كسانى كه از زندگى پررمز و راز جويندگان عاطفه اين برگ اطلاع دارند با تلفن ۸۸۷۶۱۶۲۱تماس بگيرند
مادر ۶۹ساله به دنبال نشانه اى از دختر
مادرى هستم كه روزگار بازى هاى بسيارى با من كرده است وحالا با وجود ۶۹ سال سن چشم انتظار لحظه اى هستم كه بتوانم دخترم را در آغوش بگيرم.
۱۵ سال بيشتر نداشتم كه در شهرستان كازرون با مردى كه ۱۰ سال از من بزرگتر بود ازدواج كردم. حاصل اين ازدواج دو دختر به نام فرحناز ومهناز و پسرى به نام سيدمحمدباقر بود.
وقتى بر اثر اختلاف كارمان به جدايى كشيد شوهرم اسدالله فرحناز را كه بزرگتر بود به مادربزرگش سپرد و مهناز و سيدمحمدباقر نزد من ماندند. من به خانه برادرم رفتم كه در روستاى بنه بود و مدت يكسال از بچه ها مراقبت كردم. پس از آن بود كه برادرم مهناز را از من جدا كرد و به نزد مادرخوانده اش كه تاجى نام داشت ، برد. پسرم دوساله شد كه اسدالله بازگشت او را از من گرفت و با مهناز به شيراز برد. در آنجا مهناز را به شخصى به نام «عوض» و پسرم را به شخصى به نام فرج پور سپرد و پس از مدتى بازگشت و با من آشتى كرد.
سه سال بود كه از مهناز جدا مانده بودم از شوهرم خواستم كه به سراغ دخترمان برود و او را به خانه بازگرداند ولى عوض به شوهرم گفته بود كه مهناز را براى جراحى چرك گوش به بيمارستان نمازى شيراز برده اند و او زير عمل جراحى جان سپرده است.
شوهرم پسرمان را كه ۱۰ سال داشت گرفت و با خود به تهران آورد.
پس از مدتى دوباره اختلاف من و اسدالله بالاگرفت واو مرا طلاق داد و با زن ديگرى ازدواج كرد. از آن به بعد تنها شدم فكر مهناز لحظه اى از ذهنم بيرون نمى آمد. مطمئن بودم كه عوض چون قبرى ازدخترمان را به پدرش نشان نداده است حتماً او زنده است.
۴ سال پيش بودكه به برنامه راه شب در راديو تلفن زدم و مشخصات دخترم را دادم. يك هفته بعد بود كه دخترى گريه كنان با من تماس گرفت. اطلاعاتى از من گرفت ولى ديگر به من تلفن نزد.
حالا در اين سن آرزو دارم كه براى يكبار ديگر هم كه شده بتوانم دخترم را ببينم؛دخترى كه حالا بايد در حدود ۵۰ سال داشته باشد.
***
اطلاعاتتان را با بخش جويندگان عاطفه روزنامه ايران در ميان بگذاريد.
وقتى خواهرمان را از ما جدا كردند
سال ۱۳۴۸ زمانى كه خدا به پدر و مادرم دو نوزاد دختر كه دوقلو بودند مى دهد پدر و مادرم به علت داشتن چند بچه قد و نيم قد ديگر و مشكلات ديگر و با درخواست همسايه ديوار به ديوارمان كه احمد عسگرى نام داشته است تصميم مى گيرند كه يكى از دوقلوها را در حالى كه شش ماهه بود به او و همسرش كه صاحب فرزند نمى شدند بسپارند تا از او مواظبت كنند.
پس از مدتى يك شب آنان پنهان و مخفيانه به صورت ناگهانى از آنجا اسباب كشى مى كنند و پدرم با وجود مشكلات بسيار براى يافتن ردى از آنان و پس گرفتن خواهرم همه جا را جست وجو مى كند ولى هرگز نمى تواند سرنخى از احمد عسگرى و خواهرم پيدا كند.
اين شخص بازنشسته نيروى زمينى ارتش بود و در اصفهان خدمت مى كرد و پس از اينكه بازنشسته شد براى چند سال در يك ابزارفروشى در اصفهان مشغول به كار مى شود.
حالا ما به دنبال خواهرمان كه زهره سلطانى نام داشته است مى گرديم و دلمان مى خواهد با پيدا كردن او به اين دورى ۳۶ساله پايان دهيم.
***
كسانى كه در اين مورد اطلاعاتى دارند، با بخش جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس حاصل كنند.