|
|
|
معرفى كتاب
|
|
|
|
داستان
|
|
|
|
|
معرفى كتاب
مرباى شيرين
|
|
|
ياسمن شكرگزار «زبانش را درآورده بود. يك ورى كجش كرده بود. دندان هايش را فشار مى داد روى زبان. هى زور مى زد... سرخ شده بود؛ چه جور! وا نمى شد. هر چه زور مى زد باز نمى شد. عجب! «بالاخره وازت مى كنم.» زانو زد كف آشپزخانه. با دست چپش شيشه را قايم چسبيد... هر چه زور داشت آورد تو بازوهاش، در شيشه را پيچاند« نه نشد! - چى شد، جلال؟ چرا نمى آيى؟ - در شيشه مربا وا نمى شود. خيلى سفت است... جلال همان طور كه زور مى زد... گفت: - مربا را خريده ام كه بخورم. تا درش را وا نكنم، ول كن نيستم.» بچه هاى شكمو و سمج، خوندن اين داستان خيلى بهتون مى چسبه. كسى كه مى خواد اين مربا رو بخوره، يك نفر مثل خودتونه، پسرى به اسم جلال كه چون در مرباش باز نمى شه، بلبشويى تو شهر راه مى اندازه. شايد اگه شكمو باشيد همون جا مربا رو ول كنيد و سراغ خوراكى ديگه اى بريد، اما اگه كمى سمج هم باشيد، مثل جلال مشكل رو پيگيرى مى كنيد. جلال، مربا رو به مدرسه مى بره تا دوست ها، معلم، مدير و بعد همسايه و بقال و پليس درش رو امتحان كنند. اما وقتى زور هيچ كس نمى رسه، به بقال شكايت مى كنه و مى بينه كه قضيه بو داره! (نه از اون بوها!) چون هيچ كدوم از مرباهاى اون كارخانه باز نمى شند، تا بالاخره يك نفر جلال رو به «اداره حمايت از مصرف كننده» راهنمايى مى كنه تا بره و شكايت كنه. از اينجا به بعد بساطى به پا مى شه كه بايد بخونيد. كارخانه متوجه ايراد شيشه مرباهاش مى شه و مرباها رو از مغازه ها جمع مى كنه، مردم با اين فكر كه قراره مربا گرون شه شروع به جمع كردن مربا مى كنند، خلاصه اپيدمى مربا خريدن و خوردن تو شهر راه مى افته. تقريباً يك سال از معرفى «ميهمان مامان» نوشته «هوشنگ مرادى كرمانى» گذشته كه سراغ كتاب ديگه اى از او به اسم «مرباى شيرين» (كتاب برگزيده سال ۱۹۹۹ كتابخانه بين المللى مونيخ آلمان) اومديم. حتماً مرادى كرمانى با كتاب ها و سريال «قصه هاى مجيد» براتون آشناست. او سال ۱۳۲۳ متولد شده و در رشته هاى هنرهاى دراماتيك و ترجمه زبان انگليسى تحصيل كرده و تا حالا داستان هايى مثل: بچه هاى قاليبافخانه، نخل، خمره، چكمه، مشت بر پوست، نمايشنامه كوزه، مجموعه داستان تنور و ميهمان مامان رو نوشته كه خيلى هاشون به زبان هاى ديگه ترجمه شده اند و آثارش علاوه بر جشنواره هاى داخلى، جوايزى از مؤسسات فرهنگى - هنرى خارج از كشور دريافت كرده. كرمانى در اين داستان علاوه بر روايت يك داستان سرگرم كننده، سعى كرده خواننده كم سن و سال رو با حقوق خودش به عنوان شهروند آشنا كنه. كمتر كسى مثل جلال پيگير مشكل محصول يك كارخونه است و به خودش زحمت مى ده كه بره و از حق خودش دفاع كنه و كارخونه رو متوجه اشتباهش كنه. توجه به اين نكته دست به شكايت آدم رو قوى مى كنه و باعث مى شه كم كم توليدكننده ها جنس هاى مرغوب توليد كنند! نكته ديگه به هجو كشيدن بعضى رفتارهاى اجتماعيه، مثل گوش ايستادن، شايعه پراكنى، چشم و هم چشمى كه در رفتار مردم شهر ديده مى شه و موقعيت هاى طنز جالبى رو به وجود مى آره و باعث مى شه حجم ۸۹ صفحه اى كتاب، خشك و فقط آموزنده نباشه. شايد براتون جالب باشه كه بيست فيلم تلويزيونى و سينمايى از روى داستان هاى كرمانى ساخته شده و «مرضيه برومند» هم فيلم «مرباى شيرين» رو كارگردانى كرده كه متأسفانه هنوز اكران نشده (شايد وقتى بزرگ شديد بچه هاتون ببينند!) اگه خواستيد خوندن داستان هاى كرمانى رو تجربه كنيد، به انتشارات معين يك سرى بزنيد. «مرباى شيرين» هم با اينكه از مرباى واقعى گرون تره و ۱۰۰۰ تومنه، اما طعمش موندنى تره. فقط لطفاً بعد از خوندن فرت و فرت نريد از كارخونه ها شكايت كنيد كه اينجورى نصف كارخونه هاى مملكت بسته مى شند و سر خودتون بى كلاه مى مونه!
|
|
|
|
|
داستان
خانه اى براى ايور
|
|
|
نويسنده: ا.ا. ميلنه و اى. اچ. شپارد مترجم و تصويرساز: منصوره كمرى يك روز صبح كه پو خرسه هيچ كارى براى انجام دادن نداشت و حسابى خسته و كسل شده بود. تصميم گرفت بالاخره يك كارى انجام بده. پس به سمت خونه دوستش پيگلت (خوك كوچولو) به راه افتاد تا ببينه اون در چه حاله. برف شديدى مى باريد و همه جا سفيد شده بود. پو كه فكر مى كرد در هواى به اون سردى حتماً پيگلت در خونه اش جلوى بخارى نشسته و انگشت هاى پاش رو گرم مى كنه، وقتى ديد در خونه پيگلت بازه و اثرى از اون نيست، خيلى تعجب كرد. هر چى بيشتر به داخل خونه نگاه مى كرد، بيشتر مى فهميد كه پيگلت خونه نيست. با ناراحتى گفت: «رفته بيرون حالا مجبورم تنهايى قدم بزنم. پوف!» اما فكر كرد بهتره قبل از اينكه راه بيفته خيلى محكم در بزنه تا مطمئن بشه كسى خونه نيست و همين كار رو كرد و در حاليكه منتظر بود پيگلت جواب بده، بالا و پايين مى پريد تا خودش را گرم نگه داره. آخه هوا خيلى سرد بود، درست در همون موقع آهنگى به ذهنش رسيد كه به نظر آهنگ خيلى خوبى مى اومد: «همش داره برف مى باره بام، بام! سفيد شده همه جا يكباره بام، بام از سردى انگشتاى پام بام، بام انگار كسى خبر نداره بام، بام پو گفت: «خب، حالا چى كار كنم: اين كاريه كه مى كنم؛ اول مى رم خونه تا ببينم ساعت چنده و شايد يه شال گردن هم دور گردنم ببندم و بعد به ديدن «ايور» مى رم و شعر جديدم رو براش مى خونم.» پس به سمت خونه اش به راه افتاد و در ذهنش آهنگ جديدش رو زمزمه مى كرد. وقتى به خونه رسيد با ديدن پيگلت كه روى بهترين صندلى راحتيش نشسته بود خيلى تعجب كرد و با پنجه سرش رو خاروند براى يك لحظه حتى شك كرد كه نكنه دوباره به خونه پيگلت اومده باشه. بالاخره گفت: «من فكر كردم تو بيرونى» پيگلت جواب داد: «نه. اين تويى كه بيرون بودى پو.» پو جواب داد: «پس اينطور. مى دونستم كه يكى از ما بيرونه.» و به ساعت ديواريش نگاه كرد. البته ساعت از هفته ها پيش در زمان ۵ دقيقه به ۱۱ متوقف شده بود و ديگه كار نمى كرد. پو با خوشحالى گفت: «خيلى خوبه. نزديك يازده ست» و سرش رو داخل كمد كرد انگار دنبال چيزى مى گرده و از همون جا گفت: «مى تونيم با هم بريم و يه گشتى بزنيم و ايور را پيدا كنيم تا شعر جديدمو براش بخونم.» - كدوم شعر رو مى گى - همون شعرى كه قراره براى ايور بخونم. پو و پيگلت حدود نيم ساعت بعد به راه افتادند ولى ساعت هنوز ۵ دقيقه به ۱۱ رو نشون مى داد. باد تندى مى وزيد و دونه هاى برف با عجله به همراه باد از اين طرف به اون طرف به دنبال هم مى دويدند تا اينكه خسته شدند و تندتند به سمت پايين اومدند تا يك جايى آروم بشينند و استراحت كنند، حالا بعضى وقت ها اون جا دماغ پو بود و بعضى وقت ها نبود. پيگلت شال گردن سفيدى دورگردنش بسته بود ولى احساس مى كرد كنار گوش هاش حسابى برف نشسته و به جاى اينكه گرمش بشه بيشتر احساس سرما مى كرد. پيگلت بالاخره با خجالت پرسيد: «داشتم فكر مى كردم بهتر نبود اگه ما الآن به خونه مى رفتيم و اول اون جا حسابى آوازت رو تمرين مى كرديم و فردا يا روز بعدش وقتى ايور رو مى ديديم، اونو براش مى خوندى؟» پو جواب داد: «فكر خيلى خوبيه پيگلت. مى تونيم همينطور كه راه مى ريم اونو تمرين كنيم. ولى نمى شه اونو تو خونه تمرين كرد. آخه اين يه آهنگ مخصوصه و بايد وقتى كه آدم بيرونه و داره برف مى آد، بخونه.» پيگلت با ناراحتى در حاليكه از سرما مى لرزيد گفت: «مطمئنى؟» - خب وقتى خودت بشنوى مى فهمى من چى مى گم. ببين اينطورى شروع مى شه. همش داره برف مى باره بام بام... - چى؟ آخرش چى گفتى؟ - گفتم بام بام. اينو براى وزنش اضافه كردم. و ادامه داد: «سفيد شده همه جا يكباره بام بام.» - تو كه گفتى همش داره برف مى باره؟ - چرا ولى اون اول شعر بود. - ولى بعدش قبل از بام بام يه چير ديگه خوندى. - نه اون يه بام بام ديگه بود. پو كه كم كم داشت گيج مى شد گفت: ببين بذار از اول اونو كامل برات بخونم: همش داره برف مى باره بام، بام سفيد شده همه جا يكباره بام، بام از سردى انگشتاى پام بام، بام انگار كسى خبر نداره بام، بام پو اونو با صداى بلند خوند و احساس كرد خيلى قشنگ خونده و وقتى تموم شد منتظر موند تا پيگلت بگه اين بهترين آهنگ برفى بود كه تو عمرم شنيدم، ولى پيگلت انگار به فكر فرورفته بود چيزى نگفت و مدتى بعد بالاخره گفت: «پو! من فكر كنم گوشهامون بيشتر از انگشت هاى پامون يخ زدن!» ديگه به نزديكى هاى خونه ايور رسيده بودند... آيا اونا موفق مى شوند ايور رو پيدا كنند؟ بقيه ماجرا را هفته بعد با هم مى خونيم.
|
|
|
|
|