|
دانشگاههاى دينى آينده اى دارند؟
|
|
|
ديويد اوكانل ـ ترجمه محمد زارع منظومه دانايى بشر روز به روز به سمت جداسازى دو حوزه دانش و ارزش پيش مى رود. به اين اعتبار قداست زدايى از علم، جزو اركان ماهوى دانش امروز است. با اين حال برخى نهادهاى آموزشى مدرن نظير دانشگاهها و دانشكده هاى دينى همچنان به فعاليت خود ادامه مى دهند. دانشگاه هاروارد چندى پيش همايشى در خصوص آينده دانشكده هاى دينى برگزار كرد كه مضمون اصلى آن بررسى اين پرسش بودكه با توجه به فرايند جداسازى علم و دين، آيا مى توان وجود آينده اى روشن را براى دانشكده هاى دينى متصور بود يا نه؟ آنچه از پى مى آيد ترجمه مقاله ديويد اوكانل، رئيس دانشگاه كاتوليكى آمريكاست كه دراين همايش عرضه شد. گروه انديشه واژه «آينده دانشكده هاى دينى » براى ما بسيار اميدبخش و دلگرم كننده است. آدم خوشبينى مثل من، دراين عنوان پيشفرض مثبتى مى بيند و آن «آينده» داشتن دانشكده هاى دينى است. اگرچه روشهاى برگزارى كلاسهاى اين دانشكده ها مدام تغيير مى كند اما آنچه اميدبخش است ، تأكيد هميشگى بر واژه توصيفى «دينى» است. از آنجا كه بحث كلى ما ، آينده دانشكده هاى دينى است، از اينرو مى خواهم دوفرضى را كه ملاحظاتم برآنها مبتنى است، خاطرنشان سازم: نخست اينكه ما بايد در مورد معنا و مفهومى كه از عبارت «دانشكده هاى دينى » مستفاد مى شود، اتفاق نظر داشته باشيم. با توجه به تنوع و تكثر اديان ، فكر مى كنم كه واژه «دينى» به جماعت يا انجمنى داراى ماهيت شناخته شده، و گروه يا سازمانى اشاره دارد كه دليل وجودى اش در درجه اول دليل معنوى يا اخلاقى مبتنى بر ايمان به خداست. نيز با توجه به تنوع و تكثر نهادهاى آموزش عالى ، من فكر مى كنم كه براى اهداف ما واژه «دانشكده ها» در بردارنده همه دانشكده هايى است كه مقصود ويژه شان آموزش يا تربيت دانشجويانى براى كارهاى حرفه اى مذهبى مانند سمينارها، مدارس متعلق به كشيش هاياخاخام ها و مانند آن است. مهمتر از آن، من فكر مى كنم عبارت «دانشكده هاى دينى » به آن دسته از مؤسسات آموزش عالى دلالت مى كند كه دين بنيانگذار يا حامى آن نهاد، نفوذ «مستقيمى » بر آن نهاد دارد. منظور من از«مستقيم»، «واقعى» و «مشهود» و «مؤثر» است، يعنى ارتباطى تأثيرگذار بين يك دين خاص و آن نهاد آكادميك خاص هست. صرفاً به اين سبب كه اصل و ريشه دانشكده اى دينى يا بانيان آن روحانيان و كشيشها و ديگر مردان و زنان دينى اند، يا فضاى دانشكده اى آكنده از نمادها يا آثار هنرى مذهبى است، يا جايى براى عبادت و خلوت در آن هست، نمى توان آن را به سهولت «دانشكده دينى» ناميد. نفوذ مستقيمى را كه بدان اشاره كردم ، مى توان در چارچوب هويت نهادى، امور تبليغى، اداره و نظارت ، مديريت، برنامه هاى درسى ، كارهاى دينى در فضاى دانشكده ، سياستها، اعمال و روشها و غيره مشاهده كرد. اگر برخى از فعاليتهاى يك دانشكده تحت تأثير و نفوذ مستقيم يك دين و عقايد آن باشد، مى توان آن را «دانشكده دينى » به شمار آورد. ثانياً بايد بپذيريم كه اين مؤسسات از يكسو مى خواهند دينى بمانند و از سوى ديگر خوش دارند كه در فضاى آينده هم حضور داشته باشند. به عبارت ديگر، من فكر مى كنم كه بايد يك نوع انضباط نهادى الزامى وجود داشته باشد تا دانشكده دينى به اين تجربه ادامه دهد كه همواره در فعاليتهاى ياد شده خود تحت نفوذ مستقيم گروه، فرقه يا هيأت دينى خاصى باشد. دانشكده اى كه تحت تأثير و نفوذ مستقيم يك دين خاص باشد و بخواهد در آينده به عنوان دانشكده اى دينى با دنياى دانشگاهى سكولار ارتباط داشته باشد بايد اولاً وجه تمايز و تفاوت اش را در چارچوب دنياى دانشگاه مدنظر قرار دهد و ثانياً داراى اين اعتقاد باشد كه مشاركت هدفمندى در آموزش عالى دارد. اگر آينده اى براى دانشكده دينى متصور باشد به اين سبب يا به اين علت خواهد بود كه مشاركت متمايز و ويژه اى در خلق و انتقال دانش داشته باشد. اگر آينده اى براى دانشكده دينى وجود داشته باشد به اين علت خواهد بود كه در آن محصل، معلم و جامعه دراين ارزش بزرگ كه مشاركت متمايز و ويژه در آموزش عالى است، سهيم باشند. اجازه دهيد من چند نظر كلى را در باره مفهوم دانشكده دينى عرضه كنم. اصطلاح «آموزش» از عبارت لاتينى «educer» به معناى «راهنمايى كردن يا بيرون بودن از » گرفته شده است. درخصوص حرفه ما بايد گفت كه آموزگاران ، محصلان را از تاريكى جهل به روشنايى دانش و حقيقت راهنمايى مى كنند همان گونه كه خود ما را ديگران راهنمايى كرده اند. به معنايى ، ما آموزگاران با خداوند آفريننده حرف مى زنيم و مى گوييم خدايا! «روشنى ببخش!» عبارتى كه در عهد عتيق آمده است. در نور و روشنايى ، ما مى بينيم و ياد مى گيريم و آنچه را ياد گرفته ايم ، مى توانيم بفهميم. بدين ترتيب، ما ياد مى دهيم آنچه را كه خودمان ياد گرفته ايم و اين آموزش را در تجربه مان از روشنايى ادامه مى دهيم. آموزش و تحصيل، نور را ، از طريق عقل ، بر تجربه انسان مى تاباند و ذهن را روشن مى كند. آموزش دينى اين كار را از طريق وحدت بخشيدن به تجربه انسان با نظر به خداوندى كه هم خداى عقل است و هم خداى ايمان، انجام مى دهد. از طريق آموزش دينى ، ما با حقيقت به نحوى مواجه مى شويم كه نه تنها براى عقل استدلال كننده معقول مى شود بلكه براى دل و روح صاحب ايمان نيز معنادار و بر طبق معيار عميق ترى ، پذيرفتنى مى گردد. من اين جمله را مى خوانم كه «دين، اولاً و بالذات، موضوع واقعيت ها (Facts) نيست بلكه موضوع معناها (meanings) است». در كتاب مقدس مسيحيان ، وقتى عيساى ناصرى نزد پيلاطوس، فرماندار رومى ، مى ايستد ، در توضيح هدف تبليغ آموزشى خود از واژه «شهادت دهنده به حقيقت » بهره مى گيرد. عيسى مى گويد: «هركس حقيقت را دوست دارد ، صداى مرا مى شنود ». پاسخ اهانت آميز و توأم با خشونت پيلاطوس كه «حقيقت چيست؟» از زمانى كه او در برابر عيسى آن را اظهار داشت تا كنون در هر عصرى انعكاس داشته است. ذهن استدلالگر مى تواند آن مواجهه تاريخى ، آن كلمات تاريخى عيسى و پاسخ توأم با عصبانيت تاريخى پيلاطوس را بفهمد. اما آيا آن انسان دينى ادعا داشت كه راه وصولش به حقيقت متفاوت با راه آنانى بوده كه در برابرشان ايستاده بود؟ ذهن استدلالگر يك فرد مؤمن چيز بيشترى در آن حادثه تاريخى مى يابد: اعتقاد و ايمان داشتن ، يعنى چيزى كه معنايش عميق تر از يك حادثه صرف تاريخى است و چيزى كه زندگى را تحت تأثير قرار مى دهد. ذهن استدلالگر يك شخص مؤمن مى گويد كه بلى، اينجا راه وصول به حقيقت متفاوت با راهى است كه يك ذهن تنها مى تواند بدان برسد. در سنت اسكولاستيك مسيحيت، حقيقت، متعلق واقعى ذهن استدلالگر جوياى دانش است. اما اين سنت، مسأله اعطاى حقيقت و سهيم شدن در حقيقت را استثنا نمى كند. ذهن استدلالگر، خطا يا اشتباه را نمى جويد. معنا و ضرورت حقيقت ، هدف دل باوركننده و ايمان آور است و روح در پى غايت حقيقت است. حقيقت به اين سبك كه ما بدان اعتقاد داريم، حقيقت نيست بلكه آن حقيقت است ، چه ما بدان اعتقاد داشته باشيم و چه نداشته باشيم. حقيقت را به مثابه مقوله علمى ، معرفتى و عقلى در نظرگرفتن، بدون اينكه درعين حال در جست وجوى معناى عميق تر آن ، يعنى خداوند باشيم ، هدف و ارزشى است كه حقيقت را محدود مى كند و به همين علت پيوند ذاتى و وثيق عقل و ايمان را مى گسلد. جستن و خدمت دينى كردن، يك حقيقت اند. دانشكده هاى دينى ، عقل و ايمان را نه به نحو جداگانه بلكه به عنوان دو جزء متمايز و درعين حال مرتبط، از يك حقيقت هماهنگ در نظر مى گيرند. موضوع بحث كنونى ما ، آينده و نه تاريخ آموزش عالى مذهبى است. با اين حال ، به دشوارى مى توان در باره آينده، با هر درجه اى از واقعگرايى ، فكر كرد مگر اينكه توجهى ، هرچند گذرا، به گذشته داشت. البته تاريخى كه من بيشتر با آن آشنا هستم، تاريخ كليساى كاتوليك و نقش آن در آموزش عالى است. مشاهدات من اين واقعيت را منعكس مى كند كه كليساى كاتوليك با دارابودن حدود ۲۳۵ دانشكده و دانشگاه، بزرگترين وجامعترين نفوذ مذهبى را در دانشگاه به نمايش مى گذارد. جيمز بيرتكل در اثر بنيادين اش با عنوان «رو به خاموشى رفتن نور» در باره دانشكده ها و دانشگاههاى دينى در آمريكا مى گويد: «مناسب است كه بگوييم در حالى كه هركدام از اين دانشكده هاى دينى در آغاز به كليسا، فرقه يا جنبش خاصى نزديك بودند ، اما اكنون هيچ گونه شور و حرارت آشكارى به اين نزديكى وجود ندارد و نيز هيچ گونه علاقه بارزى در تأييد - تصديق فكرى يا انتقاد از سوى مؤمنان يا فرقه خاصى ديده نمى شود. همچنين به سختى اين انتظار و توقع از دانشكده اى هست كه در راه ارتقاى كيفيت ايمان در كليسايى قوياً خدمت كند.» در واقع بيرتكل - برخلاف فرضهايى كه من با آنها سخنان خود را شروع كردم - به مبانى دينى دانشكده هاى دينى به عنوان مبانى فرعى و غيرمستقيم اشاره مى كند. بنابراين به عقيده وى ، تعجبى ندارد كه بسيارى ازاين دانشكده ها از وابستگى دينى بنيانگذارانشان به كليسا آزاد شده باشند زيرا ارتباط واقعى كه دانشكده را به كليسا پيوند دهد از آغاز ضعيف بود. دراينجا يك شخص عاقل ممكن است بپرسد كه «پس، نگرانى و ناراحتى چرا؟» زيرا اگر ، آن گونه كه بيرتكل متذكر شده، واقعيت اين است كه تا آخر قرن نوزدهم مرسوم و متداول بودكه دانشكده هاى دينى در ايالات متحده در ارتباط نزديك باكليسايى مسيحى باشند» ، پس دراين صورت مى بايست دلايل قانع كننده اى براى ضعيف شدن اين ارتباط وجود داشته باشد. بيرتكل معتقد است كه غير از توقع ميزانى سواد از روحانيان و كشيشان فرقه هاى مختلف، پاسخ ممكن است بيشتر مادى و عملى باشد تا معنوى ؛ اگرچه از برخى انگيزشهاى دينى هم نمى توان كاملاً چشم پوشى كرد. كليساها تنها نهادهاى اجتماعى بودند كه مدعى درآمدهاى داخلى بودند. تربيت وآموزش كشيشان حرفه اى به منظور خدمت در كليساها و نيز تربيت حقوقدانان و ديگر متخصصان حرفه اى در درون جماعت دينى به اميد پشتيبانى و حمايت مالى اعضاى گروههاى متنوع كليسا انجام مى گرفت به عبارت ديگر ، دانشكده ها با نوعى نياز دينى محسوس در گروههاى كليسايى مواجه بودند كه مردم با مشاهده و درك همين نياز علاقه مند به كمك مالى و حمايت مى شدند. اما اكنون دانش و تحصيل فى نفسه در جامعه ارزشمندتر شده و سرمايه گذارى مستقل آسانتر گشته و لذا وابستگى به كليسا يا ديگر نهادهاى دينى روبه كاهش است. اشاره شده كه نظريات بيرتكل از «ساده سازى تاريخى افراطى» رنج مى برند. درست يا غلط براى من سخت است كه بپذيرم برخى انگيزشهاى معنوى و جاودانى از انگيزشهاى صرفاً مادى و عملى در بنيانگذاران دانشكده هاى دينى از آغاز بيشتر نبوده است. ادامه دارد
|