|
كابوس تنهايى در عصر ارتباطات
مشترك مورد نظر در دسترس نيست
|
|
|
سارا جمال آبادى كره زمين پر از سيم هاى فرفرى شده. از هر كجا كه بگذرى يكى از اين سيم ها به دور پاهايت مى پيچد و روى زمين مى افتى... حتى آسمان آبى را هم سيم هاى ناپيدا فراگرفته كه صورتت را از جهات مختلف فشار مى دهد. صداى وزوز توى گوش ها مى پيچد و هر لحظه بلندتر و بلندتر مى شود... انگار بمبى در آستانه انفجار است. هر كس از كنارت مى گذرد گوشى تلفنى به دست دارد كه توى آن فرياد مى كشد... آدمهاى گوشى به دست، به همديگر تنه مى زنند، همديگر را روى زمين مى اندازند... چند لحظه بعد تنه اى مى خورند، تعادلشان را از دست مى دهند و روى زمين مى افتند. سيم هاى سياه فرفرى به دور گردنشان مى پيچد، توى چشمهايشان فرومى رود و مغزهايشان را فشار مى دهد... آدمهاى گوشى به دست به سختى نفس مى كشند، اما هنوز توى گوشى تلفن داد مى زنند... چند ساعتى بعد تنها صداى خرخرى از آنها شنيده مى شود. گوشى ها به روى زمين مى افتند و دنيا پر از سيم هاى فرفرى مى شود كه هيچ كس و هيچ صدايى پشت آنها نيست... الو؟! الو؟! كسى آنجا نيست؟! شاخه هاى خشكيده درخت ها كم كم گرم مى شوند، شاخه هاى كوچكتر و ظريف تر زودتر قرمز مى شوند و آتش مى گيرند و به هوا بلند مى شود. سرخپوست هايى كه كنار آتش ايستاده بودند توى چشمهايشان اشكى حلقه مى زد و چند ثانيه بعد يك سطل پر از آب به هياهوى آتش پايان مى داد... سرخپوست ها به دوردستها خيره مى شدند و بعد از گذشت چندتايى ابر از بالاى سرشان دودى به هوا مى رفت و با اين روش سرخپوستى خبر از سلامتى خودش به سرخپوستى ديگر مى داد... حتى دودها رنگ هاى مختلف داشتند و هر رنگ پيامى... پيامى از اين دست كه من خوبم! يا اينكه ما هم با شما صلح هستيم و يا اينكه جنگى شروع مى شود. كبوتر سفيد توى آسمان بزرگ به سمت جايى مى رفت به سمت خانه اى و دستى براى گرفتنش دراز مى شد. كبوتر سفيد حامل نامه اى پر از حروف سياه بود كه بايد به دست كسى مى رسيد، اما هميشه جواب دودى كه به هوا مى رفت يا پرنده سفيدى كه به سمت خانه اى فرستاده مى شد، نمى آمد. باران مى گرفت و آتش و دود گم و ناپديد مى شدند. يا اينكه تيرى دانه هاى آسمان را مى شكافت و كبوتر سفيد و نامه اش هيچ وقت به جايى كه بايد نمى رسيدند. سيم هاى ارتباطى سست و ضعيف بود. دلتنگى هاى خيلى وقت مى شد كه جوابى نمى گرفت و چشم هاى منتظر توى كوچه هاى دلواپسى و بى خبرى مى ماند و مى ماند و... تا اينكه مورس ۴۴ساله در يكى از سفرهاى دريايى اش با چارلز جكسون پژوهشگر علوم طبيعى آشنا شد. مورس كه پروفسور رشته طراحى و نقاشى بود گوش شنوايى شد براى شنيدن آزمايشهاى جكسون. آزمايشهايى كه درباره نوعى ارتباط برپايه الكتريسيته بود و چيزى نگذشت كه مورس شيفته و عاشق اين روش شد و در سال ۱۸۳۷ پس از تلاشهاى بسيار - مثل همه مخترعان - نخستين دستگاه تلگراف را با سر هم كردن باقى مانده هاى سيم و فلز ساعت ديوارى اتاقش ساخت و در سال ۱۸۸۴ نخستين پيام الكترونيكى با دستگاه مورس - تلگراف - مخابره شد. پيامى كه با شور و تعجب آدمى همراه بود... «الحق كه خداوند چه تواناست» اولين كلماتى بودندكه با دستگاه مورس فرستاده شدند و تلاش و اختراع مورس سالهاى سال وسيله ارتباطى بود بين آدمهايى كه از يكديگر دور بودند... پيام هاى كوتاه، كوتاه كه بايد از بهترين و پرمفهوم ترين كلمات انتخاب مى شدند... چرا كه تلگراف گران بود و در دسترس همه نبود... هرچند تلگراف با كلماتى سنگين و شمرده آغاز شد، اما اعجاب انگيزترين و كارآترين وسيله ارتباطى يعنى تلفن با كلماتى چون «بيا اينجا كارت دارم!» پا گرفت. الكساندر گراهام بل اسكاتلندى كه مادرى ناشنوا و پدرى گفتار درمان داشت گوينده اين جمله و كسى است كه تلفن به نامش ثبت شده است. بل با اختراع تلفن انقلاب عظيمى در صنعت و مخابرات به وجود آورد. انقلابى كه شايد حتى در خوابهاى خود نمى ديد، انقلابى كه هر روز و هر روز جنبه هاى جديدى چون تصوير به آن اضافه شد و... بيا اينجا كارت دارم! هرچند روزى كه اين كلمات با تن صداى بل از طريق سيمى راهى زيرزمين شد، اما امروز با تن مختلف، صداهاى پدر و مادرها از اتاقى به اتاق ديگر مى روند. البته بعد از رؤيت قبض تلفن چند هزار و يا چند صد هزار تومانى!!! كه دسته گل بار آمده خانم ها و آقايان جوانى است كه با گوشى هاى تلفن صميميتى آن چنانى دارند و اين آغاز قصه اى است كه... مشترك مورد نظر در دسترس نمى باشد گوشى تلفن بعد از سه ساعت توى هوا معلق بودن محكم به زمين كوبيده مى شد. كار هميشگى اش بود، تا آنجا كه هر بار كه تلفن را برمى داشت منتظر جنگ و دعواى تازه اى مى شدى. چند دقيقه اول با سلامى نرم ولطيف آغاز مى شد ولى هر چه مى گذشت ريتم حرفهايش تندتر و تندتر مى شد - من؟ ... كى؟ ... من؟ تو گفتى؟ من ... و صداى كوبيده شدن گوشى تلفن. تازه قصه به اين جا ختم نمى شه چند ثانيه اى نگذشته بود كه دوباره شماره اى گرفته مى شد و اين دفعه او بود كه پشت سر هم مى گفت: تو ... تو... تو... خود تو و اين بار به جز تلفن كوبيده شده سيگارى هم در راهروهاى مهتابى دود مى شد. تمام خطوط به سمت مشترك مورد نظر اشغال مى باشد خيلى بايد شانس مى آوردى تا وقتى شماره تلفن خانه شان را مى گرفتى به صداى بوقهاى پشت سر هم برنمى خوردى، اما بيشتر وقت ها شماره آخر را مى گرفتى، بين بوقهاى اشغال گرفتار مى شدى. آن قدر گرفتار كه انگار توى يك كيسه ارتجاعى افتاده اى و محكم از اين ديواره به آن ديواره كوبيده مى شوى ... آخر اين همه مدت پشت گوشى تلفن چه مى شد گفت و شنيد؟!! شما با صندوق پستى تماس گرفته ايد لطفاً پيغام بگذاريد؟! انواع و اقسام پيغام گيرها با صداهاى مختلف از آدم هاى مختلف منشى هاى تلفنى كه شر بسيارى از جواب تلفن ها را از سر آدم ها كم مى كند، وجود دارد. البته بعضى وقت ها هم مى تواند تا مرز جنون اعصاب آدم را تحريك كند و اين زمانى است كه شماره اى را مى گيرى و به جاى صدايى كه بايد بشنوى فردى با چهره اى موناليزايى با آن لبخند تمسخرآميزش به تو امر مى كند كه پيغام بگذارى و تو فكر مى كنى صاحب پيغام گير راحت روى يك كاناپه لم داده و فعلاً حال جواب دادن به صداى ملتمس تو را ندارد. دستگاه مشترك مورد نظر خاموش مى باشد The mobile set is off چشمهايش از غصه هر كدام يك طرف افتاده بودند. موبايل بى جان خود را از اين دست به آن دست مى كرد و قول مى داد آخرين بارى باشد كه ۶۰-۵۰ هزارتومان پول قرض مى خواهد تا قسمتى از قبض تلفنش را پرداخت كند. بقيه پول قبض را هم از ماهانه اش برمى دارد واما بقيه اش چه؟ باز هم يك جورى جورش مى كرد، اما بالاخره ۲۰،۱۰ هزارتومان كم مى آورد. از در كه بيرون مى رفت با سايه اى دراز و غمگين اقرار كرد كه اگر امسال اين همه پول تلفن و حرافى نداده بود مى توانست دو فيش موبايل ثبت نام كند، اما چه بايد مى كرد، بى خواب و بيكار بود و راهى جز اين نداشت كه با شماره تلفن هاى مختلف خود را سرگرم كند؟! اتاق گفت وگو - chat room انقلاب بيت ها در قرن بيستم روزهاى جديدى را براى آدم ها به خصوص جوان هاى اين عصر به همراه آورد. صفحات مختلف جست وجوگرها، اتاقهاى صحبت و ديدن تصاوير آدم هايى كه فاصله ما با آنها به اندازه چند قاره است، دنيايى را براى ما به همراه داشت كه بدون بازكردن در خانه و تنها با وصل شدن به شبكه اى به بزرگى يك جهان به روى ما گشوده مى شد... ويز، ويز، ويز، ويز، ويز ... و اتاقهاى پر از آدم هايى در حال گفت وگو با همديگر هستند. خطوط اشغال تلفن كه ساعت هاى مرخصى خود را شب ها مى گذراند، به بى خوابى ابدى گرفتار شد... براى من يك ID باز مى كنى!؟ نونوش، پفك، چيپس، پيكاسو، خرس گنده تنبل، رضا چاخان، آچار فرانسه، تنهاى تنها، مگس بى باك، مسافر خسته، امپراتور عشق، جوجه كوچولو، عقاب سفيد، آنجل، بوى گل، بوف كور پنجم، سرمه، قيصر، پايان كبوتر، ميرزا قلمدون، طعم دلدارى، مجنون، عشق شوم، ورونيكا، ۳ نقطه، مدادسياه، غول مهربون و... ساعتها به دنبال اسمى كه تكرارى نباشد اما هر اسمى و هر حروف بى ربط به هم چسبيده اى را كه امتحان مى كرديم تكرارى بود. انگار به اندازه همه آدم هاى روى زمين و زيرزمين و ميان زمين و آسمان اسمى بود و همه اسم ها اشغال شده بودند. اسم هاى اشغال شده براى حضور در دنياى بزرگ ارتباطات؛ ميان بيت ها و ميان تمام آدم هايى كه هزاران نام به اصطلاح ADD كرده در ليست دوستانشان داشتند. آدمهايى با ليست بلندى از دوستان خواهش مى كنم براى من يك نامه بنويس... دوست دارى براى تو نامه بنويسند؟ - خيلى!... آخرين نامه اى كه نوشتى كى بود؟ - خيلى دور... خيلى دور... خيلى دور... آدم ها ديگر حوصله نوشتن نامه را ندارند چرا كه حوصله درخود فرورفتن را ندارند. اگر بخواهى نامه بنويسى حتماً گوشه اى خلوت مى خواهى تا صداى خودت را بشنوى، ديگر نمى توانى مثل حرف زدن با تلفن و يا نشستن پاى صفحه كامپيوتر عمل كنى! قلم و كاغذ حس ديگرى به تو مى دهد حتى خيلى سخت مى شود پاى كاغذ سفيد نشست و دروغ به هم بافت. كاغذ سفيد مثل آينه اى براى محاكمه مى ماند كه قاضى خود تو هستى و هر دروغى كه بگويى خنده ات مى گيرد. آدمها حوصله نوشتن نامه را ندارند، اما تنها حوصله و وقت نيست كه از انسان عصر حاضر، انسان پشت چراغ قرمز مانده، دريغ شده كه نامه نوشتن به جز گوشه اى كوچك و آرام؛ جرأتى بزرگ مى خواهد. كاغذ سفيد كلمه هاى بى ربط و پوچ تو را مسخره مى كند، كلمه ها خط مى خورند روى زمين مى افتند. مى توانى امتحان كنى، فكركن امروز تمام خطوط ارتباطى پيشرفته اى كه در دنيا وجوددارد قطع شده و تنها برگه اى برايت باقى مانده تا حرفهايت را با آن به ديگرى بگويى! توان نوشتن دارى، اما مخاطبى واقعى هم پيدا مى كنى. مخاطبى كه نامه تو را بخواند؟ نامه اى كه روزنامه نيست براى خواندن و فراموش كردن براى پاك كردن شيشه هاى خاكى و دودگرفته و سرانجام مچاله شدن و به سطل زباله ريخته شدن. نامه اى كه از درون تو جريان پيداكرده و از رگ هاى قلم به پيكر كاغذ ريخته است... خط مى زنى... خط مى زنى... كاغذها را مچاله مى كنى و دنبال كلمات واقعى مى گردى و تازه بعد از يافتن كلمات واقعى كه درون تو گم شده بودند كسى را پيدامى كنى در ليست دوستى هاى بلندت كه نامه را به او برسانى؟ كسى كه حرفهاى تو را بفهمد؟... و اين آغاز قصه غمناكى است كه سيم هاى ارتباط نمى گذارند دوردستهايش را ببينى. نمى دانم شايد دوستى هاى واقعى و حرفهاى واقعى در گذر سيم هاى ارتباطى مرئى و نامرئى گم شده اند و امروز با وجود هزاران وسيله ارتباطى كه ما را به انسان هاى بى شمارى وصل مى كند، شب ها كه از خواب مى پريم و بى خوابى كلافه مان مى كند، آسمان زندگى را خالى از ستاره مى يابيم تا با شمردنشان تاريكى و سكوت شب را به روشنى و همهمه روز وصل كنيم و روحمان را همچون گودالى مى بينيم كه رقص باد درونش زوزه مى كشد و مى ترساندمان! تمام شد آنگونه كه تمام مى شود يك عشق تمام شد مثل بيمارى سال هاى دراز مثل آرامشى مدام از ترانه هاى محلى تماشاى آسمان نامه نوشتن به دوست آب دادن به شمعدانى ها/ تمام شد/ مثل فراموشى (احمد تل لن، ترجمه: محمد مطلق) سيم هاى خيالى به زمين مى ريزند سيم هاى خيالى ارتباط به زمين مى افتند. حرف هاى مچاله شده يكبار مصرف، همچون دستمال هاى كثيف به سمت همديگر پرتاب مى شوند و تمام خطوط ارتباطى زمين اشغال مى شود. تمام خطوط از آدم هايى كه به همديگر تنه مى زنند و مى گذرند اشغال است. پستچى ها شغل خود را ازدست مى دهند و نامه هاى قديمى به موزه لوكسى سپرده مى شود تا دركنار اسكلت دايناسورها قاب شوند. ژاپنى ها اختراعات بزرگ را كوچك و كوچك تر مى كنند و آخرين مدل گوشى nokia، Sony، Panasonic و Ericsson بازارهاى جهانى ارتباط را فتح مى كنند. سايه هاى خيالى به همديگر تنه مى زنند و سيم هاى فرتوت ارتباط، با جرقه اى كوچك آتش مى گيرند و ناپديد مى شوند.
|