جمعه ۲۵ شهريور ۱۳۸۴ -
Fri, Sep 16, 2005
خانواده (جامعه)
۳۲۵۴
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
اوقات شرعى
ارتباطات
ماجرا
آكواريوم
هنوزهم اين خيابان پررفت و آمد است
تهران؛ ده صبح. خيابان زير هرم آفتاب تابستان دارد بالا مى آورد.
تاكسى لكنته، وسط خيابان مى زند روى ترمز شايد جايى براى توقف بيابد. مسافر بغل دستى ام همانجا پياده مى شود، من هم از فرصت استفاده كرده و مى زنم بيرون.
جمعيت درهم مى لولند. عده اى بسرعت از كنارم مى گذرند. چند گامى برنداشته ام كه صدايى را كه به خاطرش اينجا هستم، مى شنوم: «دارو! همه نوع؛ آكبند و به تاريخ!»
سر برمى گردانم. جوانكى است كه كنار پياده رو به ديوار تكيه داده و هر از گاه اين جمله را تكرار مى كند. سيگارش را پك مى زند و دودش را رو به آسمان؛ به سمتش مى روم. به سرعت متوجه ام مى شود. يك گام جلو مى آيد و با لحنى كاسبكارانه ظرف چند ثانيه مى فهماند كه هرچه بخواهم، حتى داروهاى ممنوعه در بساط دارد. سر و وضعش نشان مى دهد كه شهرستانى است؛ دقت كه مى كنم، ته لهجه شمالى اش را مى شود تشخيص داد.
خامى مى كنم و مى گويم خبرنگارم و در پى گزارشى از خيابان ناصرخسرو. با شنيدن كلمه «خبرنگار» ناگهان لحن جوانك عوض مى شود و به شكلى تهديدآميز و به تندى مى گويد كه حرفى براى گفتن ندارد.
به مناسبت تولد با سعادت امام عصر(عج)
اقبال هفته
فروردين ماه:تغيير و تحولات اخير را به فايل نيك بگيريد و مطمئن باشيد كه آينده با همين تحولات پى ريزى مى شود. هيچ وقت نشده كه يك آينده درخشان در پى يك گذشته ساكن و روزمره پديد آمده باشد. سفر كوتاهى پيش رو داريد يا اينكه مدت كوتاهى است انجام شده. به پيامدهاى اين سفر توجه كنيد.

ارديبهشت ماه: از رفتارهاى اخير خود احساس پشيمانى مى كنيد، هر چند كه باورهاى پرافت و خيز شما، مجال يك قضاوت منصفانه حتى در مورد خودتان را هم نمى دهد. سعى كنيد به اين باورها بيشتر بپردازيد. درگيرى هاى اخير بى ارزش هستند، ولى كم اهميت نيستند. اين بى ارزشى هم به ديدگاه هاى شما برمى گردد كه بهتر است تجديدنظر كنيد.
خرداد ماه: اجازه بدهيد پنجره هاى تازه در زندگى شما تقويت شوند. فرصت هاى زندگى كم پيش مى آيند، زود مى گذرند، دير هم باز خواهند گشت، پس چه بهتر كه مغتنم شمردن آنها را از ياد نبريد. مطمئن باشيد عواطفى كه جريان آگاهى را در پس زمينه دارند، موفق و با سرانجام مثبت خواهند بود.

تير ماه: موقعيت هاى كارى تازه براى شما پيش خواهد آمد. متأهلين اين ماه بيشتر احتياط كنند و مسائل كوچك را دامن نزنند. دنياى واژگون ارزش اين تلخى ها را نخواهد داشت. در جمع هاى دوستانه و فاميلى بيشتر شركت كنيد و به روحيه خود بها بدهيد. هفته خوبى پيش رو داريد.

مرداد ماه: آدم تنوع طلبى هستيد، ولى دايره تنوع طلبى خود را هم محدود كرده ايد. سعى كنيد زندگى خود را به لحاظ موقعيت هاى محتوايى تغيير دهيد. اين حرف به معنى بى محتوايى زندگى فعلى شما نيست. مقصود اين است كه در همين مجال هاى مختلف زندگى كنونى تنوع موضوعى ايجاد كنيد.

شهريور ماه: آشفتگى ها و پريشانى هاى اين روزها نمى شود گفت طبيعى است، ولى بسيار ديرپاست. با هزينه هاى زيادى به نوعى حاصل شده اند و عمق آنها اجازه زودگذر بودن را از آنها مى گيرد. چه مى شود كرد؟ مثل هميشه مبارز باشيد و اميدوار. شايد در برگى از تقويم، آفرينش تازه اى نهفته باشد.

مهر ماه: گاهى اوقات خودتان هم فكر مى كنيد كه اى كاش از كسى به شما خبر مى رسيد راهى كه به دنبال آن مى گرديد، كدام است. مى دانيد راهى هست، ولى به هر درى كه مى زنيد، نتيجه اى نمى گيريد. به خاطر اينكه در انتخاب مسيرهاى جبرانى از ابتدا راه مناسبى را انتخاب نكرديد. به كسانى كه براى صحبت انتخاب مى كنيد، بيشتر فكر كنيد.

آبان ماه: فضاى فعلى خسته تان كرده و در پى حركتى هستيد تا از روزمرگى فرار كنيد. به يك سفر هر چند كوتاه احتياج داريد و احتمالاً هم اين اتفاق براى شما خواهد افتاد. اگر هم اينگونه نشد، اين روزها به تفريح خود بيشتر اهميت بدهيد تا كسلى و بى حوصلگى كار و زندگى شما را مختل نكند.

آذر ماه: از روحيات تازه خود لذت مى بريد. قدر مسلم آنچه از سر عشق و با رنج به دست آمده باشد، عزيز و دوست داشتنى تازه بيشتر وقتى كه اين به دست آمده ها، شكل باور به خود بگيرند. لحظه اى از اين باورها غافل نشويد و تصميم هاى از اين به بعد خود را بر پايه آنها پى ريزى كنيد.

دى ماه:برخلاف آنچه به زبان مى آوريد، گذشته ها را راحت فراموش مى كنيد. مطمئن باشيد همه چيز به صورت مستقيم به شما نخواهد رسيد. ديرى نمى پايد كه رابطه هايى ارزشمند به خاطر يكجانبه نگرى هاى شما بدون نظر به قدمت آنها، تمام خواهند شد. پس بهتر است به آن روى سكه كه خود نيز بيشتر به آن قائل هستيد، بپردازيد.

بهمن ماه: تا چند روزى ديگر، فصل تازه اى در زندگى شما رخ خواهد داد. هر چند كه تغييرات بنيادينى صورت نخواهد گرفت. سعى كنيد به اين صورت نگرفتن تغييرات بنيادين بيشتر دقت كنيد. همين منوال كنونى را ادامه دهيد و شادابى هميشه خود را بيمه كنيد. دانايى كه پشت رفتار فعلى شما خوابيده، كمك خواهد كرد تا هميشه دوران سرزنده و موفق باشيد.

اسفند ماه: اسارت در گذشته، آن هم گذشته اى كه نه چندان طبق منطق و آگاهى رقم خورده، آينده شما را هم ويران خواهد كرد. ديدارها و تحولات تازه، فصول تازه اى را در زندگى شما رقم خواهند زد. وقتى صحبت از ديگران مى كنيد، احتياط بيشترى به خرج دهيد و صحبت دل خود را هم هر جايى و پيش هر كسى مطرح نكنيد.
آكواريوم
تانگ باله بادبانى
SAILFIN TANG
228225.jpg
باله پشتى اين ماهى بزرگ و مدور است. رنگ بدنش قهوه اى و روى آن نوارها و خال هايى به رنگ زرد و قهوه اى روشن ديده مى شود. اين گونه به راحتى قابل نگهدارى است، به شرط آنكه هنگام خريد ماهيان كوچك و جوان را انتخاب كنيد نه انواع بزرگ و مسن را، چون جوانترها بهتر از ماهيان بالغ با شرايط جديد سازگارى پيدا مى كنند. انواع غذاهاى زنده، يخ زده و آماده را مى پذيرد ولى خوردن گياهان و جلبك ها را ترجيح مى دهد. بهتر است روزانه چند وعده غذا با حجم كم در اختيارش قرار دهيد. 
در همه سطوح آكواريوم شنا مى كند و طول بدنش حداكثر به ۴۰ سانتيمتر مى رسد.
ماهى نسبتاً ارزانى است و بايد در آبى با درجه حرارت ۲۸-۲۷ درجه سانتيگراد نگهدارى شود. اين گونه بومى درياى سرخ، نواحى غربى اقيانوس هند و اقيانوس آرام است.
هنوزهم اين خيابان پررفت و آمد است
انگارهيچ كس نمى خواهد بداند
سر نخ اين ماجرا كجاست ؟
تهران؛ ده صبح. خيابان زير هرم آفتاب تابستان دارد بالا مى آورد.
تاكسى لكنته، وسط خيابان مى زند روى ترمز شايد جايى براى توقف بيابد. مسافر بغل دستى ام همانجا پياده مى شود، من هم از فرصت استفاده كرده و مى زنم بيرون.
جمعيت درهم مى لولند. عده اى بسرعت از كنارم مى گذرند. چند گامى برنداشته ام كه صدايى را كه به خاطرش اينجا هستم، مى شنوم: «دارو! همه نوع؛ آكبند و به تاريخ!»
سر برمى گردانم. جوانكى است كه كنار پياده رو به ديوار تكيه داده و هر از گاه اين جمله را تكرار مى كند. سيگارش را پك مى زند و دودش را رو به آسمان؛ به سمتش مى روم. به سرعت متوجه ام مى شود. يك گام جلو مى آيد و با لحنى كاسبكارانه ظرف چند ثانيه مى فهماند كه هرچه بخواهم، حتى داروهاى ممنوعه در بساط دارد. سر و وضعش نشان مى دهد كه شهرستانى است؛ دقت كه مى كنم، ته لهجه شمالى اش را مى شود تشخيص داد.
خامى مى كنم و مى گويم خبرنگارم و در پى گزارشى از خيابان ناصرخسرو. با شنيدن كلمه «خبرنگار» ناگهان لحن جوانك عوض مى شود و به شكلى تهديدآميز و به تندى مى گويد كه حرفى براى گفتن ندارد.
228333.jpg
با آنكه توضيح مى دهم كه نامى از او نخواهم برد، اما باز هم سرسختى مى كند. جوان ديگرى كه كمى آن طرف تر شاهد گفت وگوى ماست، به ما نزديك مى شود. او هم از من مى خواهد كه «بروم پى كارم». ترجيح مى دهم موقتاً به توصيه(!) آنها گوش كنم. به سمت بالاى خيابان مى روم. بيست، سى متر آن طرف تر چند نفر ديگر دارند كلمه «دارو» را رو به رهگذران تكرار مى كنند. زنى نسخه در دست، با يكى از آنها صحبت مى كند. چادرى است و ميانسال. سعى مى كنم بدون جلب توجه كنارشان بايستم؛ اما اين بار با حالت يك مشترى. دلال جوان توضيح مى دهد كه كمتر از اين قيمت برايش ممكن نيست و زن با لحنى ملتمسانه از او مى خواهد كه كمى تخفيف بدهد. دستانش آشكارا مى لرزند و ردى از عرق پيشانى و چهره اش را شيار مى زند. داروفروش دائماً نيم نگاهى هم به من دارد.
زن كه مى بيند دستفروش كوتاه نمى آيد، راضى مى شود. اما ظاهراً از ۲۰ عدد آمپول مورد نياز، پولش تنها به پنج عدد مى رسد. در فاصله اى كه جوان به سمت موتورش كه كنار خيابان پارك شده، مى رود تا از جعبه اى داروى مورد نظر را بياورد، فرصت را غنيمت دانسته و به زن نزديك مى شوم. مى پرسم چه دارويى مى خواسته. زن پاسخم را با سؤالى مى دهد و مى پرسد كه آيا من هم در پى دارو به ناصر خسرو آمده ام. تا بيايم جواب بگويم، جوان دستفروش سر مى رسد و بسرعت دارو را به زن داده و پول را گرفته و مى شمارد. بعد رو به من مى گويد كه چه مى خواهم و پاسخ مى شنود كه «راستش نسخه ام همراهم نيست، اما برمى گردم.» او هم توضيح مى دهد كه هرچه بخواهم دارد و هر روز هم همين جا مى ايستد. با اين همه نگاهش نشان مى دهد كه تا حدى به من مشكوك است. زن راه مى افتد و من به دنبالش. به او مى رسم و مى گويم كه خبرنگارم و دارم گزارشى از وضعيت دارو تهيه مى كنم. انگار كه گوشى شنوا براى شنيدن درد دلش يافته باشد و در حالى كه چادرش را مرتب مى كند، با صدايى افسرده مى گويد: «پسرم سرطان مغز استخوان داره، نسخه اش را به هر داروخانه اى مى برم، مى گويند از اين دارو نداريم. سال گذشته از داروخانه هلال احمر ۲۰ آمپول گرفتم كه دونه اى چهار هزار تومن برايم هزينه داشت، اما حالا مى گويند كه از اين آمپول وارد نشده.
اينجا هم كه از دلال ها مى پرسم مى گن اين دارو، تخصصى و كميابه، هر دونه آمپولش را سى هزار تومن مى فروشند.
نمى دونم، اگه اين دارو كميابه، پس چرا مابين دستفروش هاى ناصرخسرو دست به دست مى شه؟»
زن شتاب دارد كه برود: «داروها را بايد به بچه ام برسونم. خانم تو رو خدا اينا رو بنويسيد. مردم اسير يه عده خدانشناس شدن. كى صداى ما رو مى شنوه؟» به اين مادر چه مى توان گفت. من تنها مى توانم بنويسم. مى نويسم. به ظهر نزديك مى شويم. هوا داغ تر شده تا تابستان با تمام زورش بر كلافگى مردمى كه در اين خيابان پانصد مترى به دنبال نسخه كميابشان پرسه مى زنند، بيفزايد. آدم هايى كه عمدتاً با ظاهرى آشفته و پريشان حال گويى از همه جا بريده و نااميد، در اين خيابان قديمى، در پى كورسويى با هر دلالى وارد گفت وگو مى شوند. اما خود اينها هم، همين دستفروش ها را مى گويم، به نظر آدم هايى بيچاره تر از مشترى هايشان هستند. با اين فكرها مشغولم كه دخترى جوان همراه با زنى ديگر توجهم را جلب مى كنند. زن مسن تر است و دختر بيست سالى بيشتر ندارد. نگرانى و اضطراب از قيافه شان مى بارد. معلوم است اينجا احساس خوشايندى ندارند. دنبالشان راه مى افتم. كنار يكى دو نفر مى ايستند و بعد از گفت وگوى كوتاهى بالاخره با يكى از دستفروش ها به توافق مى رسند انگار. جلوتر كه مى روم، متوجه مى شوم اينها دو سه نفرند.
دختر با اضطراب ناخن هايش را مى جود و به زن مى گويد: «همينو بگيريم مامان. فكر كنم خوبه.» اما زن از تاريخ مصرف دارو مى پرسد. يكى از فروشنده ها به او اطمينان مى دهد كه «خيالت راحت. اگه مشكلى داشت برگرد همين جا ازت پس مى گيريم» و زن پاسخ مى دهد كه «اى بابا حالا من كجا شما رو پيدا كنم؟» ... زن، دو دل پول را مى پردازد و بسته كوچك دارو را توى كيفش پنهان مى كند. با وجود ظاهر مضطرب زن و دخترش بر ترديدم غلبه كرده، نزديكتر مى روم تا از آنها بپرسم كه: «معذرت مى خوام خانم، مى تونم بپرسم دنبال چه دارويى هستين؟»
سه مرد جوانى كه با آنها وارد معامله شده بودند، پيشدستى كرده و براق مى شوند: «مأمورى؟» ديگر نمى شود پنهان كرد، پس با چهره اى مظلوم پاسخ مى گويم: «نه والله خبرنگارم...» كارتم را نشان مى دهم. اين بار، زن و دختر كه شاهد اين گفت وگويند بى هيچ واكنشى، بسرعت دور مى شوند. صداى يكى از دستفروش ها رد نگاهم را كه پشت سر زن و دختر مانده، قطع مى كند:
- خبرنگار؟ خب كه چى؟
- هيچى؛ فقط كنجكاوم...
- كنجكاوى نداره خانوم. يه دارويى خواست، ما هم داديم.
- خب اينكه عيبى نداره؛ اما شنيدم داروهاى ناصرخسرو ده ها برابر قيمت اصلى...
- نه خانوم كى گفته. تازه شم اگه يه روز اينجا باشى، مى بينى به نسبت مشكلى كه حل مى شه، خيلى هم ارزون مى فروشيم.
احساس مى كنم با اين يكى مى شود صحبت را ادامه داد. پس معطل نمى كنم و براى به حرف آوردنش دست مى گذارم روى نقطه ضعف اغلب خرده فروش ها:
- ولى معلومه كه سود كلانى در روز داريد.
بغل دستى اش كه در اين فاصله هم به حرف هاى ما توجه داشت و هم مشترى هاى گذرى را جلب مى كرد، پيشدستى مى كند و مى گويد:
- ببين خانم! خدا خودش شاهده كه ما جوونيم و بيكار، چاره اى نداريم. شما چى فكر كردين، باور كنيد ما سودى نمى كنيم. اصل سود را دلال هاى عمده اى مى خورن كه اين داروها رو وارد كردن. ما از صبح تا شب اينجا پرسه مى زنيم و علافيم تا فقط شكممون رو سير كنيم...
-  مگه چقدر درآمد دارين.
-  قبلاً بيشتر درآمدمون از داروهاى سقط جنين بود تا اينكه دولت قانون جديد سقط جنين رو تصويب كرد. اين آمپول هاى «پرستوگلندين» درآمد اصلى ما بود. اما اين روزها بازار كساد شده.
-  حالا بيشتر چى مى فروشى؟
-  خب. الان داروهاى نيروزا و تقويتى تو بورس ان و كپسول هاى تقويت قوه باه. كلاً داروهاى وارداتى و خارجى اين روزا دست به دست مى شه.
-  نگفتى چقدر درآمد دارى؟
-  راسياتش بستگى داره.
-  به چى؟
228192.jpg
-  به بازار. گاهى حتى دشت هم نمى كنيم. ولى اگه اوضاع خوب باشه، فوقش پانزده -- بيست هزار تومان در روز كاسبيم...
اينها را مى گويد و دوباره رو به رهگذران مى گويد: دارو، همه نوع.
خطاب به بغل دستى اش كه در اين مدت آرام به حرف هايمان گوش مى دهد مى گويم:
- خانمى را ديدم كه خيلى از دلال هاى ناصرخسرو شاكى بود.
- هميشه همينه. وقتى يه چيزى ناياب مى شه، بازار سياه درست مى شه. اين وسط هيشكى هم راضى نيست. اما وقتى مثلاً سقط جنين نياز به تأييديه پزشكى قانونى داره، آمپولشو كجا مى شه پيدا كرد. همه مى آن ناصرخسرو، باور كنيد خانواده هايى به اينجا مى آن كه واسه تهيه دارو براى حفظ جون و آبروى بچه شون حاضرن از جونشون هم مايه بذارن.
- اهل كجايى؟
- اهل شمالم. ديپلم رياضى فيزيك بودم با نمره بالا؛ پشت كنكور درجا زدم و سر از اينجا درآوردم. حالا هم اگه يه شغل آبرومند دست بده كه زندگيم بچرخه اينجا نمى مونم. راستش گاهى از خودم خجالت مى كشم؛ فكر مى كنم دارم با جون مردم معامله مى كنم... اما چاره چيه؟
- اين آمپول ها از كجا وارد مى شن؟ آمپول هاى سقط جنين رو مى گم.
- چه مى دونم از هند، پاكستان.
- قيمت هاشون كه مى گن بيشتر از هشت هزار تومن نبايد باشه.
- همين پيش پاى شما اون خانمى كه با دخترش اومده بود يك جفتش رو از ما گرفت ۱۳۰ هزار تومن. ما خودمون ۱۲۰ هزار تومن از عمده فروش خريديم.
***
صور اسرافيل خيابانى است كه ناصرخسرو را قطع مى كند. اينجا يك مركز اطلاع رسانى دارويى احداث شده كه اطلاعات مورد نظر مردم را تلفنى درباره دارو، مكان فروش دولتى و خصوصى و قيمت ها ارائه مى كند. در اين مركز ۶ كابين وجود دارد كه در هر كدام دو نفر اپراتور كارشناس دارو مشغول به كارند.
مركز از سال ۱۳۸۰ توسط معاونت غذا و داروى وزارت بهداشت تأسيس شده است.
دكتر «محمد اكبرى پور» رئيس مركز اطلاع رسانى دارويى با توجه به مسؤوليت و تخصصش، اطلاعات باارزشى درباره وضعيت دلال ها و فروشندگان خيابان ناصرخسرو دارد. او با خوش رويى پاسخ سؤال هاى مرا مى دهد: «ببينيد بيشتر كمبودها مرتبط با بيمارى هاى خاص است. بيماران سرطانى، ام اس، هموفيلى، هپاتيتى و ايدزى، بيمارانى هستند كه با مشكل كمبود دارو مواجه مى شوند.» و درباره زمينه حضور دلالان مى گويد: «در جريان خريد وواردات دارو از كشورهاى خارجى وقفه هاى گريزناپذيرى به وجود مى آيد. مثلاً كارخانه توليدكننده، دارو را به موقع ارسال نمى كند، يا سيستم پروازها مختل مى شود، اعتصاب پيش مى آيد و يا اينكه يارانه و بودجه لازم به موقع تخصيص داده نمى شود.ايجاد اين وقفه ها در عرضه دارو به بيماران موجب سوءاستفاده دلالان دارويى مى شود كه دارو را از سيستم دارويى كشور پيش از اين بيرون كشيده اند و منتظر ايجاد اين وقفه در بازار هستند تا سود كلانى نصيبشان شود.»
با تعجب از او مى پرسم، اين دلالان چگونه دارو را از سيستم دارويى كشور بيرون مى كشند و آيا هيچ تمهيد بازدارنده و نظارتى در اين باره وجود ندارد؟
او پاسخ مى دهد:تهيه نسخه توسط برخى پزشكان غيرمتعهد و يا شايد ناآگاه كار سختى نيست؛ به عنوان مثال داروى «فمارا» كه براى سرطان سينه مورد استفاده قرار مى گيرد توسط سيستم دارويى كشور با بيمه به مبلغ ۵۰۰ تومان در اختيار بيمار قرار مى گيرد، اما وقتى سيستم نظام پزشكى داراى نواقص جدى باشد يك پزشك مى تواند با دريافت حق ويزيت تا ۱۰۰ عدد از اين آمپول ها را در اختيار بيمار قلابى قرار دهد؛ آن وقت اين دارو احتكار مى شود، تا زمانى كه وقفه مورد نظر پيش بيايد.
اينجا است كه «فمارا» سر از بازار در مى آورد؛ البته با قيمت دانه اى ۲۰ هزار تومان!
بعد اضافه مى كند: تهيه دارو بايد سيستماتيك باشد، در هيچ جاى دنيا رسم نيست كه داروى خاص و ناياب يكسره در اختيار بيمار قرار بگيرد، بلكه همه جا فيلترهايى وجود دارد.
او عدم هماهنگى ميان بخش هاى گوناگون سيستم سلامت كشور مثل نظام پزشكى، معاونت دارو، شركت هاى بيمه گر و دولت كه مسؤول تخصيص بودجه بخش دارو هستند را عامل تقويت «آشفته بازار» ناصر خسرو مى داند.
در پاسخ به سؤال ديگر من اكبرى پور، احتمال وجود نفوذى ها و عناصر تخريب گر در سيستم دارو را رد نمى كند: «حتماً نيروهاى غيرمتعهدى وجود دارند كه شاكله اين مافيا را حمايت مى كنند، اما تا آنجايى كه من خبر دارم اكثر دست اندركاران نظام دارويى كشور نگران اين وضعيت اند و دغدغه مردم را دارند.»
از دفتر خنك دكتر اكبرى پور بيرون مى زنم. داغى آفتاب، ديگر خيابان و فضا را اشباع كرده است. صداى اتومبيل ها و انبوه رهگذران، خيابان كهنه ناصرخسرو را از هميشه غيرقابل تحمل تر مى كند. هنوز پاسخ بسيارى از پرسش هايم را نيافته ام. مى دانم كه با چند ساعت پرسه زدن در طول و عرض اين پياده روها، معلوم است كه آن پاسخ ها را نمى توان يافت. سرنخ اين ماجرا كجاست؟ زمانى كه كودكى بر تختى از بيمارستان شهر دارد ذره ذره آب مى شود يا جوانى، مادرى، انسانى بى گناه جلوى چشم خانواده اش از دست مى رود، چقدر مى توان منطق واقعيتى را كه دكتر اكبرى پور در بخشى از صحبت هايش گفت پذيرفت: «زمانى كه در سطح كشور نياز به داروى مورد نظرى محدود است و راه اندازى خط توليد آن دارو هم چندين ميليارد هزينه به همراه دارد، با اين كشورهاى قدرتمندى كه بازار را اشباع كرده اند ديگر توليد برخى داروها منطقى نيست.»
بى ترديد اين بخش اقتصادى ماجراست. اما بخش انسانى آن، چه مى گويد؟ هنوز هم ناصرخسرو شلوغ است مثل داغى كه بر پيشانى ما مى سوزد و يادآور گفته اى كه از زبان پزشكى متخصص شنيدم؛ عقيده اى تلخ و شكاك كه بر اين باور است:
«سال هاست كه خيابان ناصرخسرو مانند پديده اى ناخوشايند، دارد در سيستم سلامت كشور عمل مى كند، اما هنوز هم كسى نتوانسته بساط فروش دارو را از اين منطقه برچيند؛ ماندگارى اين سيستم غيرقانونى اين امر را به ذهن من متبادر مى كند كه گويا دست هايى پنهان وجود دارد كه ميل چندانى به برچيده شدن سفره غيرقانونى مافياى فروش دارو در كشور ندارد.»
مى توان با او موافق نبود، اما نمى توان به استدلال او فكر نكرد.
• ماهرخ غلامحسين پور
به مناسبت تولد با سعادت امام عصر(عج)
آسمان را
دوباره به تو هديه مى دهد
228330.jpg
محمد جبارى
ديوار ها دارند به جلو مى آيند. ديوار هايى پر از پنجره هاى آهنى كه لب باز كرده اند و به تو مى خندند. هراسانى ، نمى دانى چه كار كنى. مى خواهى فرار كنى ولى به كجا؟ همه جا ديوار است . تا چشم كار مى كند ديوار است. حتى آسمان را هم اشغال كرده اند اين ديوارها. چشمانت بالا و پايين مى پرند . قلبت هم تقلا مى كند. ولى ميخكوب شده اى و تنها به ديوارهايى نگاه مى كنى كه هر چه جلو تر مى آيند بلند تر مى شوند . چشمانت را مى بندى. قلبت تند تر مى زند. دارى منفجر شوى. تمام پوست بدنت دارد كش مى آيد. حس مى كنى زير پايت هم شل شده است و دارى فرو مى روى. مى خواهى چشمانت را باز كنى ولى نمى توانى. به خودت فشار مى آورى. اين چشم ها بايد باز شوند. نبايد با چشمان بسته بميرى. .اين چشم ها بايد باز شوند. تمام وجودت به كمكت آمده است.ولى هر لحظه بيشتر فرو مى روى . ديوارها را هم دور و برت حس مى كنى . زبرى سيمان پوست ات را خراش مى دهد و استخوان هايت با فروپاشى فاصله اى ندارند.ديگر نفست هم در نمى آيد. قلبت مى خواهد از حركت بايستد. بايد چشمانت را باز كنى...
مى دانى به كمكت مى آيد. تنها كافى است چشمانت را باز كنى. تنها كافى است صدايش بزنى. او بوده كه هميشه صدايت زده. ولى حالا نوبت توست. مى دانى دارد نگاهت مى كند. از پشت همه اين ديوار ها و سيمان ها و آهن ها حضور چشمان آبى اش راحس مى كنى. مى دانى نگران چشم دوخته است و برايت دعا مى كند. مى دانى بى تاب است تا براى نجات تو بيايد تا تير آهن ها را بدرد و ديوار ها را فرو بريزد و آسمان را دوباره به تو هديه بدهد. مى دانى از تو بى قرار تر است. تو در ميان ديوارها گير افتاده اى و او زجر مى كشد. تو دارى فرو مى روى و او بى تابى مى كند. تو دارى هر لحظه بيشتر با آهن و سيمان يكى مى شوى و او فرياد مى زند. آرام و قرار ندارد براى نجات تو . تنها كافى است صدايش بزنى. نه مثل هزاران بار قبل، اين بار بايد از ته دل صدايش بزنى...
همان زمان كه بى خيال ميان ديوارها چرخ مى زدى و گردو غبار بر تن ات مى نشاندى مى دانستى بى قرارت است . همان زمان كه دل به بلنداى ديوار هاى دور و برت دادى مى دانستى انتظار تو را مى كشد. همان زمان كه ديدن ديوار هاى سر به فلك كشيده را با تماشاى آسمان عوض كردى مى دانستى منتظر فرياد كمك خواهى توست. او به جاى تو منتظر بود و به جاى تو نگران و به جاى تو بى قرار. مى دانستى ولى باور نداشتى.هزاران بار صدايش كردى و لى باور نداشتى. دلت با سيمان ها بود ولى زبانت آسمان را مى طلبيد. دست در دست تير آهن ها مى خنديدى ولى مى گفتى دلت از آنها خون است.چشمانت به دنبال گرد و غبار بود ولى از آرزوى ديدن آبى آسمان مى گفتى. تو مى گفتى و او هر لحظه نا باورانه تر به تو نگاه مى كرد. تو مى خنديدى و او هر لحظه غمگين تر مى شد. تو شب را بيشتر دوست داشتى و او روز را. تودر دلگيرى غروب جمعه ها به يادش مى افتادى و او هر لحظه به ياد تو بود. تو برايش ميان ديوار ها ريسه مى بستى و او چراغانى دلت را مى خواست...
تا گردن فرو رفته اى .ديگر نه پايى براى رفتن دارى نه دستى براى كمك طلبيدن. لبانت طعم ديوار را مى چشد. چشمانت هنوز بسته است.ناى صدا زدنش را ندارى. تنها مى توانى به او فكر كنى. به ياد بچگى هايت افتاده اى. روزهايى كه خيلى دور به نظر مى رسند. روزهايى كه ديوارها هنوز اين قدر بلند نبودند و تو با همان قد كوچكت راحت سرك مى كشيدى و آسمان را مى ديدى. به ياد شب هاى جمعه مى افتى. شب هايى كه با همان زبان كودكى از او مى خواستى زود تر بيايد. از او مى خواستى فردا صبح چشم كه باز كردى او اينجا باشد.آخراز بزرگ ترها شنيده بودى كه او صبح جمعه مى آيد. مى خواستى بيايد تا همه حال شان خوب شود. تا ديگر كسى از گرسنگى نميرد. تا ديگر كسى دروغ نگويد. تا به حساب آدم بدها برسد. تا... صبح يواشكى از زير پلك هايت نگاه مى كردى . ولى هنوز هيچ چيز فرق نكرده بود. به سمت پنجره مى رفتى و به آسمان نگاه مى كردى و با دلخورى مى گفتى باز هم كه نيامدى. اين بازى هر هفته تو بود . از بس كه اشك هاى مامان را ديده بودى و براى بابا دلت سوخته بود...
يك دفعه چه شد؟قلبت آرام گرفته است و ديگر از فشار ديوارها خبرى نيست. دستى روى شانه ات است. آرامش دارد به درونت مى ريزد. مى خواهى حركتى كنى. ولى در خلسه اى فرو رفته اى كه دوست ندارى از دستش بدهى. سال ها بود كه چنين چيزى را تجربه نكرده بودى. انگار ميان آسمان و زمين رها شده اى.انگار نسيم تك تك ذرات روحت را قلقلك مى دهد. چند لحظه مى گذرد. اين آرامش يك دفعه از كجا آمد؟ به ياد دست مى افتى . چرا زودتر نفهميدى. زود چشمانت را باز مى كنى تا ببينى اش. ولى خبرى از دست نيست.او رفته است.روى زمين ولو مى شوى. اگر يك لحظه چشمانت را زودتر باز كرده بودى. ديوارها آن قدر دور شده اند كه ديگر به چشم نمى آيند. تو هستى و يك شب تاريك و يك سرزمين خالى و نورى كه در آسمان ناپديد مى شود. به آسمان چشم مى دوزى. مدت ها بود كه ديگر آسمان را نديده بودى. مدت هاست كه ديگر خورشيد را نديده اى. پس كى مى خواهد صبح شود؟ فردا؟ اين جمعه؟ جمعه بعد؟ يك ماه ديگر؟... پس كى صبح مى شود؟


|   شناسنامه   |   آرشيو   |