|
گفت و گو باشهرام اسلامى محقق و پژوهشگر
نياز به هويت سازى در عصر بحران ها
|
|
|
مهرداد ناظرى بخش دوم و پايانى هويت در عصر جديد محور بخش نخست از گفت و گو با شهرام اسلامى، محقق و پژوهشگر ايرانى مقيم آلمان بود كه روز گذشته از نظر خوانندگان محترم گذشت. اسلامى در واپسين بخش گفت و گو از وجود بحران هويت و مؤلفه هايى كه براى خروج از اين وضع بايد در نظر گرفت، سخن مى گويد كه در پى مى آيد. در خصوص مسأله هويت يك نگرانى خاصى هميشه وجود دارد. بخصوص اينكه در عصر جديد همه كشورها به نوعى مجبورند در اقيانوس مدرنيته غوطه ور شوند. به نظر ما پذيرش عناصر جديد هويتى سبب تضعيف عناصر ريشه اى، فرهنگى مثل زبان فارسى و... نخواهد شد؟ اجازه بدهيد كه به طور غير مستقيم بدين پرسش پاسخ دهم. زبان فارسى امروزى با تغييرات ساختارى اش در طول تاريخ تنها عامل پيش برنده براى نگهبانى از هويت ايرانى نبوده است. با همه اهميتى كه براى زبان فارسى قائل هستم، بايد بگويم بحران هويت در ايران بگونه اى بحران زبان فارسى نيز هست. آگاهى به بحران هويتى بايد شرط نخست براى ورود به مسأله و شايد راهى براى خروج از آن باشد. زبان فارسى در استمرار خود با ذهنيت عرفانى پيوند خورده است. زبان فارسى و عرفان در يك رابطه تنگاتنگ با هم همزيستى داشته اند. به نظر من زبان فارسى، بدون تغييرات در جهت تفكر مفهومى، سدى در مقابل هويت نوين است. خوشبختانه تلاش هايى در اين زمينه رخ داده است ولى به اندازه اى نيست كه بتوانيم بگوييم در مسيرى درست گام برمى داريم. براى هر تغييرى بايد كه انرژى زيادى تلف شود، هر چند كه امكانات در اين زمينه اندك باشد. اگر عبارت ويتكنشتاين درباره رابطه زبان و تفكر نيز به تمامى قابل تأييد نباشد، اما به شدت مرا حساس مى كند، اگر افق زبانى تعيين كننده افق فكرى است، آنگاه مشكل فكر در ايران به نوعى مشكل زبانى نيز مى باشد. رويكرد نو به زندگى و مشكلات خودمان بدون رويكرد نو به زبان فارسى ناممكن است. زبان فارسى در حوزه انتقال مفاهيم فلسفى و دستاوردهاى علمى ضعف هاى ساختارى دارد و اين مشكلات به آسانى و به سرعت حل شدنى نيستند. زبان فارسى تنها يكى از مؤلفه هاى هويتى است و به هر حال بدون دگرگونى ظرفيت كافى براى برتابى دوران نوين را ندارد. با اين گونه برخورد انتقادى و سازنده با زبان فارسى براى توضيح هويت مان هميشه محفوظ مى ماند. البته قاعدتاً اين بحران صرفاً به ما مربوط نمى شود. شايد بشود گفت كه حتى همه كشورهاى غير انگليسى زبان به نوعى در معرض اين تند باد قرار دارند. اما تفاوتى به چشم مى خورد و آن اين كه مثلاً در كشورهاى اسپانيايى زبان مثل كشورهاى آمريكاى لاتين، اگر چه نقاط ضعف ديده مى شود اما تحولات هم چشمگير است. همين امروز شعر آمريكاى لاتين، زبانزد خاص و عام در كشورهاى اسپانيايى زبان و حتى غير اسپانيايى زبان هست. به نظر شما تفاوت بحران زبانى ما با اينگونه كشورها در چه مواردى است؟ زبان هاى اروپايى با مشكلات كمترى مواجه اند. رشد اين زبانها تا حدود زيادى ( به ويژه براى زبان هاى مهمى مانند انگليسى، آلمانى، فرانسوى، اسپانيايى، ايتاليايى و حتى روسى) به طور ارگانيك با گذار به دوران مدرن صورت پذيرفته است. در مستعمرات اين كشورها مسلماً مشكلات از نوع ديگرى است كه تحليل تخصصى خود را مى طلبد. با اشاره درستى كه به موفقيت هاى زبان اسپانيايى در آمريكاى لاتين كرديد، در واقع مى توانيم دريابيم كه قابليت اين زبان براى طرح راهى نو درحوزه ادبيات با مشكلات كمترى مواجه است تا زبان فارسى يا بعضاً عربى. مسائل و بغرنج هاى آمريكاى لاتين شباهتى با مشكلات ما ندارد. اصطلاحاتى نظير كشورهاى جهان سوم و يا كشورهاى در حال توسعه بيان كلى گويى است كه از زاويه ديد اقتصادى و احياناً سياسى به ملل مى پردازد و بر حسب ديد فرهنگ (جامعه شناسى، اقتصاد و غيره) غرب به اين كشورها تنظيم شده است و تفاوت هاى كشورهاى مختلف را برنمى تابد. اين مورد مصداق خوبى است از آنچه كه درباره وسواس فلسفى - علمى از به كارگيرى «اصطلاحات غرب ساخته» بدان اشاره داشتم. گرچه اين تعريفات و اصطلاحات بخشى از ويژگيها را دربرمى گيرند ولى ازآنجايى كه با نيازهاى نظرى ما در هماهنگى به سر نمى برند بايد كه با احتياط فراوان و در حوزه كاملاً مشخصى به كار گرفته شوند. زبان فارسى به دلايل گوناگون كه به همه آنها نمى توان در اينجا پرداخت، براى ما ناكارآمد جلوه مى كند. در برخى نگاههاى متخصصان بدانها اشاره شده است، ولى كار جدى در اين مورد صورت نگرفته است چرا كه اين انتقادات جدى گرفته نشده اند. برخى از اين مشكلات در زبان فارسى ساختارى اند و برخى ناشى از ناتوانى ما از به كارگيرى ظرفيت هاى زبان فارسى مى باشد. آنچه كه به كار من مربوط مى شود حوزه مفهوم و مفهوم سازى را دربرمى گيرد كه قادر به بيان مناسب از پديد ه هاى دوران ما نيستند. آميختگى زبان فارسى با مضامين عرفانى ما را مجبور به سازش هاى غيرمطلوب زبانى مى سازد. در پهنه تدوين و اصلاح مفاهيم مناسب دستور زبانى هنوز راهى طولانى پيش روى خود داريم. اهل فن به خوبى مى دانند كه گزاره هاى منطقى در چه رابطه تنگاتنگى با دستور زبان همزيستى دارند. بحران زبان به سختى خود را در زبان بحران مى يابد اما در مجموع من معتقدم بحران همزمان بيان خطر و فرصت نو براى ماست. فكر نمى كنيد لازم است به جاى تأكيد بر وجهه ملى و اساطيرى شعر و ادبيات و زبان فارسى لازم است به جنبه هاى كلى گرايانه و انسانى آن توجه شود؟ ما بايد به اين جنبه ها نيز توجه كنيم. اين موارد همه در ساختن هويت دخيل هستند. گرچه بيشتر وجوه غيرعقلانى در حوزه عملى را شامل مى شوند. چرا كه به نظر من هويت اجتماعى در شكل تحقق يافته و عملى خود از هر دو وجوه عقلانى و غيرعقلانى استفاده مى برد، مهم آگاهى ما به وجوه است. تأكيد بر جنبه هاى كلى در اساطير و ادبياتمان بدين اعتبار كه ما را در پيوندهاى منطقه اى و جهانى مجهز مى كند، بايد مورد توجه قرار گيرند، همانطور كه در حوزه اقتصادى نيز در جبهه هاى متفاوتى (ملى، منطقه اى و جهانى) عمل مى كنيم اما از آنجا كه هويت ملى و منافع ملى اساس برخورد با پديده هاى گوناگون را در حال حاضر براى ما تشكيل مى دهند، بايد نخست بر جنبه هاى سالم و پيش برنده ادبيات و اساطير پافشارى كنيم. صور كلى در اين موارد ما را با فرهنگهاى ديگر نزديك مى كند، ولى غرض ما در اينجا تأكيد بر موارد خاصى است كه به كمك آنها قادر خواهيم بود، مختصات تاريخى - مكانى فرهنگ خودمان را روشن سازيم. نخست بايد دريابيم كجا ايستاده ايم و بعد در صورت نياز با ديگران همراه شويم. به نظر شما با چه رويكردى مى توان به تجربه اى جديد از هويت سازى در ايران دست يافت و يك هويت ناب مبتنى برزندگى در عصر مدرن را رقم زد؟ درآغاز بايد بگويم كه هويت ناب در هيچ جاى دنيا وجود ندارد. اگر منظور از خلوص هويت، عدم التقاط باشد. براى جوامع انسانى زمانى هويت مسأله مى شود كه فرهنگ سازى و تمدن سازى شكل گرفته باشد. به علت خصلت تاريخى هويت، دگرگونى و تغييرات حتى ريشه اى امرى معمولى است. مثل تغيير دنيا در ايران و يا دگرگونى زبانى و خطى و يا حتى تغييرات سرزمينى. پس براى ما مسلم است كه هويت ملى (اجتماعى) پديده اى ايستا نيست. به نظر من ۴ مؤلفه تلاشهاى ما را براى هويت سازى جديد هدفمند مى سازد. ۱- فرهنگ: به معناى وسيع كلمه كه شامل دين و زبان، هنر و دانش مى شود، برخورد كثرت گرا با فرهنگ در ايران با توجه به وسعت سرزمينى و تنوع قومى از اهميت فراوانى برخوردار است. در اين زمينه بايد از هرگونه همانند سازى از بالا دورى جست و تفاهم و احترام متقابل را ستون هويت سازى جديد ساخت. ۲- حقوق: جدايى حقوق از حوزه فرهنگ به خاطر كاركرد ويژه آن در قوام بخشى به هويت ملى است. رعايت حقوق بشر، شانس برابر در مقابل قانون، دورى از تبعيض درتمام زمينه هاى حقوقى و ... باعث مى شود همبستگى ملى در كوچكترين زواياى ملى شكل عملى به خود مى گيرد. ۳- اقتصاد: در بعد مادى بايد در جهت رفع تبعيض ها سامان يابد. بى عدالتى اجتماعى و نابرابرى فرصتها و امكانات شكل گيرى هويت ملى را دچار ضربات غيرقابل ترميم مى كند. توليد، توزيع و استفاده نابهنجار از ثروت ملى به راحتى هرگونه احساس و تمايل به همبستگى را در درازمدت ناممكن مى سازد. ۴- دولت: دولت ملى كه در سرلوحه سياست خود هميشه دغدغه منافع ملى را دارد و آشتى ملى جزو لاينفك ويژگى آن است. مشاركت و كنترل عمومى باعث مى شود كه دولت ملى تبلور هويت ملى در حوزه سياست باشد و جدايى ميان مردم و حكومت را كم رنگ تر مى كند. براى رسيدن به انسجام و عقلانيت هويتى كه شما مبانى آن را به خوبى تشريح كرديد، چگونه مى توان بين عناصر فرهنگى كه گاه در تضاد با يكديگر هم هستند همبستگى ايجاد كرد؟ سردرگمى و رنج ناشى از خوديابى تنها در غياب عناصر عقلانى و مفهومى نبايد دنبال شود. در پهنه پژوهش و كند و كاو معضل مسلماً راهى جز راه خردمندانه پيش رويمان نيست. اما در حوزه تحقق واقعى هويت، فضاهاى فراعقلانى (و نه ضدعقلانى) مانند احساس و عاطفه، عادت و مراسم، خيال و شور و از همه مهمتر اراده و خواست نقش مهمى دارند. طبيعى است كه اين گونه فضاها توضيح و تبيين عقلانى طلب مى كنند ولى تحت كنترل صرف خرد و تفكر مفهومى قرار ندارند. بدين لحاظ پروژه خودشناسى و شكل گيرى هويت ملى نمى تواند فقط بر برنامه اى از پيش نوشته شده استوار باشد. تاريخ و ملل هدفى از پيش تعيين شده بر سر راه خود ندارند. همزمان با شفافيت هر چه بيشتر هويت براى مردم در ابعاد ملى (اجتماعى) و كم توجهى از طرف نخبگان جامعه، گفتمان پيرامون هويت ملى زايد مى شود. اين روند به راستى متناقض است، درواقع قبل از دستيابى نهايى به هويت، مسأله موضوعيت خود را از دست مى دهد. ضرورتهاى عقلانى و فراعقلانى ميان عناصر متفاوت و حتى متناقض ايجاد همبستگى مى كند. وظيفه ما شناخت اين ضرورتها و ساختارهاى محورى و تدارك براى پاسخگويى به نيازها است، تا هر چه كم هزينه تر و مناسب تر به آن دست يابيم و يا بهتر بگوييم ديگر به عنوان معضل مان با آن مواجه نشويم و اين فعاليت كار نظرى و عملى طلب مى كند و از هر گونه انفعال تاريخى در ابعاد ملى به دور است امرى كه تاكنون به طور غالب در حيات ايران زمين شكل غيرواقعى به خود گرفته است، تا آنجا كه حتى جايگاه مشاهده گران تاريخ را نيز از ما دريغ كرده است، در اينجا از عاملين آگاه تاريخ سخنى نيز نمى تواند درميان باشد. طبيعى است كه مشكلاتى بدين عظمت راه حل هاى بطئى و طولانى را مى طلبند هرگونه افراط گرايى و تعصب در برخورد با پديده هاى نوشانس ما را محدودتر مى كند، همچنان كه پذيرش بى تعمق ما را به مقلدين بى هويت بدل مى سازد. مشكل تركيب و درجه غلظت عناصر متفاوت هميشه به عنوان مسأله باقى مى ماند. از آنجا كه آگاهى ملى پيش شرط ورود به مسأله هويت ملى است، از آنجا كه آگاهى (ملى) منوط به رويكرد نوين ما به جهان و خودمان است، از آنجا كه در تقابل و تمايز (و نه عداوت) با جهان و ديگرى به ويژگى هاى خود در پهنه فردى و ملى واقف مى شويم، هويت براى ما پديده اى هميشه در حال سيلان و جريان خواهد ماند.
|