|
بحثى درباره زمينه هاى شكل گيرى و ويژگى هاى شعر هفتاد
فرار به سوى سرزمين هاى ناشناخته زبان
قسمت چهل و چهارم محمدحسين عابدى به جرأت مى توان گفت كه خوانندگان شعر، پيش از اين، هرگز تا اين حد دچار سردرگمى نشده اند. دليل آن هم روشن است؛ شعرى مى خوانيد كه ذهنتان در نظر اول، هيچ مبدأيى براى تعبير معنى آن ندارد. شعر در بافتى زندگى مى كند كه شما با آن آشنا نيستيد. اين شعر بى معنى نيست اما راهيابى به تعبير معناى آن از راههاى آزموده پيشين ميسر نيست. راهى تازه را مى طلبد و نظرگاهى ديگرگونه مى خواهد. خواننده بايد به خود زحمت دهد تا با اين بافت شعرى منحصر به فرد كه در برابرش است و قبلاً با آن مواجه نشده، ارتباط برقرار كند و تازه اين زحمت، فقط كليد ارتباط با همان شعر است. براى شعرى ديگر، بايد به جست وجوى كليدى ديگر برآمد. نشانه هاى يكسان از شعرى به شعر ديگر دلالت هاى متفاوت مى يابند؛ سيال و تغيير پذير. اين سياليت نشانه ها اما نبايد موجب هراس شود؛ زيرا با نداشتن دلالت بر نشانه ها، تفاوت بسيار دارد. كلمه هست؛ اينجاست؛ با حياتى تازه كه با آنچه پيش از اين درباره اش مى دانستى تفاوت دارد و توى خواننده بايد اين كلمه را دريابى؛ حيات تازه اش را به رسميت بشناسى و آن را بپذيرى. شعر هميشه با بافت هاى تازه و تغيير و دگرگونى سروكار داشته است اما حجم اين تازگى ها بسيار وسيع تر از گذشته است و مجموع اين تازگى هاست كه شعر دهه هفتاد را متمايز مى كند. فقط اين نيست كه معنى جديدى را براى كلمه بيافرينيم بلكه كليه روابط مفهومى در سطح واژه و روابط معنايى در سطح جمله دگرگون شده است. شمول معنايى، جزء واژگى و رابطه كل و جزء رابطه عضو واژگى و ترادف كلمات، همه در اشعار جديد، با ملاك هاى ذهنى موجود از پيش در ذهن خوانندگان، تفاوت يافته اند. رابطه استلزام معنايى دگرگون شده است؛ از پيش انگارى معنايى در متن شعر، ديگر با معيارهاى موجود ذهنى خواننده سازگار نيست و اينجاست كه همه چيز متفاوت مى شود و خاص آن شعر است. كلمه از مبدأ شناخته شده و قبلى خود حركت كرده و فاصله ايجاد شده است و باز هم تأكيد مى كنم كه اين با نداشتن معنا (كه برخى از شعرها را به آن متهم مى كنند) تفاوت دارد؛ ويژگى ها دليل بى اعتبارى نيست بلكه محصول حركت و تحول در زمان است؛ طبيعى است و بايد هم اينطور باشد كه شعر نسبت به چند دهه گذشته متحول شود. اين را هم مايلم اضافه كنم كه تحول رخ داده است اما نفس تحول چيزى نيست كه منحصر به دهه هفتاد باشد. همانگونه كه نيما ضرورت تحول در شعر را درك كرد و حاصل آن درك و بينش، اشعار درخشانى شد كه پيش از آن در تاريخ شعر فارسى، مثل و مانندش نبود؛ همانگونه كه شاملو ضرورت تحول در شعر را دريافت و همانگونه كه فروغ و سهراب و اخوان و ديگران ضرورت تحول در شعر و معاصرشدن را دريافتند؛ نسل شاعران امروز هم بقاى شعر خود را در تحول يافته است. ادامه دارد
|