شنبه ۱۲ شهريور ۱۳۸۴ -
Sat, Sep 3, 2005
فرهنگ و هنر
۳۲۴۱
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
بحثى درباره زمينه هاى
شكل گيرى و ويژگى هاى شعر هفتاد
آليس مونرو از شيوه كارش مى گويد
بحثى درباره زمينه هاى
شكل گيرى و ويژگى هاى شعر هفتاد
فرار به سوى سرزمين هاى ناشناخته زبان
محمدحسين عابدى
قسمت چهل و سوم
شعر هفتاد و مخاطبان شعر
در شماره هاى گذشته تلاش كرديم تا درباره شعر هفتاد و نگاه دگرگونه اى كه شاعران شعر هفتاد نسبت به شعر دارند توضيح دهيم. درباره استحاله كلمه در بافت و نگاه ويژه شعر هفتاد به بافت زبانى صحبت كرديم و توضيح داديم كه شاعر به دليل نوع نگاه خود، بافت هاى آشنا را دستكارى مى كند و در نتيجه خواننده شعر، با چيزى ديگرگونه از زندگى روزمره اش مواجه مى شود كه براى ارتباط با آن و تعبير معنى بايد به چيزى به جز آنچه كه ذهن او با آن آشناست استناد كند؛ اما هر دگرگونى قابليت اين را دارد كه در اثر تكرار، آشناى ذهن شود. قالب هايى كه براى شعر كلاسيك و پس از آن شعر نو، به صورت بايد و حكم در آمد؛ اين آشنايى و عادت ذهن علاقه مندان به شعر را تشديد كرد. اشعار پس از تكرار و تشابه، تبديل به زمينه اى آشنا براى اذهان علاقه مند به شعر و همينطور شاعران شد. نيما پس از صدها سال، اين قالب ها را شكست و اذهان علاقه مند به شعر را دچار سردرگمى كرد اما پيشنهادهاى او و شاگردانش نيز پس از مدتى دچار تكرار شد. خواننده حرفه اى شعر با بافت هاى مشابه روبرو شد و تعبير معنى هاى مشابه در اشعار افراد متفاوت به چشم آمد. بديهى است هرگونه تغيير و تحول در عرصه شعر، تاثير مستقيم بر مخاطبان شعر مى گذارد و شعر هفتاد، ضربه اى قاطع بود بر اذهان معتاد به بافت هاى شعر ى آشنا. شاعران اين اشعار بدون اطلاع قبلى از نيت همديگر، دانسته و يا ندانسته، به خلق بافت هاى متنوع و ناآشنا روى آوردند. اين نكته قطعاً از نظر تعداد مخاطب، ضربه اى به شعر محسوب مى شود اما كيفيت ارتباط مخاطب با شعر را دگرگون و متحول مى كند. به جرأت مى توان گفت كه خوانندگان شعر، پيش از اين، هرگز تا اين حد دچار سردرگمى نشده اند. دليل آن هم روشن است؛ شعرى مى خوانيد كه ذهنتان در نظر اول، هيچ مبدأيى براى تعبير معنى آن ندارد. شعر در بافتى زندگى مى كند كه شما با آن آشنا نيستيد. اين شعر بى معنى نيست اما راهيابى به تعبير معناى آن از راه هاى آزموده پيشين ميسر نيست. راهى تازه را مى طلبد و نظرگاهى ديگرگونه مى خواهد. خواننده بايد به خود زحمت دهد تا با اين بافت شعرى منحصر به فرد كه در برابرش است و قبلاً با آن مواجه نشده، ارتباط برقرار كند و تازه اين زحمت، فقط كليد ارتباط با همان شعر است. براى شعرى ديگر، بايد به جست و جوى كليدى ديگر برآمد. نشانه هاى يكسان از شعرى به شعر ديگر دلالت هاى متفاوت مى يابند؛ سيال و تغيير پذير.اين سياليت نشانه ها اما نبايد موجب هراس شود؛ زيرا با نداشتن دلالت براى نشانه ها، تفاوت بسيار دارد.
ادامه دارد
آليس مونرو از شيوه كارش مى گويد
من با زندگى روزمره درگيرم
226434.jpg
اميلى امرايى
از وقتى كه خاطرم مى آيد نوشتن دغدغه و شايد هم در كودكى آرزوى من بود و هميشه مترصد فرصتى براى اين كار بودم؛ كه خيلى هم كم دست مى داد.
البته حالا چندسالى است كه ماجرا فرق كرده. حالا نويسندگى حرفه من است و كسى انتظار ندارد كار ديگرى جز اين وقت ام را بگيرد.
داستان را دوست دارم به اين خاطر كه در آن نقش خالق را بازى مى كنم ومى توانم آدمها را در موقعيت هايى كه ايده آل ام هستند قرار بدهم؛ اين را هم بگويم كه معتقدم هر نويسنده اى موقع نوشتن به اين ماجرا فكر مى كند. داستان را به خاطر دفاع از حقوق زنان نمى نويسم و اين واژه اى است كه بسيارى از منتقدان در مورد من به كار مى برند من هرگز از فمنيست ها و آرمان گرايى شان بدم نيامده؛ اما شخصيت هاى داستان من در موقعيت هاى زنان جامعه ام قرار مى گيرند و اين به معنى سنگ كسى را به سينه كوبيدن نيست؛ زن يا مرد حق و حقوق دغدغه من نيست. من از درونيات يك زن بى اطلاع نيستم در نتيجه آن را راحت تر دست مايه يك داستان قرار مى دهم. اين به آن معنا نيست كه موقع نوشتن به دنياى عارى از مرد فكر مى كنم؛ به نظرم موقعيت هايى كه براى زنان داستانم پيش مى آيد يك طرف اش مردان هستند و اين موقعيت ميان هر دو مساوى است. از طرفى موقع نوشتن داستان كتاب قانون ومعادله براى خودم باز نمى كنم؛ معتقدم هيچ داستان نويسى پيش از نوشتن داستانش آن را تحليل و بررسى نمى كند.
من هم مثل بقيه دوستانم مى گذارم شخصيت هاى داستانم تا هر كجا كه مى خواهند بروند و تا وقتى كه نقطه آخر را نگذاشته ام هيچ بخشى را حذف نمى كنم. رسيدن به خط پايان باعث مى شود به صفحه اول داستانم برگردم و شروع كنم به ويرايش و گاهى حذف كردن كه البته بايد بگويم اغلب حذف كردن. مى گذارم قهرمان ام هر قدر  مى خواهد روده درازى كند بعد اما موقع ويرايش و بازنويسى است كه جلوى دهانش را مى گيرم. سراغ هر سوژه اى نمى روم؛ يعنى نمى توانم بروم؛ سوژه داستان بايد مرا كاملاً به سمت خودش جذب كند و هفته ها و هفته ها من درگير آن باشم تا بالاخره، آن وسط يكى را به عنوان راوى انتخاب كنم و پشت ميزم بنشينم.
موقع نوشتن هم از هيچ قاعده اى استفاده نمى كنم؛ حتى گاهى وقتها فكر مى كنم سنت شكن هستم؛ هميشه عادت داشتم كه در هيچ چارچوبى نمى  گنجم. داستان خودش پيش مى رود من جلوى آن را نمى گيرم مى گذارم تا هر جا كه مى خواهد برود، داستان من آزاد آزاد است. شايد همه اينها باعث مى شود كه داستان من هيچ وقت در يك موقعيت معمولى اتفاق نيفتد.
اما ناخودآگاه بيشتر داستانهايم در كانادا مى گذرند؛ به هر حال ريشه من در اين ناحيه است؛ به هر حال نمى توانم كارى بكنم انگار من در زمان مشخصى در يك مكان مشخص گير كرده ام و اين زمان و مكان هسته اصلى گره ذهنى من است واين اصلاً به معناى تكرار نيست؛ من از داستانهاى سريالى بدم مى آيد و با وجود اينكه داستانهايم هميشه در زمان و مكان مشخصى اتفاق مى افتند هيچ وقت چنين حال و هوايى را تداعى نمى كنند؛ اين خاص من نيست مدتى است كه روى آثار مارگارت ات وود هموطن ام دقت كرده ام، ات وود هم در داستانهايش گاهى حتى سراغ تخيل هم مى رود و خواننده به اين تكنيك در آثارش عادت كرده است؛ ات وود خواننده را مثلاً به يك حكومت تئوكراتيك مى برد كه در زنان به عنوان برده جنسى استفاده مى  كنند يا ويروسى همچون سارس را در يك كشور همه گير مى كند به هر حال ات وود اين طورى است و خواننده يا دوست دارد يا ندارد.
داستان نوشتن كارى سختى نيست، اما بخشى كه آسان نيست و زمان زيادى را مى برد ايجاد آن كشش و گره ذهنى است. اين گره ذهنى كه براى من ايجاد شد، مربوط به امروز وديروز نيست؛ در تمام روزهايى كه من بايد در آشپزخانه براى بچه هايم آشپزى مى كردم و خانه دارى مى كردم كار من فكر كردن و قرار گرفتن در موقعيت هاى عجيب و غريب بود.
شايد باورتان نشود روزهايى كه فرصت نوشتن نداشتم فكر مى كردم و موقعيت هاى مختلف را در ذهن ام بررسى مى كردم و اگر هم فرصتى دست مى داد در حد يك داستان كوتاه بود و اين براى من اوج لذت بود. خنده دار است كه نوشتن داستان كوتاه براى يك نويسنده فقط به خاطر تنگى وقت باشد ولى اين در مورد من صدق مى كرد. داستان به هر حال به اين زودى نوشته نمى شود؛ سراسرش اتفاق است و اين اتفاق حاصل يك پروسه طولانى است، داستان به نظرم خانه اى است كه تو از هر گوشه اش مى توانى سرك بكشى؛ به عنوان يك نويسنده معتقدم شما مى توانيد داستان را از هر كجا كه دوست داشتيد شروع كنيد و همين طور در داستان چرخ بزنيد. مثل اين است كه من بخشى از زندگى ام را براى شما تعريف كنم بعد وقتى شما علاقه مند حرفهاى من شديد؛ به عقب تر برگردم و ريشه ماجرا را برايتان از اول تعريف كنم.داستان خواندن هم درست اين مسأله است و من هميشه حتى در مورد كلاسيك ها و مخصوصاً كتابهاى قطور از پنجره و يا وسط يك دعوا وارد مى شوم. همين مسأله تا حد زيادى در نوشتن وسبك و سياق ام هم تأثير گذاشته است اگر دقت كرده باشيد حتى شروع داستانم هم بر پايه يك اتفاق است. يعنى همان اول بى هيچ زمينه چينى شما با يك اتفاق مواجه ايد. هميشه سعى مى كنم يكى از صحنه هاى درخشان و مهمترين اتفاق را در اولين سطرهاى داستان ام بگنجانم و اغلب سراغ اتفاقات واقعى كه شخصاً تجربه كرده ام مى روم؛ تجربه و خاطره در زندگى من نقش تعيين كننده اى دارد و حتى در داستانم؛ احساس مى كنم به تمام گوشه و كنار خاطرات ام تسلط دارم و در اين مورد ازدواج ها، عشق ها و شكست هاى عاطفى بيشتر در خاطرم مانده اند و به همين خاطر است كه شخصيت هاى اول داستانم غالباً زنانى هستند كه با اين مسأله درگيرند.
تنها به اين دليل است كه معتقدم داستان را نبايد مثل يك جاده طى كرد يعنى از اولش وارد شد و در آخرش بيرون آمد، بلكه بايد مثل خانه اى كه راههاى ورود بسيارى دارد و تو در هر جاى آن مى توانى بنشينى با آن برخورد كرد و بعد هم در نقطه اى كه از جاههاى ديگر بيشتر دوست اش دارى بنشينى.
البته هر آدمى در مقطعى از زمان ممكن است اينطور فكر كند و كمى بعد نظرش تغيير كند اما مدتهاست كه شيوه مطالعه ام به همين نحو است، شما هم مى توانيد تجربه كنيد. گاهى وقتها وقتى به عنوان يك خواننده با داستانم برخورد مى كنم؛ احساس مى كنم جابه جايى هاى زيادى را لازم دارد، اين مسأله مخصوصاً در مورد كارهاى گذشته ام خيلى صدق مى كند؛ درست به همان نحو كه كتابهاى ديگران را مى خوانم با داستانهاى قديمى ام برخورد مى كنم؛ بعد در اين لحظه است كه دوست دارم ساختمان كلى آن داستان قديمى را به هم بريزم؛ ولى بعد پشيمان مى شوم براى اينكه هر كس از يك جايى شروع مى كند؛ ولى سعى مى كنم آن نكته ها را در داستانهاى كنونى ام بگنجانم. اما بيشتر از همه اينها علاقه روزافزون من به چخوف بزرگ است كه حال و هواى داستانهايم را صيقلى تر و قشنگ تر مى كند. چخوف استاد همه كسانى است كه علاقه مند داستان كوتاه هستند، هيچ كس براى من مثل چخوف نمى شود؛ او براى من بيش از هر كسى اهميت دارد. دلم مى خواهد هيچ وقت هم تكرار نشود؛ او دست نيافتنى ترين نويسنده دنياست.
نويسندگان زياد در برهه هاى زمانى مختلف روى من تأثير گذاشته اند اما بعد از چخوف؛ جيمز جويس؛ و فلانرى اوكانر مرا به شدت شيفته كردند؛ اما درمورد اوكانر الآن مطمئن نيستم داستانهاى او را سالها پيش خوانده ام، مطمئن نيستم كه هنوز هم همانقدر برايم اثر گذار باشند. اما اين روزها در صفحه داستان هفته نامه نيويوركر به داستان نويس هايى برمى خورم كه دغدغه هاى مشتركى با من دارند و اين مسأله به من ثابت مى كند دغدغه هايم زياد هم وراى واقعيت نيست؛ من با بطن يك زندگى روزمره و يأس آور درگيرم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |