|
|
|
معماى پليسى شماره ۸۷
وسواس جانى
|
|
|
مهدى ابراهيمى پاسخ معماى پليسى شماره ۸۴ - شام آخر بازپرس شمس در صحنه قتل ديد كه جسد سمت راست كوچه كه از ضلع شرقى يكطرفه بود در پياده رو افتاده است و همسايه ها نيز گفتند خودروى قاتل را ديده اند كه از ضلع غربى فرار كرده است از سوى ديگر اسلحه نيز ۱۵۰ متر بالاتر از محل كشف جسد و در سمت راست يعنى همان سمت افتادن جسد به دست آمد. اگر با توجه به مدارك و مستندات يونس در قتل «مهرشاد» تنها بود بايستى خودش براى فرار پشت فرمان كه در سمت چپ خودرو قرار دارد مى نشست و اگر اين چنين مى بود او اسلحه را در حين حركت بايستى از سمت چپ خودرو بيرون مى انداخت و اسلحه در سمت چپ كوى شبنم كشف مى شد. پس اينكه اسلحه در سمت راست كوچه پيدا شده است نشان مى دهد يونس در صندلى سمت راست راننده نشسته بود و از پنجره سمت راست اسلحه را بيرون انداخته است و راننده هيچ كس جز سولماز نبود.
ساعت ۱۲ شب بود كه تلفن پليس ۱۱۰ به صدا درآمد. روى نمايشگر، شماره موبايلى افتاد و صداى مردى از آن سوى گوشى شنيده شد: «به دادم برسيد يك قاتل بالفطره قصد جانم را كرده است. احتمال دارد هر لحظه به سراغم بيايد. او دوستم را كشت من را هم زندانى كرده است.»اپراتور آدرس مرد تماس گيرنده را گرفت، او گفت كه «سامان» نام دارد و زمانى كه همراه دوستش براى خريد جواهرات به بازار رفته بود توسط يك راننده مسافركش ربوده شده اند تا اينكه با تهديد اسلحه او به شركتى رفته اند كه متعلق به پدرش است. آدرس شركت پدر سامان، خيلى سريع به كلانترى مخابره شد. هنوز مشخص نبود چه اتفاقى افتاده است. همه چيز حكايت از گروگانگيرى داشت. يگان گروگان رهايى نيز وارد عمل شد. خيلى با احتياط از پله هاى اضطرارى ساختمان ۱۰ طبقه بالا رفتند. عمليات پنهانى بود. وقتى مأموران به داخل شركت نفوذ كردند هيچ اثرى از گروگانگير به دست نياوردند. مردان سياهپوش پليس در جست وجوى شركت وقتى وارد اتاق حسابدارى شدند، به جسد پسرى جوان برخوردند كه روى زمين افتاده بود و با وجود اينكه خون آلود بود اطراف آن تميز و مرتب به نظر مى رسيد. همه تصور مى كردند دير به صحنه گروگانگيرى رسيده اند و «سامان» به قتل رسيده است، دقايقى نگذشته بود كه موبايل كشيك قتل به صدا درآمد و بازپرس شمس سوار بر خودرو به سمت محل جنايت حركت كرد.نيم ساعت بعد وقتى بازپرس در برابر برج ۱۰ طبقه اى توقف كرد، مجتمع تجارى نگين را با نماى شيشه اى روبرويش ديد. در نرده اى آن باز بود. وارد آن شد. نگهبان برج در گوشه اى ايستاده بود. ساختمانى با يك مساحت بسيار زياد كه دور تا دور آن در هر طبقه بيش از ۸ شركت قرار داشت. سوار آسانسور شد تا اينكه در طبقه هفتم با توقف آن پياده شد در راهروى اين طبقه غلغله اى بود، وقتى به درخواست بازپرس شمس همه آنجا را براى دقايقى ترك كردند، وقتى محل جنايت خلوت شد بازپرس به همراه سروان عينى وارد شركت شد. مساحتى حدود ۱۱۰ متر داشت كه دور تا دور ميز منشى شركت درهاى ورودى اتاق هاى مختلف قرار داشت.همه دكورها از جنس چوب و فندقى رنگ بود، تزئين هم طورى بود كه مى شد حدس زد اين شركت در زمينه خريد و فروش موبايل فعاليت دارد جز يك در از اتاق ها همه بسته بودند و كاملاً معلوم بود كه جسد در داخل آن اتاق افتاده است. بازپرس شمس وار اين اتاق شد. جسد يك پسر جوان كه سروان عينى مى گفت از روى كارت گواهينامه متوجه شده اند او «هومن» نام دارد و ۲۵ ساله است دقيقاً جلوى يك كمد تعبيه شده در ديوار روى زمين افتاده بود، جسد از اطراف با ديوارها و كمد چوبى يك مترى فاصله داشت و طاقباز بود. جاى دو گلوله روى صورت و گردنش ديده مى شد و جالب اينكه هيچ آثارى از خون روى كفپوش پاركت اتاق و اطراف جسد ديده نمى شد. برخلاف انتظار بازپرس هيچ قطره خونى در اطراف جسد پاشيده نشده بود و ديوارها از لكه هاى خونى در امان بودند انگار قاتل خيلى آدم تميز و مرتبى بود كه به اين اندازه با وسواس آدم كشته است.لباس هاى «هومن» خيس بود و جاى گلوله به شكلى بود كه احساس مى شد آن را شسته اند چرا و به چه علت؟! خيلى غريب بود، به نوع پوشش مقتول دقت كرد لباس كاملاً مطابق با جوانى شور و نشاط. وقتى از آن اتاق خارج شد تنها چيزى كه توجهش را جلب كرد بهم ريختگى بسيار كم اثاثيه ها، كشوها و كمدها بود كه اين نوع بهم ريختگى نيز مى توانست از تميزكارى قاتل وسواسى بوده باشد. بازپرس شمس از اتاق خارج شد و به مأموران تشخيص هويت گفت كه مى توانند نمونه بردارى كنند. از آنان خواست به دقت نمونه هاى خون به دست آمده در اطراف جسد را تجزيه كنند؛ زيرا امكان داشت قاتل به خاطر اينكه در درگيرى با «هومن» زخمى شده است و خونى از او روى زمين و در محل قتل به زمين افتاده است به شست و شوى جسد و لباس هاى آن و اطراف جسد دست زده است.وقتى پزشك جنايى را ديد خواست ساعت دقيق قتل را تخمين بزند سپس گزارش تلفنى مردى كه خود را سامان معرفى كرده بود را خواند. پس مرد ديگرى نيز بايستى در شركت بوده باشد يا اينكه گروگانگير او را با خود برده باشد در اين صورت خطر در كمين «سامان» بود.بازپرس شمس به جست وجوى اتاق هاى ديگر پرداخت. در همه اتاق ها به هم ريختگى ديده مى شد و مشخص مى كرد قاتل به دنبال چيز خاصى بوده است تا اينكه كليد در آخرين اتاق را چرخاند و وارد اتاق شد در آنجا مردى ديده شد كه پشت به در ورودى روى زمين افتاده بود و به سختى نفس مى كشيد. همان «سامان» بود كه به خاطر گازهاى اشك آور و بى هوش كننده پليس گروگان رهايى نيمه جان افتاده است. سريع با اورژانس تماس گرفته شد تا «سامان» كه با پيدا شدن موبايلش در دست راست و اينكه آخرين شماره روى موبايل ۱۱۰ پليس بود به بيمارستان انتقال يابد.سامان حتى قادر نبود چشمانش را باز كند و بدون اينكه بازجويى شود هنوز اين مرد را به بيمارستان انتقال نداده بودند كه دكتر فرهمند نزد بازپرس رفت و گفت كه قتل حدود ۶ ساعت پيش رخ داده است به ساعتش نگاهى انداخت عقربه ها روى ساعت ۲ بامداد بودند و قبل از ترك شركت به سمت مأموران تشخيص هويت رفت. آنان در حال جمع كردن اثاثيه بررسى صحنه جرم بودند و با ديدن او گفتند كه متأسفانه هيچ خونى روى كف پاركت اتاق ديوارها و حتى لباس هاى مقتول به دست نيامده و تنها خونمردگى در محل اصابت گلوله ديده شده است كه متعلق به جسد «هومن» است و قاتل با وسواس زيادى بعد از جنايت همه جا را شسته و آثار آب شويى در همه جا وجود دارد. بازپرس شمس پايين برج از نگهبان خواب آلود پرسيد كه چه ساعتى در نرده اى بسته مى شود و شنيد ساعت ۹ شب و وقتى پرسيد شركت پدر «سامان» چه زمانى تعطيل مى شود شنيد كه ساعت ۶ عصر آنها همه مى روند اما آن روز او اصلاً ورود «سامان» و دوستش را به شركت نديده است و شايد از طريق پاركينگ داخل رفته باشند. فرداى آن روز بازپرس در اتاق شماره ۲۱۰ بيمارستان به ملاقات «سامان» رفت. اين پسر قبراق نشسته بود تا دكتر نظر به ترخيص او بدهد، وقتى روبروى شاهد عينى جنايت ايستاد لبخندى زد و گفت: «جان سالم بدر بردى، الآن بايستى بنشينى و بگويى چه اتفاقى افتاده است؟» سامان انگار فيلم سينمايى تعريف مى كرد: «من و «هومن» خيلى صميمى بوديم او در كار خريد و فروش دلار بود و من در شركت پدرم كار مى كردم. ديروز ظهر طبق قرار قبلى من به ديدن او در سرچشمه رفتم تا با هم براى خريد مقدارى دلار و يورو به چهارراه استانبول برويم، مى خواستم سفرى سياحتى به كشورهاى اروپايى داشته باشم. وقتى سوار يك خودروى دربستى شديم از راننده خواستيم به پاتوق دلارفروش ها برود.» * مگر خودتان خودرو نداشتيد؟ - آن روز پدرم خودرو را با خود برده بود او با مادرم به اصفهان رفته است و شركت را به من سپرده است و ديروزمن وقتى بيرون رفتم از منشى شركت خواستم در صورت دير كردن من خودش سر ساعت هميشگى شركت را تعطيل كند، در مسير من و «هومن» فقط در خصوص دلار حرف مى زديم و از اين كه مى خواهيم كلى دلار بخريم حدود ۱۰ ميليون تومان پول همراهم بود و تراول چك ها را در خودرو به «هومن» نشان دادم. به ميدان شهدا نرسيده بوديم كه راننده با زدن بوق و اجازه گرفتن از ما كه دوستش را در خيابان ديده است و چندلحظه اى از خودرو پياده مى شود توقف كرد، ما گرم صحبت كردن بوديم تا اين كه او و دوستش سوار خودرو شدند و با عذرخواهى از ما به راه افتادند. ما وقتى پى برديم كه مسير حركت تغيير كرده است كه از بين دو صندلى يك كلت كمرى مجهز به صدا خفه كن را ديديم ديگر لال شديم، راننده با صداى خشنى پرسيد چه زمانى شركت پدرم تعطيل مى شود؟ مشخص بود كاملاً حرف هاى من را شنيده است. به او گفتم ساعت ۷ عصر به خاطر همين اشاره اى به دوستش كرد و گفت كه بايستى چند ساعتى در خيابان ها بچرخيم، ديگر حرفى نمى زديم آن دو در داخل خودرو همه ۱۰ ميليون تومان پول من و حدود هزار دلار «هومن» را گرفت و تا ساعت ۷ و ۳۰ دقيقه عصر ما را همراه خود به اطراف تهران برد تا اينكه با گرفتن آدرس شركت پدرم به سمت آنجا رفت، حدود ۱۵ دقيقه مانده به ساعت ۸ شب بود كه وارد پاركينگ برج شديم. او و دوست مسلح اش ما را داخل آسانسور كردند حق نداشتيم حرفى بزنيم خصوصاً اينكه اسلحه آنان صداخفه كن داشت وقتى مطمئن شدند داخل شركت كسى نيست من و «هومن» را به داخل آن بردند و خودشان نيز همراهمان داخل آمدند، آنان دنبال گاوصندوق بودند من چيزى نگفتم تا اينكه مارا به دورترين اتاق از در ورودى بردند، در آنجا نمى دانم چه شد كه ناگهان «هومن» دل و جرأت پيدا كرد و با چاقويى كه هميشه همراه داشت به سمت مرد راننده حمله كرد و با زدن چند ضربه چاقو او را مجروح كرد اما هنوز موفق نشده بود او را سپر خود كند كه مرد مسلح دو گلوله شليك كرد و «هومن» روى زمين افتاد. آن دو دستپاچه شدند جسد «هومن» روى دستشان مانده بود، راننده وحشتزده بود او همراه من و در حالى كه تپانچه دوستش من را نشانه رفته بود به شست وشوى كف اتاق و جسد مشغول شد تا مبادا قطره خونى از جراحت او روى لباس ها به صورت «هومن» و روى زمين بماند و مدركى براى پليس بماند. * چرا بايستى قطره خونى روى لباس ها و صورت «هومن» از قاتلان بر جا مى ماند؟ - معلوم بود آنها نمى خواستند «هومن» كشته شود، بعد از شليك گلوله، راننده با دست مجروحى كه داشت روى جسد افتاد و در حالى كه كنترل كارهاى خودش را از دست داده بود او را با گرفتن لباس هايش و سيلى زدن به صورت مى خواست به هوش بياورد. * بعد چه شد؟ - وقتى همه آثار حتى قطره هاى خون روى ديوار شسته شد آن دو من را در اتاق حبس كردند حتى يك ساعتى من صداى حركات آنان را مى شنيدم و جرأت استفاده از موبايل را نداشتم تا اينكه آنان شركت را ترك كردند، وقتى در شركت بسته شد باز مطمئن نبودم رفته باشند، منتظر ماندم تا مطمئن شوم، بعد با پليس تماس گرفتم اما در حين حمله پليس داخل شركت با گاز اشك آور و بى هوش كننده به بد وضعيتى افتادم. * مى توانى آنان را چهره نگارى كنى؟ - بله، حداقل چندساعتى با آنان بودم حتماً چهره نگارى مى كنم هر كجا بخواهيد مى آيم تا اين پست فطرت ها دستگير شوند. بازپرس شمس از بيمارستان خارج شد. از «سامان» خواست وقتى حالش خوب شد به دادسراى امور جنايى تهران بيايد تا به آگاهى براى چهره نگارى معرفى شود، نياز بود باز شركت را بررسى كند وقتى در شركت وارد اتاق شد كه «سامان» زندانى بود با پنجره اى روبرو شد كه بسته بود آن را باز كرد از تراس يكى از اتاق هاى شركت مى شد براحتى خود را به پنجره رساند و داخل شد سپس آن را بست. سامان از بيمارستان ترخيص شده بود. او وقتى وارد اتاق كار بازپرس شمس شد و اعلام آمادگى كرد تا قاتلان دوستش را چهره نگارى كند در برابر دو دليل غيرقابل انكارى قرار گرفت كه او را قاتل «هومن» نشان مى داد. چاره اى جز اعتراف نبود، سامان گفت: «دوستم در كار چاپ دلار تقلبى بود و دستگاه و كاغذهاى بى نظيرى داشت. او را كشتم تا بتوانم خودم با توجه به آشنايى كه به كار دستگاه داشتم پولدار شوم، اسلحه را نيز كنار همان دستگاه كاغذها پنهان كرده ام و جسد «هومن» را بعد از قتل به شركتمان انتقال دادم.» **** خوانندگان گرامى با اشاره به دو دليل بازپرس شمس مى توانيد در قرعه كشى جايزه معماى پليسى شركت كنيد، پاسخ هاى خود را به صندوق پستى روزنامه ايران ارسال كنيد.
|
|
|
|
|