|
نگاهى به فيلم «روز نهم» ساخته فولكر شلوندروف، به انگيزه نمايش درسينمافرهنگ
آن شب كه آب، كابوسم شده بود...
|
|
|
پيمان شوقى جنگ جهانى دوم و مصايب بشرى ناشى از آن به عنوان منبع بى پايانى براى خلق آثار هنرى مختلف، هنوز بعد از گذشت نيم قرن انگار حى و حاضر در اختيار و در يك قدمى ماست و با گذشت سالهاى متمادى هنوز چيزى از ظرفيت هاى بسيارش كم نشده است. شايد تنها نكته قابل ذكرى كه ديگر كمتر توجه خالقان آثار و مخاطبان را به خود جلب مى كند، توجه به ظواهر ماجرا و درگيرى هاى «اكشن»دار طرفين جنگ است و حتى در فيلم هاى جنگى هم توجه به عمق قضايا و تلاش براى كاويدن باطن حوادث بيشتر در دستور كار فيلمسازان قرار دارد. اما سوى مهمى از آثار سينمايى مرتبط با مسائل جنگ دوم جهانى، خصوصاً آنها كه به ظاهر نقد روابط غيرانسانى حاكم بر جوامع تحت سيطره رژيم ناسيونال سوسياليست آلمان را در پيش دارند، در سالهاى اخير و به بهانه امكان افشاى اسناد و نام بردن از اشخاص و وقايع مستند راه روايت هاى شخصى و محكوم كردن هاى كوركورانه افراد را در پيش گرفته اند بدون آنكه چندان در بند ترسيم شرايط وبن بست انتخاب هاى انسانى بوده باشند. به عبارت ديگر تعقل را به نفع احساسات فرو گذاشته اند و بيشتر از آنكه مايل به ترسيم ابعاد درونى فاجعه باشند، دل در گرو نمايش فيزيكى فجايع دارند. شلوندروف در رويكرد دوباره اش به نمايش سالهاى سياه جنگ (بعد از ربع قرن فاصله اى كه ميان «روز نهم» و اثر تحسين شده اش «طبل حلبى» واقع شده) كوشيد كه حتى المقدور از سقوط در اين دام خوددارى كند و هر چند جاهايى هم نتوانسته چندان كه بايد از كليشه هاى رايج احتراز كند اما در عوض روند عمومى حاكم بر داستان و روايت فيلمش كاملاً با اغلب آثار مشابه تفاوت دارد. «روز نهم» هر چند با نمايش خشن و خردكننده تبعات جنگ آغاز مى شود (ورود هولناك زندانيان جديد و قهرمان فيلم به بازداشتگاه داخائو و صحنه هاى مخوف مصايب روزمره آنان كه از توهين و تحقير تا شديدترين شكنجه هاى جسمى در نوسان است) ولى خيلى زود عرصه را بدل به آوردگاه ماهوى نبرد ميان دو قطب متضاد مى كند: يك طرف ماجرا «پدر كريمر» است؛ كشيشى كه پس از دستگيرى به جرم فعاليت عليه آلمان نازى در فرانسه به ناگاه مشمول مرخصى ۹ روزه اى مى شود كه به كشور اشغال شده اش لوكزامبورگ برگردد. طرف ديگر: «گبهارت» فرمانده جوان ولى زيرك گشتاپو كه قرار است با تحت فشار گذاشتن كريمر او راوادار كند كه اسقف اعظم لوكزامبورگ را متقاعد به كنار گذاشتن مقاومت منفى عليه اشغالگران نازى نمايد و مهمترين ويژگى فيلم در ميانه كشمكش هاى جدلى بى پايان اين دو شكل مى گيرد: يعنى شلوندروف موفق مى شود كه از محكوم كردن عمال رژيم هيتلرى به خاطر جناياتشان عليه بشريت فراتر رفته، ماهيت غيرانسانى ايدئولوژى نازيسم را در قبال اين كه مصادره افكار و اعتقادات فردى اشخاص را به نفع مطلوب خود مشروع مى داند، به چالش گرفته و نقد كند. تقابل گبهارت و كريمر كه بخش اصلى فيلم را تشكيل مى دهد بيش از آنكه جدال دو شخصيت باشد، نبردى ايدئولوژيك است. ضمن آنكه ويژگى هاى انسانى هر دو كه در شخصيت پردازى فيلمنامه لحاظ شده، سويه دراماتيك فيلم را حفظ مى كند. در عين حال كارگردان به تدريج پس زمينه ملاقات هاى اين دو را از روشن به تاريك مى كشاند تا بر تجريد مورد نظر فيلم و تأكيد بر درونى بودن آورد اصلى تأكيد كند (اولين ملاقات اين دو در روزى برفى در خيابان هاى لوكزامبورگ و آخرين ديدارشان در شب و دفتر نيمه تاريك گبهارت است) «گبهارت»در عين حال كه يك افسر بازجوى گشتاپو و مجرى فرامين بالادست است، به لحاظ شخصى نيز دلايل زيادى براى محكوم كردن كريمر و خرد كردن اراده او دارد: پس از اولين ملاقات آن دو در دفتر كار مجلل گبهارت، بلافاصله با موقعيت لرزان او آشنا مى شويم (تأكيد روى «جانشين فرمانده به عنوان سمت ادارى او، بيانگر عدم اطمينان از ثبات شغلى اوست و فرماندار نظامى نيز صراحتاً تهديدش مى كند كه چنانچه در واردكردن كريمر به بازى آلمان ها موفق نشود، دوباره به اردوگاهى در شرق دور بازگردانده خواهد شد) تأكيد بر اين همسانى در وضعيت متزلزل، او و كشيش كريمر را در جايگاه مشابهى قرار مى دهد( هر دو موقتاً و براى تحكيم موقعيتى سياسى از جهنم به برزخ آورده شده اند) و مكث هاى فراوان دوربين بر چهره نحيف و روح مانند «اولريخ ماتس» عامل قابل توجهى در بى اثر جلوه دادن تهديدات گبهارت است (درواقع كشيش چيزى براى از دست دادن ندارد) اما در عوض افسر گشتاپو به تدريج تمايل درونى خود را در وسوسه مدام كشيش براى تن دادن به خيانت به مثابه نوعى فداكارى در حق ساير دوستان دربندش ظاهر مى كند. او كه اطلاعات وسيعى از الهيات كاتوليك دارد مى كوشد كريمر را قانع كند كه اهميت «يهودا» كم از «مسيح» نبود و بلكه بيشتر، چرا كه عامل اصلى شهادت مسيح و تحقق يافتن رسالت رستگارى بندگان به شمار مى آمد. ضمن آنكه با همسان گرفتن موقعيت يهودا به عنوان يك انقلابى مبارز و كريمر كه او نيز دست به مبارزه سياسى زده است، وجوه اشتراك اين دو را برجسته تر كرده و بيش از پيش كريمر را به قبول خيانت و تبديل شدن به عامل دست نشانده آلمانى ترغيب مى كند و جالب اينجاست كه در پايان، با اعتراف به اينكه خودش قبلاً يك «طلبه» بوده و به عنوان عصيان عليه خانواده، عضويت حزب نازى را بر كشيش شدن ترجيح داده، نشان مى دهد كه عملاً خودش يك «يهودا» است و شايد وسوسه شخصى او براى غلبه بر ايمان كريمر به همين دليل باشد. اما در عين حال، شلوندروف از افتادن به دام مظلوم نمايى و قديس سازى از كريمر به عنوان كسى كه خطر مرگ خود و خانواده اش را به جان خريد و از همكارى با نازى ها سرباز زد به سلامت گذر مى كند. از نگاه او مهابت لحظه هاى ترديد انسانى به مراتب با شكوه تر از ايمانى كوركورانه است، به همين دليل روندى را بر فيلم حاكم كرده كه نقاط اوجش را تأكيد بر ضعف هاى انسانى كريمر تشكيل مى دهند. عرصه حضور و جولان او بيش از آنكه روح و معنويت باشد، ماده و جسم است و بى دليل نيست كه شلوندروف در نمايش دوزخى كه كشيش از آن جان به در مى برد با نماهاى درشت بر لحظات شكنجه جسمانى تأكيد كرده: دندانى كه از كوبيدن پياله فلزى خرد مى شود، فرورفتگى كه از كوبيدن ميله آهنى بر فرق سر به جا مى ماند و پيكر نحيفى كه بر فراز صليب، از مچ هاى به پشت بسته آونگ است. وقتى فرمانده اردوگاه، صبح روز بعد از اعدام نمادين يك كشيش، كريمر را فرامى خواند، اسلوموشن شدن نماهاى خروج او از بند و رفتن اشتباهى اش به سمت سكوى اعدام، به خوبى اوج هراس و اضطراب درونى اش را نمايش مى دهد. تصاوير سرد و ماتى كه «توماس ارهارت» براى جلوه دادن اين دنيا انتخاب كرده و بين طيف خاكسترى و قهوه اى سوخته در نوسان است به خوبى نمايشگر معنايى است كه كريمر در ملاقات نهايى اش با اسقف به زبان مى آورد: «من از جايى آمده ام كه خدا در آن وجود ندارد» و در تفسير همين دنياست كه وقتى در اوج مباحثات به فرمانده گبهارت مى گويد: «شما بايد كشيش مى شديد؛ استعدادش را داريد!» مانند صحنه هاى اردوگاه، دوربين روى دست در كار القاى اضطراب و تنش مضاعف صحنه است و البته كار با مايه تقابل نور و تاريكى با شدت تمام، در حد سوختن بخش هاى سفيد تصوير نيز از ديگر ويژگى هاى قابل ذكر در فيلمبردارى فيلم است. يعنى امتداد همان مايه اى كه شلوندروف در بخشيدن معنايى متضاد به عناصر آشناى زندگى انتخاب كرده: اولين ديالوگ فيلم «ستايش از آن خداست» را افسر فرمانده بازداشتگاه با ديدن كريمر در ميان خيل تازه واردين تحت فشار با تمسخر به زبان مى آورد و در پى آن كشيش را ضرب و شتم مى كند؛ شراب شب سال نو(هديه پاپ به كشيشان زندانى) عملاً تبديل به وسيله شكنجه شان مى شود؛ محيط گرم خانوادگى كشيش كريمر، خصوصاً شخص خواهرش به جاى تلطيف فضا موجب اضطراب بيشتر (تأكيد بر آسيب پذيرى كشيش در قبال تهديدات گشتاپو) است و حتى تنها كسى كه در ميان خيل آدم ها و نشانه هاى مذهبى فيلم از الهيات دم مى زند فرمانده گبهارت است. اما شايد برجسته ترين عنصرى كه در بخشيدن معناهاى مضاعف و چندگانه به سويه بيرونى داستان كاركردى ايده آل يافته، عنصر «آب» و استفاده مؤثر كارگردان از تأكيد روى آب براى ساختن جلوه هاى مختلف از موقعيت هاى عمدتاً يكسان است: در اولين دقايق فيلم، پس از آنكه كريمر توسط فرمانده اردوگاه مضروب شده و به زمين مى افتد، سطل آب كنار صورتش هم با لگد افسر آلمانى سرنگون شده و امكان نوشيدن آن از كشيش دريغ مى شود. درواقع در جهانى كه شلوندروف براى تماشاگرش خلق و ترسيم كرده است، مذهب و دستورالعمل هاى معنوى نمى توانند در برابر پيچيدگى هاى فكرى، سياسى و كلاً الزامات دنياى جديد كارى بكنند. نكته اى كه اسقف هم در ملاقات با كريمر و در پاسخ به اعتراض او عليه سكوت كليسا در قبال مرگ و شكنجه كشيش هاى زندانى عنوان مى كند( اينكه قبلاً اعتراضات رسمى به قتل عام مردم بى گناه توسط نازى ها انجاميده) بنابراين موضع شلوندروف واقع بينانه تر از كسانى است كه به پيروى از مد چند ساله اخير به دنبال نشانه ها و افشاى موارد همكارى كليسا و رايش بوده اند و به خوبى از پس طرح تناقضات حاكم بر وضعيتى پيچيده و غيركلاسيك برمى آيد. وضعيتى كه جايگاه خرد و اختيار انسانى را در قبال سرسپردگى به فرامين آسمانى معنا مى بخشد و كشيش ما را هدايت مى كند تا دست از ترديد پيرامون مواضع كلى بردارد و به پيروى از خرد و وجدان خود به جهنمى بازگردد كه حضورش در آن مى تواند تسكينى هر چند مختصر بر آلام ديگران باشد(واپسين تصاويرى كه از او مى بينيم، نماهايى درشت اند كه در آنها دارد با دقت يك سوسيس پخته را به پنجاه قسمت مساوى تقسيم مى كند تا ميان ساير زندانيان تقسيم كند) تأكيد نام فيلم بر عدد ۹ كه رمز دانش و حكمت است مؤيد همين مطلب به نظر مى رسد كه شلوندروف در آخرين ساخته ماندگارش تجليل تمام عيارى از عظمت عروج انسان به عمل آورده است.
|