يكشنبه ۱۳ شهريور ۱۳۸۴ -
Sun, Sep 4, 2005
فرهنگ و انديشه
۳۲۴۲
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
اخلاقى زيستن و اجتماعى عمل كردن
بخش دوم و پايانى
كتاب انديشه
اخلاقى زيستن و اجتماعى عمل كردن
اصولگرايى در سپهر اخلاق
بخش دوم و پايانى
226569.jpg
مصطفى ملكيان
۳. مرحله دينى
كركگور معتقد بود كه مرحله اى از اين بالاتر هم وجود دارد و آن مرحله دينى است. به نظر كركگور در مرحله دينى نه اصول بر انسان حاكم است و نه لذت، بلكه در آن مرحله فقط عشق برانسان حاكم است و چون عشق برانسان حاكم است ، هيبت و احتشام وعزت، جمال و جلال معشوق بر زندگى انسان حكومت مى كند. هرچه اين جمال و جلال اقتضا كند، شخص به موجب آن رفتار مى كند. كركگور دركتاب «ترس و لرز» مى گويد: شما در باب مأمورشدن حضرت ابراهيم براى كشتن فرزند خودچه مى گوييد؟ در تورات آمده است كه حضرت ابراهيم (ع) مأمور شد فرزند خود را بكشد. در قرآن هم به اين داستان اشاراتى هست كه ابراهيم مأمور ذبح فرزند خود شد. كركگور مى گويد: آيا تاكنون شما هيچ وقت فكر كرده ايد كه چرا حضرت ابراهيم (ع) سؤال نكرد كه خدايا من به چه گناهى فرزندم را بكشم؟ فرزندم چه كرده كه مستوجب قتل است؟ مگر مى توان قبل از جنايت و اصلاً بدون جنايت يك فرد را قصاص كرد؟ از سوى ديگر كركگور مى گويد كه در دل اسحاق و به تعبير ما اسماعيل اين نگذشت كه چرا بايد كشته شوم؟ مگر چه گناهى كرده ام؟
گناه من اين است كه پدرم مى خواهد به خدا نزديك شود. چه منطقى براين جريان حاكم است؟ كركگور به خصوص در كتاب «ترس و لرز» كه موضوع اصلى كتاب در اين باب است و در كتاب ديگرى تحت عنوان «بيمارى تا دم مرگ» به اين نكته اشاره مى كند كه ابراهيم و اسماعيل از عرصه اخلاقى بالاتر آمده اند. كسى كه مى گويد مگر مى توان قبل از جنايت قصاص كرد، چنين فردى در مرحله اخلاقى زندگى مى كند. اما كسى كه فقط در خدمت معشوق زندگى مى كند، سخن معشوق براى او بالاتر از اخلاق است . البته مراد او از معشوق در اين بحث يك معشوق آسمانى و ملكوتى است . دليل اينكه هيچ اعتراضى در ذهن و ضمير حضرت ابراهيم و اسماعيل جوانه نمى زند به خاطر اين است كه اينها از اين مرجع (اخلاقى) فراتر رفته اند و در عشق، رضاى معشوق اصل حاكم بر زندگى آنان است. در واقع شخص (عاشق ) مى خواهد لبخندى بر لب معشوق بنشاند. حتى در عشقهاى زمينى هم اين چنين است . آدمى در عشق زمينى هم وقتى كه در مرحله عشق زندگى مى كند. رضايت معشوق براى او ، از هر چيز ديگرى ارزشمندتر است. وقتى لبخند معشوق رامى بيند در واقع اجر همه زحمات، محروميتها و نابسامانى هايى را كه تجربه مى كند، مى گيرد.
نكته مهم آن است كه هريك از ما اگر در مرحله زيبايى شناختى زندگى مى كنيم بايد به مرحله اخلاقى راه پيدا كنيم. البته نه براى پاداش آخرت و نه براى بهشت و جهنم . هميشه بايد يك سلسله اصول بر زندگى اجتماعى ما (خواه در بعد اقتصادى و خواه در بعد سياسى و خواه در بعد فرهنگى آن) حاكم باشد، حتى اگر قبول آن اصول، با تحمل درد و رنج همراه باشد. درد و رنجهاى زندگى سه ويژگى دارند: ۱- پايان ناپذيرند ۲- استثنا ناپذيرند ۳- كلى و تعميم پذيرند. درد و رنجها با اين سه ويژگى كه دارند در عين حال مى توانند قابل تحمل باشند، حتى از اين بالاتر، مى توانند به نوعى رضايت باطنى تبديل شوند و آن وقتى است كه انسان احساس كند در وراى تمام گرد و غبارها تمام اين فراز و نشيب ها مى تواند اين بلور خود را به مقصد رساند و از اصول خود مراقبت كند.
اين نكته قابل توجه است كه ما بايد بتوانيم درد و رنج را تحمل كنيم زيرا زندگى ما قرين درد و رنج است. ما در هر كشورى كه زندگى كنيم بى عدالتى خواهيم ديد با هر نظامى كه حاكم باشد؛ چه نظام جمهورى اسلامى باشد، چه نظام سوسياليستى و چه ليبراليستى.
به هر حال، حكومت و جامعه هيچگاه از يك سلسله امور خالى نخواهد بود كه البته بايد سعى كنيم اين نابسامانى ها و كجى ها را تقليل دهيم ولى در عين حال بايد واقع بين باشيم تا فريب يك اتوپيا و مدينه فاضله را نخوريم و گمان نكنيم كه يك چنين مدينه فاضله اى بر روى زمين پديد آمدنى است. بايد بدانيم كه انسان زيست مى كند جامعه بدون ظلم پديد نخواهد آمد؛ چون جامعه بدون ظلم پديدار نمى شود، طبعاً جامعه بدون درد و رنج هم نخواهيم داشت.
اما افرادى هستند كه مى توانند با تمام اين درد و رنجها يك رضايت باطن و لبخندى درونى داشته باشند. منتها به اين شرط كه احساس كنند على رغم اين فشارها حداقل، اصول آنان محفوظ مانده است. وقتى اين اصول محفوظ بماند زندگى معنا پيدا مى كند.
اصل اول: حفظ سازگارى
ما به عنوان كسانى كه در واقع شأن دانش پژوهى داريم و جامعه هم اين كاركرد را از ما بيشتر انتظار دارد، بايد بخشى از اصول اخلاقى مان را به تفكر معطوف كنيم. گاهى اصول اخلاقى به اعمال ما معطوف مى شود و گاهى بر عواطف و احساسات ما و گاهى هم بر عقيده و تفكر ما. من در اينجا مورد سوم را بيشتر مورد تأكيد قرار مى دهم. خوب است بر اعمال مان و عواطف و احساساتمان يك سلسله اصول اخلاقى حاكميت داشته باشند. البته من اين اصول اخلاقى را اصلاً از دين و مذهب نمى گيرم. زيرا ممكن است من مخاطبانى داشته باشم كه دين و مذهبى نداشته باشند و ديگر اينكه اصول اخلاقى مبتنى بر دين و مذهب داراى يكسرى پيش فرض هاى متافيزيكى خيلى سهمگين هستند كه اين پيش فرضها در غالب موارد قابل اثبات «آبژكتيو» (عينى) و همگان پذير نيستند. به اين لحاظ نمى توان در هر جا به دين و مذهب متمسك شد. يكى از اين اصولى كه به نظر مى رسد، بتوانند بر عقيده ما حاكميت داشته باشد اين اصل است كه ما در كل زندگى فكرى و عقيدتى خود هميشه بايد اين دل نگرانى را داشته باشيم كه آيا در تفكر ما هماهنگى (consistency) وجود دارد يا نه. آيا آرا و نظرات من با هم سازگارند، يا من يك بام و دو هوا در عقيده و عمل هستم. به نظر من، بزرگترين علامت انسانيت آن است كه نوعى سازگارى بين آرا و نظريات انسان وجود داشته باشد. انسان نمى تواند در يك جابه گونه اى بينديشد و در جايى ديگر، گونه اى ديگر كه مطلقاً بين اين دو گونه انديشه ناسازگارى وجود داشته باشد. ممكن است الآن بسيارى از عناصر فكرى بعضى از ما مبتنى بر عناصر فكرى مدرن باشد و چه بسا در ميان ما كسانى باشند كه واقعاً بعضى از عناصر فكرى آنها پسا مدرن است. خوب اين ها با هم ناسازگارند. عرضه فكر مانند بساط ميوه فروشى نيست كه هر ميوه اى خواستيد انتخاب كنيد و هيچ كس هم، به شما اعتراض نكند. البته انسان مى تواند داراى نوعى نظام التقاطى در فكرش باشد، اما به اين شرط كه اجزاى اين نظام التقاطى با هم سازگار باشند. انصافاً در بسيارى از موارد ميان ذهن و ضمير خود اين سازگارى را به وجود نياورده ايم. يعنى فكرمان داراى اجزايى است كه با هم سازگار نيستند. ما هم سنتى هستيم، هم مدرن و هم پست مدرن. در واقع، ما در بسيارى از اين مبادى فقط با اتكا، به مغالطه منطقى توانسته ايم بمانيم.
اصل دوم: دورى از تقليد
اصل دومى كه به نظر من در ميان ما كم وجود دارد اين است كه ما به ندرت مى انديشيم و هنوز در مرحله تقليد هستيم. به طور مثال عوام الناس ما از يك روحانى كه پشت سر او نماز مى گذارند تقليد مى كنند و ما «دانشگاهيان» ممكن است از يك روحانى دانشمندتر. انصافاً ما در اين جهت به بلوغ فكرى نرسيده ايم و عموماً اهل تقليد و تلقين پذيرى هستيم. در واقع رفتار ما مثل كسى است كه تحت تأثير تبليغات كالاها قرار مى گيرند. در واقع اولين كسى كه بتواند در ما تلقين پذيرى جدى ايجاد كند ما متاع او را مى خريم. به نظر من كمال و علو قدر ما دانشجويان در اين است كه از تقليد بيرون آييم و قدر و وزن منطقى هر سخن را بسنجيم.
اصل سوم: وداع با تعصب
اصل سومى كه آن نيز خيلى مهم است، اين است كه ما بايد بتوانيم خودمان را در جاى ديگران قرار دهيم و فكر كنيم اگر آدمى نتواند خود را در جاى ديگران قرار دهد و به جاى ديگران فكر كند، كارش به تعصب مى كشد. متعصب كسى است كه از يك دريچه به عالم نگاه مى كند ولى نمى تواند از پشت ديگر پنجره ها به عالم نگاه اندازد. اگر كسى فكر كند براى نگاه به عالم فقط يك پنجره وجود دارد خواه، ناخواه او متعصب است و يك فرد اگر بخواهد متعصب نباشد بايد بتواند خودش را از دريچه اى به دريچه ديگر منتقل كند. وقتى منظر عوض شد مى فهمند كه دنياگونه اى ديگر نيز هست. تعصب فقط و فقط ناشى از اين است كه آدم نمى تواند پايش را از كفش خودش بيرون آورد و در كفش ديگرى بگذارد. يك ضرب المثل جالب انگليسى مى گويد: «يك بار هم پايت را در داخل كفش من كن»، يك بار هم جاى من بيا و از ديدگاه من به عالم نگاه كن. به تعبير كانت خوب است ما گاهى به جاى ديگران فكر كنيم. نه براى اين كه فكرمان را به آنها القا كنيم و آنها را مقلد خود سازيم، بلكه براى اين كه ببينيم عالم در نظر ديگران چگونه است. البته اين نحوه عمل يك تيپ ايده آل است. امروزه در جامعه، ما بيشترين رنج را، از ناحيه افراد متعصبى مى بريم كه فقط از منظر خودشان به اين عالم نگاه مى كنند و اصلاً تصور نمى كنند كه منظر ديگرى وجود داشته باشد. تعصب داشتن فرق نمى كند كه پنجره من، مدرن باشد و آن پنجره ديگر، سنتى. اگر فرد مدرن هم حاضر نباشد از پنجره سنتى به عالم نگاه كند، اين فرد هم در مدرن بودن خودش تعصب دارد. همچنان كه سنتيان چون نمى توانند از پنجره مدرنيزم به عالم نگاه كنند، در سنتى بودن خود متعصب هستند. يكى از فوايد جدى مطالعه كتاب هاى مختلف اين است كه اگر خودتان هم نمى توانيد پنجره اى به روى عالم بگشاييد حداقل اگر كسى شما را دعوت كرد تا از طريق كتابش و از پنجره او به عالم نگاه كنيد، او را لبيك مى گوييد. كه البته متأسفانه اين هم در ميان ما نيست.
اصل چهارم: عقل و آزادى
من بر اين نكته تأكيد دارم كه «خشونت طلبان» مى خواهند يك وجه بزرگ انسانيت ما را له كنند و آن وجه، آزادى ما است. انسانيت دو بعد بيشتر ندارد و خشونت طلبان مى خواهند بعد آزادى ما را از ما بگيرند.
از سويى ديگر نيز كسانى هستند كه مى خواهند وجه ديگر از انسانيتمان را از بين ببرند. آنها «لفاظان» هستند. اين ها سخنرانانى هستند كه فقط كلى گويى مى كنند و سخنان كليشه اى مى گويند. اينها مى خواهند عقلانيتمان را از بين ببرند. به همين دليل است كه خشونت طلبان بزرگ تاريخ معمولاً سخنرانان قهارى بوده اند. انسانيت ما فقط به «آزادى» و «عقلانيت» ماست.
اگر بخواهيم انسانى را دست آموز خود كنيم اول بايد انسانيتش را از او بگيريم. با خشونت، روح آزادگى را در او خرد مى كنيم و با كلى گويى و كليشه پردازى و سخنان مبهم وجه عقلانيتش را در محاق مى بريم. انسانى كه آزادى و عقلانيتش را از او بگيرند، واقعاً يك حيوان دست آموز مى شود. در تاريخ افرادى چون هيتلر و لنين را مى بينيد كه سخنرانانى قهار و قوى بودند. هيتلر تقريباً تا سال ۱۹۳۹ كه هنوز جنگ شروع نشده بود و در سال هاى جنگ، دستور داده بود كه هيج وقت سخنرانى هايش را در روزنامه هاى صبح چاپ نكند و از راديو نيز صبح ها پخش نشود. استدلالش - كه البته بعداً معلوم شد- اين بود كه مى گفت: مردم صبح ها ذهن هاى خيلى تند و تيز دارند و هر سخنى كه من مى گويم، به دنبال دليلش هستند. اما هنگام عصر ذهن ها در اثر كار روزانه خسته و فرسوده مى شود و حالت اسفنجى به خود مى گيرد و ديگر اصلاً فكر نمى كند كه مغالطه كرده ام. به نظر من انتظار اخلاقى معقولى كه مى شود از قشر روشنفكر داشت اين است كه: از كلى گويى و مبهم گويى دست بردارد و ادعاهاى بلادليل را مطرح نكند.
كتاب انديشه
پرسش هاى زندگى
226545.jpg
* فرناندو سوتر
* ترجمه: عباس مخبر
* نشر طرح نو
به طور معمول ما جهان اطراف خود را در سه سطح «اطلاعات»، «دانش» و «خرد» درك و فهم مى كنيم كه علم در دو سطح اطلاعات و دانش عمل مى كند و فلسفه در سطح دانش و خرد. به اين اعتبار، چيزى به نام «اطلاعات فلسفى» وجود ندارد، اما «دانش فلسفى» مى تواند وجود داشته باشد و البته اميدواريم كه «خرد فلسفى» هم وجود داشته باشد. اما چگونه مى توان به «خرد فلسفى» دست يافت؟ و آيا مى توان آن را «تعليم داد»؟
«فرناندو سوتر»، مؤلف اثر حاضر، سعى دارد در اين كتاب با ارائه دانش فلسفى، مخاطب خود را به خرد فلسفى مجهز كند.
او با طرح يك سلسله پرسش و مسأله درباره زندگى روزمره به بررسى مضمون هاى عمده فلسفه غرب مى پردازد. مباحث كتاب در ده فصل سامان مى يابد كه عبارتند از: بهتر است از مرگ آغاز كنيم‎/ حقايق خرد‎/ من درون، من برون‎/ حيوان نمادين‎/ جهان و حاشيه هاى آن‎/ آزادى در عمل‎/ مصنوعى بنا به طبيعت‎/ با هم زيستن‎/ رعشه زيبايى‎/ گم شده در زمان، علاوه بر مقدمه اى كه در آغاز آن با عنوان «چرا به فلسفه نيازمنديم؟» نگاشته شده است. در مجموع از اين كتاب انتظار مى رود كه مقاصد يك كتاب مقدماتى فلسفه را برآورده كند. البته با مشى و مرامى متفاوت و نامتعارف.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |