دوشنبه ۲۱ شهريور ۱۳۸۴ -
Mon, Sep 12, 2005
جوان
۳۲۵۰
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
RSS
درباره «دوستى» و «پنجره ها» با فرهاد آئيش
من آرتيست هستم، روشنفكر نيستم
۱- گفت وگو: روى زنگ در برايم يك يادداشت گذاشته بود: «زنگ پايين را بزن.» طبقه پايين خانه مادرش است. انگار پرتاب مى شوى توى دهه سى و چهل. يك حياط كوچك با حوضى به رنگ آبى. گلدان ها و باغچه هاى سبز. ايوانى فرش شده، سماور و استكان و باقى ماجراها. توى اتاق مبل هاى قديمى گل هاى قالى ها را له كرده اند. با چايى خوب دم كشيده و باقلواى يزدى پذيرايى مى شوم . گفت وگو را آغاز مى كنيم.
۲- عكاسى: عكاسى را در طبقه دوم انجام مى دهيم. خانه فرهاد آئيش و مائده طهماسبى. همه چيز مدرن شده. كف اتاق ها پاركت است و آشپزخانه اپن. تابلوهاى مدرن بزرگ. اينجا چاى نعنا مى خوريم. از همين تى بگ هاى معمولى. توى دو تا ماگ بزرگ. جلو دوربين حس بچه ها را دارد. خودم را و او را و زمان را گم مى كنم.
۳- توضيح: آئيش اين روزها در بزرگترين سالن تئاتر تهران، نمايشى را روى صحنه برده است. پنجره ها. با او درباره تئاترش، روشنفكرى، دوستى و خيلى چيزهاى ديگر صحبت كرده ايم.
منصور ضابطيان
227718.jpg
تأثير گذاران بر فرهاد آئيش

مادرم
او يك آدم استثنايى است. هنوز هم هر كارى مى خواهم بكنم با او در ميان مى گذارم. حتى در باره كارهاى هنرى. جواب هاى او به طرز عجيبى درست است.
همسرم
همسرم در دوازده سيزده سال گذشته مؤثر ترين فرد بر زندگى ام بوده. وقتى با او آشنا شدم آدمى در حال انفجار بودم و او انگار مرا جمع كرد. او مرا به صداقت و سادگى نزديك كرده است.
مرگ پدرم
منظورم كمبودها و محدوديت هايى كه اين واقعه به وجود آورد نيست. بيشتر به استقلال و خلاقيتى كه به دنبال داشت فكر مى كنم.
نيما
نو آورى او روى من تأثير گذاشت. دنبال اين بودم كه چطور مى شود در تئاتر شعر نو گفت. شعر نو برايم پديده اى عجيب بود. چيزى مثل شير تازه كه آدم، تشنه نوشيدن آن است.

* در نمايش جديدتان «پنجره ها» يك راوى داريد كه قصه تعريف مى كند. سال پيش هم در مجموعه «باجناق ها» چنين كارى كرده بوديد و پيش تر هم در يكى دو كار ديگر. اين نشانه علاقه شما به قصه است؟
رابطه من با قصه يك رابطه دوگانه است. از يك طرف قصه گفتن را يكى از معضلات تئاتر ايران مى دانم، ولى در عين حال معتقدم قصه گفتن و قصه شنيدن لذتبخش است. در پنجره ها هم قصه مى گويم و هم قصه را شالوده زدايى مى كنم. در واقع نه قصه مختلف را در كنار هم قرار مى دهم و هى آنها را به هم برش مى دهم، اما يك كاراكتر راوى هم گذاشته ام. چون من هميشه راوى را دوست داشته ام.
* چرا؟
نمى دانم. شايد در گفت وگو با تو خودم به جواب اين سؤال برسم. در پنجره ها قصه گوى ما دائماً كليت نمايش را به سمت قصه مى برد، ولى از نظر ساختار مى بينيم طبيعتى در كار است كه طبيعت قصه گفتن نيست.
* قصه هاى كودكى تان چه بود؟
اولين قصه اى كه خواندم قصه بيژن و شير بود. اما بزرگترين قصه اى كه مرا تكان داد قصه رستم و سهراب بود.
* چرا «رستم و سهراب» برايتان آن چنان تأثيرگذار بود؟
نمى دانم... شايد چون قصه پدر و پسر بود. من پنج سالم بود كه پدرم را از دست دادم. بچه هايى كه پدر ندارند، معمولاً روى هر آنچه مربوط به پدر باشد، حساسند.
* جاى خالى پدر را توى ذهن تان با رستم پر مى كرديد؟
نه... از رستم متنفر بودم. تعجب مى كردم كه چطور رستم توانست دروغ بگويد و پسرش را با دروغ بكشد. سال هاى بچگى هر وقت به اين قصه فكر مى كردم، دگرگون مى شدم و اين مسأله را بزرگترين فاجعه دنيا مى دانستم.
* ولى من بيشتر دوست دارم درباره قصه هايى كه مى شنيديد حرف بزنيد، نه قصه هايى كه مى خوانديد...
چيزى يادم نمى آيد. كسى برايم قصه تعريف نمى كرد. مادر من به قول خارجى ها «مادر تنها» بود. يعنى زنى كه شوهر ندارد و بچه اش را به تنهايى بزرگ مى كند. او مدير مدرسه بود و خيلى كار داشت. او برايم هيچ قصه اى تعريف نكرد، به جايش زندگى ام را پر از عشق كرد.
* توى قصه چه چيزى برايتان جالب بود؟
آدم هايى هستند كه توى زندگى دنبال چيزهاى ديگرى مى گردند. اينها ژنتيكى معمولاً به قصه علاقه بيشترى دارند، چون قصه آنها را به جاى ديگرى مى برد.
* راديو هم گوش مى داديد، قصه هاى صبحى مهتدى...
نه، با راديو ميانه اى نداشتم. ترجيح مى دادم با مورچه ها بازى كنم. توى همين حياطى كه الآن كنارش نشسته ايم، دنبال مورچه ها مى كردم. فهميده بودم اينها وقتى مسيرى را مى روند، بويى روى زمين مى گذارند كه راه بازگشتشان را پيدا كنند. بعد من آن مسير را با انگشت پاك مى كردم و آنها گيج مى شدند.
* پس آزارتان به مورچه ها مى رسيد.
نه زياد... آزارشان نمى دادم، فقط كمى شوخى مى كردم.
* الآن چطور؟
هنوز هم آزارم به مورچه ها نمى رسد.
* آزارتان به مورچه ها نمى رسد يا «حتى» به مورچه ها نمى رسد.
نه، به كسى كارى ندارم. البته پشه ها و سوسك ها را مى كشم، اما حتماً ازشان عذرخواهى مى كنم.
* تنها بوديد يا دوست هاى زيادى داشتيد؟
دوست زياد داشتم، اما تنهايى هايم بيشتر بود. من تمام عمر تنهايى را دوست داشته ام. براحتى مى توانم ده روز توى خانه تنها بمانم. بدون ديدن هيچ كسى. بدون تلفن، تلويزيون، راديو، روزنامه و...
* توى تنهايى چه كار مى كنيد؟
فكر مى كنم.
* مثل هگل؟
نه، منظورم فكرهاى فيلسوفانه نيست كه به نتيجه خاصى برسد. فكرهاى فانتزى مى كنم. با خودم در صلح هستم. مى توانم پنج ساعت توى پارك بنشينم و آدم ها را تماشا كنم و قصدهايشان را حدس بزنم.
* گفتيد «فانتزى»... فانتزى مايه مشترك اغلب كارهاى شماست. اصلاً چه كار به كارهايتان دارم، همين كه داريد حرف مى زنيد خودش فانتزى است. در كودكى هم اين فانتزى ها را داشتيد؟
آره داشتم. بگذار يك چيزى بگويم، بخندى. من فهميده بودم كه رعد هميشه چند ثانيه بعد از برق مى آيد. بچه هاى كوچه را جمع مى كردم و مى گفتم من آنقدر قدرت دارم كه مى توانم از آسمان بخواهم كه صدا بدهد. وقتى رعد و برق مى شد، آنها از من خواهش مى كردند كه قدرت نمايى كنم.
*  چه بچه هاى خنگى...
-  خب تو بچه هاى پنج - شش ساله آن موقع را با بچه هاى الان مقايسه نكن. شايد آن مورچه بازى هم به آن فانتزى مربوط مى شد. يا تمام حياط را خط كشى مى كردم و خيابان هاى كوچك درست مى كردم. يك جا بيمارستان مى شد، يك جا سينما، يك جا مدرسه...
*  قديمى  ترين دوستتان را به خاطر داريد؟
-  سيامك... سيامك جلالى. هيچ وقت پيدايش نكردم. شايد اين مصاحبه را بخواند و بيايد سراغم. كلاس دوم با هم دوست شديم. نمى دانم چطور ولى اولين بار معناى دوستى را با او فهميدم. آمدم خانه و به مادرم گفتم من يك دوست صميمى دارم. حتى يادم مى آيد كه صميمى را مى گفتم صمينى! او توى بچه هاى كلاس از همه باهوش تر وقوى تر بود و من افتخار مى كردم كه او دوست من است.
*  پس پزش را مى داديد.
-  نه، اين افتخار يك حس درونى بود. به كسى نمى گفتم (سكوت مى كند) بزرگترين خشونت زندگى ام هم با او بود. يك روز...
*  تعريف نكنيد، بگذاريد حدس بزنم... دفتربچه  ها را بلند مى كرديد؟
-  نه.
*  يك نفر را به شدت كتك زديد...
-  نه، من زور زيادى نداشتم... قضيه خونين تراز اين حرف ها بود...
*  پس بايد خيلى هيجان انگيز باشد، خودتان بگوييد.
-  يك روز قرار بود مسابقه فوتبال انجام شود و سيامك كاپيتان تيم بود و قرار بود ياركشى كند. من منتظر بودم كه او مرا به عنوان نفر اول انتخاب كند چون دوستش بودم. اما اين كار را نكرد. نفر دوم را انتخاب كرد باز هم من نبودم. نفر سوم... چهارم و ... اما مرا انتخاب نكرد. البته من فوتبالم اصلاً خوب نبود اما مهم نبود، من رفيق سيامك بودم و بايد مرا انتخاب مى كرد. من يك كمى بازى را نگاه كردم و با دل شكسته رفتم توى كلاس. وقتى آمد،  ديدحال من گرفته است و فهميد قضيه از چه قرار است. عذرخواهى كرد و گفت ببخش كه تو را انتخاب نكردم، آخر بازى مهمى بود!
اين جمله آخرش حرص مرا بيشتر درآورد. مداد تراشم چند دقيقه پيشترش شكسته بود و تيغش دستم بود. بى اختيار با تيغ مداد تراش كشيدم روى دستش. از آرنج تا ساعد. خون فواره زد... وحشيانه بود. مثل چاقوكش ها رفتار كرده بودم. زدم زير گريه و عذرخواهى مى كردم. او دستش را محكم گرفت تا خون كمترى بيرون بزند و هر دو به سمت دفتر دويديم. من گريه مى كردم و او حرفى نمى زد. مدير پرسيد دستت چى شده؟ من نگران بودم كه الان همه جريان را مى گويد اما سيامك گفت گير كرده به لبه دستشويى.
*  كجا گمش كرديد؟
227667.jpg
-  تا كلاس چهارم و پنجم با هم بوديم و بعد با خانواده اش رفتند خارج.
*  «پنجره ها» را كه با اولين كارتان بعد از بازگشت به ايران مقايسه مى كنم، احساس مى كنم صريح تر شده ايد. در تلويزيون هم همين طور بوديد. نوعى صراحت كه سعى مى كند با مخاطب عام ارتباط بيشترى برقرار كند. از اين نمى ترسيد كه عده اى تصور كنند سطحى شده ايد؟
-  نه، اصلاً... اگر بهم ثابت كنند كه سطح كارم را پايين آورده ام ناراحت مى شوم و ازشان خواهش مى كنم نشانه هايش را بگويند،  اما اين مشكل آنهاست. روشنفكرها خيال مى كنند بايد با مردم عام خيلى فاصله داشته باشند. در حالى كه در درام نويسى نو در دهكده جهانى اين فاصله به حداقل رسيده است. اصلاً برويم بالاتر. وقتى از بالاى جهان به كره زمين نگاه كنى تفاوت انيشتين و يك ميمون چند ميلى متر بيشتر نيست. خيلى احمقانه است كه من روشنفكر بخواهم مردم عادى را يك جور ديگر ببينم. همانقدر احمقانه كه يك آدم متمول بخواهد به مردم فقير با ديد حقارت نگاه كند. البته من روشنفكرانى را مى شناسم كه برنمى تابند يك اثر هنرى را با مردم عام ببينند و لذت هم ببرند ولى اصلاً برايم مهم نيست. من حدود بيست سال با يك گروه آمريكايى براى طبقه روشنفكر نيويورك كار مى كرديم. ولى يك روز تصميم گرفتم بيايم ايران و بزرگترين چالشم اين بود كه درايران كارى ارائه بدهم كه خودم دوست داشته باشم، از آن خجالت نكشم، بهش افتخار كنم و مردم عادى هم بپسندند.
*  و روشنفكرها...
-  آنها هم همين طور.
*  خب كدام بيشتر آزرده تان مى كند. اينكه مردم عادى از كارى خوش شان نيايد يا روشنفكرها.
-  بستگى به كارم دارد. در بعضى كارها اصلاً وسوسه اى براى جذب بيننده عام ندارم. در سال هاى اوليه كارم الگويم نيما ونوآورى او بود.نيما معتقد بود كه اگر كارى نو باشد، مردم آن را نمى فهمند و اگر مردم بفهمند ديگر نو نيست. اين نكته براى آن دوران واقعا ًدرست بود ولى الان فكر مى كنم ديگر چنين نيست. براى كارى مثل «پنجره ها» من تماشاچى بيشترى مى خواهم. براى همين اصلاً مى روم سراغ يك سالن بزرگتر. سالن بزرگ مخاطب را تعريف مى كند. پس من بايد مردم عادى را به تئاتر بكشم. اگر روشنفكرها هم كنار مردم لذت ببرند برايم خيلى خوشحال كننده است.هر چند كه واقعاً به تفاوت گذاشتن ميان روشنفكرها و مردم معتقد نيستم. اما با اين حال اين حق هر كسى است كه از كار من خوشش نيايد. مگر مى شود به كسى كه گلابى دوست ندارد، به زور گلابى داد. هر چقدر هم كه گلابى خوشمزه باشد.
*  وقتى داشتيد درباره اصولتان در تئاتر صحبت مى كرديد گفتيد دوست دارم كارى بكنم كه از آن خجالت نكشم. چه وقت از كارى خجالت مى كشيد؟
-  من دوازده سال روى طرح پنجره ها كار كردم و چند ماه آخر كه متن را نهايى مى كردم، زار مى زدم، مى خنديدم، روى طرح خوابم مى برد، انواع احساسات و عاطفه را در آن تجربه مى كردم و ... وقتى تمام وجود خودم را در كارى بگذارم، از انجام آن كار خجالت نمى كشم.
* پنجره ها بشدت شبيه شماست؟
- همه كارهايم شبيه من هستند.
* اما پنجره ها هر دو وجه روشنفكرى و عامه گرايى را با هم دارد.
- شايد. اما تأكيد مى كنم كه اين تعاريف را كنار گذاشته ام. من هفت هشت سال است كه ديگر روشنفكر نيستم.
* چه شد كه ترك كرديد؟
- اگرچه هنر خودش يك مفهوم روشنفكريست اما به اين نتيجه رسيدم كه به جاى آنكه روشنفكر باشم بهتر است يك آرتيست باشم. راستش به يك نوع سادگى رسيدم. يعنى ديدم پوچى زندگى و فجايعى كه به وجود مى آيد و در عين حال كوچك بودن شخصيت خودم در مقابل اين كهكشان، حماقت هايم، محدود بودن شناخت من از هستى مرا به اين نتيجه رساند كه آدم خيلى بزرگى نيستم. حالا ديگر خودم را درمقابل هستى رها مى كنم تا ضمير ناخودآگاهم خودش به كار بيفتد. دوست دارم هستى ام را زمزمه كنم. بعضى وقت دوست دارم فقط اطرافيانم اين زمزمه را بشنوند و گاهى مى خواهم بلندتر آواز بخوانم... چه برخورد جالبى كه تو مى خواهى درباره دوستى مصاحبه كنيم. راستش من تئاتر مى گذارم تا با آدم هاى بيشترى دوست شوم. دوستى يعنى ارتباط برقرار كردن و پل زدن بين آدم ها. من واقعاً خوشحالم كه فاميل ها و دوست ها و اهل محل مى آيند و تئاتر ما را مى بينند و ...
* ... و راضى مى شوند.
- نه، دغدغه ام راضى كردن كسى نيست. من محكومم كه خودم را ابراز كنم. من در يك تنهايى مطلق، چنگ مى زنم توى دنيا كه گدايى ارتباط كنم. بعد زير نور پنجاه هزار وات مى ايستم، به بقيه مى گويم: «نگاه كنيد، من اينقدر تنهايم.» در چنين تنهايى عميقى تقسيم بندى روشنفكر و غيرروشنفكر جايى ندارد.
* يك روزهايى نشستيد و فكر كرديد كه چقدر ناچيزيد و چقدر در مقابل هستى كوچك به نظر مى رسيد...
- درست است.
* معمولاً آدم ها وقتى به چنين چيزهايى فكر مى كنند، هراسناك و نااميد مى شوند. اما كارهاى شما اميدوار است. چطور اين اتفاق افتاده؟
- حافظ شعرى دارد كه مى گويد: «منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن - منم كه ديده نيالوده ام به بد ديدن» كسى كه نمى خواهد بد را ببيند كسى نيست كه نمى داند بدى وجود ندارد. اتفاقاً كسى است كه مى گويد بدى آنقدر وجود دارد كه من بهتر است دنياى خودم را بسازم. شايد فانتزى درست همين جاست كه معنى اصلى خودش را پيدا مى كند. من به نااميدى نرسيده ام چون توانايى اين را دارم كه دنياى اميدوار خودم را بسازم و دوست دارم كه بعضى ها در اين دنيا با من شريك باشند.
* اين دنياى تئاترى شماست. دنياى خصوصى تان چه؟ كسانى را پيدا مى كنيد كه اين تنهايى را با آنها قسمت كنيد؟
- بشدت. نزديك ترين دوستان من، دوستان هنرمند من نيستند. آنها يكسرى آدم هاى ويژه اى هستند كه با هم رابطه واقعى داريم. حتى دوستى هاى سطحى تر هم برايم مهم است. دوستى با بقال محل، با راننده آژانس، با همسايه ها، دوست شدن توى تاكسى و كوچه و خيابان...
* از برقرارى اين رابطه ها لذت مى بريد يا مى خواهيد آدم هايى را در آرشيو ذهنى تان طبقه بندى كنيد تا وقت خلق شخصيت ها به كمك آن بيايند؟
- اين ارتباط به هرحال در كار من تأثير مى گذارد اما انگيزه اش كارم نيست. من اين طورى بار آمده ام. مادر من مرا اين جورى تربيت كرده است.
* اگر امروز عصر بتوانيد يك مهمانى چهارنفره بدهيد، كداميك از دوستانتان دعوت خواهند بود؟
- شش هفت تا از دوستانم هستند كه آنها را دعوت مى كنم.
* فقط چهار نفر...
- (فكر مى كند) نمى دانم. ولى مادر و همسرم حتماً جزوشان هستند... راستش وقت زيادى براى دوستى هاى جديد و مهمانى رفتن و اين جورچيزها ندارم. يعنى تنهايى ام را هم بيشتر دوست دارم. توى مهمانى هم بيشتر دور و بر بچه ها هستم و با آنها رابطه بهترى برقرار مى كنم.
* چرا؟
- شايد چون بچه ندارم و اين جور وقت ها حس پدرى ام بيشتر تحريك مى شود.
* اين حس شماست ولى حس بچه ها نسبت به شما چيست؟
- بچه ها عاشق من هستند.
* چرا؟ با آنها بازى مى كنيد يا برايشان كادو مى خريد يا ...
- نه، چون كنجكاو هستم. اين آنها را جلب مى كند. از پاكى و سادگى شان خيلى چيزها ياد مى گيرم.
* در كارهايتان هم بيشتر با جوانها كار مى كنيد. اين ادامه آن علاقه پدريست؟
- شايد. البته من خودم روحيه جوانى دارم. روى همين اصل هم به جوان ها جذب مى شوم و هم آنها به من جذب مى شوند. بخصوص جوان هايى كه خيلى انرژى دارند و احساسات و عاطفه شان قويست.
* خودتان هم عاطفى هستيد؟
- زياد.
*  عاطفى بوده ايد يا شده ايد؟
-  نه، از اول همين طور بودم.
* حتى زمانى كه در خارج از ايران زندگى مى كرديد؟
-  بله، حتى آن موقع.
*  آنجا زندگى سخت نبود؟
-  چطور؟
* كسى كه اينقدر عاطفى است دلش براى حوض خانه اش هم تنگ مى شود..
-  عاطفى هستم اما نوستالژيك نيستم. دلم براى مادرم و ايران تنگ مى شد اما به آن صورت نبود كه غمگين شوم و كوله بارم را بردارم و برگردم. زندگى ام در بيست سالى كه آنجا بودم آنقدر پر جنب و جوش بود كه وقت اينها رانداشتم. اما يك روزى يكدفعه احساس كردم كه دوست دارم توى ايران زندگى كنم. مسأله را با مائده در ميان گذاشتم و او هم قبول كرد. الآن هم با آنكه موقعيت مناسبى براى بازگشت دارم اما انگيزه رفتن ندارم. بيشتر دوست دارم بروم كاشان تا اينكه بروم سوئيس.
*  هميشه تصميمات زندگى را همينقدر قاطع مى گيريد؟
-  نه، اما در باره متن نوشتن واقعاً قاطع هستم. يعنى وقتى تصميم به نوشتن چيزى مى گيرم ديگر تصميم گرفته ام. مى نشينم و مى نويسم.
*  پس چرا نوشتن پنجره ها دوازده سال طول كشيد؟
-  چون لابه لايش ده تا كارديگر كردم.
* خب قاطعانه مى نشستيد و تمامش مى كرديد.
-  طبيعت پنجره ها طورى بود كه همين مدت طول مى كشيد. طرح اوليه اش خارج از ايران به ذهنم رسيد و يادم مى آيد كه آن را گوشه دفترم نوشتم و اين بنا را گذاشتم كه كار را حتماً توى ايران بنويسم.
* همه ما يك دنياى خصوصى خصوصى خصوصى داريم. در حدى كه شايد نزديك ترين كسان مان هم از آن خبر ندارند. آيا شما هم چنين دنيايى را داريد؟
-  فكر مى كنم دارم منتها خيلى به آن آگاه نيستم.
*  بزرگترين ويژگى هايش چيست؟
-  عقده هايم است.
*  كه لابد ترجيح مى دهيد درباره اش صحبت نكنيد.
-  نه تنها ترجيح مى دهم درباره اش صحبت نكنم كه ترجيح مى دهم درباره اش فكر هم نكنم. گاه گدارى مثل شهاب مى آيد و رد مى شود و خجل مى شود و ته دلم اميدوار مى شود كه ديگر هيچ وقت به سراغم نيايد اما باز چند وقت ديگر، يك شهاب جديد سر مى رسد... خوشبختانه از آنهايى نيستم كه مى خواهند ضعف شان را پنهان كنند. من به راحتى ضعفم را بروز مى دهم، بخصوص در رابطه خانوادگى و پهلوى همسرم.
*  آيا اشياى به ظاهر كم اهميت بى قيمت در اين دنياى خصوصى وجود دارد؟
-  خيلى زياد. من به اشيا بشدت علاقه مند مى شوم و گاهى اين اصلاً به شكل يك ضعف خودش را نمايان مى كند. من سى سال است كه اين گردنبد را به  گردنم دارم. يا يك سنگى هست كه در كوير پيدا كرده ام و از آن به عنوان يك مركزيت انرژى استفاده مى كنم. من لوازم قديمى ام راهميشه نگه مى دارم. خيلى سخت مى توانم چيزى را دور بيندازم يا آن ر ا بفروشم. وقتى مى خواستم موبايل قديمى ام را بفروشم گريه ام گرفته بود. من هميشه با ماشينم حرف مى زنم، ماچش مى كنم و ازش تشكر مى  كنم. موتو سيكلتم را هم خيلى دوست دارم. حسم نسبت به آن مثل حسى ست كه يك كابوى به اسبش دارد.
*  آيا مى دانيد تفاوت يك تمساح و سوسمار در چيست؟
-  فكر مى كنم پوست سوسمار كلفت تر است. البته اين را حدس زدم.
* اگر تمساح يا سوسمار بوديد چه كسى را مى خورديد؟
-  نه... نه... آرزوى خوردن هيچ كس را ندارم. يعنى هيچ وقت از كسى آنقدر تنفر نداشته ام كه به مرز نابود كردن او برسد. فقط در يك دورانى صدام حسين برايم خيلى منفور بود. ولى او را هم حاضر نيستم بخورم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |