|
داستان تو
سفر مورچه در سرزمين رؤيايى
|
|
|
دوباره نوبت به قصه هاى شما رسيد. داستان هايتان را مى توانيد روى يك طرف كاغذ و كاملاً خوانا براى ما به آدرس روزنامه ايران (صفحه جوان) بفرستيد. اين هفته داستانى از ماهرخ سالارى برايتان انتخاب كرده ايم. آنها كه هر روز صفحه جوان را پى گيرى مى كنند، پيش از اين قطعاتى از سالارى را در ستون حرف دل خوانده اند. او سى ساله است و مهندس كشاورزى شاخه آب. خودش درباره داستانى كه نوشته است، مى گويد: «سرزمين رؤيايى وجود ندارد. رؤيا و شگفتى در قلب آدمى است.» داستان او را با هم مى خوانيم: رفتن زيمبا زيمبا به راه خود ادامه داد. به دنبال ناشناخته ها قدم برداشت. عظمت كوه، انگيزه اش را براى رسيدن به قله و ديدار از سرزمين رؤيايى آنسوى كوه بيشتر مى كرد. لحظه به لحظه از شهر مورچه ها دور تر مى شد. زندگى در شهر مورچه ها همچنان ادامه داشت. صف طويل مورچه ها به دنبال جمع آورى دانه، بازگشت به لانه، غروب و طلوع خورشيد و آغاز روزى ديگر... زيمبا از كوه بالارفت. بالا و بالاتر. سخت بود، خيلى سخت، اما شوق ديدن شگفتى هاى آن سوى كوه انرژى تازه اى به او مى داد. روز هاى متوالى سنگريزه ها و خارهاى كوه را يكى پس از ديگرى پشت سر گذاشت. سرانجام با تنى خسته و زخمى به مقصد رسيد. به سرزمين رؤيايى اش گام نهاد. باور كردنى نبود، زندگى در آنجا جور ديگرى در جريان بود. رنگ ها جور ديگرى بودند. گل سرخ، سرخى ديگرى داشت. حتى صداى آب هم فرق مى كرد. برق خوشحالى و اميد در چشمان خسته اش درخشيد. صداى آب را دنبال كرد و به پاى چشمه رسيد. چند قطره از آب چشمه خورد، سر بلند كرد و نگاهى به آسمان انداخت. ناگهان رنگهاى خيره كننده اى توجهش را جلب كرد. نگاهش از آسمان به روى گلهاى كنار چشمه افتاد. موجود زيبايى سبكبال برگلبرگهاى نيلوفر كنار چشمه نشسته بود. موجود زيبايى كه زيمبا تا به حال در عمرش مثل او را نديده بود. زيمبا غرق در نگاه بود. گويى همه شگفتى هايى را كه به دنبالش بود، يكجا يافته است. زيمبا مشتاقانه نگاه مى كرد، اما تن خسته اش ديگر تاب نياورد، چشمانش بسته شد و مدهوش بر تخت سنگ كنار چشمه افتاد. آشنايى با پروانه چشمانش را به آرامى گشود، پروانه بالاى سرش بود و با نگرانى نگاهش مى كرد. از ديدن دوباره پروانه جان تازه اى گرفت و به روى او لبخند زد. پروانه با خنده اى پر از ناز و كرشمه پاسخ داد، دوستى مورچه و پروانه آغاز شد. عشق، لحظه به لحظه در قلب زيمبا عميق تر مى شد. زندگى جديدى آغاز شده بود. لحظاتشان، طراوت شبنم صبحگاهى و آواى خوش نسيم را به همراه داشت. رفته رفته گرماى دوست داشتنشان به اوج مى رسيد و اين خبر از لحظه وداع مى داد. پروانه غمگين بود، اما زيمبا هيچ نمى دانست، او سر مست دقايق بود. پروانه مى خواست بگويد اما نتوانست، تنها با خود زمزمه كرد: پرواز را به خاطر بسپار پروانه مردنى است اين را گفت و دور از چشم زيمبا در افق ها ناپديد شد. زيمبا از خواب بيدار شد. پروانه نبود. همه جا را به دنبالش گشت. اما اثرى از او نبود. رنج و اندوه قلب كوچكش را پر كرد. باور كردنى نبود ولى بايد رفتن پروانه را باور مى كرد. هر روز به كنار چشمه مى رفت تا بلكه اثرى از پروانه بيابد، اما هيچ نبود. قطره اشكى از چشمانش چكيد و در آب جوى افتاد. به تصويرش درآب نگريست. چقدر رنجور و ناتوان شده بود. زندگى در غربت سرزمين رؤياها هنوز هم پر از شگفتى بود. هنوز هم رنگهاى تازه اى وجود داشت كه زيمبا آنها را نديده بود، اما قلب او ديگر براى كشف شگفتيها رمقى نداشت. كم كم دلتنگى در قلبش خانه كرد. به ياد سرزمين مورچه ها افتاد. قلبش تپيد. آرزو كرد اى كاش آنجا بود. خاطرات را يكى يكى مرور كرد. قطرات اشك بر چهره اش روان شد. نگاهى به كوه انداخت. با استوارى ايستاد. تصميمش را گرفت. با سرزمين رؤياها وداع كرد و به راه افتاد. پا بركوه نهاد. قدم برداشت و به پيش رفت. سنگريزه ها را يكى يكى پشت سر مى گذاشت و به عشق سرزمينش به جلو مى رفت. بازگشت دوباره رفت و رفت، به قله رسيد، دورنماى شهر دلش را آكنده از شادى كرد. باز هم ادامه داد و سرانجام در روز درخشانى كه خورشيد با اشعه هاى طلايى اش، به همه جا نور بخشيده بود، به شهر رسيد. نگاه عميقى انداخت. همه جا پر از رنگ و شگفتى بود. افسوس خورد كه چرا پيش از اين متوجه اين تازگى ها نشده است. صف مورچه ها، مثل هميشه به دنبال غذا و كار روزانه روان بود. با خود انديشيد. اينجا سرزمين رؤياها نبود. اينجا سرزمين واقعيت بود و زندگى به طور واقعى جريان داشت. زيمبا، به سمت همنوعانش رفت، اما در كمال ناباورى هيچ مورچه اى او را نشناخت. مورچه ها نگاه غريبى به او انداختند و به كارشان ادامه دادند. آن همه شور و اشتياقى كه از ديدار همنوعانش در دلش جمع شده بود، به يكباره از بين رفت. بوى زيمبا براى مورچه ها نا آشنا بود. زيمبا بوى غريبه ها را مى داد. قلبش به درد آمد. به گوشه خلوتى از جنگل رفت قطره اشكى از چشمان درشت و سياهش غلتيد و بر علف هاى جنگل چكيد. پس از چند لحظه به خود آمد. دوباره ايستاد. ديگر ياد گرفته بود چگونه اميد را در قلب خود زنده كند، به تنهايى مشغول كار شد. سرانجام پس از مدت زمان طولانى و پس از تلاش و كار و زحمت بى وقفه، بوى همنوعانش را گرفت. شهر مورچه ها غرق در نور و زيبايى شد. مورچه ها برگشت دوباره زيمبا را جشن گرفتند. زيمبا در ميان آن همه شادى و طراوت، به دور دستها خيره شد. چرخش زيباى ذرات در هوا، لحظه اى خاطره عشق پروانه را در ذهنش روشن كرد. چشمانش را بست. قطره اشكى بر زمين چكيد. ذرات هنوز در حركت بودند و زيمبا هيچ وقت نفهميد اين ذرات، ذرات تكه تكه شده بالهاى پروانه اى بودند كه زمانى زيمبا مسحور زيبايى اش شده بود و پس از ترك اوجان به جان آفرين تسليم كرده بود. ذرات هنوز در حركت بودند. نور مهتاب برآنها تابيد و تلألو دنيايى از رنگ، شهر را روشن كرد.
|