شنبه ۱۲ شهريور ۱۳۸۴ -
Sat, Sep 3, 2005
ماجرا
۳۲۴۱
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
كسانى كه از زندگى پررمز و راز جويندگان عاطفه اين برگ اطلاع دارند با تلفن ۸۸۷۶۱۶۲۱تماس بگيرند
ديدار پس از ۴۱ سال در تحريريه «ايران» صورت گرفت
< «حبيب» برادر بزرگ من بود. وقتى كه در زابل خشكسالى شد، مردى به نام حاج سيد حسين طباطبايى او را با خود به پيشواى ورامين برده بود. بعد از رفتن حبيب، پدر و مادرم در فاصله كوتاهى جان سپردند و من را كه عزيزالله نام داشتم و ۴ ساله بودم به همراه على كه ۲ ساله و ابراهيم كه ۶ ماهه بود، به عمو سپردند...
برگ سى و يكم از آلبوم جويندگان عاطفه
كسانى كه از زندگى پررمز و راز جويندگان عاطفه اين برگ اطلاع دارند با تلفن ۸۸۷۶۱۶۲۱تماس بگيرند
226455.jpg
مادر ۶۹ساله به دنبال نشانه اى از دختر

مادرى هستم كه روزگار بازى هاى بسيارى با من كرده است وحالا با وجود ۶۹ سال سن چشم انتظار لحظه اى هستم كه بتوانم دخترم را در آغوش بگيرم.
۱۵ سال بيشتر نداشتم كه در شهرستان كازرون با مردى كه ۱۰ سال از من بزرگتر بود ازدواج كردم. حاصل اين ازدواج دو دختر به نام فرحناز ومهناز و پسرى به نام سيدمحمدباقر بود.
وقتى بر اثر اختلاف كارمان به جدايى كشيد شوهرم اسدالله فرحناز را كه بزرگتر بود به مادربزرگش سپرد و مهناز و سيدمحمدباقر نزد من ماندند. من به خانه برادرم رفتم كه در روستاى بنه بود و مدت يكسال از بچه ها مراقبت كردم. پس از آن بود كه برادرم مهناز را از من جدا كرد و به نزد مادرخوانده اش كه تاجى نام داشت ، برد. پسرم دوساله شد كه اسدالله بازگشت او را از من گرفت و با مهناز به شيراز برد. در آنجا مهناز را به شخصى به نام «عوض» و پسرم را به شخصى به نام فرج پور سپرد و پس از مدتى بازگشت و با من آشتى كرد.
سه سال بود كه از مهناز جدا مانده بودم از شوهرم خواستم كه به سراغ دخترمان برود و او را به خانه بازگرداند ولى عوض به شوهرم گفته بود كه مهناز را براى جراحى چرك گوش به بيمارستان نمازى شيراز برده اند و او زير عمل جراحى جان سپرده است.
شوهرم پسرمان را كه ۱۰ سال داشت گرفت و با خود به تهران آورد.
پس از مدتى دوباره اختلاف من و اسدالله بالاگرفت واو مرا طلاق داد و با زن ديگرى ازدواج كرد. از آن به بعد تنها شدم فكر مهناز لحظه اى از ذهنم بيرون نمى آمد. مطمئن بودم كه عوض چون قبرى ازدخترمان را به پدرش نشان نداده است حتماً او زنده است.
۴ سال پيش بودكه به برنامه راه شب در راديو تلفن زدم و مشخصات دخترم را دادم. يك هفته بعد بود كه دخترى گريه كنان با من تماس گرفت. اطلاعاتى از من گرفت ولى ديگر به من تلفن نزد.
حالا در اين سن آرزو دارم كه براى يكبار ديگر هم كه شده بتوانم دخترم را ببينم؛دخترى كه حالا بايد در حدود ۵۰ سال داشته باشد.
***
اطلاعاتتان را با بخش جويندگان عاطفه روزنامه ايران در ميان بگذاريد.
226431.jpg
وقتى خواهرمان را از ما جدا كردند

سال ۱۳۴۸ زمانى كه خدا به پدر و مادرم دو نوزاد دختر كه دوقلو بودند مى دهد پدر و مادرم به علت داشتن چند بچه قد و نيم قد ديگر و مشكلات ديگر و با درخواست همسايه ديوار به ديوارمان كه احمد عسگرى نام داشته است تصميم مى گيرند كه يكى از دوقلوها را در حالى كه شش ماهه بود به او و همسرش كه صاحب فرزند نمى شدند بسپارند تا از او مواظبت كنند.
پس از مدتى يك شب آنان پنهان و مخفيانه به صورت ناگهانى از آنجا اسباب كشى مى كنند و پدرم با وجود مشكلات بسيار براى يافتن ردى از آنان و پس گرفتن خواهرم همه جا را جست وجو مى كند ولى هرگز نمى تواند سرنخى از احمد عسگرى و خواهرم پيدا كند.
اين شخص بازنشسته نيروى زمينى ارتش بود و در اصفهان خدمت مى كرد و پس از اينكه بازنشسته شد براى چند سال در يك ابزارفروشى در اصفهان مشغول به كار مى شود.
حالا ما به دنبال خواهرمان كه زهره سلطانى نام داشته است مى گرديم و دلمان مى خواهد با پيدا كردن او به اين دورى ۳۶ساله پايان دهيم.
***
كسانى كه در اين مورد اطلاعاتى دارند، با بخش جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس حاصل كنند.
ديدار پس از ۴۱ سال در تحريريه «ايران» صورت گرفت
اشك شوق ۲برادر
< «حبيب» برادر بزرگ من بود. وقتى كه در زابل خشكسالى شد، مردى به نام حاج سيد حسين طباطبايى او را با خود به پيشواى ورامين برده بود. بعد از رفتن حبيب، پدر و مادرم در فاصله كوتاهى جان سپردند و من را كه عزيزالله نام داشتم و ۴ ساله بودم به همراه على كه ۲ ساله و ابراهيم كه ۶ ماهه بود، به عمو سپردند...
بيستمين برگ از آلبوم جويندگان عاطفه را پيش رويم باز مى كنم و بار ديگر چشم به آنها مى دوزم. تنها چند هفته پس از چاپ مطلب «برادرم را به پيشواى ورامين بردند» را بار ديگر با خودم مرور مى كنم.
«حبيب» برادر بزرگ من بود. وقتى كه در زابل خشكسالى شد، مردى به نام حاج سيد حسين طباطبايى او را با خود به پيشواى ورامين برده بود. بعد از رفتن حبيب، پدر و مادرم در فاصله كوتاهى جان سپردند و من كه عزيزالله نام داشتم و ۴ ساله بودم را به همراه على كه ۲ ساله و ابراهيم كه ۶ ماهه بود، به عمو سپردند.
226458.jpg
بزرگتر كه شدم، مسؤوليت دو برادرم را بر دوش كشيدم و زمانى كه متوجه رفتن «حبيب» به پيشواى ورامين شدم، به آنجا رفتم. مى خواستم هرطور شده است، او را پيدا كنم، ولى در آنجا به من گفتند شخصى به نام حبيب كمالى محمدزاده در شهردارى تهران كار مى كند. در تهران نتوانستم هيچ سرنخى از او پيدا كنم. هيچ كس با من همكارى نكرد و من ناچار دست خالى برگشتم. تنها چيزى كه در اين مدت شنيده ام، اين است كه برادرم كمى گوش هايش سنگين بوده است. دلم مى خواهد براى خاطر خدا بازگردد و به انتظار من پس از ۴۱ سال پايان دهد. دلم مى خواهد با ديدن او، ياد پدرم را زنده كنم.
ساعت ۹ و ۴۵ دقيقه ۲۲ مردادماه سال ۸۴ است. حبيب با دخترش از پيشواى ورامين پاى به تحريريه روزنامه ايران گذاشته و در انتظار آمدن برادرش است.
مى گويد: ۱۰ ساله بودم كه سيد حسين طباطبايى مرا با خودش به تهران آورد تا پيش او كار كنم. او گله دارى مى كرد و با پدرم قرار گذاشته بود كه نيمى از دستمزدم را به خودم بدهد و بقيه اش را براى پدرم بفرستم. او چند بار اين كار را كرد و پس از آن ديگر پولى براى پدرم نفرستاد، پدرم از سيد حسين شكايت كرد، ولى من گفتم خودم خواسته ام كه او پولى براى پدرم نفرستد.بعد از مدتى كه نزد او كار كردم، با تلگرافى متوجه مرگ پدرم شدم. تلگراف را برادرم عزيز الله فرستاده بود. بعد از ۶ ماه تلگرافى ديگر رسيد كه از مرگ مادر خبر مى داد. در آن زمان ۱۶ سال داشتم. ديگر پس از آن كسى از من سراغى نگرفت.شروع به كار و زندگى كردم تا اينكه در سال ۵۷ درحالى كه ۲۴ سال داشتم، با دخترى ازدواج كردم و پس از آن در شهردارى پيشواى ورامين مشغول به كار شدم.
تا ۱۵ سال پيش به ياد برادرانم بودم، ولى بر اثر حادثه اى كه هنگام كار و قطع شاخه درختان برايم روى داد، از درخت به پايين افتاده و دچار فراموشى شدم.
عزيز الله به محض آنكه پاى در دفتر روزنامه مى گذارد، برادرش را در آغوش مى كشد. چند بار به چهره برادر نگاه مى كند و بعد شروع به گريه مى كند.
او مى گويد: من ۴ سال از حبيب كوچكتر هستم. پدر به خاطر فقر، ناچار شد حبيب را براى كار بفرستد و بعد هم از غصه دورى اش جان سپرد. وقتى ۱۰ ساله شدم، براى حبيب نامه نوشتم، ولى او جوابى نداد. وقتى پدر و مادرم مردند، من ۱۰ ساله بودم. اتاقى كرايه كرديم. روزها بنايى مى كردم و شبها درس مى خواندم. برادرانم را سامان دادم. وقتى براى سربازى به اروميه رفتم، مرخصى گرفتم و به ورامين رفتم، پيدايش نكردم و نا اميد بازگشتم. دو برادر كوچكترم با اينكه حبيب را به ياد نمى آوردند، ولى به من مى گفتند هر طور شده، «حبيب» را پيدا كن. تنها از آن سالها به ياد داشتم كه «قد» حبيب از من بلندتر است.
عزيز الله مى گويد و حبيب اشك مى ريزد. انتظار اين دو برادر پس از ۴۱ سال با رفتن شان به پايان مى رسد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |