چهارشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۸۴ -
Wed, Sep 14, 2005
جوان
۳۲۵۲
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
داستان تو
حوادثى كه اتفاق مى افتد
داستان تو
سفر مورچه
در سرزمين رؤيايى
227925.jpg
دوباره نوبت به قصه هاى شما رسيد. داستان هايتان را مى توانيد روى يك طرف كاغذ و كاملاً خوانا براى ما به آدرس روزنامه ايران (صفحه جوان) بفرستيد.
اين هفته داستانى از ماهرخ سالارى برايتان انتخاب كرده ايم. آنها كه هر روز صفحه جوان را پى گيرى مى كنند، پيش از اين قطعاتى از سالارى را در ستون حرف دل خوانده اند. او سى ساله است و مهندس كشاورزى شاخه آب. خودش درباره داستانى كه نوشته است، مى گويد: «سرزمين رؤيايى وجود ندارد. رؤيا و شگفتى در قلب آدمى است.» داستان او را با هم مى خوانيم:
رفتن زيمبا
زيمبا به راه خود ادامه داد. به دنبال ناشناخته ها قدم برداشت. عظمت كوه، انگيزه اش را براى رسيدن به قله و ديدار از سرزمين رؤيايى آنسوى كوه بيشتر مى كرد. لحظه به لحظه از شهر مورچه ها دور تر مى شد. زندگى در شهر مورچه ها همچنان ادامه داشت. صف طويل مورچه ها به دنبال جمع آورى دانه، بازگشت به لانه، غروب و طلوع خورشيد و آغاز روزى ديگر...
زيمبا از كوه بالارفت. بالا و بالاتر. سخت بود، خيلى سخت، اما شوق ديدن شگفتى هاى آن سوى كوه انرژى تازه اى به او مى داد. روز هاى متوالى سنگريزه ها و خارهاى كوه را يكى پس از ديگرى پشت سر گذاشت. سرانجام با تنى خسته و زخمى به مقصد رسيد. به سرزمين رؤيايى اش گام نهاد. باور كردنى نبود، زندگى در آنجا جور ديگرى در جريان بود. رنگ ها جور ديگرى بودند. گل سرخ، سرخى ديگرى داشت. حتى صداى آب هم فرق مى كرد.
برق خوشحالى و اميد در چشمان خسته اش درخشيد. صداى آب را دنبال كرد و به پاى چشمه رسيد. چند قطره از آب چشمه خورد، سر بلند كرد و نگاهى به آسمان انداخت. ناگهان رنگهاى خيره كننده اى توجهش را جلب كرد. نگاهش از آسمان به روى گلهاى كنار چشمه افتاد. موجود زيبايى سبكبال برگلبرگهاى نيلوفر كنار چشمه نشسته بود. موجود زيبايى كه زيمبا تا به حال در عمرش مثل او را نديده بود.
زيمبا غرق در نگاه بود. گويى همه شگفتى هايى را كه به دنبالش بود، يكجا يافته است. زيمبا مشتاقانه نگاه مى كرد، اما تن خسته اش ديگر تاب نياورد، چشمانش بسته شد و مدهوش بر تخت سنگ كنار چشمه افتاد.
آشنايى با پروانه
چشمانش را به آرامى گشود، پروانه بالاى سرش بود و با نگرانى نگاهش مى كرد. از ديدن دوباره پروانه جان تازه اى گرفت و به روى او لبخند زد. پروانه با خنده اى پر از ناز و كرشمه پاسخ داد، دوستى مورچه و پروانه آغاز شد. عشق، لحظه به لحظه در قلب زيمبا عميق تر مى شد. زندگى جديدى آغاز شده بود. لحظاتشان، طراوت شبنم صبحگاهى و آواى خوش نسيم را به همراه داشت. رفته رفته گرماى دوست داشتنشان به اوج مى رسيد و اين خبر از لحظه وداع مى داد. پروانه غمگين بود، اما زيمبا هيچ نمى دانست، او سر مست دقايق بود. پروانه مى خواست بگويد اما نتوانست، تنها با خود زمزمه كرد:
پرواز را به خاطر بسپار
پروانه مردنى است
اين را گفت و دور از چشم زيمبا در افق ها ناپديد شد.
