|
|
|
صندلى خالى
زنم نافرمانى مى كند
|
|
|
«قربان» سرش را بالا گرفت و به آسمان نگاه كرد. نمى دانست چرا اين وضع و شرايط براى او پيش آمده است. از دست شانس و اقبالش به ستوه آمده بود. او هيچ وقت از زن شانس نياورده بود. به ياد «ملك» افتاد. زن اولش، ۲۲ ساله بود كه با او ازدواج كرده بود. ملك دخترى ۱۵ ساله بود. روزى كه به صحرا رفته بود او را ديده بود و دل در گرو مهرش سپرده بود. «ملك» دخترى زيبا بود كه پدرش با هزار شرط حاضر شده بود، او را به «قربان» بدهد «قربان» هم در آن سال ها همه تلاش اش را كرده بود كه زن را خوشبخت كند ولى «ملك» انگار سر ناسازگارى با قربان داشت تمام كارهاى او به چشمش كم مى آمد و بيشتر از آن چه كه در توان قربان بود از او انتظار داشت. اختلافاتشان از همان سال هاى اول زندگى بالا گرفته بود. ولى بزرگترها به قربان مى گفتند: - دختر بچه است هنوز عقلش نمى رسد وقتى صاحب بچه شود، قدر تو و زندگى تان را مى فهمد وقتى ملك باردار شده بود، قربان به اميد اين كه ملك زن زندگى مى شود از شادى در پوست نمى گنجيد، ولى وقتى سمانه به دنيا آمد باز هم شرايط عوض نشده بود. وضع همانى بود كه بود. ملك به خاطر بچه اش هم توقعات بيجاى بيشترى داشت. قربان ديگر دست از اميدوارى كشيده بود. اخلاق ملك عوض شدنى نبود. حتى وقتى سن و سال او بيشتر شد و دومين بچه شان كه پسر بود به دنيا آمد، ملك همان زن ايرادگير متوقع و سر و صدا راه بينداز بود. پنج شش سال از زندگى مشترك قربان و ملك مى گذشت آسمان زندگى شان را ابرهاى سياه اختلاف پركرده بودند بالاخره يك روز قربان تصميم خودش را گرفته بود. - اين كه نشد زندگى. همه زن مى گيرند تا آسايش داشته باشند. من زن گرفته ام تا بلاى جانم شود؟ اگر نمى توانى اخلاقت را عوض كنى، بگو فكرى به حال خودم بكنم. ملك باز هم پايش را در يك كفش كرده و سرحرف خودش ايستاده بود و مرد براى رسيدن به آرامش و فرار از بگو مگوهاى روزانه و هميشگى راه دادگاه را در پيش گرفته بود. خيلى ها او را از اين كار منع كرده بودند ولى خب قربان فكر مى كرد تمام اين آدم ها اگر جاى او بودند حتى يك روز هم نمى توانستند اين شرايط را تحمل كنند. قربان بالاخره كار خودش را كرد و ملك را طلاق داد. بهتر از جدايى ميان او و ملك راهى نبود. ملك هم در مقابل دو بچه را به او سپرده بود. - فكر كردى بچه مى برم بزرگ كنم و تو به دنبال خوشگذرانى و زندگى ديگرى باشى، نه بابا جان خوابش را ببينى. زندگى با دو بچه كوچك براى او سخت بود. نمى توانست به كارهايش برسد. مادرش هم از اينكه بتواند نوه هايش را مواظبت كند، سرباز مى زد. - آخر از من پيرزن چه مى خواهى؟ تا كى بايد اين وضع ادامه پيدا كند. يا بازنت مى ساختى يا اينكه به فكر زن ديگرى باش. قربان خودش هم از شرايطى كه داشت خسته شده بود.يكى از دوستانش به او گفت: - دختر خاله من دختر بساز و نجيبى است. اگر مى خواهى او را برايت جور كنم. قربان هم قبول كرده بود. منير دخترى آرام به نظر مى آمد. بدون اينكه حرفى بزند حاضر شد تا از دو بچه قربان سرپرستى كند و آنها را در دامان خود بزرگ كند. براى قربان ديگر بهتر از اين شرايط جور نمى شد. بلافاصله مراسم عقد و عروسى راه افتاد و منير و قربان با هم ازدواج كردند. منير به بچه هاى شوهرش محبت مى كرد. وقتى منير باردار شد خيلى ها به قربان گفته بودند: «چرا گذاشتى بچه دار شود، حالا ديگر به بچه هاى تو محبت و توجه نمى كند.» اين نگرانى در وجود قربان هم پيش آمده بود. فكر مى كرد اگر منير بچه هايش را آزار دهد چه اقدامى بايد بكند. از طرفى بچه هايش را دوست داشت و از طرف ديگر منير هم زنش بود و مى خواست براى او بچه اى به دنيا بياورد. وقتى منير زايمان كرد، قربان متوجه قضاوت نادرست خودش در برابر منير شد. منير كوچكترين تفاوتى ميان بچه ها قائل نمى شد. همه شان را به اندازه هم دوست داشت و به همه آنها به يك اندازه محبت مى كرد. سال ها پشت هم مى گذشت حالا قربان از منير چهار فرزند داشت با اينكه تأمين هزينه ۶ فرزند كار سختى بود، با اين حال وقتى محبت و صفايى را كه منير در زندگى برايش ايجاد كرده بود مى ديد به كار و تلاش بيشتر و تأمين زندگى آنها دلگرم تر مى شد. هر چه مى گذشت قربان احساس آرامش بيشترى مى كرد تا اينكه بار ديگر ابرهاى تيره آسمان زندگى اش را فرار گرفت. دخترش سمانه حالا بزرگ شده بود و زنش منير بناى مخالفت را با او گذاشته بود. اين دو كه تا مدتى قبل مثل دو تا دوست بودند، حالا وضعيت شان فرق كرده بود. منير از سمانه بدگويى مى كرد و مى خواست كه قربان در برابر حرف هايش واكنش نشان بدهد ولى قربان خوب مى دانست حرف هايى كه زنش مى زند، درست نيست. - ببين منير! تو براى سمانه بيشتر از مادرش محبت كرده اى. اين حرف ها را كنار بگذار او تو را دوست دارد. نگذار مردم به ريش من بخندند. - همين كه گفتم نمى توانم اين دخترت را بيشتر از اين تحمل كنم. تو هم ميان من و او يكى را بايد انتخاب كنى. قربان ناچار شده بود سمانه را به اولين خواستگارى كه برايش آمده بود، بدهد تا اختلافات پايان بگيرد. سمانه راهى خانه شوهر شده بود. هر چند هفته يك بار براى ديدن پدر و برادرانش به خانه قربان مى رفت، ولى رفتار منير بدتر از گذشته شده بود. سمانه براى اينكه پدرش كمتر تحت فشار و اختلاف با منير قرار گيرد حاضر شده بود كه به خانه پدر نرود قربان با اينكه از نديدن دخترش احساس ناراحتى و دلتنگى مى كرد ولى با اين حال سكوت كرده شايد منير به مرور زمان متوجه رفتار اشتباهش مى شد و دست از اين كار مى كشيد. چند روز بعد از اين كه پيغام فرستاده بود كه ديگر براى حفظ آرامش آنها به خانه قربان نمى رود منير بناى مخالفت با سعيد برادر سمانه را گذاشته بود. - حيف از عمر من كه به پاى اين دو بچه ات ريختم. اصلاً نه قدر شناس بودند و نه درك داشتند درست شبيه مادرشان هستند. من از اول هم نبايد آنها را بزرگ مى كردم. - ديگر چى شده زن؟ - چى شده؟ مگر تو در اين خانه زندگى نمى كنى؟ چرا چشم هايت را به روى واقعيت مى بندى؟... قربان هرچه با منير حرف زده بود، به نتيجه اى نرسيده بود. هيچ فايده اى نداشت. منير با سعيد و سمانه دشمن شده بود. ديگر در خانه قربان علناً با سعيد دشمنى مى كرد. قربان جلوى زنش ايستاده بود و زن وقتى اين شرايط را ديده بود، چهار بچه اش را دور خودش جمع كرده بود. - چه قدر كم شما گذاشتم و به بچه هاى پدرتان دادم. حالا اين مزد من است. ديگر سعيد در آن خانه جايى نداشت احساس ناخوشايندى تمام وجود قربان را پر كرده بود. - آخه دنبال چى هستى زن؟ - تو هم مثل بچه هايت نمك نشناس هستى. آخر... از آن روز به بعد قربان بايكوت شده بود. نه بچه هايش با او حرف مى زدند و نه زنش به او توجهى مى كرد. پدر ناچار در اتاقى كوچك كه آن طرف حياط بود با سعيد زندگى مى كرد. سعيد از اين كه مى ديد پدرش به خاطر او دچار مشكلات زيادى شده است تصميم خودش را گرفت او هم مثل سمانه بايد مى رفت. جوانى بود كه نتوانسته بود كار مناسبى براى خودش دست و پا كند از طرف ديگر رفتار هاى نامادرى آن قدر آزارش داده بود كه نتوانسته بود ديپلمش را هم بگيرد. سرمايه و اندوخته اى هم نداشت. تنها راه دستفروشى بود. سعيد به گوشه خيابان پناه برده بود. آنجا كمتر از خانه پدر مى رنجيد. با رفتن سعيد، قربان به طرف منير و بچه هايش رفته بود ولى... - خيال كردى؟ نه آقا اين خبرها نيست. مگر من بچه ام كه گول بخورم. حالا كه بچه هايت رفتند و تنهايت گذاشتند فيلت ياد هندوستان كرده و ياد من و بچه هايم افتادى؟ - آخر آنها بچه هاى من هم هستند، تنها بچه تو كه نيستند. - اگر بچه هايت بودند كه آنها را به سعيد و سمانه نمى فروختى. - منير تو بيمارشده اى. تو ديگر آن زن مهربان نيستى... - من احمق بودم و تازه سرعقل آمده ام. .... قربان ناچار به همان اتاق آن طرف حياط رفت. منير به او اجازه دست زدن به وسايل زندگى را هم نمى داد. - اين وسايل همه مال من است. حق ندارى از آن ها استفاده كنى. از طرفى من كلفت تو نيستم كه برايت غذا درست كنم و كارهايت را انجام بدهم و... *** قربان تنهاى تنها شده بود. درست مثل آن سال ها كه ملك بناى آزار و اذيتش را مى گذاشت اين زندگى ديگر زندگى نبود. نمى دانست چه كار بايد بكند؟ نمى دانست در برابر اين زن و اين رفتارى كه داشت قانون چه حقى را به او مى داد؟ چه طورى مى توانست قانوناً اين زن را سرجايش بنشاند؟
پاسخ كارشناسى
مجيد يوسفى معاون مجتمع قضايى خانواده(۱) همين كه نكاح به طور صحت واقع شد روابط زوجيت بين طرفين موجود و حقوق و تكاليف زوجين در مقابل همديگر برقرار مى شود و بلافاصله پس از آن زوجين بايد در تشييد مبانى خانواده به يكديگر معاضدت نموده و مكلفند تا نسبت به يكديگر حسن معاشرت داشته باشند. بنابراين به مجرد وقوع عقدنكاح براى هر يك از زوجين در مقابل ديگرى حقى ايجاد مى گردد كه بايد نسبت به يكديگر به ايفاى آن بكوشند. حسن معاشرت زوجين با يكديگر يكى از حقوق و تكاليف متقابل زوجين در قبال هم مى باشد. همچنين زوجين بايد در تربيت اولاد خود به يكديگر كمك نمايند. براى روشن شدن موضوع ابتدا اشاره اى به نمونه هايى از وظايف و حقوق متقابل زوجين خواهيم داشت. سپس به نشوز زوجه و اينكه چه اعمالى وى را از حالت اطاعت خارج مى گرداند را بررسى خواهيم كرد. در نهايت ضمانت اجرا و راهكارهاى مقابله با نشوز مورد بحث قرار خواهد گرفت. مهمترين حقوق زن بر عهده مرد تأمين مخارج زوجه است. تهيه مسكن متناسب، اثاث البيت، خوراك و پوشاك بايستى ازناحيه زوج پرداخت گردد. حسن معاشرت زوج با زوجه نيز از ديگر حقوق زن است. عدم تأمين هر يك از موارد فوق مى تواند زن را در عسر و حرج قرار داده و دليلى براى طلاق زن محسوب گردد. همچنين سوءرفتار زوج با زوجه چنانچه همراه با خوف ضرر مالى، بدنى و شرافتى باشد اين حق را براى زوجه ايجاد خواهد كرد كه بتواند با اذن دادگاه در منزلى جداى از منزل شوهرش زندگى كرده و از او مطالبه نفقه نيز بنمايد و مهمترين حقوق مرد بر زن اين است كه زن همواره در اطاعت از شوهرش باشد و از وى به طور عام و خاص تمكين نمايد. زوجه حتى در خروج از منزل بايد از زوج اجازه داشته باشد و در هر حال با وى حسن معاشرت داشته و با حسن خلق با همسر خود رفتار نمايد. لازم به ذكر است اطاعت نكردن زن از شوهر در كارهايى كه شرعاً به عهده زن نيست نشوز محسوب نمى گردد مثلاً چنانچه زن براى شوهر طباخى نكند و از خياطى ونظافت منزل سرباز زند و يا امثال اين اعمال را انجام ندهد در حالت نشوز قرار نمى گيرد اما چنانچه زن از شوهر تمكين ننمايد حوائج و نيازهاى طبيعى و مشروع وى را برآورده نسازد و بدون اذن شوهر منزل را ترك نمايد ناشزه محسوب خواهد شد. سوءرفتار و سوءمعاشرت زن با مرد نيز مى تواند به تنهايى از مصاديق نشوز باشد. اگر از زن نشانه هايى از نشوز و طغيان بروز كند مثلاً رفتار و عادتش در گفتار و كردار تغيير كند به عنوان مثال هميشه با ملايمت با شوهرش صحبت مى كرده است موضع مخالف آن را اتخاذ كند و با شوهر بدرفتارى، تندى و پرخاشگرى نمايد، اينگونه اعمال زن را به حالت نشوز نزديك خواهد كرد. به هر حال حسن معاشرت تكليف طرفين در عقد نكاح مى باشد و زن و مرد هر دو بايد در اين خصوص كوشا باشند و چنانچه حسن معاشرت جاى خود را به سوءمعاشرت و بدرفتارى بدهد موجب تضييع حقوق طرف مقابل خواهد شد. بدين جهت است كه به عنوان مثال چنانچه اعمال مذكور از زن سربزند زن ناشزه تلقى و به مرد حق مى دهد تا بتواند اقدامات قانونى را نسبت به وى به كار بندد. لازم به ذكر است قبل از هرگونه اقدام قانونى زوج بايد زوجه را به روشهاى متعارف من جمله تذكر به ايفاى وظايف زوجيتش به تمكين وادار كند. چنانچه از طرف متعارف موفق به اين كار نشد و نشوز زوجه محقق گرديد، مى تواند نسبت به زوجه ترك نفقه نمايد. به چنين زنى برابر ماده ۱۱۰۸ قانون مدنى نفقه تعلق نخواهد گرفت و زن نه حق مسكن و نه خوراك و نه پوشاك و نه غير آن را نسبت به زوج نخواهد داشت. چنانچه محروميت ها و ممنوعيت هاى مذكور نيز مؤثر نيفتاد مرد حق دارد همسر ناشزه خود را بدون پرداخت اينگونه حقوق قانونى طلاق دهد.
|
|
|
|
|