|
تحقير ارباب رجوع در نظام ادارى
|
|
|
اميرمحمد پيام شلوار آبى او نشان مى داد هنوز وامدار يكى از شركت هاى خدماتى است. شلوار به قدرى گشاد بود كه كمربند چرم ورنى، لبه هاى آن را مثل سر گونى جمع كرده و به لباس كار آبى رنگش كه نشان يك شركت مسافرتى روى آن بود، پيوند مى داد. دفترچه بيمه كه جلد قرمز مشمايى داشت، در دست همسرش بود. همسر لاغر او با عينك ته استكانى و موهايى كه با حنا رنگ شده بودند، فكر مى كرد كه مردم رنگ موهايش را با رنگ موى شرابى مد روز شده اشتباه مى گيرند. دائم از مرد دورى مى كرد و با صداى دورگه اش به او سر كوفت مى زد: «تو مرا كشاندى اينجا! اينها كه كار آدم را انجام نمى دهند. دائم با تلفن حرف مى زنند...» پيدا بود كه زن از اين كه ديگران فكر كنند همسر او كارگرى ساده است، وحشت داشت و با مانتو و آرايشى كه داشت، مى خواست خود را از طبقه اجتماعى ديگرى معرفى كند. مرد كه سوادى هم نداشت،مدام به يكى از كارمندان زن التماس مى كرد تا پيگيرى كند كه سابقه ۱۰سال بيمه او از اهواز آمده است يا نه! اما متصدى بايگانى مخاطبش را همسر مرد قرار مى داد و از او سؤال و جواب مى كرد و در نهايت هم رو به زن گفت بايد از دبيرخانه نامه يا رسيد داشته باشند تا او كار بررسى اش را شروع كند. قبل از اين كه زن و مرد از اتاق قدم به بيرون بگذارند، صداى متصدى بايگانى را شنيدند كه اسم مرد را مى پرسيد. جوابش اين بود: «اسدالله مهاجر وطن.» بى اختيار خنده ام گرفت، آنقدر كه ديگر معطلى نيم ساعته براى پيدا شدن پرونده به نظرم مهم نمى آمد. با خودم فكر مى كردم. فاميلى مرد جمع اضداد است. مهاجر كسى است كه ترك وطن كرده، مگر مى شود كسى هم در وطن باشد و هم مهاجر؟!» وقتى كه با احترام و لبخند معرفى نامه بيمه خبرنگاران را به دستم دادند به خودگفتم خيلى هم بد نشد كه به كسوت خبرنگارى درآمده ام و مى توانم با گرفتن معرفى نامه از انجمن صنفى روزنامه نگاران خودم را بيمه كنم. خيال خوشى بود، اما از ذهنم بيرون نمى رفت اين كه لابد در شعبات بيمه هم افرادى مثل آنهايى كه معرفى نامه بيمه را به دستم داده بودند، با خوشرويى منتظرند تا بالاخره بعد از هفت سال سابقه خبرنگارى، براى من و مهمتر از همه مادرم دفترچه بيمه صادر كنند. نامه اى را كه با سر برگ صندوق حمايت از نويسندگان و هنرمندان است، با افتخار به دست خانم متصدى بخش بيمه مشاغل آزاد و اختيارى مى دهم. مى گويد: «اول بايد دبيرخانه آن را شماره كند.» در طبقه دوم زنى كه نامه ها را به دفتر وارد مى كند، كنار كيبورد كامپيوترش مقدارى گل ياس خشك شده، ريخته است. با روان نويس قرمز نامه ها را شماره مى كند. شايد با بوى ياس ها و عطر و خيال آنها مى خواهد تنوعى به كار يكنواختش بدهد. دوباره به طبقه اول بر مى گردم. مسؤول امور بيمه شدگان امضاى ديگرى مى كند. چند فرم ديگر هم بايد پر شود. اينكه چند نفر تحت تكفل دارم؟ و ... مى نويسم و امضا و انگشت مى زنم كه همسرم را كه به طور مستقل براى بيمه اش اقدام كرده - نمى خواهم بيمه كنم. پس مى مانيم خودم و مادرم. مى گويد حالا اين نامه را مى فرستند شعبه ۱۳ تا سابقه بيمه ام در محل كار قبلى به اين شعبه فرستاده شود و در اين فاصله رفت و برگشت نامه ها، توصيه مى شوم كه همراه مادرم به كميسيون پزشكى برويم تا مداركمان تكميل شود. دوباره دبيرخانه، امضاى مسؤول امور بيمه شدگان، امضاى رئيس شعبه، ثبت انديكاتور و ... مادر براى معاينه بايد به بيمارستان شهيد لواسانى برود و خودم به درمانگاه تأمين اجتماعى. مبلغ نود و هفت هزار و ۲۰۰ ريال هم بايد به بانك رفاه كارگران واريز كنم. وارد مرحله بعدى كار مى شوم. بيمارستان لواسانى پر از مراجعه كنندگان شهرستانى است. چرا هميشه در بيمارستان ها مريض ها از راه دور مى آيند. مگر ژيگول هاى پايتخت مريض نمى شوند. آزمايشگاه تا ساعت ۱۱ صبح كار مى كند و ما با يك ربع تأخير رسيده ايم، پس دوباره بايد بياييم. روز بعد مادر تصميم مى گيرد خودش به تنهايى مسير خانه تا بيمارستان را برود و من هم فرصتى مى يابم تا سرى به درمانگاه تأمين اجتماعى بزنم. سه راه آذرى پر از بوى مرغ و پرنده هاى خانگى است. ساندويچ فروشى كنار مرغ فروشى خالى از مشترى است. صرف نظر از رعايت يا عدم رعايت بهداشت توسط او، بوى مرغ ها حتى نمى گذارد كسى قدم به درگاهى مغازه اش بگذارد. درمانگاه شماره ۱۷ تأمين اجتماعى همين جاست. طبقه سوم، زن كارمندى كه با خوشرويى جواب مراجعان را مى دهد، با دادن نامه آزمايش. خون، ادرار و نوار قلب.براى كميسيون پزشكى هم يك هفته بعد نوبت تعيين مى كند. هفت هزار و پانصد تومان براى آزمايش. آزمايش خون به سرعت انجام مى شودو خانم پرستار ظرفى هم براى آزمايش ادرار به دستم مى دهد. صف دستشويى طولانى است. چند نفرى با شوخى و خنده خود را سرگرم مى كنند...دستهايم را با وسواس و چند بار پشت سر هم مى شويم و وارد بخش آزمايش قلب مى شوم. متصدى مربوطه برگه آزمايش را مى گيرد. كمى به خاطر رطوبت دستهايم، غمناك است. با ناراحتى مى پرسد: «چرا خيس شده؟!» او مى داند كه مراجعان بعد از آزمايش ، سراغ او مى روند و اين خيسى برگه نوار قلب او را مشكوك كرده، اما چرا نمى داند كه اين مراجعان هم به مانند او در طول روز چند بار دستهايشان را با آب و صابون مى شويند! شماره ۴۲ من هستم. يك ساعتى بايد منتظر رسيدن نوبتم بمانم. شماره ۳۹ قاسم بود. جثه كوچك و لاغرى داشت. سر درددلش باز شده و مى گفت: صندوق قرض الحسنه كار مى كردم با ماهى ۵۰ هزار تومان. از كجا مى آوردم ۷۰ هزار تومان كرايه خانه و خرج زن و بچه را مى دادم. بيمه هم نبودم. وقتى اعتراض كردم كه دستكم بيمه ام كنيد، عذرم را خواستند. حالا رفتم بازار و با ديپلم پادويى مى كنم. آمده ام تا خودم را بيمه ۴۰ درصدى كنم.» به حرف هاى قاسم گوش مى كردم و در همان حال با خودم مرور مى كردم كه با داشتن دو تا فوق ليسانس، هفت - هشت مدرك از سازمان ملل و رياست جمهورى و خلاصه بعد از هفت سال كار خبرنگارى موقعيتى نظير او دارم و براى يك بيمه ناقابل چقدر بايد دوندگى كنم. *** هفته بعد نوبت كميسيون پزشكى بود. يكى يكى پرونده ها را به دستمان مى دادند و داخل صف مى رفتيم. آزمايش بينايى. بعد دوباره توى صف تا نوبت دكتر داخلى شود و سؤالاتى بى هدف و كم رمق: سيگار مى كشى؟ / نه! / برو به نفر بعدى بگو بيايد.» به خاطر دارم از كودكى در مراجعه به پزشك آن چه حال من را خوب مى كرد، بيشتر برخورد و لبخند دكتر بود نه دارو و آمپول. اما اين روزها ديدن دكترها، حالم را بهتر نمى كند. هر سه دكتر حتى به چشم هاى ما هم نگاه نكردند! البته چرا يكى از آنها نگاهى كوتاه به چشم ما انداخت. چون چشم پزشك بود. *** از تابستان ۵۰ روزى گذشته و با اين وجود هوا هر روز گرم تر مى شود. دو روز قبل، روز خبرنگار بود و من در اداره بيمه، پيگير كار بيمه ام بودم. به خانم متصدى مى گفتم: «فكر مى كنم مدارك من براى صدور دفترچه كامل شده باشد.» بايد طبق معمول پرونده ام را از بايگانى تحويل مى گرفتم. خانم متصدى بايگانى فنى حسابى عرق كرده بود، اما سعى مى كرد با خوشرويى به مراجعان جواب بدهد. البته كه ايراد از او نبود، اما معلوم نبود پرونده ام چه شده؟ ۴۵ دقيقه طول كشيد تا پيدا شود. اسماعيل قد بلند و قوى هيكل بود، اما عصاى دستش و لرزان راه رفتنش نشان مى داد كه از حادثه اى جان سالم به در برده است: «يك سال و نيم بيشتر است كه دنبال از كار افتادگى ام هستم. تا به حال ده بار كميسيون رفته ام. اما باز بايد ماهى يكبار اينجا بيايم و پرونده ام را پيگيرى كنم.» روى صندلى نشسته بودم و به حرف هاى او گوش مى دادم. روبرويمان زن و مرد كارمندى مدت ها بود كه پشت ميزشان نشسته و سرگرم بازى با موبايل هايشان بودند. خانم متصدى بيمه مشاغل آزاد و اختيارى پوشه سبزرنگ را از دستم مى گيرد: «فتوكپى شناسنامه/ اصل شناسنامه/ نامه كميسيون پزشكى/ فتوكپى شناسنامه مادرم/ اصل شناسنامه مادرم/ همه مدارك كامل است. اما پرسش بعدى اين است: «بيمه همسرتان چه مى شود؟» پاسخ مى دهم: «او از طريق شغل خودش بيمه مى شود.» مى گويد: «مدركى داريد. مثل دفترچه بيمه مستقل او» مى گويم: «يك ماه و نيم پيش كه اينجا آمدم. امضا كردم و انگشت زدم كه او تحت تكفل من نيست.» خانم متصدى بى حوصله جواب مى دهد: «يا بايد مدرك بياوريد كه او خودش را بيمه كرده، يا اينكه او فعلاً بيمه شود و بعد از آماده شدن مدارك بيمه اش، خودش مستقل شود.» مى گويم: «همسرم از طريق خانه هنرمندان اقدام به بيمه خودش كرده و تقريباً اين كا را همزمان با من شروع كرده و اما هنوز مدارك كامل نشده.» از من اصرار و از او انكار. هيجان زده مى پرسم: «چرا همان يك ماه و نيم پيش در مراجعه اولم اين نكات را به من گوشزد نكرديد؟» اصلاً چرا از من بابت اين موضوع امضا و اثر انگشت گرفتيد؟» مى گويد: «آدرستان كجاست؟» جواب مى دهم: «تهرانپارس» و مى شنوم كه: «پس چرا به اين شعبه آمده ايد. چرا آدرستان را اعلام نكرده ايد.» مى گويم: اما من همه اطلاعاتم را در فرم وارد كردم و نوشتم.» بى نتيجه است. همچنان اصرار دارد كه دفترچه همسرم را ببرم و در غير اين صورت دوباره همان مراحل از كميسيون پزشكى و... در مورد او طى شود و اين به معناى باز هم عقب افتادن چندماهه كار است.» اعتراض مى كنم كه چرا از روز اول اين تذكر را به من ندادند. خانم متصدى با بى خيالى مى گويد: «حالا دارم مى گويم.» مى گويم: «بيخود حالا مى گوييد، پس يك ماه و نيم وقت من هيچ» ناگهان مردى كه تا دقايقى پيش مشغول بازى با موبايلش بود، از آن سوى اتاق با صداى بلند خطاب به من مى گويد: «موضوع چيه؟» مى دانم به او ارتباطى ندارد. همين را هم بلند مى گويم. خنده ام مى گيرد چون به سرعت از پشت ميزش بلند شده و دودستى محكم به سينه ام مى كوبد. من را از اتاق به بيرون پرت مى كندو من بهت زده نگاهش مى كنم. ده مترى هلم مى دهد و من را داخل اتاق مسؤول واحد مى فرستد. تازه متوجه مى شوم كه قضيه از چه قرار است. در يك چشم بر هم زدن رئيس كل و همه كارمندان مى ريزند توى اتاق و با كلماتى نه چندان زيبا مرا «... بى ادب» مى نامند. مردى كه كار را تا اين مرحله پيش برده وظيفه اطلاع رسانى به رئيس را هم به عهده مى گيرد و در كمال ناباورى به آقاى رئيس مى گويد كه كلمه زشتى را به همسر او گفته ام. كلمه زشتى كه نمى تواند آن را به زبان بياورد. خودم را جمع و جور مى كنم، تا توضيح بدهم كه منظور از كلمه زشت چيست؟ ماجراى صحبت هايم را با خانم متصدى همان طور كه بود، تعريف مى كنم و جالب برخورد آقاى رئيس است. كاملاً حق را به كارمندش مى دهد و اعتراض من بى ادبى تعبير مى شود. مى گويم: «آقاى رئيس من بى ادب نيستم. الآن دو ساعت است كه در اين شعبه ام و به كسى بى احترامى نكرده ام. آنقدر هم سواد دارم كه از امور و كارهاى ادارى سردرآورم.» در آخر هم اضافه مى كنم: «خبرنگارم» اين را كه مى گويم، گويى آتش به جان رئيس افتاده باشد. پرونده ام را به گوشه اى پرت مى كند و مى گويد: «برو هر غلطى كه مى خواهى بكن. شما خبرنگارها فكر مى كنيد همه بايد دست به سينه تان باشند.» من كه تا آن لحظه از خبرنگار بودن خودم حرفى به ميان نياورده بودم، به خيال خودم مى خواستم با معرفى حرفه ام، از داغ اوباش بودن كه نگاه و رفتار آقاى رئيس و كارمندانش به من مى زدند، در امان بمانم. اما خرابكارى كردم و اين بار لقبى بدتر از اوباش خودم را معرفى كردم. خبرنگار! به نزد رئيس شعبه مى روم و اسم دو نفر كارمندش را مى پرسم و از آن جا بيرون مى زنم. در راه پله باز همان مرد و زن را مى بينم. مردى كه اسمش اسدالله مهاجر وطن بود. آن روز با خودم به فاميلى عجيب آن مرد فكر مى كردم و امروز به اين نتيجه رسيدم كه افراد با فاميلى هاى مشابه او آن جا زيادند. از چهره هايشان مى شد فهميد كه همگى در وطن هستند اما خود را چون يك مهاجر مى بينند.
|