سه شنبه ۱۵ شهريور ۱۳۸۴ -
Tue, Sep 6, 2005
جوان
۳۲۴۴
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
گزارشى از شروع و پايان يك زندگى
سى دقيقه با نفر سوم كنكور۸۴
گزارشى از شروع و پايان يك زندگى
عشق
و ديگر هيچ
226839.jpg
سميرا سامانى
فاصله بينتان از زمين است تا آسمان. تمام تلاشت را مى كنى كه يا زمين را به آسمان برسانى يا آسمان را به زمين. تلاشت حاصلى ندارد اما، جز اينكه فاصله زمين تا آسمان اول، كش پيدا مى كند تا آسمان هفتم.
تكرارى است، شايد هم كليشه اى، شايد هم بدتر. اما بايد درباره آن نوشت چون داستانى است كه در تك تك قلب ها خوانده مى شود. براى برخى با پايانى خوش براى برخى ...
اين گزارش نگاهى است به زندگى جوانى كه سعى داشته زندگى را با عشق آغاز كند.
نفست تا مرز عاشقى بند مى آيد
استوارى منطقش، قدرت كلامش، زيبايى چشم هايش نفس اش را تا مرز عاشقى بند مى آورد. صورتش اما حكايت از دنيايى مى كند كه تو از آن فرسنگ ها فاصله دارى، آنقدر كه جرأت نمى كنى قدمى به او نزديك شوى، اما وقتى دل تاب نمى آورد ديگر حكم عقل بى چك و چانه از اعتبار ساقط مى شود.
«خانواده آنها مذهبى بودند، بسيار زياد. ما يك خانواده معمولى. نه اينكه بى قيد و بند باشيم. ما اعتقادات خودمان را داشتيم اما نه شبيه خانواده او.» قفل مى كند، شايد هم هنگ. عقل را مى گويم، زمانى كه دل مهماندار مى شود، آنقدر كه از كنار مسلم ترين اختلاف ها به آسانى مى گذرد.
«چه اهميتى دارد كه حجاب من، چه باشد و حجاب خانواده او چگونه. اصل حجاب است كه آن را قبول دارم. اصل نماز است كه به آن پايبندم.»
در اوائل مى دانستم اين اختلاف ها دردسرساز مى شود، اما دوستش داشتم آنقدر كه به مرور نه تنها توجهى به آنها نشان ندادم بلكه با ايمانى كامل، اين تفاوت ها را در مسير رشد و كمال همديگر مى ديدم.»
اين اختلاف هاى ظاهرى در ذات شايد دليلى براى مشكلات خانوادگى نباشد، اما وقتى پاى پشتوانه فرهنگى رفتار به ميان مى آيد، ديگر خيلى نمى توان كوتاه آمد و از كنار آن به آسانى گذشت.
«دو سفره، يكى براى زنان و ديگرى براى مردان. زنان و مردان فاميل در مهمانى هاى خانوادگى جدا از هم مى نشستند. اوائل برايم جالب بود، شكل جديدى از ارتباط فاميلى را مى ديدم اما به مرور عذاب آور شد. ساعت ها با خودم و او كلنجار مى رفتم كه چه ايرادى دارد همه فاميل كنار هم بنشينند، حرف بزنند و شام بخورند پاسخ مى داد، قانع كننده اما براى خودش. ماجرا به همين يك مورد خلاصه نمى شد، در اكثر رفتارها اختلاف داشتيم، مثلاً آنها نماز را در خانه به جماعت مى خواندند. عالى بود. اما نه براى من كه عادت كرده بودم، نماز را در خلوت تنهايى اتاقم بخوانم. روزى اگر مى گفتم الآن دلم نمى خواهد نماز بخوانم، يك ساعت ديگر تنهايى خودم مى خوانم، چشم و دهان ها با هم باز مى شد از حيرت. حيرتى كه من نسبت به آنها داشتم و آنها نسبت به من. در واقع تنها فصل اشتراكمان همين حيرت بود.»
دو خوب بى ربط
پذيرفتن جدايى از كسى كه دوستش دارى و دوستت دارد، سخت است، خيلى. به خصوص وقتى تنها دليل اين جدايى، جبرى باشد كه تو هيچ دخالتى در آن نداشته اى اما بايد تاوان آن را پس دهى.
«دوستش داشتم، زياد. اما از يك جنس نبوديم. بعدها اين تعبير را به كار برديم، خوب هايى كه هيچ ربطى به هم نداشتند. سه سال عمر و انرژى مان از دست رفت تا به اين نكته رسيديم نكته اى كه اگر كمى و فقط كمى عاقل بوديم از همان روز اول، معلوم بود.»
دوست داشتن، بهانه هم نمى خواهد، چه رسد به دليل و برهان. اما زندگى كردن زير يك سقف آن هم براى سال هاى طولانى چطور؟!
«صدبار به خودم نهيب مى زدم كه اين آدم، آدم من نيست. كافى بود اما دلم يكبار بگويد اين تفاوت ها هيچ اهميتى ندارد، مهم من هستم و او و بس.»
به خيال خودشان تصميم به مبارزه با تمام نه هايى گرفتند  كه از اطرافشان به گوش مى رسيد.
«يك هفته هيچى نخورد، كارش به چند روز بيمارستان خوابيدن زير سرم كشيده شد. من هم تهديد به خودكشى كردم، يك كمى هم عملى اش كردم تا تأثير بيشترى بگذارد.»
سه تا قرص خواب آور مى خورد اما پوسته خالى يك بسته آن را مى اندازد كنار تختش. مادرش تا مرز سكته مى رود، در حاليكه آنها به تنها چيزى كه فكر مى كردند، تلاش مقدس، نام گرفته شان بود كه آرام آرام به ثمر مورد نظرشان نزديك مى شد.
«هزينه اى كه براى هر قدم نزديك شدن به خواسته مان مى داديم، كم نبود، اما راضى بوديم چون اين قدم ها به معناى پيروزى اختيار ما در برابر جبر غير ما بود. كلى احساس قدرت و غرور مى كرديم.»
جسارت در بى عقلى
راه يكى نمى شود به يقين. اما گاهى دلمان مى خواهد دنيا تنها يك راه داشته باشد، آن هم راهى كه ما مسيرش را از ابتدا تا انتها انتخاب مى كنيم. آن مسير مقصدى ندارد جز رسيدن به خواسته ما.
«بعد از دو سال، خانواده ها رضايت به ازدواج دادند. بله گفتن همانا و فهميدن اشتباه همان. دير شده بود، اما. خودمان انتخاب كرده بوديم، آن هم با هزار مصيبت. نمى توانستيم جا خالى كنيم. تصميم به استقامت گرفتيم اما مگر تا كى توان مقاومت داشتيم. همه اختلاف ها آنقدر ذاتى و درونى بود كه حتى براى لحظه اى دل خوشى نمى توانستيم سنگ تراشى و سنگ اندازى ديگران بخوانيمشان. كاملاً جدى بودند، اختلاف ها.»
حساب هايت هر چقدر هم دقيق باشد، نمى دانى كه چيزى در انتظارت است. پس با همين استدلال گاهى شكست خوردن را به يك عمر تأسف خوردن ترجيح مى دهى، يعنى با جسارت بى عقلى مى كنى.
«باور كنيد ما دلمان مى خواست، خوشبخت شويم، اصلاً مطمئن بوديم كه خوشبخت مى شويم، اما نشد  شايد چون فقط خودمان را ديديم و ديگر هيچ.»
سى دقيقه با نفر سوم كنكور۸۴
جوجه مى كشم، گربه مى شود
226836.jpg
پويا لطفيان
بزرگى جثه ، هيچ نسبتى با موفقيت در كنكور ندارد. اين استدلال براى رتبه هاى برتر كنكور، مانند يك ضرب المثل است. البته ضرب المثل ها، استثنا هم دارند. هومن دمرچيلو، يكى از همين استثناهاست.
وقتى مدرسه را براى گفت وگو پيشنهاد مى دهم بدون معطلى قبول مى كند. حتى پيشنهاد نشستن در پشت همان نيمكتى كه او را تا رتبه سوم كنكور رياضى امسال پرتاب كرده است. هومن ميانه اش با اينترنت خوب است و با هنر، بهتر. البته از بين هنرها، دور نقاشى را بايد قلم بگيريد. خودش مى گويد: «اگر يك جوجه بكشم شبيه گربه مى شود.»
اگر مى توانستم رتبه ات را بخرم چقدر از من پول مى گرفتى؟
هرگز نمى فروختم. به هر قيمتى كه پيشنهاد بكنى.
مى ترسى دوباره نتوانى به دستش بياورى؟
نه!... چون زحمتى را كه كشيدم با هيچ چيز عوض نمى كنم.
حتماً شنيده اى كه مسؤولان مى گويند: «همه راهها به كنكور ختم نمى شود» تو هم مثل آنها فكر مى كنى؟
من با اين جمله مخالفم. شما به جامعه ايران خودمان نگاه كن. براى پيشرفت يا بايد تحصيلات دانشگاهى داشته باشى يا پدرتان سرمايه دار باشد. اگر با كنكور موافقم براى اين است كه گنجايش دانشگاهها به اندازه اى نيست كه بتواند همه داوطلبان را با سطوح علمى متفاوت بپذيرد. پس دانشگاه ها بايد يك آزمون ورودى داشته باشند؛ داوطلبان را با توجه به دانش و توانايى، طبقه بندى كنند. به هر حال، هر دانشگاهى جايگاه خودش را دارد.
بعضى از آدمها نقش مدرسه را در موفقيت دانش آموز كنكورى، مهم نمى دانند. تو با اين تحليل موافقى؟
بايد دبيران دوره پيش دانشگاهى هم سطح باشند. در مورد خودم اگر يكى از دبيران، كم مايه مى گذاشت چنين نتيجه اى را به دست نمى آوردم. البته نقش مشاوران آموزشى را هم نبايد ناديده بگيرى.
اما اين طورى دانش آموزانى تربيت مى شوند كه جز تست زدن، هنر ديگرى ندارند.
با حرف شما موافقم. خودم در سال اول دبيرستان، تحقيقى داشتم در مورد سير نقاشى از آغاز تاكنون. سال دوم هم، يك ردياب صدا ساختم.
پس بايد ميانه ات با نقاشى خوب باشد؟
اتفاقاً نه. خيلى بد مى كشم. اگر يك جوجه بكشم شبيه گربه مى شود. ولى به آثار نقاشان علاقه مند بودم.
موفقيت تو چه نسبتى با علاقه ات به هنر دارد؟
رتبه من به هر حال به ماديات مربوط مى شود. درس رياضى و رشته هاى فنى، جزو ماديات است. تنها بخشى از زندگى است. اما هنر، تعريف ناپذير است. از نقاشى بگذريم. قبل از پيش دانشگاهى ، تار مى زدم. حالا دوباره ادامه اش مى دهم. همين سالى كه كنكور داشتم مثنوى يا ديوان شمس را مى خواندم. حافظ را ورق مى زدم. فكر مى كنم هنر، انگيزه فراگيرى علم را زياد مى كند.
بارها ديده ام پدر و مادرهايى كه بچه كنكورى دارند برنامه زندگى شان را تغيير مى دهند. حتى صبحانه، ناهار و شام فرزندشان را مى برند به اتاقش. درباره تو هم اين اتفاق افتاد؟
در مورد من كه اصلاً اينطورى نبود. اتفاقاً يكى از عوامل موفقيت زندگى عادى بود. لطف و صفاى چاى خوردن را در يك بعدازظهر ، آن هم در كنار پدر و مادر و خواهرم، با هيچ چيز عوض نمى كردم.
بر سر رتبه كنكورت، شرط هم بسته بودى؟ مثلاً با پدر،مادر يا خواهرت.
با آنها نه. اما به بعضى از دوستانم قول داده بودم اگر رتبه ام زير ۱۰۰ باشد شام يا ناهار، مهمانشان كنم. اتفاقاً همين چند روز پيش رفتيم رستوران.
اگر بخواهى پيشنهاد يك مسافرت را به پدر و مادرت بدهى كجا را انتخاب مى كنى؟
خيلى دوست دارم جزيره كيش را ببينم. سواحل و شهرهاى جنوبى كشور بايد ديدنى باشند. دبى هم خوب است. اما فعلاً به خاطر سربازى نمى توانم بروم.
معمولاً آرزوهاى نوجوانان و جوانان دائماً تغيير مى كند.فكر نمى كنم كه در اين موقعيت، باز هم دوست داشته باشى نقاشى بكشى.
البته هميشه هم آرزوها تغيير نمى كند. زمانى كه سال اول دبيرستان بودم آرزويى داشتم كه هيچ وقت تغيير نكرد. مادرم، مريضى سختى داشت. آرزويم اين بود كه او زودتر خوب شود اما در مورد نقاشى، حرفتان درست است. حتى سال اولى كه ساز را شروع كرده بودم دوست داشتم فرد موفقى در موسيقى باشم. سالهايى هم كه ورزش بسكتبال را دنبال مى كردم آرزويم اين بود كه يك بسكتباليست بزرگ شوم.
ارتباطى بين بزرگى جثه و موفقيت وجود دارد؟
نه! من استثناء هستم. سه شنبه هفته پيش، سمينارى در دانشگاه تهران برگزار شد. قرار بود از رتبه هاى برتر كنكور و مدال آوران المپيادهاى جهانى تقدير شود. همه جثه هاى كوچكى داشتند.
براى كسى كه مى خواهد رتبه ۳ كنكور بشود چه نسخه اى مى پيچى؟
اول بگويم خودم هم فكر نمى كردم نفر سوم رياضى باشم؛ البته منتظر رتبه زير ۴۰ بودم. اما در مورد نسخه اى كه پرسيديد. قبل از عيد، نسخه دانش آموز را مدرسه مى پيچد. هر معلمى، تكاليف درسى خودش را مى خواهد. من هم پيش از عيد با مدرسه پيش رفتم. پس از عيد بود كه برنامه ريزى كردم. يكى بلندمدت كه افق كارم را نشان مى داد. يكى هم برنامه روزانه. تقريباً بين ۸ تا ۱۲ ساعت مطالعه مى كردم.
پس تفريح را بوسيده بودى و گذاشته بودى كنار؟
نه! تفريح جاى خودش را داشت.
مى نشستى و سريال مى ديدى؟
از سريال خوشم نمى آيد. نمى دانم چه كسانى، بيننده اين همه سريال ... هستند. البته توهين به آنها نباشد.
اگر مى خواهى بگويى تفريح تو خواندن همان حافظ و مولانا بود حق مى دهى كه باور نكنم!
قبول است. حافظ و مولانا را قبل از خواب مى خواندم. معمولاً در طول هفته از ويدئو كلوپ، فيلم مى گرفتم يا تا پنجشنبه صبر مى كردم. اگر سينما يك فيلم خوبى داشت حتماً مى ديدم.
كدام فيلم ها را بيشتر پسنديدى؟
مسير سبز كه قبل از عيد پخش شد و رستگارى در شائوشنگ را كه چند هفته قبل از كنكور ديدم.
پس تفريح عبارت است از خواندن حافظ و مولانا، فيلم ديدن و خوردن يك استكان چاى با پدر ومادر و خواهرت!؟
البته چرخ زدن در اينترنت را به قبلى ها اضافه كن. ماهى، يكى دو بار هم با فاميل از تهران بيرون مى زديم.
وقتى براى روزنامه خواندن هم داشتى؟
بيشتر زنگ تفريح ها روزنامه مى خواندم.
آخرين مطالبى كه از روزنامه ها خوانده اى چه بود؟
راه اندازى UCF اصفهان. مبتلا شدن ۳۴ نفر به وبا و مرگ يكى از آنها. مطلبى هم در مورد liposucktion خواندم.
با يك سؤال سخت موافقى؟
بپرس.
دمرچيلو يعنى چه؟
يعنى آهنگر يا آهن فروش.
دنبال چه مى گردى؟
-  دنبال دختر مهربانى به نام الهام فدوى مى گردم كه دانشجوى رشته شهرسازى اصفهان است. پارسال در آتليه باران با هم كلاس طراحى مى رفتيم.
زهرا
Torang-202002@yahoo.com
به دنبال دوستى مى گردم كه با هم برنامه كوهنوردى بگذاريم.
مهيار از سارى
Fahim-mahyar@yahooo.com
-  دنبال دوستى مى گردم كه به من اطلاعات كافى در زمينه آزمون كارشناسى ارشد هنر و رشته ادبيات نمايشى يا نمايش بدهد. هرچه سريع تر ممنون.
نهال
Nahal_ paydar@yahoo.com
-  به دنبال دوستى كه علاقه مند به يادگيرى گيتار و شناباشد مى گردم.
مهسا از شيراز
Monad_mon@yahoo.com
-  دنبال كسى مى گردم كه علاقه مند به بحث هاى عرفانى و فلسفى باشد.
ياس سربى.
Yase_sorbi@yahoo.com
-  من دنبال دوستانم به نام هاى فهيمه افخمى و مينو قا آنى كه در كلاس سوم دبستان كنار هم در يك نيمكت مى نشستيم مى گردم. مادر مدرسه شاهد درس مى خوانديم. آنها الآن پيش دانشگاهى هستند.
مرضيه از زاهدان
Ghazal_672005@yahoo.com
-  من دانشجوى سال دوم رشته زبان انگليسى هستم. دنبال كسى مى گردم كه با هم به انگليسى نامه نگارى و چت كنيم. خوشحال مى شوم اگر به من كمك كنيد.
Far_ dej@yahoo.com
- من دنبال يكى از دوستان قديمى خود به نام مهرداد بهاور مى گردم. ما ده سال پيش در ساوه با هم همكلاس بوديم. مهرداد خواهر دو قلو داشت.
امير برجاند
Feroun_63@yahoo.com
- من دنبال هم دانشگاهى هاى خودم در سال ۱۳۸۱ مى گردم. ما در آن سال در كانون موسيقى دانشگاه بوعلى سينا فعاليت هنرى داشتيم و با هم در جشنواره موسيقى تهران هم شركت كرديم. دوستان عزيزم با من تماس بگيريد.
شهرام غافرى
sghafery@yahoo.com
-  من دنبال يك عده مى گردم كه بخواهند در جشن تولد امام زمان شركت كنند يا من را در آماده كردن اين جشن يارى بدهند.
ali_bato_tanha@yahoo.com
-  من به دنبال يك كار نيمه وقت مى گردم. دانشجوى سال دوم مهندسى كامپيوتر دانشگاه آمل هستم.
فاطمه موسوى
Marde_barfy@yahoo.com
-  من دنبال دوستان دوره دانشگاهم مى گردم به نام هاى اعظم جعفر و گلاره زارع و زهرا خيرى و شهره مالكى.
az_malakoot@yahoo.com
-  من دنبال يك دوست خوب اهل كتاب و پژوهش مى گردم.
على كلامى
ali_22129@yahoo.com
-  سال ۱۳۷۷ با مريم كردعلى دوست و همكلاس بودم. الآن مدت هفت سال است كه از او بى خبرم.
سيمين پسندى
Amir19376@yahoo.com
-  مى خواستم بانوشتن اين پيام، يكى از دوستان قديمى ام را به نام رضا رواقى كه در كلاس اول و دوم ابتدايى در منزل هاى سازمانى هوا نيروز مسجد سليمان با هم بوديم را پيدا كنم.
صدرا از اراك
Sadra830@yahoo.com
چيزى براى امروز
226833.jpg
نمى دانم چرا شرقى ها اين قدر به چيزهاى كوچك علاقه دارند. مثلاً اين دختر مالزيايى همه عمر خود را صرف اين كرده كه بتواند كوچك ترين گياه ياسمن را پرورش دهد. گياه هاى كوچكى كه به گياه هاى مينياتورى مشهورند، در شرق دور طرفداران زيادى دارند و البته خيلى هم گران قيمت اند. اين گياه مينياتورى ۲۲ ميلى متر است و پرورش دهنده آن هنوز دلش نيامده روى آن قيمت بگذارد. من فكر مى كنم هنر مينياتور شرقى، تضاد جالبى با فرهنگ آمريكايى دارد كه همه چيز را بزرگ مى خواهد. تنها كافى است ماشين هاى ژاپنى را با ماشين هاى آمريكايى مقايسه كنيد تا متوجه اين تفاوت سليقه بشويد. حتى رفتارهاى مردم شرق دور هم با آمريكايى ها متفاوت است. آدم هاى شرقى دست و پايشان را مثل حشره ها حركت مى دهند، اما آمريكايى ها هنگام راه رفتن دست هاى شان نيم متر با بدنشان فاصله دارد. در دنياى امروز تقابل فرهنگ كوبايى با فرهنگ شرقى به كمدى خنده دارى بدل شده؛ مثلاً آدم ها دوست دارند كوچه هاى باريك و قديمى شهرشان را حفظ كنند، اما از رانندگى با بيوك هاى غول پيكر آمريكايى هم دل نمى كنند. در آپارتمان هاى پنجاه مترى زندگى مى كنند، اما تلويزيون هاى ۳۱ اينچى تماشا مى كنند. اين تقابل در ايران و كشورهاى عربى، كه ميان فرهنگ غرب و شرق گير افتاده اند، بيشتر توى چشم مى زند. كافى است يكبار ديگر نگاهى به اطراف مان بيندازيم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |