|
|
|
|
|
هفته هفت روزه
|
|
|
|
|
حرف دل
هويت شغالى از پس مانده جناب شير خورد و بعد باد به اندام گرفت كه ما شكار كرديم، لكن از سر ترحم و معرفت گفتيم شير تو اول بخور، بعد ما مى خوريم. هيچكس بر گفته گزاف او عيب نگرفت. همه بعد از رفتنش گفتند: او شغال است. بى هويتى و پست فطرتى در طبع او نمايان است. ولى براى يك شير هويت، متانت و ساير خصايل اخلاقى اش حتى اگر پير و فرتوت باشد، بسيار ننگ است كه چشم به شكار شغال داشته باشد، ولو اينكه شكار شغال در حركتى غريب به محال، غذايى لذيذ باشد. از دنياى جنگل به دنياى حيوانات ناطق كه بازگرديم همين امر صادق است ولى ديدگانى تيزبين مى خواهد. چرا كه گروه بسيارى از شغال صفتان در پوستين شير براى خود هويت مى بينند. حجت عرفانيان پور
قورباغه اى در چشمه روزى روزگارى، قورباغه اى بود كه در چشمه كم عمقى زندگى مى كرد. قورباغه به لاك پشتى كه از اقيانوس شرقى آمده بود روكرد و گفت: - ببين من چقدر خوشبختم، هر وقت از آب برم بيرون، مى تونم روى لبه هاى چشمه لى لى بازى كنم و هروقت بيام تو آب مى تونم توى شكاف سنگهاى چشمه استراحت كنم. مى تونم سرمو بالاى آب نگه دارم و با شكمم غلت بزنم يا پامو تا عمق زياد تو گل فرو كنم. هيچ خرچنگ و وزغى قابل مقايسه با من نيست. من سرور اين آب و پادشاه اين چشمه كم عمق هستم. بيشتر از اين چى مى شه خواست؟ تو هم بيا پيش من زندگى كن تا بهت خوش بگذره. لاك پشت گفت: - اقيانوس بيش از ۱۰۰۰ مايل طول و بيش از ۱۰۰۰ پا عمق داره. در طول ساليان دراز و بعد از خشكسالى ها و سيل هاى فراوان، هنوز آب اقيانوس ثابت باقى مونده. به همين خاطر من دوست دارم در اقيانوس شرقى زندگى كنم. در اين لحظه قورباغه در چشمه كم عمق ساكت بود و احساس شرمندگى مى كرد. ماهرخ سالارى (توجه - از داستان هاى قديمى چينى - نويسنده: ناشناخته The Frogin The Shallow well)
اميد به زندگى گرمايى در خود حس نمى كنم، زندگى از رگهاى پاهايم رخت بربسته است، شايد همه مرده ها اين حس را داشته باشند. مى گويند هنوز پاهايت گرم است مى خواهند مرا فريب دهند و بگويند اين بى حسى مرگ نيست و من زنده مى مانم. اما من نمى توانم خودم را گول بزنم نمى توانم انگشتهاى پايم را حس كنم. ديروز سالم بودند و مى توانستم آنها را حركت دهم امروز ديگر مى دانم آخرين روز است البته من كسانى را ديده ام كه چند ماه فلج شده اند و بعد مرده اند. اما من مى دانم مرگ از انگشتان پاى من شروع به حركت كرده است و تا قلبم بالا مى آيد. حس عجيبى است در دوران جوانى يك وقت مرگ در جسمت شروع به حركت كند. اما حركت مرگ در بدنم را نمى توانم حس كنم چون مرگ در جايى از بدنم وجود دارد كه آنجا مرده است چگونه مى توانم عضوى از بدنم را حس كنم كه مرده است مى خواهم بگويم مرگ هميشه در وجودم بوده است و امروز شروع به حركت كرده است، عمر من ديگر به آخر رسيده، و فقط يك معجزه مى تواند مرا زنده نگاه دارد چه كسى باور مى كند كه من بميرم حتى الآن نيز به زندگى اميدوارم. چه مزخرفاتى! چرا ما هميشه خودمان را گول مى زنيم؟ چرا باور نمى كنيم كه ما نيز شايد يك دقيقه بعد بميريم. نامه اى از يك بيمار سرطانى
|
|
|
|
|
هفته هفت روزه
پلاستيك جمع كن هم نشديم!
|
|
|
سحر طلوعى واقعاً متأسفم، نه خودتان را براى خنده و شوخى آماده نكنيد. مى دانيد! جان آدمها، كارشان و فكرشان ارزشمند است و به هيچ وجه نمى شود با آنها بازى كرد و با شوخى از كنارشان گذشت. محمدجواد فاليزوانيان همان موتورسوارى كه در اين يك هفته اسمش سر زبانها افتاد و معروف شد (چه حيف كه با مرگش مشهور شد)، مى خواست ركورد بزند و افتخار بيافريند و اصلاً مهم نيست كه ما فكر كنيم افتخار آفريدن فقط براى فوتباليستها و كشتى گيران و يا برو بچه هاى درسخوان المپيادى و... است. او مى خواست ركورد بزند و بايد همه با او همكارى مى كردند. خالى گذاشتن جاى يك اتوبوس نهايت بدسليقه گى بود. بدسليقگى اى كه ارزان جان يك آدم اهل ريسك و جست و جوگر را گرفت. مى دانم هفته هفت روزه اين هفته غمگين و خشمگين شروع شد، ببخشيد و حالا مى رويم كه داشته باشيم: * حضور افتخارآميز و غرورانگيز مهدى مهدوى كيا و وحيد هاشميان را در ليگ برتر فوتبال آلمان تبريك عرض نموده و از اينكه بروبچس جوان ايرانى مشغول گل كارى هستند، بسيار در پوست خود گنجانيم و بيشتر گنجانيم از اينكه مهدوى كيا از بس كه خوب بازى كرد، يك عملياتى روى بينى مربى تيمشان انجام داد كه طرف ۱۲۵ لازم شد! (راستش نمى دانم شماره آتش نشانى آلمان چند است؟) اما اين مربى بايرن مونيخ هم كلاً يك جورهايى روى اعصاب ما ايرانى ها است. همين كه على كريمى را براى نيمه دوم تعويض مى كند، يعنى كه بايد براى بينى او هم يك اتفاقاتى بيفتد! * و اينك پيش به سوى اهم اخبار: پلاستيك جمع كن هم نشديم! روزنامه ها را گذاشته ايم جلوى رويمان و به دقت هر كدام را بررسى مى كنيم. در نتيجه اين دقت كردن چشممان به خبرى مى افتد كه در نهايت خودمان را لعنت مى كنيم كه چرا اينقدر دقيق همه چيز را وارسى مى كنيم. خلاصه بى خود اينقدر هول نزنيد، اصلاً شما چه اصرارى داريد كه آخرش خودتان را لعنت كنيد؟ بگذريم: «پلاستيك جمع كن ها بيمه مى شوند!» يعنى من واقعاً متأسفم كه پلاستيك جمع كن هم نشديم، بلكه يك ذره مورد توجه قرار بگيريم. فردا اگر شنيديد كوپن فروشها، سيگارفروشها و تيرهاى چراغ برق خيابان را هم بيمه كردند، ولى شما مخصوص شمايى كه رفتى درس خواندى و يا دارى شبيه به يك موجودى در جايى كار مى كنى هنوز بيمه نشده ايد، اصلا تعجب نكنيد! چرا كه ايراد از شماست كه ارزش كارها را درك نمى كنيد. شما اگر كمى به عقلتان رجوع كنيد، متوجه مى شويد آدم كه با آدم فرقى ندارد، اما مسأله سر آن پلاستيك با ارزشى است كه شما بدون درك ارزش آن روى زمين رهايش مى كنيد، اما يك پلاستيك جمع كن آن را جمع مى كند! تفتان (۲) مى تركاند! شما حتماً آنقدر رياضى تان خوب هست كه بدانيد چند سال از پايان ۸ سال جنگ تحميلى مى گذرد! اگر هم خوب نيست، نگران نباشيد. خودم مى گويم؛ هفده سال است كه جنگ تمام شده، اما مين هايى كه عراقى ها در مناطق مرزى ايران كاشته اند، به اميد روزى كه سبز شوند، بدجور دارد بلاى جان انسانها و حيوانها مى شود. يعنى اگر اهل خواندن روزنامه ها باشيد، مى توانيد هرچند وقت يك بار خبر روى مين رفتن اين و آن را بشنويد. خبر آغاز به كار ماشين مين كوب با نام تفتان دو را در منطقه عمومى شلمچه مى خوانيم. من بر اساس وظيفه ام براى اين ماشين آرزوى موفقيت مى كنم و اميدوارم قبل از آنكه تفتان سه راهى بازار مين كوبى شود، همه مين ها توسط تفتان (۲) كوفته شود! مزاياى تصادفات! خدايى اش اگر اين هفته يك نگاهى به تيتر خبرها مى انداختيد، متوجه مى شديد كه هفته پرحادثه اى را پشت سر گذاشتيم. چند تا اتوبوس چپ كردند، به هم خوردند، از روى هم رد شدند، خلاصه اتوبوسها يا كلاً وسايل نقليه در طول اين هفته كولاك كردند. كولاك براى يك دقيقه شان است، همان توفان كاترينا بودند كه دارد كن فيكون مى كند اساسى (بد نيست متخصصان اين گازوئيلشان را چك كنند، شايد از نوع سوختهاى روانگردان! استفاده كرده باشند). خلاصه بعد از به پا شدن اين توفانها، مسؤولان امر اعلام كردند: «تصادفات رانندگى هر ساعت جان ۱۳ ايرانى را مى گيرد!». اى ول! اصلاً اين تصادفات رانندگى كلاً روش مناسبى است براى كنترل جمعيت (آقا يك ضرب و تقسيم ساده است ديگر! چرا هى به خودتان فشار مى آوريد؟) بر اساس محاسبات ما در طول شبانه روزى ما ايرانى ها حدود سيصد نفر از جمعيت مان را كم مى كنيم و اين آمار براى يك سال مى شود چيزى در حدود صد و سيزده هزار نفر كه اگر صبر و حوصله داشته باشيم و دندان روى جگر بگذاريم، بعد از ششصد سال ديگر از جمعيت هفتاد ميليونى ما چيزى باقى نمى ماند. اگر فكر مى كنيد ششصد سال يك كم طولانى است، دست به كار شويد و هر دقيقه تصادف كنيد. مطمئن باشيد چون شما با نيت كنترل جمعيت تصادف مى كنيد و قصدتان خير است، اتفاق بدى برايتان نمى افتد. «وبا» در كما! بالاخره اين «وبا» از نفس افتاد. اين تيتر را كه مى خوانيم، از ته دل احساس كمبود سبزى مى كنيم. ما مدتى است كه دور سبزى خوردن و كاهو را خط كشيده ايم. اصلاً مزه تربچه نقلى را از ياد برده ايم. دور از جانتان مرديم از بس ساندويچ بى كاهو خورديم. حالا كه مى شنويم وبا از نفس افتاده، آرزو مى كنيم تا آخر عمرش همين طور بى نفس باقى بماند. البته به شرطى كه بعضى دوستان، دوباره سعى نكنند اين بيمار محتضر را با تنفس مصنوعى سر حال بياورند. در همين راستا بد نيست دوستان زمينهاى سبزيكارى شده را ديگر با فاضلابها آبيارى نفرمايند (براى تقويت بذور مى توان از شيوه هاى ديگر استفاده كرد!)، در ضمن تعبيه يك دستگاه «وباسنج» حاد در اقصى نقاط مرزهاى كشور پيشنهاد مى شود و در آخر عاجزانه تقاضامنديم صابون را فراموش نكنيد، چه به هنگام برگشتن از «آنجا» و چه هنگامهاى! ديگر. بدون شرح! - «ماشين لباسشويى يك كودك ۶ ماهه را شست!»
|
|
|
|
|