سه شنبه ۲۲ شهريور ۱۳۸۴ -
Tue, Sep 13, 2005
ماجرا
۳۲۵۱
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
چراغ قرمز
پاورقى سه شنبه ها
بخش نخست
چراغ قرمز
مقررات جديد عبور و مرور
قسمت دوم
تغييراتى در آيين نامه راهنمايى و رانندگى ايجاد شده است. اين تغييرات را در ۱۰ بخش شماره گذارى، گواهينامه، تجهيزات وسايل موتورى، مقررات حمل بار، تصادفات و... از پس به صورت اختصاص به چاپ خواهيم رساند.
* پليس راه: واحدهايى از راهنمايى و رانندگى نيروى انتظامى جمهورى اسلامى ايران كه نظرات و كنترل بر اجراى قوانين و مقررات راهنمايى و رانندگى در جاده هاى كشور دارند.
* پليس مدرسه: دانش آموز آموزش ديده اى كه با لباس ويژه و تجهيزات تعيين شده از طرف مسؤولين مدرسه براى عبور ايمن دانش آموزان از عرض سواره رو راهها مأمور مى گردد.
* پياده: شخصى غير سوار كه بدون استفاده از هيچ نوع وسيله نقليه موتورى يا غير موتورى حركت مى نمايد و يا مبادرت به جابه جايى كالسكه، چرخ دستى، جامه دان، سبدهاى چرخ دار و مانند آن مى نمايد.
* پياده رو: بخشى جداشده از خيابان كه در امتداى آن واقع شده و براى عبور و مرور پيادگان اختصاص يافته است.
* پيچ (قوس افقى): انحراف مستقيم راه در سطح افق.
* ترافيك (شدآمد): آمد و شد وسايل نقليه و اشخاص و حيوانات در راهها.
* تراموا (قطار خيابانى): قطارى شهرى است كه به طور معمول در خطوط ريلى واقع در سطح سواره رو وسايل نقليه ديگر حركت مى نمايد.
* تقاطع: محدوده اى است كه در آن دو يا چند مسير به صورت همسطح يا غير همسطح با يكديگر تلاقى مى كنند.
توقف: ايست وسيله نقليه در زمان طولانى بدون حضور راننده.
توقف سنج (پاركومتر): دستگاهى است كه با انداختن سكه با پرداخت حق توقف، استفاده از كارت هاى اعتبارى با روش هاى ديگر، اجازه توقف را در زمان معين به خودرو مى دهد.
توقف ممنوع (پاركينگ ممنوع): توقف وسيله نقليه ممنوع است، جز براى سوار و پياده كردن، مشروط به استقرار راننده در پشت فرمان.
توقف گواهينامه رانندگى: اخذ و ضبط گواهينامه رانندگى و محروم نمودن موقت دارنده از مزاياى قانونى آن.
جاده: راه خارج از شهر براى عبور و مرور.
جاده اصلى: راهى است كه در برخورد با راه ديگر به طور معمول عريض تر است و با نصب علائم راهنمايى و رانندگى، اصلى تلقى مى گردد.
جاده خصوصى: راهى كه اشخاص يا مؤسسات براى كاربرد شخصى ساخته اند و استفاده ديگران از آن منوط به اجازه مالك است.
جاده فرعى: راهى كه از راه اصلى منشعب شده و يا به آن مى پيوندد و به طور معمول كم عرض تر است و با نصب علائم راهنمايى و رانندگى، فرعى تلقى مى شود.
پاورقى سه شنبه ها
نسيم صحرا
بخش نخست
227739.jpg
پرى خردمند
- چيكار كردى آبرويم را بردى.
- ببخشيد پسردايى معذرت مى خواهم. الان تميزش مى كنم.
خودشان تميز مى كنند... نكن. تو فقط مايه آبروريزى هستى تو را چه به قهوه خوردن.
پسر با شرم و عصبانيت حساب را پرداخت و بى توجه به دختر بيرون دويد. دخترك در حالى كه چادر خاكسترى اش را جلو مى كشيد دنبالش دويد.
- جمشيد جان ببخشيد استكانش خيلى داغ بود.
پسر داد زد: بيسواد استكان نبود، فنجان بود.
دختر ديگر حرفى نزد. لبش را گزيد و در دل به خودش بد و بيراه گفت. آبروريزى كرده است. ساعتى بعد در پارك بودند. جمشيد سر و رويش را آبى زد. روى نيمكتى نشستند. آرام گرفته بود. ريختن يك فنجان قهوه زياد هم مهم نبود. براى هر كسى ممكن است پيش آيد. ولى نه آبروريزى يكى و دوتا نبود. اختر كمى جابه جا شد. شايد مى خواست حضورش را يادآور شود. زيرچشمى نگاهش كرد. لاغر و تكيده، پيچيده در چادر رنگ و رو رفته اش. صورتى معمولى كه ديگر هيچ به نظر جذاب نمى آمد. دستهاى كار كرده اش سياهتر و زمختتر شده بود. اما اختر قبلاً همين شكلى بود پس من عاشق چى شده بودم؟ خوب آن موقع بچه بودم به غير از او كسى را نديده بودم. جز محله مان جايى نرفته بودم اما حالا وضع فرق كرده است. چطورى اين را به او بگويم؟ چطورى به چشمم خوشگل مى آمد؟ آخر اين چه سر و وضعى است؟ پس كى مى خواهد ياد بگيرد چطور بايد به خودش برسد.
پسر يكى دوبار عينكش را پاك كرد. با خودش جدل داشت. جمله كم مى آورد. شايد از بس درس خوانده بود حرف زدن يادش رفته بود اما نه، قضيه چيز ديگرى بود. غر زد كه: مگر من نگفتم تا از شيراز برمى گردم تصديق ششمت را بگير؟
- رفتم دنبالش. به خدا رفتم. از صديقه هم كتاب گرفتم اما آقام نگذاشت. اگر مادرم سر نرسيده بود مرا مى كشت. مى گفت درس خواندن مال پسرهاست و دختر بايد شوهر كند برود سر خونه و زندگيش.
- خوب تو اين چهار سال چى كاركردى؟ دائم خانه تميز مى كردى؟
اختر از اين همه غر زدن ناراحت شد. دلش گرفت اما چيزى نگفت. آهسته جواب داد نه...
خياطى ياد گرفتم. حالا همه چى مى توانم بدوزم. خيلى ازهمسايه ها كارهايشان را مى آورند پيش من... خواست بگويد كه آنقدر راه افتاده كه لباس عروسيش را خودش بدوزد كه جمشيد اجازه نداد و با لحن تمسخرآميزى گفت: خياطى، خياطى. خياطى كار زنان بيكار است. امروز ديگر زنان با كلاس و با شخصيت درس مى خوانند و مى روند دانشگاه. نه اينكه گوشه خانه بنشينند و از اين كارهاى به درد نخور بكنند. اختر بغض كرده بود. هجده سال بيشتر نداشت اما چهار سال هر كه در خانه اش را زده بود به بهانه اى جواب رد شنيده بود. چهار سال هر اندازه به جانش نق زده و توپ و تشر بارش كرده بودند به روى خودش نياورد. چرا كه به انتظار جمشيد بود تا درسش تمام شود از شيراز برگردد. وكيل شود. به خواستگاريش بيايد و با او زندگى كند. يادش مى آمد كه چقدر با آه و ناله از هم جدا شدند. جمشيد قول داده بود همان سال اول خواستگارى بيايد تا درسش تمام شود عقد كرده بمانند. اما سال اول، دوم شد، دوم، سوم و حالا كه انگار همه چيز را از ياد برده بود. وقتى رفت يك پسر ساده جنوب شهرى آفتاب سوخته بود. حالا كت و شلوار مى پوشيد و كراواتهاى رنگارنگ مى زد. بوى ادوكلنش دنيا را برمى داشت و دنبالش فيس و افاده زن دايى كه پسرم وكيل شده است. حق داشت از آن فاميل قراضه همين جمشيد آدم حسابى درآمده بود. تنها او بود كه رنگ دانشگاه را ديده بود و قصاب و كارگر و باربر نشده بود. براى همين بود كه براى دخترعمه اش قيافه مى گرفت. چون حالا به اندازه موهاى سرش دختر ديده بود تا فارغ التحصيل شود يك دختر حسابى اسم و رسم دار هم نشان كرد. دختر هم به او بى ميل نبود. جمشيد وقتى فهميد ليلا از چه خانواده اصيل و معتبرى است و چه پشتوانه مالى هنگفتى دارد عزمش را جزم كرد تا هر طور شده با او ازدواج كند. با وجود او ره صدساله را يك شبه مى پيمود و به راحتى به نوك قله موفقيت مى رسيد. مى توانست به جبران تمام عقده ها و كمبودهاى دوران كودكى و نوجوانى از زندگيش لذت ببرد و دراين ميان دستى هم به سر و روى زندگى خانواده اش بكشد. تنها پسر خانواده بود و چشم اميد دو خواهر و پدرومادرى كه به جز سختى كشيدن از زندگى هيچ نفهميدند، به او بود. اما دراين ميان اختر گره كورى بود كه نمى دانست چطور آن را بازكند.
مى دانست دخترهاى فاميل از ۱۴-۱۵ سالگى بالاتر نمى روند كه راهى خانه بخت مى شوند. اختر هم خانه دار خوبى بود، ساكت و محجوب. مى دانست چند تا خواستگار ريز و درشت هم دارد. روزى كه رفت ده بار ازدخترعمه قول گرفت كه منتظرش بماند و زن كسى نشود. اما هرچه مى گذشت در دل بيشتر آرزومى كرد اختر به او وفانكند و برود. تا او هم از شر قولى كه گرفته بود خلاص شود. اما دخترعمه چنان به او وفادار مانده بود كه شب و روز لحظه به لحظه جز جمشيدو رؤياى زندگى طلايى با او به هيچ چيز ديگر فكرنمى كرد. جمشيد در آمدنهايش تعلل مى كرد. رفت و آمدش بى صدا بود بلكه او را از ياد ببرد. اما نمى دانست دخترك همه اميدش را به برگشتن او بسته است. حالا برگشته بود. با يك ليسانس حقوق به اضافه سوداى وصال ليلا مستوفى. دختر مستوفى بزرگ. اين چندمين بار بود كه اختر به بهانه خريد لوازم خياطى با جمشيد بيرون مى رفت. البته مادرش يك چيزهايى بوبرده بود اما مطمئن نبود.
باراول كه جمشيد از او خواست بيرون بروند ديگر خوشبختى را در يك قدمى خود مى ديد. هرچند اين گلايه را داشت كه چرا اين چندسال به خواستگارى نيامده است. ولى ديدار دوباره اش آنقدر هيجان انگيز بود كه مجالى براى گله گذارى نبود غافل از اينكه جمشيد در فكر ديگرى است و خيال ديگرى دارد. يكى دو دفعه اول شور و هيجان دختر مانع از اين شد كه دهانش را بازكند و بگويد اين چندسال بيهوده به انتظار من بودى. اما دفعات بعد شهامت بيشترى پيداكرد و علناً بهانه آورد غر مى زد، ايراد مى گرفت. بلكه برنجد و بگذارد برود اما عشقش چنان در قلب دخترك ريشه دوانيده و محكم شده بود كه اختر جز مهربانى و آقايى ازاو نمى ديد. درهرحال حق را به جانب او مى دانست و كوتاه مى آمد حتى وقتى كه برسرش داد مى كشيد.
بستنى... بستنى يخى...
- مى خورى؟
- نه ممنون.
- آقا ۲ تابده.
پرتقالى يا شاه توت؟
- ۲ تا پرتقالى. اينبار كمى تندرفته بود. دلش سوخت. مى دانست چقدر پرتقالى اش را دوست دارد. آن موقعها هنگام برگشتن از مدرسه دو تا پرتقالى از دستفروش كنار مدرسه مى خريد به سرعت خود را به خانه شان مى رساند. اختر هم به بهانه اى سر ساعت به حياط مى رفت. جمشيد با عجله بستنى يخى را مى داد و لبخندى مى زد و مى رفت.
و بعد هردو با هم و به ياد هم گاز مى زدند. چقدر آن بستنى ها خوشمزه بود چقدر روزهايى كه او از مدرسه درمى رفت و اخترهم از كلاس خياطى، خوشمزه بود. چه ساعات خوشى كه با همدستى صديقه دختر زشت اما خوش قلب همسايه جور مى شد و به پارك مى رفتند. سينما، يا درخيابان قدم مى زدند. سرتعداد بچه ها، اسمشان و نوع تربيتشان هم به توافق رسيده بودند. سر همه زندگى به توافق رسيده بودند. تا اينكه از بخت بد، جمشيد دانشگاه قبول شد. آن هم صدها كيلومتر دورتر. جمشيد رفت قولها و وعده ها و حرفها هم دنبالش. صدها كيلومتر دورتر و دوباره اين شعر مصداق عينى پيداكرد كه از دل برود هرآنكه از ديده برفت. اختر از دل جمشيد رفته بود اما بستنى يخى پرتقالى هنوز خوشمزه بود. هنوز مزه آن روزها را مى داد. مدتى گذشت جمشيد گاه مهربان گاه بدخلق، اين دست و آن دست مى كرد چيزى بگويد. نمى توانست. وقتى چشمهاى پرتمناى دختر را مى ديد هرچه رشته بود پنبه مى شد. مى دانست اين عشق تا اعماق قلب دخترك رسوخ كرده درحالى كه قلب او درگرو قلب ديگرى بود.
يك روز از همان روزها اختر شنيد كه مادر مى گويد جمعه شب خانواده دايى مى آيند. طفلك پرسيد به چه مناسبتى. شك نداشت كه براى خواستگارى است. از خوشحالى خانه را به هم ريخت. دو اتاق كوچك نمور و يك هال كوچكتر. آشپزخانه و توالت هم كه در حياط بود. اختر تازه متوجه موزائيكهاى شكسته حياط شده بود. لعنت به اين وضع كاش لااقل حياط شان دلباز بود كه جمشيد خوشش مى آمد. اما چاره اى نبود. دو روز تمام كار كرد از بالا تا پايين، قفسه ها، زيرفرشها، پنجره ها، همه جا. مادرش مانده بود كه اين دختر چرا اينطور مى كند. اما او كه چيز ديگرى جز اين نمى خواست. آخرسر مثل اينكه اين كارها هم كافى نباشد پاچه شلوارش را بالا زد و روسرى اش را از پشت محكم گره زد و با يك سطل افتاد به جان آب حوض. حوض چهارگوش كوچكى كه دو سه سانت لجن گرفته بود و پدر هر بار تميزكردنش را ازاين هفته به آن هفته موكول مى كرد. با صداى شلپ شلپ آب مادرش كفگير به دست به حياط آمد و دادزد. اختر ديوانه شده اى؟
- مى خواهم حوضو تميز كنم.
- واسه چى؟
- همينطورى خيلى لجن گرفته است.
مادرش سرى تكان داد و به آشپزخانه برگشت. با خود فكرمى كرد مادر هم خوشحال است و قضيه را مى داند. اما براى اينكه پررو نشود به رويش نمى آورد. تا ظهر ديگر جانى برايش نمانده بود. به نظر ساده مى آمد. ولى وقتى كارش تمام شد تازه فهميد چه برسر خودش آورده است. هر دو كف دستش مى سوخت و تاولهاى آبدارى زده بود اما درعوض، حوض حسابى تميز شده بود. آب تازه ريخت و شمعدانيهاى پلاسيده را دور تا دور روى لبه حوض چيد. هركارى مى كرد برگهايشان بالا نمى رفت. ماهيهاى كوچولو هم خيلى ذوق زده شده بودند. حالا بهتر به چشم مى آمدند. حياط نونوارتر به نظر مى رسيد. بد نبود، ديگر از اين بهتر هم ممكن نبود. جمعه كه رسيد استرس و دلشوره امانش را بريده بود. تازه يادش آمد لباس مناسب ندارد پنهانى دور از چشم مادر پيش صديقه رفت. مادرش براى عيد پيراهن قشنگى برايش دوخته بود چيت سفيدبا گلهاى درشت آبى. با هزار خواهش و قربان صدقه بى آنكه مادر صديقه بفهمد براى يك شب قرض گرفت. مى دانست اگر مادر خودش بفهمد او را مى كشد. اما تصميم گرفت در مقابل كار انجام شده قرارش بدهد. مادر حتماً اين قدر عقل داشت كه در جلسه به آن مهمى آبروريزى نكند. البته به خاطر آن همه شست و شو و رفت و روب مادر خلقش جا بودو آن روز سر مدارا داشت. اختر آرامش مادر را به خاطر قضيه شب مى دانست . ميوه ها شسته و چاى آماده شد قيمه پلو هم خوب جا افتاده بود. تنهانگران شيطنتهاى دو خواهر و برادر كوچكترش بود كه مبادا خرابى به بار آورند. اما نمى شد جلويشان را گرفت. ديگر موقعش بود كه برود و حاضر شود. در همين اثنا زنگ در به صدا در آمد. به سرعت به اتاق كوچك پشتى دويد. خوش و بشها كه تمام شد مادر متوجه غيبت اختر شد. دو سه بار صدايش زد. دخترك ديگر سر از پا نمى شناخت. مطمئن بود براى بردن چاى است. با عجله به آشپزخانه دويد بهترين سينى كه داشتند از كابينت درآورد و در استكانهاى كمرباريك چندتا چاى ريخت و در حالى كه تمام وجودش مى لرزيد وارد هال شد. اما به محض ورود خشكش زد. همه جلويشان چاى بود. مادر از آن لباس و سينى چاى در دستش حيران مانده بود . از خجالت نفهميد چطور احوالپرسى كرد كه مادرش غريد : اختر اين پيرهنو از كجا آوردى. واخجالتا...
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |