گرد آورى و ترجمه : عليرضا كيوانى نژاد
مشكل است وقتى قرار مى شود كتاب شما را دو گروه از منتقدان ادبى مورد نقد و بررسى قرار دهند. گروه اول منتقدان سخت گير و خشك روزنامه هايى چون گاردين هستند كه به قول معروف مو را از ماست بيرون مى كشند. از نظر اين منتقدان شايد هيچ اثرى در دنيا لايق واژگانى چون شاهكار وجود نداشته باشد چه، سالهاست كسى در اين روزنامه، چنين تعارفاتى را نديده ونخوانده است .گروه دوم اما منتقدان عامه پسند جرايدى چون «يو اس اى تو دى» و تا حدى «نيويورك تايمز » هستند. از نظر اين عده چه بسيار كتابهايى كه لايق هرگونه تشكر و تمجيد از نويسنده هستند تا جايى كه نويسنده اگر كمى عاقل باشد متوجه مى شود اين تمجيدها ،او را به سوى نابودى سوق مى دهند تا موفقيت.
|
|
|
اما اگر كتابى پيدا شد كه هر دو گروه مذكور با اقبالى خوش به آن رو كردند مطمئن باشيد كتاب خوبى گيرتان آمده و مى توانيد دو دستى بچسبيد به آن و بخوانيدش . از اين دست كتابها، يكى همين كتاب روزهاى فضانوردان (روزهاى مردان فضايى) نوشته نويسنده آمريكايى، «مايكل كانينگهام» است. كانينگهام براى سينمايى ها و اهالى پرده نقره اى نيز چهره اى بسيار شناخته شده است چه كتابهاى اين نويسنده بارها دستمايه ساخت آثارى شدند، مستقيم يا غيرمستقيم . شايد كه قطعاً بارزترين كتاب اين نويسنده كه اثرى در خور را درعرصه سينما، بسترساز شد، كتاب «ساعتها» است. حتماً يادتان هست كه ساعتها با بازى «نيكول كيدمن» و «مريل استريپ» فيلمى در خور شد. اما ادب دوستان، از آن دست خشنود شدند كه فيلمى درباره يكى از به ياد ماندنى ترين نويسندگان زن جهان يعنى «ويرجينيا ولف» - بالاخره - ساخته شد.
بسيارى معتقدند كه سبك نگارش ولف خود فصلى است در ادبيات جهان. نويسنده كتاب «به سوى فانوس دريايى» در كتاب ساعت هاى مايكل كانينگهام چهره اى متفاوت داشت. شد همان ويرجينياى محبوب كه كمى هم عبوث و گرفته بود. كانينگهام متولد شهر سينسيناتى ايالت اوهايو آمريكاست. دقيق تر كه بگوييم، متولد ششم نوامبر ۱۹۵۲ . كانينگهام را به خاطر نگارش كتاب ساعتها در سال ۱۹۹۸ بيشتر مى شناسند اما وى چهره اى است شناخته شده به خاطر سبك نگارشش. منتقدان سخت گير گاردين او را به لحاظ نثر، متأثر از افرادى چون «ولف» مى دانند و اگر كانينگهام در گفت وگويش اشاره نكرده بود كه آثار «والت ويتمن» را هم دوست دارد، امروز نام ويتمن در كنارش نبود! وى تحصيلاتش را در زمينه ادبيات در دانشگاه
ام.اف. اى «آيوا» به پايان رساند و مدرك دكتراى خود را از همين دانشگاه اخذ كرد. رمان «خانه اى در آخر دنيا» او را به شهرت جهانى رساند(۱۹۹۰) و بعدها به خاطر نوشتن داستانهاى كوتاه بيشتر مشهور و معروف شد. حتى مى دانيد داستان «فرشته سفيد» اين نويسنده بهترين داستان كوتاه آمريكا در سال ۱۹۸۹ نيز شده بود.كانينگهام در سال ۱۹۹۹ يعنى يك سال پس از انتشار كتاب ساعتها توانست جايزه پوليتزر را به خاطر همين كتاب از آن خود كند.
در كارنامه ادبى اين نويسنده جايزه پن/ فاكنر هم ديده مى شود كه پشتوانه غير قابل انكارى است براى اين نويسنده بلند آوازه.
اما كتاب روزهاى مردان فضايى از اين نويسنده، به تازگى مورد توجه علاقه مندان به آثار كانينگهام قرار گرفته به طورى كه روزنامه گاردين نقد مفصلى درباره اين نويسنده و كتاب مذكور نوشته است. پيش از نقل گوشه هايى از اين نقد، شايد نياز باشد كانينگهام را مورد نقدى گذرا قرار دهيم و نثرش را مورد ارزيابى.
«رابى مور» منتقد اينديپندنت درباره لحن و نثر كانينگهام مى نويسد: «كتاب ساعتها، شايد بعد از مرور آثار ويرجينيا ولف از سوى اين نويسنده نوشته شده است. آثار ويرجينيا ولف خصوصيات خاص خود را دارند كه شايد خاستگاه آن، نوع نگاه اين نويسنده به جهان اطرافش . ولف دنيا را همچنان بدون هرگونه ظرافت و آراستگى مى ديد. اعتقاد داشت آنچه اين دنيا را رقم زده، چيزى بيش از تكرار رنگها نيست. چنين طرز تفكرى، حتى در فيلم ساعتها هم ديده شد. با اين تفاوت كه لحن ويرجينيا ولف كه در كتاب كانينگهام حرف مى زند، بسيار كندتر از لحن ويرجينيايى است كه جلو دوربين مى رود.»
در كتاب به سوى فانوس دريايى، ولف با همان سبك و سياق خود داستان را پيش مى برد. اول يك دنياى خوب را تصوير مى كند، بعد مى زند خرابش مى كند و دوباره بارقه هاى اميد را در آن به وجود مى آورد. كانينگهام در روزهاى مردان فضايى با چنين ترفندى كتاب را به مخاطب عرضه مى كند. تصاوير مانند كتاب خانه اى در آخر دنياست. آنجا داستان دوستهاى دوران كودكى دو پسر با نام جاناتان و بابى روايت مى شود. روايت است كه محور كتاب كانينگهام را مى سازد. روايت كتاب جديد وى، روايتى است سور رئال. كمتر رمانى تا اين حد شاعرانه و با نظم خاصى نوشته مى شود ومى تواند در ذهن مخاطب بيتوته كند.
داستان درباره پسرى است به نام لوك و زنى به نام كاترين و البته مردى به نام سايمون.
اين عده داستان را كه در قرن ۱۹ اتفاق مى افتد، در نيويورك رقم مى زنند . در قسمت اول، سايمون مى ميرد. اما قرار گرفتنش در يك ماشين رباتيكى براى ۱۲ ساعت... بهتر است بقيه داستان را بخوانيد. اين كتاب شايد همان شور عاشقانه اى است كه كانينگهام از آن به عنوان ماشين روح ياد مى كند!» به نظر مى رسد تقابل دو رويداد با واقعه با پلى به نام زندگى، محوريت كتاب كانينگهام را مى سازد.
در اين زندگى ماشينى، ناگهان يك نشانه ازلى به نام عشق مى آيد و تمام حساب وكتابها را به هم مى زند. اما چرا منتقدان اين كتاب را شاعرانه مى دانند و يا معتقدند، كانينگهام ، متأثر از ويتمن است (حداقل در اين كتاب) . در بخشى از داستان ، گروهى از بچه ها در آپارتمانى بازى مى كنند كه خالى از سكنه است. اين تصوير مخاطب را ياد قطعه «چيدن علفهاى» ويتمن مى اندازد. آنجا بچه ها در مزرعه اى خالى از گياه، بازى مى كنند. البته اين برداشت رابى مور است!
اما كانينگهام در مورد اين انتقادها و بعضاً تمجيدها مى گويد:« من در اين كتاب، تنها يك صدا هستم. من اصطلاح ماشين را دوست دارم و خودم شيفته اين اصطلاح شدم اما هميشه فكر مى كنم زندگى ديجيتالى بهتر است اما چرا اصرار داريد از اصطلاح ماشين روح استفاده كنيد؟»
كنايه طنز آميز اين نويسنده، به عكاس گاردين است كه به او گفته بود، تصوير سياه و سفيد او بهتر از آب در مى آيد! در هر صورت چهارمين رمان بلند اين نويسنده به زعم خودش، آميزه اى است از عشق، ترس، نفرت و حتى ردپاى جنايت. اين بار كانينگهام در رمان بلندش شايد مى خواهد جور چند سال بيكارى را بكشد. كانينگهام ، خودش معتقد است، ويتمنى ناشناخته در اين كتاب راوى است اما اين كه چرا ويتمن قرار است راوى اين كتاب باشد معلوم نيست. روزهاى مردان فضايى، نقاشى تضاد آميزى است كه مرگ انسانها را روى كاغذ ترسيم مى كند وشايد از اين جهت است كه روايت ويتمن گونه در اين كتاب از سوى كانينگهام اتخاذ شده است. كانينگهام در جايى درباره كتابش مى نويسد: «در مقام يك رمان نويس، نمى توانيد از سياهى نترسيد و نمى توانيد زيبايى را نشناسيد. اما مى توانيد خالق آن نباشيد و آفريدنش را به مخاطب واگذار كنيد.»