|
|
|
معماى پليسى شماره ۸۶
شب مهتابى
|
|
|
مهدى ابراهيمى صداى شليك گلوله فضاى خاموش و سرد كوچه تنگ در سبلان را شكست، وقتى همه بيرون از خانه هايشان ريختند سايه مردى را ديدند كه زير نور مهتاب خود را به خيابان رساند و در تاريكى گم شد. لحظه اى نگذشته بود كه زنى هراسان از خانه قديمى بيرون دويد و در برابر حيرت همسايه ها به سمت جسدى رفت كه روى موزاييك هاى كوچه افتاده و حركتى نداشت. «الهام» وقتى ديد صورت شوهرش خون آلود است با صداى بلندى گريه كرد در بين مويه هايش از يتيم شدن «محمد» و «على» مى گفت و اينكه ديگر پدرى ندارند، بچه ها كه ۸ و ۱۰ ساله بودند تازه از خواب بيدار شده بودند و خواب آلود از در چوبى خانه شان بيرون آمدند. همسايه ها قبل از اينكه جسد پدر را ببينند آنان را حلقه كردند. دلدارى شان دادند و هر دو را به يكى از خانه ها بردند چند تن از آنان نيز سراغ «الهام» رفتند تا دلدارى اش بدهند. ساعت ۳ و ۳۰ دقيقه بامداد جمعه بود كه موبايل بازپرس شمس زنگ خورد، ستوان مروتى از مركز پيام جنايى پليس گزارش وقوع جنايتى را داد كه مردى در هواى سرد زمستانى و شب مهتابى هدف گلوله قرار گرفته بود. نيم ساعتى نگذشته بود كه بازپرس به بخاطر تنگ بودن كوچه زمانى كه نتوانست با خودرواش تا پاى جسد برود سر كوچه پياده شد، باوجودى كه قتل در نيمه شب رخ داده بود جمعيت زيادى به كوچه ريخته بودند و همهمه اى بود با ديدن نوار زردرنگ بررسى صحنه جرم كه دور جسد كشيده شده بود سمت صحنه جنايت كه تا آن لحظه به هم نخورده بود رفت و بالاى سر جسد خون آلود مردى جوان ايستاد، مقتول ۳۸ ساله و «حيدر» نام داشت جاى اصابت گلوله اى در پيشانى اش ديده مى شد، جسد به گونه اى افتاده بود كه نيمى از آن سمت راست جوى آب و نيمى ديگر سمت چپ آن بود سرش به سمت خانه هاى شمالى كوچه بود، لباسى راحتى خانه به تن داشت و دمپايى قهوه اى رنگى در پاهايش ديده مى شد. بازپرس شمس پى برد كه «حيدر» از سوى قاتل به بيرون از خانه كشيده شده و در فاصله ۱۵ مترى و در نزديكى سر كوچه هدف گلوله قرار داده شده است، وقتى جلوى در خانه قربانى ايستاد ديد كه همه پنجره ها با حصير پوشانده شده اند و پنجره كوچك در ورودى نيز با رنگ سياه همرنگ چارچوب فلزى شده بود. وارد خانه شد، پله هاى مارپيچ كه به طبقه دوم راه داشت از يك زمين با مساحت ۲۳ متر يك خانه دو طبقه مثلثى شكل ساخته بود، در طبقه اول پس از يك راهروى دو مترى تقريباً روبروى در ورودى آشپزخانه بود كه زير پله سه مترى براى اين كار استفاده شده بود. در سمت راست يك اتاق ۱۲ مترى ديده مى شد كه با وسايل مختصرى تزيين داده شده بود و در آن نيمه باز بود. بازپرس از پله ها بالا رفت كاغذ ديوارى شطرنجى كه به خاطر خشك شدن چسب آن از روى ديوار كنده شده بود زشتى خانه را بيشتر كرده بود، در پاگرد دستشويى تعبيه شده بود و در طبقه دوم يك اتاق ۱۴ مترى قرار داشت و روبروى آن دقيقاً چسبيده به پله ها، حمام ۳ مترى ديده مى شد. در طبقه اول و دوم حدود سه پنجره به سمت كوچه وجود داشت كه پرده قرمز رنگ ضخيمى به آن آويزان بود و پشت اين پرده نيز پنجره ها با ملحفه سفيدرنگى پوشانده شده بودند. رختخواب ها وسط اتاق پهن بودند دو تشك به نسبت كوچكتر در گوشه سمت چپ قرار داشت و مشخص مى كرد همگى اعضاى اين خانواده كه بايستى يك زن و شوهر و دو بچه باشند در يك اتاق مى خوابيدند. هيچ آثار بهم ريختگى اى در خانه وجود نداشت بازپرس پى برد كه قاتل هيچ گاه وارد محوطه داخلى خانه نشده است و با توجه به نوع پوشش او خصوصاً دمپايى هايش. اينكه حيدر از سوى قاتلى آشنا به بيرون از خانه كشيده شده است كاملاً واضح بود. به احتمال زياد بچه ها در خواب بوده اند و رفتن پدر به بيرون از خانه را نديده اند، تنها كسى كه مى توانست متوجه بيرون رفتن قربانى باشد همسر وى بود و احتمال داشت قاتل را بشناسد. وقتى از خانه خارج شد جسد حيدر، داخل كاور پلاستيكى جاسازى شده بود و مأموران پزشكى قانونى در حال گذاشتن آن پشت آمبولانس بودند، در سمت راست آمبولانس زنى را ديد كه با ظاهرى كاملاً پوشيده دو پسربچه را در آغوش گرفته و گريه مى كرد. سروان اميرى وقتى خود را به بازپرس رساند گفت كه همسر مقتول، مشخصات قاتل را در اختيارشان قرار داده است و او را كه از دوستان حيدر بوده است و با مقتول اختلاف قديمى داشت كاملاً مى شناسد. به «الهام» نزديك شد خواست دو پسربچه را از او دور كنند سپس دلدارى داد و به خانه يكى از همسايگان راهنمايى كرد تا به دور از همهمه جمعيت به تحقيق از اين زن بپردازد. «الهام» گريه مى كرد و نفرين زيرلبانش بود با دو دست به پاهايش مى كوبيد، او با وجود اينكه در آن شب از بستر خواب بيرون آمده بود اما چادرى كامل داشت شلوار بلند و جوراب هاى سياه رنگ كامل به همراه پيراهن بلندى كه از روى آن پوشيده بود وقتى خودش را به اطراف مى كوبيد ديده مى شد. *چه كسى شوهرت را كشت؟ - دوستش بود، اشتباه نمى كنم «نصير» از قديم با او مشكل داشت و چند بارى نيز شوهرم را تهديد كرده بود. * چه خصومتى با هم داشتند؟ - به خاطر يك خروس، شوهرم يك خروس باز حرفه اى بود. «نصير» هم رقيبش بود انگار سر يك مسابقه شوهرم وقتى مى بيند بازنده است به ميدان مى پرد و با لگد به خروس قاتل مى زند، با مردن اين خروس اختلاف بالا گرفت حيدر چون مى دانست اشتباه از اوست براى عذرخواهى نزد «نصير» رفته بود نامرد نپذيرفته بود كه هيچ! شوهرم را نيز تهديد به قتل كرده بود. * با هيچ كس ديگرى اختلاف نداشت؟ - اگر داشته باشد هم هيچ كس جز «نصير» نمى تواند قاتل باشد من مطمئن هستم كه او قاتل است! * چرا مطمئنى؟ - چون او را ديده ام. *مطمئن هستى كه او را در تاريكى شب شناختى؟ - ما همه در خواب بوديم كه زنگ خانه به صدا در آمد، حيدر بيدار شد من هم بيدار شدم ساعت را نگاه كردم ۳ بامداد بود براى اينكه صداى زنگ بچه ها را بيدار نكند سريع بلند شدم و به طبقه پايين رفتم و در را باز كردم. «نصير» بود يكبار هم همراه مادر شوهرم اين مرد و همسرش را در بازار ديده بودم در آن زمان ميانه خوبى بين او و شوهرم بود و مرد مؤدبى نشان مى داد، «نصير» باز مؤدب بود سر به زير انداخته بود و گفت كه هركارى كرده نتوانسته شب را بخوابد، آمده تا از شوهرم عذرخواهى كند و از اينكه دست رد به سينه اش زده است، ناراحت است. خيلى خوشحال شدم از نگرانى درآمدم رفتم داخل خانه و حيدر را كه در رختخواب دراز كشيده و چشمانش باز بود صدا زدم و گفتم كه «نصير» براى آشتى كردن آمده است، نمى دانيد شوهرم چقدر خوشحال شد، سريع بلند شد و از پله ها پايين رفت. چون مى دانستم حيدر از اينكه فالگوش بايستم بدش مى آيد و سخت گيرى هاى خاص خودش را دارد به اتاق برگشتم و كنار بچه ها دراز كشيدم نمى دانم چرا دلهره خاصى داشتم. چند دقيقه اى طول كشيد، چشمانم از خواب سنگين شده بود كه صداى شليك گلوله را شنيدم هراسان به كوچه دويدم و حيدر را ديدم كه كمى دورتر از خانه مان داخل جوى آب افتاده است، بچه هايم يتيم شدند، آخر يك خروس چه ارزشى داشت، خدا از قاتل نگذرد كه من را به روز سياه نشاند. «الهام» پى درپى نفرين مى كرد و با گريه مى خواست «نصير» دستگير شود، بازپرس هنوز چند سؤال داشت: * برخلاف شوهرت كه زيرپيراهن ركابى، پيژامه و دمپايى به تن داشت تو لباس هايت كاملاً پوشيده است با همين لباس كه نخوابيده بودى؟ - كاش مى رفتى خانه ام را مى ديدى، شوهرم با وجود اينكه مهربان و عاشق من و زندگى اش بود اخلاق هاى متعصبانه اى هم داشت! * خانه ات را ديده ام، منظورت چيست؟ - پنجره ها را ديدى يك پرده ضخيم، ملحفه سفيد شيشه و آخر سر حصير از بيرون، رنگ سياهى كه به شيشه در ورودى زده است، حيدر بددل بود و خيلى غيرتى برخورد مى كرد من هميشه اينجورى مى خوابم با وجود دو پسرم و خصوصاً اينكه شايعه شد در تهران زلزله مى آيد او بارها گفت كه دوست ندارد من در زمان زلزله چه شب و چه روز با لباس راحتى از خانه بيرون بروم. * باز مى پرسم مطمئن هستى «نصير» قاتل است؟ - بله، مطمئنم، اون بى چشم و رو حداقل به من و بچه هايم رحم مى كرد، نمى دانم چه كنم بايستى زير منت اين و آن بچه هايم را بزرگ كنم، حيدر زنده بود همه احترامم مى كردند الآن چه كنم حتماً بى احترام مى شوم. هنوز «الهام» گريه مى كرد كه سروان مردى را دستبند زده وارد خانه همسايه كرد زن جوان با ديدن اين مرد از جا بلند شدو به سمت او حمله كرد و قبل از اينكه كسى بتواند واكنشى نشان دهد، سيلى محكمى به گوش او زد و فرياد زد: خجالت نكشيدى! حيا نكردى! به من خنديدى و شوهرم را كشتى! به من گفتى آبجى خانم شرمنده ام و مى خواهم عذرخواهى كنم اين بود آشتى كردنت، از بچه هايش شرمنده نيستى! خاك بر سر نامردت! سروان گزارش كرد كه «نصير» را در خانه اش و زمانى كه يك ساك مسافرتى آماده كرده بود بازداشت كرده اند او مى گويد كه صبح مى خواست به زنجان و روستايشان برود اما منكر قتل است. بازپرس باناراحتى به «نصير» نگاهى كرد بعد خواست روبرويش بنشيند وقتى «الهام» همراه سروان از خانه همسايه خارج شد رو به «نصير» كرد: *ماجراى خروس بازى چه بود؟ - هر چه بود در همان ميدان مسابقه حل شد و رفت، همه فهميدند من برنده ام و حيدر كم آورده، فكر نكنم دليلى براى اين باشد كه من او را كشته باشم. * پس تهديد به قتل چه مى شود؟ - يك شوخى بود و بعد عذرخواهى كردم، عصبانى بودم هر كسى در عالم ناراحتى حرف هايى مى زند و من هم همينطور اما جدى نبود. * ساعت ۳ صبح كجا بودى؟ - در خانه ام خوابيده بودم، يك امر طبيعى است. * شاهدى دارى؟ - از وقتى «منيژه» همسرم را مى گويم در تصادف خدابيامرز شد تنها زندگى مى كنم و امشب هم تنها بودم تا اينكه پليس سراغم آمد پس شاهدى ندارم. * قصد سفر داشتى؟ - باور كنيد از يك هفته پيش مى خواستم به روستايمان بروم تا يك خروس خوب با خودم بياورم، همين ساك مسافرتى ام هميشه آماده بود و قصد داشتم با روشن شدن هوا راه بيفتم. بازپرس شمس خنديد و با گفتن اينكه داستانسراى خوبى هستى به او گفت در زندان خروس لارى گير نمى آيد اما پشت ميله ها مى تواند حس كند كه مرگ خروس با مرگ يك انسان تفاوت زيادى دارد. وقتى «نصير» را به سمت كوچه مى بردند كه سوار خودروى پليس كنند همه جمعيت او را لعن و نفرين مى كرد، با گريه به روح همسرش قسم مى خورد كه قاتل نيست هنوز چند قدمى به خودرو مانده بود كه بازپرس شمس به سمت «الهام» و دو پسرش برگشت هر سه گريه مى كردند ناگهان از حركت ايستاد رو به سروان كرد و گفت «نصير» بى گناه است سپس دستور داد دستان او را باز كنند. بازپرس شمس در برابر حيرت همه رو به مرد خروس باز كرد و گفت كه با خيالى آسوده به مسافرت برود سپس از سروان خواست «الهام» را از بچه ها جدا كند و سوار بر خودرو با خود به دادسرا ببرند، او تنها با يك دليل پى برد كه اين زن دروغ مى گويد و در قتل شوهرش دست دارد. فرداى آن روز اهالى كوچه شنيدند كه «الهام» اعتراف كرده است به همراه پسر جوانى به نام «عارف» كه در مجلس عروسى فاميلى با هم آشنا شده بودند نقشه اين جنايت را كشيده اند و قاتل همان پسر دلباخته به «الهام» است. «عارف» شناسايى و در خانه اش كه در نزديكى محل جنايت بود دستگير شد، او گفت كه از سوى «الهام» و با شنيدن ماجراى زندگى او و شوهرش دست به اين قتل زده است و اين در حالى بود كه خودش نامزد داشت اما «الهام» به اندازه اى از بدى هاى شوهرش و شكنجه هاى او گفته بود كه اغفال شده است. *** خوانندگان گرامى با اشاره به تنها يك دليل بازپرس شمس مى توانيد در مسابقه معماى پليسى شركت كنيد.
|
|
|
|
|