|
گزارشى از تنهايى زنان پس از مرگ همسر:
چه زود گذشت اين سال هاى دير
|
|
|
فاطمه مصطفوى
هانيه حالا ديگر دختر بزرگى شده. شايد هم ازدواج كرده باشد. خيلى بزرگتر از آنكه هنوز هم از مادرش، پدر بخواهد. مادر هانيه پيش از آنكه او پدر را ببيند بيوه شد و هانيه فرزند شهيد. دخترى كه تا ۱۳سال از مادرش پدر مى خواست وهر پدرى كه مادر را مى خواست هانيه را نمى خواست. مادر هانيه حالا ديگر پا به ۴۰سالگى گذاشته و ۲۰سال است فقط و فقط از همسرش ياد، خاطره و خواب با خود دارد. حتى آلبومهاى عروسى و حلقه ازدواج را هم از او گرفتند. مادر هانيه خيلى جوانتر از بيوه شدن بود كه تنها شد و هيچ كس او را پناه نداد. براى زنهاى جوان بيوه قانونهاى نوشته ونانوشته اى حاكم مى شود كه يكى از آنها قانون سرپرستى فرزند به وسيله پدر و در صورت فوت مادر شوهر است. اين قانون بايد هانيه را از مادرش مى گرفت و همسر شهيد همين يك يادگار را هم از دست مى داد اما گاهى استثنائاتى هم دارد. ايران ۸سال است بيوه شده؛ او ۸سال پيش همسرش را در يك تصادف از دست داد. ايران خيلى جوانتر از آن بود كه براى تمام عمر تنها بماند. دخترش يك ساله و پسرش سه ساله بود و ايران بايد پناهى پيدا مى كرد. دادگاه رأى به سرپرستى اين پسر و دختر كوچك به وسيله پدربزرگ و مادربزرگ پدرى داد. آنها هم در دادگاه پذيرفتند؛ ولى به گفته ايران نه تنها سرپرستى را بيرون دادگاه قبول نكردند بلكه حتى يك ۵۰۰تومانى هم به عنوان عيدى به اين دونوه يتيم ندادند. ايران مى گويد: دل كندن از بچه هايم خيلى سخت است؛ ولى تأمين هزينه ها و برآورده كردن خواسته هايشان طورى كه سرشكسته و دل شكسته نشوند هم سخت است. من بيمه نبودم، در يك مؤسسه كوچك كار مى كردم، حقوق كمى داشتم و بايد اجاره خانه هم مى دادم. پدر و مادر همسرم تمام اثانيه جهيزيه را براى خودشان نگه داشتند وحتى آلبوم عروسى را هم به من ندادند از آن مرحوم فقط حلقه اى به يادگار دارم و دوفرزند. او مى گويد: پدر همسرم براساس قانون موظف به تأمين مخارج نوه هاى يتيم خود است؛ ولى هيچ وقت اين مخارج را نمى پردازد. هما - پزشك عمومى، ۵۰ساله، سال پيش همسرش را از دست داد. حالا كه ۱/۵سال از مرگ مرد خانه مى گذرد، هنوز برادران او در كارهاى هما، نوع پوشش او و دخترانش و نيز خواستگارى دختر بزرگش دخالت مى كنند. هما هميشه با مدارا رفتار كرده؛ ولى برادر همسرش از روز فوت همسر، هميشه او را مورد تمسخر، سوءظن و تهمت قرار داده و دليل او هميشه سرپرستى دودختر مرحوم برادر بوده است. اين عمو هميشه گفته من مكلفم فرزندان برادرم را حمايت كنم. اين عمو هنوز هم به بيوه برادر مى گويد شما وصيت نامه آن مرحوم را دزديده ايد تا ما را از سهم خود محروم كنيد. در حالى كه هما مى گويد: همسرم خبر از مرگ خودش نداشت چه رسد به آنكه وصيتى به ما كرده باشد. او ناگهان بيمار شد و در مدت سه روز از بين رفت. نسرين مى گويد: وقتى پدرم فوت كرد، دادگاه سرپرستى ما را به مادربزرگ پيرمان داد و ما مدارك پزشكى زيادى را جمع آورى كرديم تا به دادگاه ثابت كنيم، مادربزرگ پيرمان توانايى سرپرستى ما را ندارد. نسرين در مرگ همسر خواهرش هم همين ماجرا را دوباره تجربه كرد. خواهر او كه در همدان زندگى مى كرد، پس از ماهها دوندگى و رفت و آمد به دادگاه توانست سرپرستى فرزندانش - تنها يادگاران زندگى مشترك با همسرش را به عهده بگيرد. مادران جوان، زنان تازه بيوه شده با ماجراهاى جديدى رو به رو مى شوند، دعواى سرپرستى فرزندان، دل كندن يا نكندن از آنها، مخارج بچه ها، به عهده گرفتن وظايف مردانه همسر فوت شده، مخارج خانه، انحصار وراثت، جوابگويى خانواده همسر و... دنياى پر از هياهوى جديد زنان داغدار است كه اين دنيا يكسال سوگ را نمى تواند از آنها دور كند. دوران سوگ كه خود شامل بيقرارى، افسردگى، انزجار، اضطراب و ترس است، سالى طول مى كشد تا بگذرد و زن را به آرامشى نسبى برگرداند؛ اما اين زن هيچ وقت به دنياى زندگى مشترك خود برنمى گردد. زهرا مى گويد دخترش هنوز پس از دوسال به بيماريهاى سخت و ديرعلاج مبتلا مى شود. تبهاى سنگين، سنگ كليه، كمردردهاى شديد و سرماخوردگى و آنژينهاى سخت بيماريهايى هستند كه او را در اين دوسال يك روز آرام نگذاشتند. زهرا مى گويد سيمين نوجوان تازه گفته كه ۱۳سال بوده است كه خواب ديده وقتى وارد دانشگاه شود پدرش را از دست مى دهد، اين بود كه هر چه به كنكور نزديكتر مى شد، بيماريهايش بيشتر و شديدتر مى شد ووقتى در سال اول دانشگاه پدرش را از دست داد، مادرش سعى كرد با روحيه اى مقاوم و شاداب هميشه همراهى كند تا نگذارد يك لحظه تنها بماند؛ سيمين هنوز هم بيمار است چون مى گويد؛ هميشه سايه و هاله اى از پدرش را در كنارش مى بيند؛ با او حرف مى زند و در كنارش زندگى مى كند. او گاهى با فريادى از خواب مى پرد ولى به كسى نمى گويد چه خوابى ديده است. مادران جوان تازه بيوه، بايد به بيماريهاى عجيب و غيرقابل تشخيص يتيمان خود هم بپردازند، اين است كه فرصتى براى سوگ خود ندارند. اشراف السادات ۲۰سال است همسرش را بر اثر بيمارى قلبى از دست داده، او حالا كمر راست مى كند و مى گويد: هيچ كس نمى تواند خود را جاى من بگذارد. حالا دختر كوچكش از بيمارى صعب العلاجى نجات يافته و دو دختر ديگرش را شوهر داده است. وقتى همسرش از دستش رفت، اشرف هيچ وقت فرصت نكرد گريه كند. شش ماه هنوز نگذشته بود كه فرناز كوچكش به بيمارى ناشناخته اى مبتلا شد. بيمارى ابتدا با لكه هاى قرمز خودش را نشان داد وكم كم به شكل خون دماغ ظاهر شد. خون دماغهاى فرناز آنقدر شديد بود كه مادر را شب و نيمه شب به بيمارستان مى كشاند. هر چند همسرش خانه، مغازه و ماشين را به اسم اشرف السادات كرده بود؛ ولى او در شرايط بيمارى، نمى توانست فرناز را رها كند. رانندگى نمى كرد. فرناز كه با يك عمل جراحى و كلى نذر و دعا به خواست خدا شفا پيدا كرد، اشرف السادات خودش گواهينامه گرفت و به دخترانش هم همه رموز زندگى زنانه و مردانه را ياد داد و حالا مى گويد هيچ كس نمى داند يك زن جوان دراين جامعه چه مى كشد تا سه دختر يتيم را بزرگ كند. آنچه گفته شد بخشى از داستان «پس از مرگ همسر» است. فريده ۴۳ساله پنجشنبه روزى به اتفاق دختر و همسرش به خريد و ثبت نام دخترش رفته بود كه در ميانه راه شورهش را از دست داد. شوهر كه براى هل دادن ماشين پياده شده بود، ناگهان ايست قلبى كرد و در جوانى و ناباورى همراهان از دنيا رفت. فريده حدود يكسال دوندگى كرد تا توانست حقوق همسرش را براى خود بگيرد. او مى گفت به من مى گويند: همسرت ۵ماه كسر كار داشته! و من مى گويم مگر او مى دانست كه مى ميرد؟ فريده از ديگران شنيده كه همسرش پيش از مرگ به دوستان گفته بود اگر من روزى پشت ماشين مردم، چيزى ندارم كه براى خانواده ام بگذارم و دوستان هم كه مى دانستند رضا با آن همه دانش و هنر چيزى جز علم خود به ميراث نگذاشته، دست زندگى يتيمان رضا را گرفتند. فريده مى گويد يك روز بعدازظهر با پادرد شديد از سر كار برمى گشتم. با خودم مى گفتم خدايا ديگر توان ندارم؛ ولى چه كنم كه بچه هايم جوانند و شادابى مى خواهند. هزارخواسته ونياز دارند خرج كفش و لباس و صدها خرج ديگر دارند، حقوق رضا را هم كه نگرفته ام. من به وجود رضا نياز دارم. شب خواهرم رضا را در خواب ديده بود كه پايش را گرفته ومى گويد: چقدر پايم درد مى كند. به فريده بگوييد من فقط جسمم در ميان شما نيست، خودم هستم و فريده جوان سعى مى كرد در كوره صبر آبديده شود. او بايد لباس مشكى از تن درمى آورد تا دخترش بتواند با روحيه شاداب در كنكور شركت كند. فريده همه جا دختر را همراهى كرد. خستگى نداشت. به هر دانشگاه و شهرى او را مى برد تا بالاخره دختر در رشته مورد علاقه اش قبول شد و خرجى ديگر بر دوش فريده آوار! حالا پسرش كنكور داده و فريده دعا مى كند هم پسر قبول شود و هم او از عهده مخارج برآيد. گويا فريده را براى كارهاى بزرگ آفريده اند. اما او عضو هيأت علمى دانشگاه است، واقعاً چه زنها كه دستشان به جايى بند نيست و همه اين بارها را با هم برمى دارند. آنها دستى خدايى همراه دارند كه دست خود را در آن دست مى گذارند. بدرى جوان بود، ۲۵ساله بود كه با ۵بچه بيوه شد. خانه هم نداشت. گروهى حق او را خورده بودند و پولش را نمى دادند تاخانه اى براى اين بچه هاى يتيم بخرد. روزى صدا زد: مرد كجا رفتى و مرا با ۵بچه يتيم بى خانه رها كردى؟ مرد شب در خواب براى او سندى امضا كرد ودستش داد و گفت: من هميشه دركنار شماها هستم. چندروز بعد حق بدرى را به او دادند و او توانست براى فرزندانش خانه بخرد. حالا بدرى پير و بيمار شده؛ اما هنوز پابرجا و فعال است. بچه ها حقشان را مى خواهند. مى گويند خانه را بفروشيم و بدرى مى گويد چه زود گذشت اين سالهاى پير. سالهايى كه بدرى فقط رنگهاى سفيد و مشكى پوشيده، لباسش ساده بوده و لبخندى نزده تا مبادا كسى بگويد مى خواهد خودش را بنماياند... بدرى پير شده وفكر مى كنم چه خوب است آمنه خانم، زن همسايه بعد از سال همسرش شوهر كند كه خدا تنهايى را براى زن نخواسته است.
|