|
|
|
اراده آهنين
|
|
|
گفت وگو: ايران واشقانى سارا شاهوردى ۲۷ ساله تاكنون ۴۰۰ كودك را به دنيا آورده است. او بايستى با موتوسيكلتش به روستاهاى اطراف برود تا بموقع به زنان باردار روستايى يارى برساند. بعدها تصميم گرفت تا موتوسيكلت را هم بفروشد. در فروشگاه سارا چند موتوسيكلت كنار هم چيده شده است. سارا ضمانت موتورها و خدمات پس از فروش آن را شخصاً تا يك سال به عهده مى گيرد. سارا اين روزها به جز تأسيس و اداره آسياب بازيافت موادپلاستيكى با وانت نيسان اش به خريد و فروش جو مى پردازد. با او كه تاكنون براى اهالى روستا امكان كار ايجاد كرده است در مورد زندگى، اهداف، آرزوها و پيشرفت هايش به گفت وگو نشسته ايم.
كمى از خودت بگو در سال ۵۷ در روستاى بزين از توابع شهرستان خدابنده در استان زنجان به دنيا آمدم. ۶ خواهر و ۳ برادر داشتم كه خواهرهاى بزرگتر همگى ازدواج كرده بودند و برادرهايم كوچك بودند. بعد از ازدواج خواهرانم، پدرم دست تنها شده بود. او درواقع بنا بود، اما آسياب گندم هم داشت و در كنار آن كشاورزى هم مى كرد. مادرم هم با پدر همكارى مى كرد. آنها با هم تفاهم داشتند. اگر پدرم در آسياب كار مى كرد مادرم به صحرا مى رفت. من به پدرم وابستگى شديدى داشتم و همه جا با او مى رفتم. حتى وقتى بنايى مى كرد كنار دستش بودم. پدرم هم علاقه زيادى به من داشت. با آنكه ديگر خواهرانم تا پنجم ابتدايى درس خوانده بودند و در روستاى ما مقطع تحصيلى بالاترى نبود اما پدرم مرا به قزوين و همدان منزل خواهرانم براى ادامه تحصيل فرستاد. من هم در مدرسه خودكار، دفتر، ساعت مچى و منگنه به دانش آموزان مى فروختم و سود آن را خرج تحصيلم مى كردم. تا دوم دبيرستان درس خواندم اما بعد از آن ترك تحصيل كردم. چرا به درس ادامه ندادى؟ - سال دوم دبيرستان درحالى كه در قزوين تحصيل مى كردم، چند روزى به روستا آمدم وقتى قصد برگشت به قزوين را داشتم پدرم كرايه ماشينم را هم داد. آذرماه بود. به قزوين برگشتم اما دو روز بعد خبر دادند پدرم به خاطر سكته قلبى درگذشته است. ضربه سنگينى بود. يك روز به روستا برگشتم ديدم مادرم برف پارو كرده و چون برف سنگينى باريده بود او از خستگى كنار پارو به خواب رفته است. وقتى به ياد آوردم پس از اتمام مقطع دبستان مادرم سه شبانه روز نخوابيد و در آسياب براى يكى از هم روستايى هايمان نمك كشيد تا او حاضر شود مدارك مرا جهت ثبت نام در مقطع راهنمايى به روستاى ديگرى ببرد، خجالت كشيدم. فكر كردم اگر بخواهم ادامه تحصيل بدهم مانع تحصيل و رشد برادران كوچكترم مى شوم. تصميم گرفتم درس را رها كرده و فعاليتهاى اقتصادى را شروع كنم. چرا به كارهاى مردانه روى آوردى؟ - من از كودكى چون هميشه كنار پدرم بودم به كارهاى مردانه بيشتر از كار زنانه عادت داشتم. براى آنكه برادران كوچكم بتوانند ادامه تحصيل دهند به هر كار سختى راضى شدم. خوشحال بودم كه آنها مجبور به كاركردن نشدند. در آن سالها در كنار كاشت گندم و جو در صحرا و دروكردن محصولات در آسياب گندم هم كار مى كردم. بعد هم با اجازه مغازه اى و تبديل آن به يك لبنيات فروشى، در آمد خانواده بهتر شد. كار مامايى را از كجا يادگرفتى؟ - از آنجايى كه زمستانها كشاورزان بيكارند به دنبال درآمد جديدى بودم. تصميم گرفتم براى گذراندن دوره مامايى تحت نظر شبكه بهداشت و درمان به مدت ۷ ماه به شهرستان خدابنده بروم. بعد از طى اين دوره از آنجايى كه در روستاى ما و روستاهاى اطراف مامايى به صورت قديمى و سنتى اجرا مى شد زنان زيادى به من مراجعه كردند. عده اى از اين مراجعه كنندگان از روستاهاى مجاور بودند. به همين خاطر مجبور بودم با موتوسيكلت اين مسافت را طى كنم. مگر موتورسوارى بلد بودى؟ - بله. از سن ۱۱ سالگى كه همراه پدرم به صحرا مى رفتيم جلوى موتور سوار مى شدم و اكثراً به دنبال كار در صحرا با موتور مى رفتم. تاكنون چند نوزاد به دنيا آورده اى؟ - ۴۰۰ نوزاد. درآمد مامايى چطور بود؟ - سال ۷۶ در ابتداى كار از هر بيمار ۱۷۰۰ تومان مى گرفتم. البته بستگى به وضع مالى آنها داشت. از بعضى ها اصلاً پولى نمى گرفتم چون خيلى ندار بودند. اما آخرين قيمت ۸-۷ هزار تومان شد. چه شد كه نمايشگاه و فروشگاه موتور سارا را راه اندازى كردى؟ - بعد از فوت پدرم از مادر خواستم تا همان موتور بچگى را به من بفروشد. اما مادرم قبول نكرد همه اعتراض داشتند دختر سوار موتوسيكلت شود. من هم لج كردم و موتورى خريدم و سوار بر موتور، خودم را به روستاهاى اطراف جهت يارى به زنان باردار مى رساندم. تا اينكه ازدواج كردم و با فروش طلاهاى عروسى توانستم ۵۰ هزارتومان پول در بانك كشاورزى بگذارم. ۵۰۰ هزارتومان وام گرفتم، با ۳۰۰ هزارتومان زمينى و با ۲۰۰ هزارتومان هم يك موتور قسطى خريدم. بقيه پول موتور و ساخت زمين و مصالح را چك دادم. از مادرم زمينى اجاره كردم وكاشتم. موتورها را قسطى مى خريدم و نقد مى فروختم. به اين صورت سرمايه اى به دست آوردم. در كار خريدو فروش موتور تا چه حد موفق بودى؟ - از آنجايى كه خودم به مسائل فنى موتور كاملاً آگاه بودم. هنگام خريد و فروش موتور آنها را از لحاظ سالم بودن كنترل مى كردم و ضمانت موتورها را تا يك سال به عهده مى گرفتم. به همين خاطر مشتريان زيادى داشتم اما چون بعضى از خريداران طلبهايم را نمى دادند و هر روز بايد به دادگاه مى رفتم تصميم گرفتم به اين كار به عنوان شغل اصلى نگاه نكنم. به علاوه قصد داشتم توليدكننده باشم نه فروشنده. مهريه ات چقدر است؟ - من مهريه نمى خواستم. اعتقاد داشتم مهريه يعنى مهرى كه بايد از من در دل شوهرم باشدكه اگر نباشد چيز ديگرى نمى تواند ما را پايبند زندگى مان كند. اما مادرم با پدرشوهرم بحث كردند و مهريه ۷۰۰ هزارتومانى برايم تعيين كردند. مراسم عروسى شما چطور برگزار شد؟ - بسيار ساده و جزئى. هيچ تجملاتى نداشت. چرا؟ - چون اولاً در روستا مراسم عروسى مختلط است و من چون پا به پاى مردان ده كار مى كنم نمى خواستم با ظاهر بزك كرده يك زن در برابر آنها ظاهر شوم و دوم اينكه من شديداً درگير كار بودم. من به طور معمول در شبانه روز كمتر از ۶ ساعت مى خوابيدم. دقيقاً به خاطرم هست. يك شب از من خواستند به منزل زنى بروم كه حال خوشى نداشت. من تا صبح بالاى سر آن زن بيدار بودم و او دو پسر دو قلو به دنيا آورد. صبح همان روز قرار شد به محضر براى عقد برويم و من خسته كار بودم. هنوز هم آن پسرها را كه مى بينم به ياد روز عقد خودم مى افتم. در روز عروسى هم ۲ ساعت مانده به شروع مراسم يك پسر به دنيا آمد و من فرصتى براى پوشيدن لباس مخصوص و يا آرايشى نداشتم. همسرت مخالف كاركردن شما نيست؟ - اصلاً. همسرم مرد بسيار خوبى است. او بارها لباسهاى مرا شسته و غذا درست كرده است. در خانه اى كه ما مى نشينيم همسرم آجر مى آورد و من ديوار مى چيدم. با همسرت كارها را چگونه تقسيم مى كنيد؟ - معمولاً تقسيم كارها به صورتى است كه كارهاى راحت تر را من انجام دهم. خانواده همسرت چه برخوردى با شما دارند؟ - پدرشوهرم به قدرى مرا قبول دارد كه اگر نيمه شب بگويم الان سر ظهر است او قبول مى كند. خانواده خودت چطور؟ - همه خواهران من خانه دار هستند. آنها به من اعتراض مى كنند كه چرا اينقدركار مى كنم اما من اين توانايى را در خودم مى بينم كه علاوه بر كار كردن زياد براى ديگر اهالى روستا هم شغل ايجاد مى كنم. باور كنيد اگر فقط خرج خودم باشد با آمپول زنى هم پول درمى آورم. در ساختمان سازى چقدر مهارت دارى؟ - ديوار مى چينم، سقف مى زنم. گونى كشى و كرم بندى و انداختن در و پنجره، سيمان كارى، بتون ريزى، كاشى كارى ... فقط آسفالت پشت بام را نمى توانم. در كنار اين كارها باز هم كشاوزرى مى كنى؟ - به نظر من كشاورزى شغل اصلى است كه حيات يك روستا به آن بستگى دارد. من امسال فقط گندم و جو كاشتم اما سالهاى قبل با اجاره زمين كشاورزى اقدام به كاشت كدوهاى تخمه كاغذى كردم كه درآمد خوبى داشتم اما چون بايد پول اجاره زمين مى دادم اين كار را ادامه ندادم. چه فعاليتهاى ديگرى داريد؟ - من با خريد يك دستگاه نيسان، محصولات جو كشاورزان منطقه را خريدارى كرده و به اتحاديه دامداران خدابنده و زنجان مى فروشم كه امسال حدود ۳ تن به اين اتحاديه جو فروختم. در ضمن حدود ۳ماه است كه آسياب پلاستيك، تأسيس كرده ام. آسياب بازيافت پلاستيك چيست؟ - ضايعات پلاستيك مناطق اطراف را كيلويى ۲۵۰ تومان خريدارى مى كنيم و پس از تفكيك آنها برحسب رنگ و مواد، آنها را در آسياب خرد كرده و جهت بازيافت به كارخانه بازيافت پلاستيك در تهران مى برم. از درآمد اين كار راضى هستيد؟ - بله. خيلى بهتر از موتورفروشى است. ديگر يقه گيرى و درگيرى ندارد. به علاوه توانسته ام در كنار اين شغل ۷ مرد روستايى را هم استخدام كنم. چطور به همه اين كارها رسيدگى مى كنيد؟ - ساختمانى را كه ساخته ام به صورت يك مجتمع است كه خانه ام، آسياب پلاستيك، موتورفروشى و ديگر فعاليتهايمان در يك جا جمع شده و امكان رسيدگى به همه آنها را دارم. به علاوه پس از ازدواج تفاهم و دلسوزيهاى همسرم كمك بزرگى به من مى كند. وقتى بچه هايى را كه به دنيا آورده ايد مى بينيد چه احساسى به شما دست مى دهد؟ - احساس مى كنم يك جورهايى شبيه به خودم هستند. زبر و زرنگ تر از بقيه اند. هنوز هم براى زايمان زنان روستايى وقت مى گذاريد؟ - بله. هر وقت پيش بيايد خودم را مى رسانم. چون جان مادر و بچه در خطر است. از درآمد كدام شغلتان راضى تريد؟ - كشاورزى. چرا؟ - چون كاشته خودم را درو مى كنم و اعتقاد دارم كشاورزى نظر كرده خداست. به نظرم پولش حلال تر است. در حين كشاورزى دست خدا را مى بينم كه كمكم مى كند. چه چيزى باعث پيشرفت شما در زندگى شد؟ - پشتكار و صداقت. چگونه با كار آسياب پلاستيك آشنا شديد؟ - با يكى از دوستانم كه حافظ قرآن است به قم براى خريد ماشين نيسان ام رفته بوديم. در آنجا يكى از وابستگانش آسياب مواد داشت. آن طرح را ديدم. مدتى بود تصميم گرفته بودم به خاطر درگيرى هاى موتورفروشى يا جوراب بافى بزنم و يا لوازم يدكى تراكتور بياورم. از طرح آسياب پلاستيك خوشم آمد. در عرض يك ماه با خريد دستگاهها از تهران با ۱۲ ميليون تومان سرمايه كه نيمى از آن قرض بود كار را شروع كردم. براى شروع كار مجبور شدم در فصل بهار گندمها را زير قيمت بفروشم و الان كه فصل برداشت است گندمها را تحويل بدهم. چطور ضايعات آسياب شده پلاستيك را به كارخانجات مى رسانيد؟ - من هفته اى دو بار به تهران مى آيم. مواد را در باقرآباد تحويل دلالان مى دهم و كارخانجات هم از آنها مواد مى خرند. دراين مسير مشكلى براى شما پيش نيامده است؟ - فقط چند شب پيش در پليس راه بوئين زهرا ماشينم را متوقف كردند و گفتند ضايعات را خالى كن ببينيم. بخصوص كه ماشين ات نمره شهرستان است. گفتم من از صبح اينها را بار زده ام و خسته ام و نمى توانم خالى كنم چون فله اى ريخته ام. آنها اصرار كردند گفتم خودتان خالى و پر كنيد. من ساعت ۶ عصر حركت كرده ام و ديشب از راه قم آمده ام و خسته ام. يكى از آنها در را باز كرد و ديگر نتوانست ببندد. خيلى اذيت شدم. چه آرزويى دارى؟ - آرزو دارم به همراه همسرم به زيارت كربلا و مكه بروم. گواهينامه موتور و ماشين داريد؟ - موتور نه. ولى گواهينامه ماشين دارم. آيا تا به حال مقامى دست آورده ايد؟ - سال ۷۹ و ۸۱ به عنوان كشاورز نمونه از سوى جهاد كشاورزى شهرستان خدابنده و در سال ۸۳ به عنوان جوان نمونه از سوى فرماندارى خدابنده برگزيده شدم. روابط ديگر روستاييان با شما چطور است؟ - زنان روستا سعى مى كنند به من بيشتر نزديك شوند. البته برخورد من بيشتر با مردها است. آنها روى حرفم حساب مى كنند. اعتبار خاصى دارم. مرا قبول دارند و اگر با كسى بحث كنم هميشه حق را به من مى دهد. درسال ۸۱ هم بيشتر اهالى روستا و ريش سفيدان به خانه ام آمدند و از من خواستند تا براى انتخابات شوراى شهر و روستا كانديد شوم ولى سن من يك سال كمتر از سن قانونى براى نمايندگى بود. با اين حال بسيارى از افراد اسم مرا در صندوق انداخته بودند. شما مسن تر از سن تان به نظر مى رسيد؟ - بله. سن زيادى ندارم ۲۷ ساله ام اما اگر از روى كارهايى كه انجام داده ام سن مرا بشماريد ۷۰ ساله ام. سختى كار و حوادث حين كار و احساس مسؤوليت پذيرى مرا شكسته است. از حوادث حين كارتان بگوييد؟ - يك بار كه به همراه همسرم به تاكستان قزوين مى رفتيم تا ضمن تحويل موتور به مشترى مقدارى از طلب هايم را بگيرم درحالى كه پشت فرمان نيسان نشسته بودم تصادف كرديم و سرم شكست يك بار هم زمانى كه مجرد بودم و در آسياب گندم پدرم كار مى كردم آسياب دچار مشكل شد. در حين تعمير ناگهان سنگ فرز آسياب پريد و متلاشى شد و پس از اصابت به زانويم به حدى آسيب شديدى به من وارد شد كه هنوز هم نمى توانم در حين كار خم شوم. در ساختمان سازى هم كه حوادث زيادى پيش آمده، مثل آنكه شمشه از روى ديوار روى كمرم افتاده است. از چه چيزى بدت مى آيد؟ - از ترس. در وجودم هر چى هست ترس نيست. به نظرم آدم ترسو حتى نماز را هم از سر ترس مى خواند. مردان از ديدن كارهاى شما تعجب نمى كنند؟ - تا زمانى كه پشت موتوسيكلت مى نشستم كسى تعجب نمى كرد. انگار مردم عادت كرده بودند اما از زمانى كه با نيسان رانندگى مى كنم همه با تعجب مرا نگاه مى كنند. پس از ازدواج چه تغييرى در كارهاى شما ايجاد شد؟ - مشكلاتم كمتر شد چون هميشه يك همفكر و همراه دارم. بهترين اتفاق در زندگى شما چه بود؟ - ازدواج با مردى كه واقعاً سرشار از خوبى است.
|
|
|
|
|