كسانى كه از زندگى پررمز و راز جويندگان عاطفه اين برگ اطلاع دارند با تلفن ۸۸۷۶۱۶۲۱تماس بگيرند
يك سال و نيمه بودم كه رهايم كردند
۲۶ آذرماه سال ۱۳۴۰ مأموران كلانترى بخش ۲۱ كودكى را پيدا كردند كه در حدود يك سال و نيم داشت. پس از اينكه والدين دخترك پيدا نشد، او را تحويل بهزيستى دادند.
دخترك تا ۱۷ سالگى در بهزيستى ماند و به تحصيل پرداخت و توانست در سايه تلاش و كوشش هاى خود به دانشگاه راه يابد.
پس از مدتى او با جوانى ازدواج كردو تشكيل خانواده داد و صاحب فرزند شد. خودش مى گويد: من از زندگى، همسر و فرزندانم راضى هستم ولى ۴۵ سال است كه سؤالى تمام ذهن مرا به خود مشغول كرده است مى خواهم بدانم كه چرا پدر و مادرم مرا سر راه گذاشتند، چطور توانستند بر احساس پدرى و عشق مادرى شان غلبه كرده و فرزندشان را كه يك سال ونيم در آغوش شان بزرگ شده بود، از خود دور كنند.
كسانى كه در اين مورد اطلاعاتى دارند با بخش جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس حاصل نمايند.
سال ها به دنبال پدر
آذر ماه سال ۱۳۷۲ بود كه مادر و خواهرم به همراه پدرم كه مبتلا به آلزايمر بود سوار اتوبوسى مى شوند تا به خريد بروند. در ميان راه در حالى كه اتوبوس در ايستگاهى براى سوار و پياده كردن مسافران توقف مى كند و بدون اينكه مادر و خواهرم متوجه شوند، پدر از اتوبوس پياده مى شود.
عينك پدرم شيشه اى ضخيم داشت، موهاى قسمت جلوى سرش ريخته بود، قدى متوسط و لاغراندام داشت.
براى پيدا كردن پدر به همه جا رفتيم، ولى هيچ خبرى از او به دست نيامد. چند بار در روزنامه ها آگهى داديم، ولى تمام تلاش هايمان بى نتيجه ماند.
اكنون پس از اين مدت چشم به راه پدر هستيم. اى كاش بتوانيم خبرى از او به دست آوريم و بازگشتش را به خانه جشن بگيريم.
***
اگر در اين مورد اطلاعاتى داريد، با بخش جويندگان عاطفه تماس حاصل نماييد.
نيمه شب برفى
نمى دانم قصه تنهايى و غصه هاى بى پايانم را چگونه به كمك كلمات روى كاغذ بياورم. از گذشته ام مى دانم كه در سال ۱۳۵۹ در حالى كه روز تولد رسول خدا (ص) بود و در نيمه شبى برفى در حالى كه همه از شدت سرما به خانه هايشان پناه برده بودند، والدينم مرا در ملحفه اى سفيد با برگ هايى زرد پيچيده و درحالى كه نوزادى تازه به دنيا آمده بودم با بى رحمى در آن سرما در ميدان انقلاب يا خيابان آفريقا رها كردند. درحال يخ زدن بودم كه جوانى در حال عبور به جعبه اى كه سر راهش بود، مشكوك شد و در حالى كه قصد بازكردن در جعبه را داشت، گشت كميته از راه مى رسد.
آنها بعد از بازكردن در جعبه با نوزادى كه از سرما در حال يخ زدن بود، مواجه مى شوند. به پيشنهاد پسر جوان مرا به خانه آنها كه در آن نزديكى بود، مى برند تا من گرم شوم و از مرگ نجات يابم.
مادر پسر جوان كه زنى فرشته سيرت بود، بلافاصله با آغوشى پر از محبت مرا گرم كرده و كمى شير به من مى دهد. وقتى جان در وجودم تازه مى شود پس از ساعتى مأموران كميته قصد تحويل مرا از آن زن مى گيرند تا به بهزيستى ببرند ولى در آن لحظه كه زن مهربان قصد مى كند مرا به آنان بدهد، با دستانى كوچك و بى رمق پيراهن اش را مى گيرم. زن مهربان از اين كار من تحت تأثير قرار مى گيرد و مى گويد: من اين بچه را بزرگ مى كنم.
از كودكى ديده ام كه او با چه سختى و مشكلاتى مرا بزرگ كرد. در بهترين مدرسه ها نامم را نوشت و در برابر فرزندانش كه مى گفتند او از ما نيست چرا تا اين اندازه به او محبت مى كنى، مى ايستاد و مرا سربلند مى كرد. پس از آنكه فشارهاى مالى و زندگى بر او سخت شد ناچار مرا به بهزيستى سپرد تا چند سالى را در آنجا زندگى كنم ولى من به او بد كردم، آزارش دادم ولى باز هم ميان من و فرزندانش تفاوتى قائل نشد، حالا كه از او دور مانده ام تنهايى تمام وجودم را پر كرده است، دلم مى خواهد كه والدينم را پيدا كنم تا شايد بخشى از غمهايم تسكين يابد.
اى كاش آنها مى دانستند پسر سبزه شان با موهاى فر و ماه گرفتگى در كمر هنوز كه هنوز است چشم به راهشان مانده است.
كسانى كه مى توانند به اين جوينده عاطفه كمك كنند با بخش جويندگان عاطفه تماس حاصل نمايند.
تنها مانده ام
مادرم فاطمه از ازدواج اولش داراى سه فرزند بود. بچه هاى او جواد، صديقه و مريم نام داشتند. وقتى بزرگترين فرزندش ۸ ساله شده بود، فاطمه به علت اختلاف از شوهرش طلاق گرفته و از اصفهان به اهواز مى رود تا در كنار خانواده اش زندگى كند و سه فرزند او پيش شوهرش مى مانند.
فاطمه پس از مدتى ازدواج مى كند و از او صاحب چند فرزند مى شود كه من هم يكى از آنها هستم.
سال ۱۳۵۸ فاطمه با عروسش به تهران مى آيد و به خانه دخترش صديقه مى رود. دو سال بعد از جنگ وقتى من به تهران آمدم و به خانه خواهرم صديقه رفتم، متوجه شدم كه آدرس خانه اش تغيير كرده است.
از آن به بعد جست وجويم را براى يافتن دو خواهر و برادرم آغاز كردم، ولى هرچه تلاش كردم به نتيجه اى نرسيدم. تنها آنچه كه از آنها در دست من مانده، عكسى از جواد است كه سال ۱۳۵۸ به همراه مادرم به مشهد رفته بود و تنها مى دانم در آن زمان خواهرم صديقه دو فرزند با نام هاى نرگس و مهدى داشت.
دلم مى خواهد خواهران و برادرم را پيدا كنم و به آنها بگويم كه بعد از مرگ مادرمان چقدر تنها مانده ام.
***
كسانى كه در اين مورد اطلاعاتى دارند با بخش جويندگان عاطفه تماس حاصل نمايند.
در جست و جوى ۲ برادر
۶۹ سال پيش مردى به نام عباس همراه كارگران جاده شوسه شمال كشور به نوشهر رفت. در آن سالها به نوشهر خاچك مى گفتند. عباس به روستاى انارور كه در اطراف نوشهر بود، رفت و از آنجا با دخترى به نام فيروزه ازدواج كرد. پس از مدتى آن دو صاحب فرزندى پسر شدند كه نامش را جبار گذاشتند.
آن پسر من بودم. كودكى بيش نبودم كه پدرم كه مردى ترك زبان بود، جان سپرد. پدرم قبل از مرگ به مادرم گفته بود كه قبل از ازدواج با وى، همسرى داشته و از او صاحب سه فرزند به نامهاى الياس، غفار و هاجر بوده است.
پدرم هنگامى كه به روستاى انارور رفته بود، هاجر را كه دخترى ۱۰ ساله بود، با خود برده بود. هاجر پس از مرگ پدرم در كنار مادرم زندگى مى كرد، ولى پس از يك سال از مرگ او، بر اثر بيمارى جان سپرد.
از پدرم ديگر هيچ آدرس و سرنخى براى پيدا كردن دو برادرم و ديگر اقوام نداشتيم، جز آدرسى. وقتى بزرگتر شدم به آن آدرس كه آذربايجان، اروميه، بالاسر شرفخانه، شبستر بارها رفتم، ولى به هيچ نتيجه اى نرسيدم.
حالا پس از اين همه سال هنوز كه هنوز است، دلم مى خواهد الياس و غفار را پيدا كنم و با يافتن آنها به اين انتظار طولانى پايان دهم.
شيرخوارگاه شماره ۵
در سال ۱۳۳۵ زمانى كه نوزادى بيش نبودم، مرا كنار در شيرخوارگاه شماره ۵ بهزيستى داوديه كه در ميدان محسنى واقع بود، رها كردند. مرا به بهزيستى برده و از من در آنجا نگهدارى كردند.
تنها چيزى كه از گذشته ام دارم اين است كه والدينم هنگامى كه رهايم مى كنند، روى تكه كاغذى كه در قنداق ام مى گذارند، نام خودشان را كه «محمدتقى» و «رقيه» بوده است، مى نويسند.
نمى دانم چرا آنها اين تصميم را گرفته اند، ولى دلم مى خواهد آنها را پيدا كنم و به آنها بگويم كه با اينكه نسبت به من بى مهرى كرده ايد و مرا تنها گذاشتيد، من در تمام اين سال هاى تنهايى به شما و بودن در كنارتان فكر كرده ام.
دلم مى خواهد با ديدن آنها و خواهران و برادرانم خاطرات تلخ ۴۹ ساله ام را به فراموشى بسپارم.
اطلاعات خود را با بخش جويندگان عاطفه در ميان بگذاريد.