن كنيد.
اين هفته، داستانى از شيرين (نگار) طاهرى برايتان انتخاب كرده ايم. طاهرى داستانش را از بندر ماهشهر برايمان فرستاده است وامسال هفده سالگى اش را جشن مى گيرد. «از عاشورا تا بم» را با هم مى خوانيم:
***
نمى دانست ساعت چند است؟ اطرافش پر ازگرد و غبار بود وهمه جا غرق تاريكى. صداهاى مبهمى مى شنيد. شبيه به ناله، شيون ، فرياد و... چشمانش كه به تاريكى عادت كرد كم كم توانست محيط اطرافش را شناسايى كند. تا چشم كار مى كرد آوار بود و آوار و آوار...
به اطرافش نگاه كرد و تمام محيط را با چشم جست وجو كرد. دنبال گم گشته عزيزش مى گشت. خودش بود! فرزندش، على اصغر كوچكش. همه چيز را جز على اصغر از ياد برد. برخاست و به زحمت روى دو زانو نشست. پاى چپش مى سوخت. صداى گريه كودك را مى شنيد كه هر لحظه ضعيف و ضعيف تر مى شد. تقلا مى كرد تا شايد او را پيداكند و زمزمه مى كرد: تاب بياور پسرم. تاب بياور فرزندم. الآن مى آيم. اما يكباره همه چيز به هم ريخت. صداى گريه كودك قطع شد. فرياد زد: خدايا! به دادم برس... يا امام حسين! تو را به على اصغرت به دادم برس. نگذار بچه ام بميرد. كمكش كن. و آنقدر ضجه زد و شيون كرد كه از هوش رفت.
چشم كه باز كرد خود را در صحراى بزرگى ديد، خيلى بزرگ وخيلى خشك. آن قدر خشك كه خاك هاى آن هزار تكه شده بود و با عبور هر رهگذرى فريادالعطش مى زد. سياهى كوچكى از دور ديد و به سمت آن دويد، افتان و خيزان به سوى آن رفت، پاهايش برهنه بود و ريگ هاى بيابان داغ ، اما او تنها به على اصغر مى انديشيد.هر آن به آن سياهى كه حالا مى دانست لشكر كوچكى است نزديك تر مى شد. به سياهى كه رسيد با ديدن زنى نورانى كه لباس سفيد برتن داشت وچادر سياه برسر متوقف شد. نگاهى به زن و به كودكانى كه همراهش بودند و گريه كنان مى گفتند: عمه آب... عمه آب انداخت و بعد خود را به پايش انداخت وگفت: خانم شمارا به خدا... على ام را به من برگردانيد... خواهش مى كنم.
اما زن در پاسخ تنها با چشمانى اشك آلودگفت: فرزندت را از مولايمان بخواه و به يكى از خيمه ها اشاره كرد. با عجله به آن سمت رفت. فردى نورانى و بلندقامت و زيبارو كنار خيمه ايستاده بود و مى گريست دستانش از خون كودكى كه در آغوش داشت رنگين بود، خود را به پاى آن مرد بزرگوار انداخت و گفت: آقا شما رو به خدا، شما رو به خون على اصغرتان، بچه ام رو به من برگردانيد.
مولا(ع) لبخندى زد و گفت: فرزندت به انتظار توست، برخيز.
***
به ناگاه احساس كرد كه نورى به صورتش مى خورد و خنكاى آبى چهره اش را مى نوازد. چشم كه گشود صداى فريادى را شنيد كه مى گفت: اين يكى زنده است، به امدادگران خبر بدهيد.
ناگاه به ياد كودكش افتاد با عجله برخاست و ديوانه وار مشغول جست وجو شد. كه ناگهان چشمش به اسب سفيد بى سوار خونينى افتاد كه تيرهاى فراوانى در بدن داشت و پوزه اش را به خاك مى ماليد و شيهه مى كشيد، گويى او را مى خواند. فريادى از شادى كشيد، حتماً اصغر آنجا بود، گفت: تو را به خدا كمكم كنيد. اينجا را بكنيد. بچه من اينجاست.
مردى نفس نفس زنان گفت: نمى شه خواهر، از كجا مى دانى؟
- مگر نمى بينى؟ ذوالجناح اينجاست، مولايم حسين (ع) او را فرستاده .
- نخير،، انگار حالش خيلى بده! اين زلزله اى كه توى بم اومد انگار روش بدجورى اثر گذاشته.
ظاهراً ديگران آنچه را ديده بود نمى ديدند. خودش دست به كار شد، با عجله سنگ ها را دور كرد، صداى گريه نوزادى برخاست ،صداى صلوات فضا را پر كرد همه متعجب بودند و تنها مادر بود كه راز اين داستان را مى دانست و اشك شوق مى ريخت.
داستان ديگرى كه اين هفته به شما هديه مى دهيم، از ماهرخ سالارى است.او متن هاى زيادى برايمان ارسال كرده است كه از ميان آنها، روز مخصوص را انتخاب كرده ايم و با هم مى خوانيم. سالارى مهندس كشاورزى شاخه آب از دانشگاه شهيد باهنر كرمان است:
روز مخصوص
آن روز صبح وقتى از خواب بيدار شدم چند دقيقه اى روى تختم نشستم، فكر كردم چگونه مى توانم روز متفاوتى را شروع كنم. رو به خدا كردم و گفتم: «هر چيزى كه در امروز هست به من بده». سپس بلند شدم و به طرف دستشويى رفتم.
نزديك در ، ناگهان سوزش خفيفى را كف پايم احساس كردم، پايم را بلند كردم ، يك عدد سوزن خياطى با ظرافتى تمام كف پايم فرو رفته بود، با اينكه جراحتش خيلى مختصر بود ولى كمى شوكه شده بودم. اندكى به خود لرزيدم، با خودم فكر كردم «عجب دعاى خطرناكى كردم خدا به خير كند». در ضمن ترس و تجسس درباره اينكه چگونه اين سوزن محترم اول صبحى در دل پادرى دستشويى جاى گرفته، سوزن را بيرون كشيدم.
صبحانه خوردم و به طرف كلاس زبان به راه افتادم. در راه سعى كردم سوزن را فراموش كنم، سراپا مثبت شدم و در دلم شروع به تعريف و تمجيد از آسمان و زمين و هوا و موجودات زنده آن كردم. مسيرم تا كلاس زبان زياد بود ودر راه چند خيابان اساسى وجود داشت كه رد شدن از آنها به مثابه مواجهه با لحظات مرگ و زندگى بود. آن روز با شجاعت تمام دل به خيابان زدم و حركت كردم، فقط چند قدم مانده بود به منطقه صلح و آرامش آن طرف خيابان ، يك دفعه ، ۲ عدد خودروى پرشتاب و عجول از دو سمت مخالف خيابان به طرفم روان شدند، يك آن گير افتادم نه راه پس داشتم و نه راه پيش، تصوير پاى شكسته داشت در ذهنم پررنگ مى شد كه دو ماشين در يك نقطه به من مماس شدند و به راه خود ادامه دادند. نفسم در سينه حبس شده بود، قلبم را كه كف جاده افتاده بود برداشتم و به سرعت خودم را به پياده رو رساندم. باور نمى شد كه سالم هستم. به راهم ادامه دادم بقيه مسير را بايستى با اتوبوس طى مى كردم.
در ايستگاه با چند مسافر ديگر ايستاده بودم و غرق در افكار خودم بودم كه يك اتوبوس خط واحد مدل قديمى ايستاد و راننده با صداى بلند گفت:
«ماشين نوكر باباتون ، سوار شين، ميدان وليعصر مى رم».
من كه تعجب كرده بودم دوباره پرسيدم:«وليعصر مى ريد»؟ گفت: «آره ديگه، بيا بالا تا پشيمون نشدم».
بالا رفتم، نگاه غريبى به بقيه مسافرها انداختم، عادى به نظر مى آمدند ولى راننده يكريز حرف مى زد و مزه مى ريخت و با همه شوخى مى كرد و هرازچند گاهى با تقليد از صداى كلاه قرمزى مى گفت:
- آقاى راننده؟
- بله
- از كجا مى رين؟
- ميدان وليعصر
مسافرها كه اولش همه عبوس و اخمو بودند،كم كم گره هاى ابرو را يكى يكى باز كردند و بى اختيار همه به خنده افتادند. باورم نمى شد كه يك راننده ساده با اين هنرمندى جو يخ زده صبح تهران را شكسته و آدمهايى را كه به خاطر مشكلات موجود با كوچكترين جرقه منفجر مى شوند و آماده دعوا و درگيرى با يكديگر هستند را اينگونه به خنده وا داشته است.
روز عجيبى بود، وقتى مثل هر شب خود را به دست خواب سپردم، برعكس شبهاى قبل كه پر از نگرانى و استرس و آينده نامعلومم بودم، دلم پر از شادى بود. به جمله اول صبح فكر كردم، خدا به من فهماند كه هر روز چه خطرات بيشمارى سايه به سايه همراهيمان مى كند، پس چه بهتر كه خودمان را به دست آنچه او به ما هديه مى دهد بسپاريم.
آن شب هم، جيرجيركها شيپور اختتاميه سمفونى روز را نواختند، تنها فرقش با شبهاى ديگر اين بود كه من هم در جشنشان شركت كرده بودم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |