وزيرامورخارجه آمريكا: بايدعبدالناصررا واداركنيم آنچه راكه بلعيده است بيرون بريزد
در گزارش هاى پيشين نوشتيم كه حكومت كودتا در مصر براى بالا بردن ميزان درآمدكشاورزان مصرى چاره اى جز اين نداشت كه سطح زمين هاى زير كشت آنها را بيشتر كند.
بدين منظور شوراى عالى انقلاب مصمم شد كه در ناحيه «اسوان» بر روى رود نيل سدى ايجاد كند.
با روابط خوبى كه در آغاز كار ميان آمريكا و حكومت كودتا وجود داشت مذاكرات اميدوار كننده اى آغاز شد ليكن در ميانه كار به تحريك دولت انگلستان مقامات آمريكايى اعلام كردند كه: «نمى توانند در اين پروژه مشاركت كنند زيرا اقتصاد ضعيف مصر كشش چنين پروژه عظيمى را ندارد.»
عبدالناصر نيز به خاطر اين كارشكنى ها، بى درنگ كانال سوئز را ملى اعلام نمود تا با درآمد مصر از كانال، سد «اسوان» را بدون كمك مالى خارجيان بسازد.
بدين ترتيب بحران كانال سوئز يكبار ديگر جهان را به پرتگاه جنگ ديگرى كشانيد كه اگر دخالت آمريكا نبود اين تنش دامنگير تمامى منطقه مى شد و عواقب بحران ناشى از آن غير قابل جبران بود.
در پنجاه و چند سالى كه از اين واقعه مهم مى گذرد؛ در باره جنگ كانال سوئز كتاب ها و مقالات فراوانى نوشته اند و اسناد و مدارك زيادى دراين زمينه منتشر شده است كه در آن ميان نوشته «هنرى كيسينجر» وزير امور خارجه اسبق آمريكا خواندنى تر است.
«هنرى كيسينجر» در كتاب معروف خود به نام «ديپلماسى» كه اخيراً زير نظر «حمد حسين كاووسى عراقى» توسط خانم «فاطمه سلطانى يكتا» و «على رضا امينى» به فارسى ترجمه شده است، اوضاع سياسى خاورميانه در سال هاى پيش از ملى شدن كانال سوئز را مورد بررسى قرار داده، مى نويسد:
«تا اواسط دهه ۱۹۵۰ حوزه نفوذ آمريكا در اروپاى غربى در حال گسترش بود و حمايت ايالات متحده آمريكا از اين حوزه به اتكاى نيروى نظامى سدى در برابر ماجراجويى هاى اتحاد جماهير شوروى به حساب مى آمد. اما در خاورميانه اوضاع اين چنين نبود.
در سال ۱۹۵۵ تنها دو ماه پس از كنفرانس شرق و غرب در شهر ژنو، اتحاد جماهير شوروى با معامله پاياپاى اسلحه در برابر خريد پنبه مصر، دست به فروش تسليحات عمده اى زد و اين كار در آن موقعيت زمانى، اقدامى شجاعانه در جهت گسترش نفوذ اتحاد جماهير شوروى در خاورميانه به شمار مى آمد.
«خروشچف» با اين مانور سياسى حريم امنيتى ايجاد شده در برابر روسيه شوروى را شكافت و واشنگتن را در مناطقى كه تا آن زمان جزيى از قلمرو امن جهان غرب به شمار مى رفت به مبارزه طلبيد.
پيش از زمامدارى «خروشچف» زمانى كه «مارشال استالين» در قيد حيات بود مايل نبود اعتبار اتحاد جماهير شوروى سوسياليستى را به خطر اندازد. از نظر مارشال استالين خاورميانه منطقه اى بى ثبات بود با رهبرانى غير قابل كنترل و اتحاد جماهير شوروى هنوز قدرت كافى براى ماجراجويى در مناطق دور از نفوذ خويش را پيدا نكرده بود.
رهبران اتحاد جماهير شوروى به خوبى مى دانستند كه اولين محموله تسليحاتى آنها به يك كشور در حال توسعه (مصر) مى تواند ناسيوناليزم عرب را تحريك كرده، درگيرى اعراب و اسرائيل را غير قابل كنترل تر از پيش نمايد.
نخستين گام محتاطانه
گام اول «خروشچف» به اندازه كافى محتاطانه بود. بدين معنى كه اتحاد جماهير شوروى مستقيماً در فروش اسلحه دخالتى نداشت و فروشنده دولت «چكسلواكى» بود. فروش تسليحات از سوى يكى از اقمار اتحاد جماهير شوروى به مصر از نظر عصبى اروپاى غربى، بويژه بريتانياى كبير را تحت فشار قرار داد. فراموش نكنيم كه مصر پس از هندوستان برجسته ترين ميراث امپراتورى بريتانياى كبير بود و كانال سوئز در قرن بيستم به صورت شريان اصلى ارسال نفت به اروپاى غربى به شمار مى رفت و يادآورى اين نكته لازم است كه بريتانيا حتى در وضعيت تضعيف شده اش (يعنى بلافاصله بعد از جنگ جهانى دوم) همچنان خود را قدرت برتر خاورميانه مى دانست.
سلطه بريتانيا بر خاور ميانه بر دوستون استوار بود. ستون اول ايران بود كه نفت آن از طرف يك شركت مختلط انگليسى- ايرانى استخراج مى شد و ستون دوم مصر بود با كانال سوئزش كه يك پايگاه استراتژيك مهم به شمار مى رفت.
ايران نظام سابق جهان را فرو ريخت
دهه ۱۹۵۰ نظام سابق جهان را فرو ريخت. دكتر محمد مصدق نخست وزير ايران به منظور تشويق نخستين گروه كشورهاى به استقلال رسيده صنعت نفت ايران را ملى اعلام كرد و خواستار اخراج كارشناسان انگليسى از «مجتمع آبادان» شد.
با ملى شدن صنعت نفت، انگلستان به اين نكته پى برد كه بدون حمايت آمريكا نمى تواند به تنهايى كشورى را كه تا به اين اندازه با اتحاد جماهير شوروى مرز مشترك دارد كنترل نمايد و در آن تاريخ چنين حمايتى نيز از سوى آمريكا نسبت به سياست انگلستان در خاورميانه وجود نداشت. بحرانى كه مصدق ايجاد كرده بود با كودتايى كه انجام شد (كودتاى۲۸ مرداد ۱۳۳۲) پايان گرفت. در آن روز ها ايالات متحده آمريكا عمليات پنهانى و غير مستقيم را به دخالت نظامى ترجيح مى داد.
به هر حال مصدق سقوط كرد اما برترى انگلستان در ايران به صورت سابق بازگشتنى نبود.
كودتاى ۱۹۵۲ مصر
در سال ۱۹۵۲ وضعيت نظامى انگلستان در مصر نيز در هم ريخت و گروهى از افسران جوان كه احساسات ناسيوناليستى وضد استعمارى داشتند ملك فاروق فاسد را معزول كردند.
در ميان افسران انقلابى مصر، چهره برجسته سرهنگ جمال عبدالناصر بود. عبدالناصر شخصيت قدرتمندى بود كه محبوبيت زيادى داشت.
او با توسل به «ناسيوناليزم عربى» رفته رفته تبديل به يك چهره روحانى شد.
او از اين كه اعراب در جنگ هاى سال ۱۹۴۸ از اسرائيل شكست خورده بودند شديداً احساس حقارت مى كرد.
وى بر اين باور بود كه با ايجاد يك كشور يهودى در خاورميانه استعمار جهان غرب در اين منطقه به اوج خود خواهد رسيد. عبدالناصر مصمم بود كه استعمار گران فرانسوى و انگليسى را از خاورميانه بيرون كند.
ظهور عبدالناصر اختلافات پنهان ايالات متحده آمريكا و متحدين اروپايى او را بر سر سياست هاى مستعمراتى بر ملاساخت. چرچيل نخست وزير انگلستان در آن زمان رهبر دولت هاى استعمارگر اروپايى بود. ايالات متحده آمريكا بعد از جنگ جهانى نه ميراث برترى سياسى اروپا را تأييد كرد و نه مايل بود با سنت هاى استعمار مرتبط باشد.
(نويسنده اين گزارش به خود اجازه مى دهد كه با توجه به توطئه ۲۸ مرداد ۳۲ وسقوط حكومت مصدق اين قسمت از نوشته «كيسينجر» را باخلاف واقع تلقى كند)
پرزيدنت «ترومن» و بعد از او پرزيدنت «آيزنهاور» هر دو با اقدام نظامى انگليس در ايران يا مصر مخالفت كردند، در واقع نمى خواستند ميراث استعمارى بريتانياى كبير را كه بحق غير قابل دفاع مى دانستند مورد حمايت قرار دهند. در عين حال آمريكا غرق در خيال هاى باطل خود بود و تصور مى كرد كه رهبران جنبش هاى خاورميانه مثل رهبران بنيانگذار آمريكا معتقد به آزادى هستند در حالى كه رهبران جنبش هاى خاورميانه غالباً با روش هاى مستبدانه حكومت مى كردند.
سرانجام ايالات متحده آمريكا با تئورى «سياست جلوگيرى از توسعه طلبى اتحاد جماهير شوروى» با دكترين «امنيت جمعى» كه ايجاد سازمان هايى نظير «ناتو» را ترغيب مى كرد، به خاورميانه كشانده شد.
اما كشورهاى خاورميانه غالباً ديدگاه هاى استراتژيك آمريكا را نپذيرفتند. اين كشورها عمدتاً مسكو را اهرم مفيدى در جهت اخذ امتياز از غرب تصور مى كردند و در عين حال اتحاد جماهير شوروى را خطرى بالقوه براى سرزمين خود نمى دانستند.
بسيارى از اين كشورها توانستند اين احساس را بروز دهند كه وابستگى آنها به اتحاد جماهير شوروى به مراتب براى ايالات متحده خطر آفرين تر خواهد بود تا براى خودشان؛ از آن جهت احساس مى كردند دليلى ندارد كه براى حفاظت از خود به خاطر اهداف جهانى آمريكا بهايى بپردازند؛ لذا پيروى از عدم تعهد در سياست جهانى براى آنها به صورت يك ضرورت داخلى درآمده بود.
«جان فوستر دالس» وزير امورخارجه وقت آمريكا نيز با نخست وزيران فرانسه و انگلستان هم عقيده بود كه نه كشور مصر و نه هيچ كشورى به تنهايى قادر به اداره كانال سوئز نمى باشد. وزير امورخارجه ايالات متحده آمريكا در اين مورد صراحتاً چنين اظهار نظر كرد:
«بايد تدبيرى بينديشيم تا «عبدالناصر» را وادار كنيم كه هر چه را كه بلعيده است بيرون بريزد! ما بايد جهت جلب افكار عمومى به منظور تمهيداتى براى اقدامات بين المللى دست به يك تلاش واقعى بزنيم. اگر مخالفان «عبدالناصر» را تقويت كنيم منزوى كردن او كار دشوارى نيست. پس از آن اگر يك اقدام نظامى ضرورت پيداكند؛ امكان موفقيت آن بيشتر خواهد بود.»
معنى اين اظهارات «جان فوستر دالس» اين بود كه براى اين بحران راه حلهاى سياسى جست و جو شود. در حالى كه فرانسه و انگلستان خواهان اقدامات نظامى بودند و اقدامات ديپلماتيك را وقت تلف كردن مى دانستند.
نتيجه آنكه در اين مورد بين آمريكا و فرانسه وانگلستان اختلاف افتاد. «پرزيدنت آيزنهاور» و وزير امورخارجه اش «جان فوستر دالس» به روابط درازمدت خود با جهان عرب مى انديشيدند و نخست وزيران انگلستان و فرانسه حذف ناصر را پايان بحران مى دانستند.
«ايدن» و «گى موله» چنين تصور مى كردند كه اگر «عبدالناصر» نابود شود انگلستان و فرانسه قدرت ونفوذ سابق خود را در منطقه به دست مى آورند و از سوى ديگر پرزيدنت «آيزنهاور» و «جان فوستردالس» وزير امورخارجه ايالات متحده بر اين باور بودند كه اگر بنابراين باشد كه هر رهبر ناسيوناليستى را كه بعداز ناصر بر سر كار مى آيد بتوان اغوا كرد بايد او را براى مقابله با شوروى وارد اتحاديه هاى نظامى خاورميانه نمود. البته هيچ يك از اين فرضيات درست نبود، از ديدگاه تحليلى صرف، دولت ايالات متحده آمريكا ،مى بايست با اين نظر فرانسه و بريتانيا كه «ناسيوناليسم جنگ طلب ناصر مانعى در مقابل يك سياست سازنده درخاورميانه است، موافقت مى كرد.»
در اين صورت براندازى «عبدالناصر» كار درستى به شمار مى آمد. ايالات متحده آمريكا مى بايست رهبر ملى گراى ديگرى پيدا مى كرد كه ميانه روتر از ناصر باشد. همچنان كه در دهه ۱۹۷۰ با انتخاب «سادات» چنين كارى را انجام داد اما كشورهاى آمريكا، انگلستان و فرانسه آمادگى اجراى چنين استراتژى پيچيده اى را نداشتند.
در اين ميان سياستمداران انگليسى با استفاده از هر فرصتى به مقامات عالى ايالات متحده عواقب كار را گوشزد مى كردند، چنانكه «هارولد مك ميلان» رئيس خزانه دارى موقت انگلستان به فرستاده «جان فوستر دالس» گفته بود:
«اگر دولت بريتانيا در زمان حاضر نتواند با «عبدالناصر» مقابله كند، امپراتورى انگلستان به زودى به «هلند» ديگرى تبديل خواهد شد.»
اما ديدگاه آمريكا با فرانسه وانگلستان به كلى متفاوت بود. «جان فوستر دالس» بحران كانال سوئز را يك مسأله حقوقى تلقى مى كرد و در پى آن بود كه يك فرمول حقوقى براى رفع بحران پيدا كند در حالى كه از نظر دولت هاى فرانسه و انگلستان اين بحران دستاويزى بود براى سرنگونى يا حداقل تحقير رهبر مصر.
«پرزيدنت آيزنهاور» در موضع خود يعنى مخالفت با استفاده از زور، همچنان استوار ايستاده بود در اين هنگام «ژنرال آيزنهاور» در نامه اى خطاب به نخست وزير انگلستان نوشت و در آن يادآور شد كه «حتى فكر كردن در مورد استفاده از زور در شرايط فعلى غيرعقلانى است» و تذكر داده بود كه «اگر جنگى آغاز شود احساسات مردم نسبت به ما به طور جدى مورد تهديد قرار خواهد گرفت، اگر اغراق نگفته باشم به شما اطمينان مى دهم كه اين جنگ چنان شدت گيرد كه عواقب آن بسيار گسترده باشد.»
برداشت هاى غلط
در اين احوال نخست وزير انگلستان باور نمى كرد كه «آيزنهاور» النهايه به طور آشكار با مداخلات نظامى فرانسه و انگلستان مخالفت كند. «ژنرال آيزنهاور» هم گمان مى كردكه انگلستان و فرانسه جرأت اين را ندارند كه بدون موافقت آمريكادست به چنين كار خطرناكى بزنند.
نقش «جان فوستر دالس» در بحران كانال سوئز
«جان فوستر دالس» بنا به سنت خانوادگيش و علاقه شخصى اش براى تصدى پست وزارت امورخارجه آمريكا شخصيت مناسبى بود. پدر بزرگ و عموى او از سياستمداران بزرگ آمريكا بودند. پدربزرگش «جان فوستر» در زمان رياست جمهورى «بنجامين هاريسون» Bengamin Harrison وزير امورخاجه بود و عمويش «روبرت لانسينگ» Robert Lansing در زمان «ويلسون» و در زمان صلح ورساى (پايان جنگ جهانى اول) وزير امورخارجه بود.
«جان فوستر دالس» با آنكه تا ميانسالى يك مشاور حقوقى بود اما به سياست خارجى بيشتر دلبستگى داشت. وزراى خارجه ايالات متحده از ديرباز بر ويژگى آمريكا واعتبار جهانى ارزشهاى آن تأكيد داشتند.
«جان فوستر دالس» نيز با ديگر وزراى خارجه تفاوتى نداشت جز اين كه ويژگى او بيش از آنچه فلسفى باشد مذهبى بود.
او يك بار با غرور گفته بود: «هيچ كس در وزارتخانه به اندازه من در مورد انجيل آگاهى ندارد» و در سال ۱۹۵۰ در اعلام نظرات سياسى خود نوشته بود: «من مطمئن هستم كه بايد افكار و اعمال سياسى خود را بيش از پيش طبق اعتقادات مذهبى بنا نهيم زيرا اصل و ريشه و نهايتاً سرنوشت ما در دست خداوند است».
اما «آنتونى ايدن» نخست وزير انگلستان از آغاز اطمينان چندانى به «جان فوستر دالس» نداشت و در سال ۱۹۵۲ پيش از آن كه «آيزنهاور» ، «دالس» را به وزارت خارجه منصوب كند گفته بود: «گمان نمى كنم بتوانم با او همكارى كنم».
«جان فوستر دالس» داراى خصوصياتى بود كه به وى نفوذ و قدرت بسيارى بخشيده بود. رفتار كارى و پاى بندى اش به اصول «آيزنهاور» را سخت تحت تأثير قرار داده بود.
دكتر «آدنائر» صدراعظم بعد از جنگ آلمان ،درباره او مى گفت:«دالس بزرگترين مردى است كه تاكنون شناخته ام».
تصور واقعى او از جهان دوقطبى و هشيارى او در برابر فريب هاى مسكو و پافشارى هاى او براى گرفتن امتياز و تصميم گيرى هاى صريح اش او را نزد سران دول عزيز كرده بود.
اما در لندن حمايت «فوستر دالس» از اخلاقيات ديدگاه هاى روز به روز ناسازگارتر لندن و واشنگتن را آشكار ساخته بود. «فوستر دالس» از اهداف بيان شده فرانسه و انگلستان كاملاً حمايت مى كرد اما با توجيهات آنها جهت استفاده از زور سرسختانه مخالف بود.
البته لفاظى هاى اخلاقى «جان فوستر دالس» اين واقعيت را تغيير نمى داد كه سياست او فرانسه وانگلستان را به بن بست مى كشاند. «عبدالناصر» با رد پيشنهادات «كنفرانس دريايى لندن» نشان داد كه دقيقاً به همان نسبتى كه فشارهاى فيزيكى ممنوع شده بود فشار اخلاقى غيرمؤثر بود.
در اين ميان «ژنرال آيزنهاور» نيز معتقد بودكه بحران سوئز تهديد چندان بزرگى براى جهان غرب به شمار نمى آيد و اگر روزى در خاورميانه خطر دراز مدتى پيش آيد، آمريكا قدرت كافى براى مقابله با آن را دارد.
فرصت طلبى روسها
دراين هنگام اختلاف نظر و شكاف فزاينده ايالات متحده با فرانسه و انگلستان مسكو را در اجراى اهداف خاورميانه اى اش اميدوارتر نمود.
در آن روزها يكى از خبرنگاران از «جان فوستر دالس» پرسيد: «با توجه به اين كه ايالات متحده مخالف استفاده از زور است و روسيه شوروى با تبليغات خود از مصر پشتيبانى مى كند آيا مهره برنده در دست «عبدالناصر» قرار ندارد؟»
«جان فوستر دالس» در جواب آن خبرنگار اظهار داشت:«نيروى اخلاق همه جا غالب است »كوتاه سخن اين كه: اتحاد جماهير شوروى با گيج كردن واشنگتن دربرابر كمك غرب به مصر براى ساختن سد «اسوان» محموله هاى تسليحاتى خود را به مصر روز به روز افزايش داد.
«خروشچف » نيز در همه جا به نفع ناصر تبليغ مى كرد. او يك بار در گفت وگو با سفير يوگسلاوى در مسكو گفته بود:
«اگر جنگى در بگيرد اتحاد جماهير شوروى با تمام قوا از مصر حمايت خواهد كرد. اگر پسر من بخواهد داوطلبانه به نفع مصر وارد جنگ بشود من او را به اين كار تشويق خواهم كرد».
طبل جنگ به صدا درآمد
«جان فوستر دالس» در كنفرانس روز ۲ اكتبر ۱۹۵۶ براى دومين بار صراحتاً استفاده از زور را در بحران كانال سوئز ردنمود و موضع آمريكا، فرانسه و بريتانيا را بكلّى نوميد كرد و در نتيجه تصميم گرفتند به تنهايى بدون مشاركت ايالات متحده راه خود را با گزينش راه حل نظامى ادامه دهند.
ادامه دارد