زيمبا از خواب بيدار شد. پروانه نبود. همه جا را به دنبالش گشت. اما اثرى از او نبود. رنج و اندوه قلب كوچكش را پر كرد. باور كردنى نبود ولى بايد رفتن پروانه را باور مى كرد. هر روز به كنار چشمه مى رفت تا بلكه اثرى از پروانه بيابد، اما هيچ نبود. قطره اشكى از چشمانش چكيد و در آب جوى افتاد. به تصويرش درآب نگريست. چقدر رنجور و ناتوان شده بود.
زندگى در غربت
سرزمين رؤياها هنوز هم پر از شگفتى بود. هنوز هم رنگهاى تازه اى وجود داشت كه زيمبا آنها را نديده بود، اما قلب او ديگر براى كشف شگفتيها رمقى نداشت.
كم كم دلتنگى در قلبش خانه كرد. به ياد سرزمين مورچه ها افتاد. قلبش تپيد. آرزو كرد اى كاش آنجا بود. خاطرات را يكى يكى مرور كرد. قطرات اشك بر چهره اش روان شد. نگاهى به كوه انداخت. با استوارى ايستاد. تصميمش را گرفت. با سرزمين رؤياها وداع كرد و به راه افتاد. پا بركوه نهاد. قدم برداشت و به پيش رفت. سنگريزه ها را يكى يكى پشت سر مى گذاشت و به عشق سرزمينش به جلو مى رفت.
بازگشت دوباره
رفت و رفت، به قله رسيد، دورنماى شهر دلش را آكنده از شادى كرد. باز هم ادامه داد و سرانجام در روز درخشانى كه خورشيد با اشعه هاى طلايى اش، به همه جا نور بخشيده بود، به شهر رسيد. نگاه عميقى انداخت. همه جا پر از رنگ و شگفتى بود. افسوس خورد كه چرا پيش از اين متوجه اين تازگى ها نشده است.
صف مورچه ها، مثل هميشه به دنبال غذا و كار روزانه روان بود. با خود انديشيد. اينجا سرزمين رؤياها نبود. اينجا سرزمين واقعيت بود و زندگى به طور واقعى جريان داشت.
زيمبا، به سمت همنوعانش رفت، اما در كمال ناباورى هيچ مورچه اى او را نشناخت. مورچه ها نگاه غريبى به او انداختند و به كارشان ادامه دادند. آن همه شور و اشتياقى كه از ديدار همنوعانش در دلش جمع شده بود، به يكباره از بين رفت. بوى زيمبا براى مورچه ها نا آشنا بود. زيمبا بوى غريبه ها را مى داد. قلبش به درد آمد. به گوشه خلوتى از جنگل رفت قطره اشكى از چشمان درشت و سياهش غلتيد و بر علف هاى جنگل چكيد.
پس از چند لحظه به خود آمد. دوباره ايستاد. ديگر ياد گرفته بود چگونه اميد را در قلب خود زنده كند، به تنهايى مشغول كار شد.
سرانجام پس از مدت زمان طولانى و پس از تلاش و كار و زحمت بى وقفه، بوى همنوعانش را گرفت. شهر مورچه ها غرق در نور و زيبايى شد. مورچه ها برگشت دوباره زيمبا را جشن گرفتند.
زيمبا در ميان آن همه شادى و طراوت، به دور دستها خيره شد. چرخش زيباى ذرات در هوا، لحظه اى خاطره عشق پروانه را در ذهنش روشن كرد. چشمانش را بست. قطره اشكى بر زمين چكيد.
ذرات هنوز در حركت بودند و زيمبا هيچ وقت نفهميد اين ذرات، ذرات تكه تكه شده بالهاى پروانه اى بودند كه زمانى زيمبا مسحور زيبايى اش شده بود و پس از ترك اوجان به جان آفرين تسليم كرده بود.
ذرات هنوز در حركت بودند. نور مهتاب برآنها تابيد و تلألو دنيايى از رنگ، شهر را روشن كرد.
حوادثى كه اتفاق مى افتد
زندگى  سيرى چند
227946.jpg
على اكبر قزوينى
«(بوق) نزن بابا، مرد كه مرد!» راننده بى حوصله مسافر بر شخصى، در ميدانى كه ماشين ها از شدت ازدحام ترافيك به هم گره خورده اند، با خودش اما خطاب به آمبولانسى مى گويد كه تقلا مى كند درآن دايره بسته راه گريزى بيابد. اما اگر او هم شب قبل شاهد جان دادن مصدومى بود كه عمرش به آمدن آمبولانس قد نداد، شايد اين قدر بى خيال از مردن حرف نمى زد. شامگاه چهارشنبه نوزدهم شهريور، در خيابان سيناى غربى حدفاصل بزرگراه نواب و خيابان خوش، مرد جوانى به دليلى كه كسى نمى دانست، از بام يك ساختمان دو طبقه سقوط كرده و در حالى كه از پهلوى چپ روى آسفالت افتاده بود، شره خون گيجگاهش تا زير درخت نحيف كنار جدول پياده رو خطى قرمز كشيده بود. ساعت اندكى از ۲۰:۲۰ گذشته بود و شاهدان مى گفتند كه كمتر از ۵ دقيقه از اين اتفاق گذشته است. تقريباً هر كسى كه در آن جمعيت حلقه زده به دور مصدوم - كه هر لحظه تعدادشان بيشتر مى شد - تلفن همراه داشت، يك بار شماره ۱۱۵ را گرفته و با اعلام شدت و حساسيت حادثه، حضور سريع آمبولانس را خواستار شده بود. به ۱۱۰ هم زنگ زده بودند. آدم هاى بعدى كه تماس مى گرفتند و مختصات حادثه را مى دادند، از آن سو پاسخ مى گرفتند كه به واحدها اعلام كرده ايم و ماشين از نزديك ترين مركز اعزام شده است. مصدوم هر از گاهى نفس خرخرمانندى مى كشيد و بدنش تكانى مى خورد. هنوز زنده بود و شايد مى شد زنده بماند.
از آمبولانس اما همچنان خبرى نبود. مردى از ميان جمع اصرار داشت كه با مسؤوليت او جوان حادثه ديده را پشت «وانت» بگذارند و به نزديك ترين بيمارستان برسانند. مخالفان اين «راه حل» اما بيشتر از موافقان بودند. حلقه آدم ها مدام تنگ تر مى شد و هر چند لحظه يك بار يكى بايد به جمعيت كنجكاو نهيب مى زد كه «بريد كنار بذاريد هوا جريان داشته باشه» هم زمان افرادى بايد وظيفه گفتن «برو آقا، حركت كن» را به خودروها و موتورهايى كه در آن معبر باريك دو طرفه مى خواستند نيش ترمزى بزنند و ببينند قضيه چيست، به عهده مى گرفتند. معدودى هم كه رد مى شدند و نگاهى گذرا مى انداختند، به خيال اين كه مصدوم مرده، اسكناسى يا پول خردى به عنوان كفاره مى انداختند.
غلظت تاريكى شب لحظه به لحظه بيشتر مى شد. خبرى اما نه از مأموران انتظامى بود و نه آمبولانس موعود. عصبيت جمعيت - از انتظار و هيجان - به اوج رسيده بود و هر از گاهى كوچكترين اظهارنظرى تا نزديكى گلاويز شدن پيش مى رفت. نزديك به ۲۰ دقيقه بعد سرانجام خودروى پيكان كلانترى محل با چند مأمور رسيد. مأمورها هم اما گويا بلد نبودند كه چطور بايد جمعيت كنجكاو را منظم و آنها را از اطراف بدن مصدوم دور كنند.مردى سر گروهبان سلاح به دست فرياد مى زد: «از شماها بايد حساب ببرن. از من كه حساب نمى برن...» درهمين گير و دار سرانجام ساعت ۵۰:۲۰ آمبولانس رسيد... وكوتاه زمانى بعد «تموم كرده» اى را كه از مركز دايره جمعيت آغاز شده بود، سرها را به افسوس تكان داد و لب ها را به انتقاد گشود. آمبولانس به همان سرعتى كه آمده بود رفت، تا بر بالاى حالا «جنازه » اى كه گروهبان بى سيم به دست با گفتن «خب ديديد ديگه، بريد خونه هاتون» خطاب به مردم سعى در متفرق كردن آنها داشت، هر كسى نظرى بدهد و نوشدارويى بعد از مرگ سهراب تجويز كند.
*
زمانى كه آلمانى هاى چشم آبى و مو بلوند را با هليكوپترهاى امداد خوش رنگ شان بر صفحه تلويزيون تماشا مى كنيم - كه چطور در چشم به هم زدنى خودشان را بالاى سر مصدوم ها مى رسانند و فرشته گونه روح گريزان را به بدن آنها بر مى گردانند - اصلاً به فكرمان خطور مى كند كه چه تعداد انسان نيازمند كمك هاى اوليه ‎/ فورى در قفل ترافيك خيابان هاى شهرمان از خط پايانى زندگى عبور مى كنند؟ زمانى كه آژير ممتد آمبولانس را مى شنويم اصلاً زحمت مى دهيم كه تكانى به خود و خودرويمان بدهيم و راه را براى عبور آن باز كنيم؟ آيا بلديم در مواجهه با صحنه حادثه كنجكاوى ذاتى مان را اندكى سركوب كنيم و بگذاريم فضا براى كمك آدم هاى كاربلد مهيا باشد؟ هميشه ياد گرفته ايم كه انگشت اتهام را به سوى ديگران دراز كنيم، اما مگر همان راننده و پزشك آمبولانس ، مأمور كلانترى، پليسى كه سبز و قرمز چراغ ها و ايست و حركت خودروها به فرمان اوست،... مگر آنها از ما - خود ما - نيستند؟ همه ما به نوعى كارمان را بلد نيستيم و همه ما مقصريم. حتى همين رسانه هايى كه مى گويند يا مى نويسند «جوانى از پشت بام منزل مسكونى خود سقوط كرد و مرد . به گزارش خبرنگار ما...» خبر مى دهيم تا حس هيجان مخاطب ها را تحريك كنيم و فرو بنشانيم، اما به ندرت به پيرامون قضايا توجه مى كنيم و‎/ يا تحليل مى كنيم كه «چه شد كه اين اتفاق افتاد؟» و «چه مى توان ‎/ بايد كرد كه ديگر اين اتفاق نيفتد يا كمتر بيفتد؟»
«مرد» مى بينيم و مى گوييم و مى گذريم.
*
شامگاه بيستم شهريور باز از همان مسير مى گذرم. حجله هايى با چراغ هاى رنگى كه رويشان عكس و اعلاميه چسبانده اند، پارچه هاى سياه تسليت و صداى نوحه، خبر مرگ را در فضا منتشر مى كنند. باز هم جمعيت هست، اين بار اما براى هم دردى... شب چادرش را آرام آرام روى سر شهر پهن مى كند و من در اين فكرم كه حتى اگر آمبولانس به موقع مى رسيد، شايد باز هم عمر مصدوم به دنيا نمى ماند. اما در آن حالت كسى هم پيدا نمى شد كه بپرسد:«راستى در اين شهر درندشت جان آدميزاد چه قدر مى ارزد؟»
چيزى براى امروز
227913.jpg
ورزش - به خصوص فوتبال- مدت هاست به صنعتى پولساز تبديل شده است. صاحبان باشگاه ها بيشتر از آنكه به فكر ورزش با تعريف سنتى و المپيكى آن باشند، در فكر خريد و فروش بازيكن ها هستند. تبليغات رنگارنگ اطراف زمين و اسپانسر هايى كه مارك تجارى خود را روى پيراهن بازيكن ها چاپ مى كنند، از توپ و دروازه ها چشمگير تر شده اند.
كشورها به اين در و آن در مى زنند تا ميزبانى بازى هاى جام جهانى يا المپيك به آنها واگذار شود. مردم فرانسه وقتى فهميدند ميزبانى بازى ها المپيك ۲۰۱۶ به انگليس داده شد، به خيابان ها آمدند و گريستند.
ديگر مردم عادى هم مى دانند بازى هاى ورزشى چه پولى به اقتصاد كشورشان تزريق مى كند. از اين رو رقابت هاى ورزشى (ميان دولت ها) هر روز عجيب تر  از قبل مى شود. يكى از نمادهاى اين رقابت را مى توان در استاديوم ساپورو - در شمال ژاپن - ديد. اين استاديوم ۱۲۲.۴۲ نفر گنجايش دارد. اما ويژگى منحصر به فرد آن اين است كه هر گاه لازم باشد زمين چمن اش به داخل فضاى سرپوشيده منتقل مى شود. موتورى كه زير زمين است صفحه را سيصد و شصت درجه مى چرخاند و تماشاگران مى توانند بازى را از همه زاويه ها تماشا كنند.
من اگر روزى به ساپورو بروم، حتماً سرى به اين ورزشگاه خواهم زد؛ حتى اگر مجبور شوم نود دقيقه يكى از بازى هاى دست سوم باشگاه هاى ژاپن را تماشا كنم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |