چهارشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۸۴ -
Wed, Sep 14, 2005
ماجرا
۳۲۵۲
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
داستان زندگى
زندگى با سياهى
227877.jpg
كنار مادرم در حياط نشسته ام از گونى پياز و سيب زمينى، آنهايى را كه خراب شده اند جدا مى كنم. مادرم يكباره با لبخند مى گويد:
-توران جان مى خواهم سؤالى از تو بكنم ولى توقع دارم كه درست جواب مرا بدهى.
نگاهش مى كنم. نوعى ترس از طرز حرف زدنش در وجودم پيدا مى شود، منتظر مى مانم تا حرف را بزند.
- اين درست است كه اسماعيل مى خواهد براى خواستگارى ات بيايد؟
نگاهم را از چشمان كنجكاوش مى دزدم. او انگار نقطه ضعف مرا فهميده به همين خاطر صدايش را بلندتر مى كند مى گويد:
- مى دانى كه اگر اين طور شود تو را مى كشم و پاهاى او را قلم مى كنم؟
جلوتر مى آيد و مى گويد:
- براى همين هم بهتر است برايش پيغام بفرستى كه از اين غلط ها نكند. خوب فهميدى؟
سرم را به علامت مثبت تكان مى دهم. مادرم و اخلاقش را خيلى خوب مى شناسم.
***
دارم به خانه مى آيم. مدرسه تعطيل شده و من در اين فكر هستم كه چطور اسماعيل را خبر كنم و حرف و پيغام مادرم را به او بزنم. اولين بارى كه اسماعيل را ديدم روزى بود كه برايشان نذرى برده بودم. خواهرش راضيه با من همكلاس بود و من به خاطر راضيه در خانه شان نذرى برده بودم. مادرش وقتى مرا ديد به زور از من خواست تا چندلحظه اى منتظر بمانم تا ظرف مان را خالى كند و بعد اسماعيل ظرف خالى را آورد. روز بعد در مدرسه راضيه خنده كنان گفت:
- خبر خوبى برايت دارم. مادرم و اسماعيل تو را پسنديده اند توران همين روزهاست كه مى خواهيم براى خواستگارى بياييم.
مى دانستم كه پدر و بخصوص مادرم از آنها خوششان نمى آيد. همه همديگر را مى شناختيم هر چه به راضيه گفتم اين كار را نكنند فايده اى نداشت.او مدام مى گفت: تو زن برادر من مى شوى حالا ببين!
از آن روز به بعد هر روز وقتى به خانه برمى گشتم متوجه صداهاى موتور مى شدم. يك موتورسوار پشت پنجره اتاق من دائم در حال دادن مانور بود. چند بار وقتى سرم را از پنجره بيرون كردم متوجه شدم كه او اسماعيل است. او آنقدر اين كار را كرد كه كم كم اهالى محل بو بردند.
***
چند روز بعد بود تازه به خانه رسيده بودم كه صداى در حياط بلند شد. مادرم براى باز كردن در رفت و من صداى مادر راضيه را شنيدم كه با صداى بلند مى گفت:
- آمده ام دخترت را عروس خودم كنم.
مادرم بدون اينكه ذره اى ملاحظه كند همانجا هر چه از دهانش بيرون مى آمد نثار زن بيچاره كرد.
- من دختر به غير نمى دهم. مى خواهم او را به يكى از پسران فاميل كه خاطرخواه اوست بدهم.
اسماعيل هيچ چيزى نداشت. نه خودش حسابى بود، نه خانواده اش با اين حال انگار نيرويى در وجود من مى گفت كه دوستش دارم.
***
در كلاس نشسته ام. راضيه آرام آرام با من حرف مى زند.
- اگر به برادرم جواب منفى بدهى ديگر بين من و تو هيچى نمى ماند.
كمى فكر مى كنم و آرام مى گويم:
-حالا يكى از فاميل هايتان را يكبار ديگر بفرستيد شايد مادرم راضى شود.
او از شنيدن اين حرف خوشحال مى شود و سرش را روى كتاب مى اندازد.
ولى با آمدن شخص ديگر نظر مادرم عوض نمى شود.
- چقدر بايد بگويم. من دخترم را شوهر نمى دهم. مثل اينكه شما نمى خواهيد اين طور متوجه شويد و ما بايد طور ديگرى با شما حرف بزنيم.
از شكاف در عموى اسماعيل را مى ديدم. از قيافه اش معلوم بود كه معتاد است. خجالت كشيدم ولى با اين حال گفتم: خوب عموش بد است چه ربطى به خودش دارد. خودش كه خوب است. خواهرش هم كه خوب است...
پدر پاكت ميوه و جعبه شيرينى را در ايوان مى گذارد.
- بياييد اينها را ببريد بشوئيد الآن است كه پيدايشان شود.
از حرف هايشان مى فهمم كه قرار است برايم خواستگار بيايد. گوشه اتاق نشسته ام و زانوى غم در بغل گرفته و گريه مى كنم.
مادرم به اتاق مى آيد و با عصبانيت مى گويد:
- پاشو خودت را آماده كن. خواستگار مى خواهد بيايد.
گفتم:
- نمى آيم. حتى اگر مرا بكشيد.
مادرم جلو مى آيد.
-خب مى كشمت. فكر كردى كه....
با تهديدها و سيلى هايى كه به صورتم مى زند از جا بلند نمى شوم...
****
از كلاس در حال برگشتن هستم كه اسماعيل را مى بينم. جلو مى آيد و مى گويد:
- حالا ديگر به من جواب رد مى دهند. اگر مرا دوست دارى بايد با من فرار كنى.
براى يك لحظه ترس بر وجودم غلبه مى كند.
- من اين كار را نمى كنم.
- چرا براى اينكه دوستت دارم و مى خواهم با تو ازدواج كنم؟
گفتم:
- بايد فكر كنم.
بدون اينكه با او خداحافظى كنم راه مى افتم مى ترسم كسى مرا در حال حرف زدن با او ببيند. انگار ترسم بى دليل نيست. چند ساعت بعد در خانه مان قشقرقى به پا مى شود و من زندانى مى شوم. راضيه چند بار ديگر به خانه مان مى آيد تا با مادرم حرف بزند. مادرم رضايت مى دهد كه به مدرسه بروم.
بالاخره با پافشارى مى توانم پدر و مادرم را براى ازدواج راضى كنم. آنها مى گويند:
- خودت مى دانى. ما كارى به كار تو ديگر نداريم. اگر بد هم شود يا خوب به پاى خودت.
عقد و عروسى مان برگزار مى شود. اصلاً خوشحال نيستم. چهره پدر و مادرم عبوس و در هم است به اسماعيل كه نگاه مى كنم دلم مى لرزد او و من بالاخره ازدواج كرده ايم.
مادرم آنقدر به مخالفتش ادامه مى دهد كه پدرم راضى به دادن جهيزيه نمى شود. دست خالى راهى خانه شوهر مى شوم مادر اسماعيل حاضر مى شود كمى وسيله ضرورى به من بدهد. در يك اتاق زندگى با اسماعيل را شروع مى كنم. فكر مى كنم اين اتاق بهشت است و من به بهترين مرد دنيا رسيده ام. اسماعيل كه مى داند به خاطر او از همه چيز گذشته ام از محبت و عشق برايم حرف مى زند.
- من مى دانم كه تو به خاطر من ترك والدين ات را كرده اى. اين محبت تو را بالاخره يك روز جبران مى كنم. شوهرم به سربازى مى رود و من در انتظار بازگشت او مى مانم. پسرم خيلى زودتر از اينكه پدرش از سربازى بيايد به دنيا مى آيد و بعد با وساطت پدربزرگ بالاخره مادرم با من آشتى مى كند.
خوشحال هستم احساس مى كنم به تمام خواسته هايم در زندگى رسيده ام. اسماعيل گوشه حياط خانه پدرش دو اتاق ديگر اضافه كرده تا من راحت تر زندگى كنم. چند سال است كه من و او با هم زندگى مى كنيم ولى در اين مدت اسماعيل عوض شده است ديگر آن مرد قبلى نيست.
- چى شده چرا ناراحت هستى؟
به من جواب درستى نمى دهد. سعى مى كنم فضاى خانه را آن طور كه دوست دارد بكنم بعضى شب ها شاد و خوشحال است ولى گاهى وقت ها عصبى و تند خو است. به او مشكوك مى شوم. گاهى بهترين پدر دنيا براى بچه هايش مى شود و گاهى آنها را زيرمشت و لگد مى گيرد. ناچار مى شوم در اين مواقع به مادرش پناه ببرم.
- مامان شما را به خدا شما با اسماعيل حرف بزنيد. نمى دانم از چه چيزى ناراحت است كه با ما اين طور رفتار مى كند.
حرف هاى مادرش هم بى فايده است. حالا ديگر مرا هم زير مشت و لگد مى گيرد اميدوارم مهربان شود مثل همان سال ها ولى...
***
- بچه ها را بردار و برو بيرون.
بچه ها را برمى دارم و از خانه مى روم. با خودم فكر مى كنم. هر كارى مى خواهد بكند بعد از رفتن من مى كند. بچه ها را به خانه مادرم مى برم و دوباره به خانه برمى گردم. به خانه كه مى رسم و در را باز مى كنم چند جفت كفش مردانه نظرم را جلب مى كند آرام پرده را كنار مى زنم. شوهرم با دوستانش بساط پهن كرده اند. اسماعيل معتاد شده است.
شروع به جيغ زدن مى كنم. از اتاق بيرون مى آيد و جلوى دوستانش مرا كتك مى زند پيش مادرش مى روم. مادرش من و بچه ها را به خانه برمى گرداند.
- قدر زندگى ات را بدان و اين كارها را نكن.
... هر چه زمان مى گذرد بيشتر متوجه مى شوم كه اسماعيل درست شدنى نيست. از دست كارهايش احساس پيرى مى كنم. حالا ديگر مى گويد: تو ديگر به درد من نمى خورى.
آنقدر كتك خورده ام كه يك جاى سالم در بدنم نيست. بچه هايم رنگ به چهره  ندارند و از نظر روحى به هم ريخته اند. او بى توجه به ما به كارهاى خودش ادامه مى دهد. ديگر اعصابم به هم ريخته نمى دانم بچه هايم را رها كنم و در كنار اسماعيل كه آدمى نرمال نيست بگذارم يا اينكه در آتش اين زندگى بمانم و بسوزم.

پاسخ كارشناسى
نظر كارشناسى از:
دكتر فربد فدايى -روانپزشك
بلاتكليفى  زن رنجيده با شوهر معتاد

هماهنگى و هم سخنى خانواده هاى زن و شوهر در ايران عامل مهمى در خوشبختى و بقاى زندگى اين دو تن است. اگر خانواده هاى زن و شوهر با يكديگر هماهنگ و همفكر باشند مى توانند به يارى هم اشكالات زن و شوهر جوان را حل كنند و دست كم به علت اختلاف ها و تضادهاى بين خود موجب بروز اشكالات نو در رابطه زن و شوهر نشوند.
در ازدواج توران و اسماعيل از آغاز نارسايى هاى عمده اى وجود داشته است. از جمله عشق در نخستين نگاه بى آنكه آشنايى و تفاهمى در كار باشد يا پذيرفتن ازدواج با جوانى كه راه جلب توجه و ابراز علاقه را موتورسوارى زير پنجره اتاق دختر مى داند و با اين كار نام دختر را سر زبان ها مى اندازد و باعث رنجش و خشم بيشتر خانواده دختر مى شود.
وجود بستگان معتاد در خانواده مرد هم بايد دختر را هوشيار مى كرد كه اين دست كم به اين معنى است كه اعتياد در آن خانواده موضوعى آشنا و پذيرفته شده است و قبحى ندارد.
اگر اسماعيل آن اندازه براى همسر و فرزندان ارزش قائل بود كه مايل به ترك باشد شايد مى شد به تغيير اميدوار بود اما زمانيكه او هيچ تمايلى براى تغيير رويه خويش نشان نمى دهد جايى هم براى خوشبينى باقى نمى ماند.
زندگى فرزندان با اين پدر به مفهوم حضور در كلاس بدآموزى هاى رفتارى و اخلاقى است.
گمان دارم به اين نتيجه رسيده ايد كه با اين مرد نمى توان ادامه زندگى داد اما به علت نگرانى براى كودكان اين وضع را ادامه مى دهيد.
براى اينكه بتوانيد سرپرستى فرزندان را برعهده بگيريد، بهتر است پس از كسب نظر پدر و مادر، از مشاوره حقوقى براى آگاهى از راهكارهاى قانونى اين امر بهره بگيريد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |