تهران؛ ده صبح. خيابان زير هرم آفتاب تابستان دارد بالا مى آورد.
تاكسى لكنته، وسط خيابان مى زند روى ترمز شايد جايى براى توقف بيابد. مسافر بغل دستى ام همانجا پياده مى شود، من هم از فرصت استفاده كرده و مى زنم بيرون.
جمعيت درهم مى لولند. عده اى بسرعت از كنارم مى گذرند. چند گامى برنداشته ام كه صدايى را كه به خاطرش اينجا هستم، مى شنوم: «دارو! همه نوع؛ آكبند و به تاريخ!»
سر برمى گردانم. جوانكى است كه كنار پياده رو به ديوار تكيه داده و هر از گاه اين جمله را تكرار مى كند. سيگارش را پك مى زند و دودش را رو به آسمان؛ به سمتش مى روم. به سرعت متوجه ام مى شود. يك گام جلو مى آيد و با لحنى كاسبكارانه ظرف چند ثانيه مى فهماند كه هرچه بخواهم، حتى داروهاى ممنوعه در بساط دارد. سر و وضعش نشان مى دهد كه شهرستانى است؛ دقت كه مى كنم، ته لهجه شمالى اش را مى شود تشخيص داد.
خامى مى كنم و مى گويم خبرنگارم و در پى گزارشى از خيابان ناصرخسرو. با شنيدن كلمه «خبرنگار» ناگهان لحن جوانك عوض مى شود و به شكلى تهديدآميز و به تندى مى گويد كه حرفى براى گفتن ندارد.
با آنكه توضيح مى دهم كه نامى از او نخواهم برد، اما باز هم سرسختى مى كند. جوان ديگرى كه كمى آن طرف تر شاهد گفت وگوى ماست، به ما نزديك مى شود. او هم از من مى خواهد كه «بروم پى كارم». ترجيح مى دهم موقتاً به توصيه(!) آنها گوش كنم. به سمت بالاى خيابان مى روم. بيست، سى متر آن طرف تر چند نفر ديگر دارند كلمه «دارو» را رو به رهگذران تكرار مى كنند. زنى نسخه در دست، با يكى از آنها صحبت مى كند. چادرى است و ميانسال. سعى مى كنم بدون جلب توجه كنارشان بايستم؛ اما اين بار با حالت يك مشترى. دلال جوان توضيح مى دهد كه كمتر از اين قيمت برايش ممكن نيست و زن با لحنى ملتمسانه از او مى خواهد كه كمى تخفيف بدهد. دستانش آشكارا مى لرزند و ردى از عرق پيشانى و چهره اش را شيار مى زند. داروفروش دائماً نيم نگاهى هم به من دارد.
زن كه مى بيند دستفروش كوتاه نمى آيد، راضى مى شود. اما ظاهراً از ۲۰ عدد آمپول مورد نياز، پولش تنها به پنج عدد مى رسد. در فاصله اى كه جوان به سمت موتورش كه كنار خيابان پارك شده، مى رود تا از جعبه اى داروى مورد نظر را بياورد، فرصت را غنيمت دانسته و به زن نزديك مى شوم. مى پرسم چه دارويى مى خواسته. زن پاسخم را با سؤالى مى دهد و مى پرسد كه آيا من هم در پى دارو به ناصر خسرو آمده ام. تا بيايم جواب بگويم، جوان دستفروش سر مى رسد و بسرعت دارو را به زن داده و پول را گرفته و مى شمارد. بعد رو به من مى گويد كه چه مى خواهم و پاسخ مى شنود كه «راستش نسخه ام همراهم نيست، اما برمى گردم.» او هم توضيح مى دهد كه هرچه بخواهم دارد و هر روز هم همين جا مى ايستد. با اين همه نگاهش نشان مى دهد كه تا حدى به من مشكوك است. زن راه مى افتد و من به دنبالش. به او مى رسم و مى گويم كه خبرنگارم و دارم گزارشى از وضعيت دارو تهيه مى كنم. انگار كه گوشى شنوا براى شنيدن درد دلش يافته باشد و در حالى كه چادرش را مرتب مى كند، با صدايى افسرده مى گويد: «پسرم سرطان مغز استخوان داره، نسخه اش را به هر داروخانه اى مى برم، مى گويند از اين دارو نداريم. سال گذشته از داروخانه هلال احمر ۲۰ آمپول گرفتم كه دونه اى چهار هزار تومن برايم هزينه داشت، اما حالا مى گويند كه از اين آمپول وارد نشده.
اينجا هم كه از دلال ها مى پرسم مى گن اين دارو، تخصصى و كميابه، هر دونه آمپولش را سى هزار تومن مى فروشند.
نمى دونم، اگه اين دارو كميابه، پس چرا مابين دستفروش هاى ناصرخسرو دست به دست مى شه؟»
زن شتاب دارد كه برود: «داروها را بايد به بچه ام برسونم. خانم تو رو خدا اينا رو بنويسيد. مردم اسير يه عده خدانشناس شدن. كى صداى ما رو مى شنوه؟» به اين مادر چه مى توان گفت. من تنها مى توانم بنويسم. مى نويسم. به ظهر نزديك مى شويم. هوا داغ تر شده تا تابستان با تمام زورش بر كلافگى مردمى كه در اين خيابان پانصد مترى به دنبال نسخه كميابشان پرسه مى زنند، بيفزايد. آدم هايى كه عمدتاً با ظاهرى آشفته و پريشان حال گويى از همه جا بريده و نااميد، در اين خيابان قديمى، در پى كورسويى با هر دلالى وارد گفت وگو مى شوند. اما خود اينها هم، همين دستفروش ها را مى گويم، به نظر آدم هايى بيچاره تر از مشترى هايشان هستند. با اين فكرها مشغولم كه دخترى جوان همراه با زنى ديگر توجهم را جلب مى كنند. زن مسن تر است و دختر بيست سالى بيشتر ندارد. نگرانى و اضطراب از قيافه شان مى بارد. معلوم است اينجا احساس خوشايندى ندارند. دنبالشان راه مى افتم. كنار يكى دو نفر مى ايستند و بعد از گفت وگوى كوتاهى بالاخره با يكى از دستفروش ها به توافق مى رسند انگار. جلوتر كه مى روم، متوجه مى شوم اينها دو سه نفرند.
دختر با اضطراب ناخن هايش را مى جود و به زن مى گويد: «همينو بگيريم مامان. فكر كنم خوبه.» اما زن از تاريخ مصرف دارو مى پرسد. يكى از فروشنده ها به او اطمينان مى دهد كه «خيالت راحت. اگه مشكلى داشت برگرد همين جا ازت پس مى گيريم» و زن پاسخ مى دهد كه «اى بابا حالا من كجا شما رو پيدا كنم؟» ... زن، دو دل پول را مى پردازد و بسته كوچك دارو را توى كيفش پنهان مى كند. با وجود ظاهر مضطرب زن و دخترش بر ترديدم غلبه كرده، نزديكتر مى روم تا از آنها بپرسم كه: «معذرت مى خوام خانم، مى تونم بپرسم دنبال چه دارويى هستين؟»
سه مرد جوانى كه با آنها وارد معامله شده بودند، پيشدستى كرده و براق مى شوند: «مأمورى؟» ديگر نمى شود پنهان كرد، پس با چهره اى مظلوم پاسخ مى گويم: «نه والله خبرنگارم...» كارتم را نشان مى دهم. اين بار، زن و دختر كه شاهد اين گفت وگويند بى هيچ واكنشى، بسرعت دور مى شوند. صداى يكى از دستفروش ها رد نگاهم را كه پشت سر زن و دختر مانده، قطع مى كند:
- خبرنگار؟ خب كه چى؟
- هيچى؛ فقط كنجكاوم...
- كنجكاوى نداره خانوم. يه دارويى خواست، ما هم داديم.
- خب اينكه عيبى نداره؛ اما شنيدم داروهاى ناصرخسرو ده ها برابر قيمت اصلى...
- نه خانوم كى گفته. تازه شم اگه يه روز اينجا باشى، مى بينى به نسبت مشكلى كه حل مى شه، خيلى هم ارزون مى فروشيم.
احساس مى كنم با اين يكى مى شود صحبت را ادامه داد. پس معطل نمى كنم و براى به حرف آوردنش دست مى گذارم روى نقطه ضعف اغلب خرده فروش ها:
- ولى معلومه كه سود كلانى در روز داريد.
بغل دستى اش كه در اين فاصله هم به حرف هاى ما توجه داشت و هم مشترى هاى گذرى را جلب مى كرد، پيشدستى مى كند و مى گويد:
- ببين خانم! خدا خودش شاهده كه ما جوونيم و بيكار، چاره اى نداريم. شما چى فكر كردين، باور كنيد ما سودى نمى كنيم. اصل سود را دلال هاى عمده اى مى خورن كه اين داروها رو وارد كردن. ما از صبح تا شب اينجا پرسه مى زنيم و علافيم تا فقط شكممون رو سير كنيم...
- مگه چقدر درآمد دارين.
- قبلاً بيشتر درآمدمون از داروهاى سقط جنين بود تا اينكه دولت قانون جديد سقط جنين رو تصويب كرد. اين آمپول هاى «پرستوگلندين» درآمد اصلى ما بود. اما اين روزها بازار كساد شده.
- حالا بيشتر چى مى فروشى؟
- خب. الان داروهاى نيروزا و تقويتى تو بورس ان و كپسول هاى تقويت قوه باه. كلاً داروهاى وارداتى و خارجى اين روزا دست به دست مى شه.
- نگفتى چقدر درآمد دارى؟
- راسياتش بستگى داره.
- به چى؟
- به بازار. گاهى حتى دشت هم نمى كنيم. ولى اگه اوضاع خوب باشه، فوقش پانزده -- بيست هزار تومان در روز كاسبيم...
اينها را مى گويد و دوباره رو به رهگذران مى گويد: دارو، همه نوع.
خطاب به بغل دستى اش كه در اين مدت آرام به حرف هايمان گوش مى دهد مى گويم:
- خانمى را ديدم كه خيلى از دلال هاى ناصرخسرو شاكى بود.
- هميشه همينه. وقتى يه چيزى ناياب مى شه، بازار سياه درست مى شه. اين وسط هيشكى هم راضى نيست. اما وقتى مثلاً سقط جنين نياز به تأييديه پزشكى قانونى داره، آمپولشو كجا مى شه پيدا كرد. همه مى آن ناصرخسرو، باور كنيد خانواده هايى به اينجا مى آن كه واسه تهيه دارو براى حفظ جون و آبروى بچه شون حاضرن از جونشون هم مايه بذارن.
- اهل كجايى؟
- اهل شمالم. ديپلم رياضى فيزيك بودم با نمره بالا؛ پشت كنكور درجا زدم و سر از اينجا درآوردم. حالا هم اگه يه شغل آبرومند دست بده كه زندگيم بچرخه اينجا نمى مونم. راستش گاهى از خودم خجالت مى كشم؛ فكر مى كنم دارم با جون مردم معامله مى كنم... اما چاره چيه؟
- اين آمپول ها از كجا وارد مى شن؟ آمپول هاى سقط جنين رو مى گم.
- چه مى دونم از هند، پاكستان.
- قيمت هاشون كه مى گن بيشتر از هشت هزار تومن نبايد باشه.
- همين پيش پاى شما اون خانمى كه با دخترش اومده بود يك جفتش رو از ما گرفت ۱۳۰ هزار تومن. ما خودمون ۱۲۰ هزار تومن از عمده فروش خريديم.
***
صور اسرافيل خيابانى است كه ناصرخسرو را قطع مى كند. اينجا يك مركز اطلاع رسانى دارويى احداث شده كه اطلاعات مورد نظر مردم را تلفنى درباره دارو، مكان فروش دولتى و خصوصى و قيمت ها ارائه مى كند. در اين مركز ۶ كابين وجود دارد كه در هر كدام دو نفر اپراتور كارشناس دارو مشغول به كارند.
مركز از سال ۱۳۸۰ توسط معاونت غذا و داروى وزارت بهداشت تأسيس شده است.
دكتر «محمد اكبرى پور» رئيس مركز اطلاع رسانى دارويى با توجه به مسؤوليت و تخصصش، اطلاعات باارزشى درباره وضعيت دلال ها و فروشندگان خيابان ناصرخسرو دارد. او با خوش رويى پاسخ سؤال هاى مرا مى دهد: «ببينيد بيشتر كمبودها مرتبط با بيمارى هاى خاص است. بيماران سرطانى، ام اس، هموفيلى، هپاتيتى و ايدزى، بيمارانى هستند كه با مشكل كمبود دارو مواجه مى شوند.» و درباره زمينه حضور دلالان مى گويد: «در جريان خريد وواردات دارو از كشورهاى خارجى وقفه هاى گريزناپذيرى به وجود مى آيد. مثلاً كارخانه توليدكننده، دارو را به موقع ارسال نمى كند، يا سيستم پروازها مختل مى شود، اعتصاب پيش مى آيد و يا اينكه يارانه و بودجه لازم به موقع تخصيص داده نمى شود.ايجاد اين وقفه ها در عرضه دارو به بيماران موجب سوءاستفاده دلالان دارويى مى شود كه دارو را از سيستم دارويى كشور پيش از اين بيرون كشيده اند و منتظر ايجاد اين وقفه در بازار هستند تا سود كلانى نصيبشان شود.»
با تعجب از او مى پرسم، اين دلالان چگونه دارو را از سيستم دارويى كشور بيرون مى كشند و آيا هيچ تمهيد بازدارنده و نظارتى در اين باره وجود ندارد؟
او پاسخ مى دهد:تهيه نسخه توسط برخى پزشكان غيرمتعهد و يا شايد ناآگاه كار سختى نيست؛ به عنوان مثال داروى «فمارا» كه براى سرطان سينه مورد استفاده قرار مى گيرد توسط سيستم دارويى كشور با بيمه به مبلغ ۵۰۰ تومان در اختيار بيمار قرار مى گيرد، اما وقتى سيستم نظام پزشكى داراى نواقص جدى باشد يك پزشك مى تواند با دريافت حق ويزيت تا ۱۰۰ عدد از اين آمپول ها را در اختيار بيمار قلابى قرار دهد؛ آن وقت اين دارو احتكار مى شود، تا زمانى كه وقفه مورد نظر پيش بيايد.
اينجا است كه «فمارا» سر از بازار در مى آورد؛ البته با قيمت دانه اى ۲۰ هزار تومان!
بعد اضافه مى كند: تهيه دارو بايد سيستماتيك باشد، در هيچ جاى دنيا رسم نيست كه داروى خاص و ناياب يكسره در اختيار بيمار قرار بگيرد، بلكه همه جا فيلترهايى وجود دارد.
او عدم هماهنگى ميان بخش هاى گوناگون سيستم سلامت كشور مثل نظام پزشكى، معاونت دارو، شركت هاى بيمه گر و دولت كه مسؤول تخصيص بودجه بخش دارو هستند را عامل تقويت «آشفته بازار» ناصر خسرو مى داند.
در پاسخ به سؤال ديگر من اكبرى پور، احتمال وجود نفوذى ها و عناصر تخريب گر در سيستم دارو را رد نمى كند: «حتماً نيروهاى غيرمتعهدى وجود دارند كه شاكله اين مافيا را حمايت مى كنند، اما تا آنجايى كه من خبر دارم اكثر دست اندركاران نظام دارويى كشور نگران اين وضعيت اند و دغدغه مردم را دارند.»
از دفتر خنك دكتر اكبرى پور بيرون مى زنم. داغى آفتاب، ديگر خيابان و فضا را اشباع كرده است. صداى اتومبيل ها و انبوه رهگذران، خيابان كهنه ناصرخسرو را از هميشه غيرقابل تحمل تر مى كند. هنوز پاسخ بسيارى از پرسش هايم را نيافته ام. مى دانم كه با چند ساعت پرسه زدن در طول و عرض اين پياده روها، معلوم است كه آن پاسخ ها را نمى توان يافت. سرنخ اين ماجرا كجاست؟ زمانى كه كودكى بر تختى از بيمارستان شهر دارد ذره ذره آب مى شود يا جوانى، مادرى، انسانى بى گناه جلوى چشم خانواده اش از دست مى رود، چقدر مى توان منطق واقعيتى را كه دكتر اكبرى پور در بخشى از صحبت هايش گفت پذيرفت: «زمانى كه در سطح كشور نياز به داروى مورد نظرى محدود است و راه اندازى خط توليد آن دارو هم چندين ميليارد هزينه به همراه دارد، با اين كشورهاى قدرتمندى كه بازار را اشباع كرده اند ديگر توليد برخى داروها منطقى نيست.»
بى ترديد اين بخش اقتصادى ماجراست. اما بخش انسانى آن، چه مى گويد؟ هنوز هم ناصرخسرو شلوغ است مثل داغى كه بر پيشانى ما مى سوزد و يادآور گفته اى كه از زبان پزشكى متخصص شنيدم؛ عقيده اى تلخ و شكاك كه بر اين باور است:
«سال هاست كه خيابان ناصرخسرو مانند پديده اى ناخوشايند، دارد در سيستم سلامت كشور عمل مى كند، اما هنوز هم كسى نتوانسته بساط فروش دارو را از اين منطقه برچيند؛ ماندگارى اين سيستم غيرقانونى اين امر را به ذهن من متبادر مى كند كه گويا دست هايى پنهان وجود دارد كه ميل چندانى به برچيده شدن سفره غيرقانونى مافياى فروش دارو در كشور ندارد.»
مى توان با او موافق نبود، اما نمى توان به استدلال او فكر نكرد.
• ماهرخ غلامحسين پور