جمعه ۲۵ شهريور ۱۳۸۴ -
Fri, Sep 16, 2005
خانواده (گفت وگو)
۳۲۵۴
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
اوقات شرعى
ارتباطات
ماجرا
ساعتى با صداى منوچهر والى زاده و سالها دوبلاژ و گويندگى
زندگى هنگامه فريادهاست
228201.jpg
حمدرضا يزدان پرست
... تهيه كننده، .... دستيار تهيه، ... صدا بردار، ... نويسنده و صداى صميمى: من هم منوچهر والى زاده، مجرى و گوينده اين بخش. آنقدر صميمى و راحت است كه تا اجاره خانه اش هم پيش مى رويم و آنقدر بى ريا و صادق كه حسابى بخندد بگويد: «نمى دانم چرا مردم مى گويند صدايت قشنگ است» تازه فكر كنيد كه اين صميميت در كوتاه ترين سؤال هاى مربوط به زندگى خصوصى اش مطرح مى شود؛ حجم زيادى از كليت گفت وگوى ما در اتاق ضبط دوبله گذشت.
به هر حال منوچهر والى زاده لبش خندان است؛ دلش هم. اين را وقتى مى فهمم كه از زندگى صحبت مى كنيم و مى گويم مى شود به داشته ها دل خوش كرد و غصه نداشته ها را نخورد ولى آيا مى شود رفته ها را از ياد برد؟ و دوباره وقتى كه بيت پايان گفت وگو را مى خواند و همان بيت را بارها باصداى خودش در برنامه هاى عصر گاهى راديو پيام در هنگامه تنهايى - ترافيك «اين شهر عجيب و غريب» شنيده ام و دوباره آيا مى شود يادها درگذرند؟ و اصلاً مگر مى شود از تقويم ها گذشت؟
بگذريم. حدود يك ماه و نيم از روز ضبط و گفت گو تا چاپ آن مى گذرد و حتماً بدقولى را به صميميت هميشگى اش خواهد بخشيد.
از راحتى مرامش شروع كردم و ...

* آقاى والى زاده! براى صدايتان پرهيز هم مى كنيد؛ پرهيز غذايى؟
- نه به آن صورت. البته سال هاست كه شام نمى خورم...
* منظور پرهيز از مثلاً خربزه، ترشى و ... بود. شام ربطى دارد؟
- دو چيز است كه ربط دارد؛ يكى شكم پر است و ديگرى بى خوابى. صدا را خراب نمى كند. حس و حال را از آدم مى گيرد و تنفس را مختل مى كند.
* پس ظاهراً به طور كلى با پرهيز ميانه اى نداريد؟
- در موارد خاصى چرا ولى كلاً خير. دوبلور جماعت سرما نبايد بخورد، صدايش نبايد بگيرد، صدا خس خس نبايد بكند و ... اگر مراقبت نكنى از نان خوردن مى افتى. (مى خندد)
* چه سالى به عنوان شغل، دوبله را انتخاب كرديد؟
- ۱۳۳۷
* چند سالتان مى شد؟
- متولد ۱۳۱۹ هستم.
* كسى معرف شما بود؟
- بله. من در تئاتر دهقان نقش كوچكى داشتم؛ اول لاله زار. اتفاقاً در كل نمايش يك جمله هم بيشتر نداشتم...
* به قول معروف ردشونده... (هر دو مى خنديم)
- دقيقاً، آقاى منصور متين من را در آن كار ديدند. كارگردان آن كار خانم آقاى متين بود. خلاصه شب سوم اجرا آقاى متين به من پيشنهاد كار دوبله را داد. من هم كم و بيش با كار دوبله آشنا بودم. فيلم هاى تازه دوبله شده ايتاليا را مى ديدم و كلاً سينما زياد مى رفتم. تازه دوبله اوج گرفته بود؛ با فيلم «افسانه گمشدگان» با بازى «جان وين» و دوبله خدابيامرز «ايرج دوستدار» و «فاتح» كه آن هم با بازى جان وين بود و دوبله نصرت الله محتشم. اين فيلم ها دوبله را بالا برد و مردم كم كم آشنا شدند...
* ... از پيشنهاد آقاى متين مى گفتيد...
- بله. فرداى شب سوم اجرا آقاى متين به من گفت بيا استوديو شاهين فيلم در خيابان بهار. يك نقش يك خطى به من داد. من خيلى علاقه داشتم. (مى خندم و مى گويم: پدر عشق بسوزه) و (دوباره مى خندد و) مى گويد: واقعاً بسوزه. خلاصه نقش را گفتم و ايشان پسنديد. بعد مرا برد استوديو ايران فيلم كه الآن خانه سينماست. آنجا مرا به على كسمايى معرفى كرد. ديگر از آنجا به بعد كار جدى من شروع شد. على كسمايى استاد من در دوبله بوده است و همه چيز را از ايشان ياد گرفتم. اولين فيلمى هم كه به عنوان نقش اول حرف زدم پيش همين آقاى كسمايى بود به نام «دخترك بنفشه فروش» كه جاى «مل فرر» حرف زدم. استعداد من همانجا مشخص شد. حتى اوايل شده بود كه نااميد هم بشوم ولى علاقه نمى گذاشت پا پس بكشم. يكبار دوبله يك صفحه اى فقط نصف روز طول كشيد. حتى گفتم نمى توانم ولى آقاى متين تشويقم كرد كه بايد بگويى و مى توانى بگويى. اين ماجرا مربوط به فيلم دومى است كه باز هم با آقاى متين كار كردم كه فيلمى جنگى هم بود و فيلم سوم كه ديگر دخترك بنفشه فروش بود.
* قبل از ورود به اين حرفه شغل ديگرى هم داشتيد؟
- بله، من كارمند شركت تلفن بودم. آقاى كسمايى مرتب كار مى كرد و خب با من هم كار داشت. ساعت ۷ كه مى رفتم اداره، ساعت ۹ در مى رفتم و مى رفتم دوبله...
* بازيگرى شما هم مربوط به همان سالهاست؛ ۱۳۴۰....
- ... دقيقاً، همان سال و با فيلم «خداداد» با بازى تاجى احمدى و ويدا قهرمانى به كارگردانى امين امينى.
* از چه موقع تمام اين فعاليت ها رنگ حرفه اى مى گيرد؟
- از اواخر ۱۳۳۸؛ دقيقاً با اولين حقوقى كه از دوبله گرفتم و ديگر اداره را رها كردم.
* اولين حقوق چقدر بود؟
- فكر مى كنم ۱۰۰ تومان، ولى براى همان نقش اول دخترك بنفشه فروش حدود ۴۰۰ تومان گرفتم كه يك هفته هم كار دوبله اش طول كشيد و اساساً «اتفاق» كار دوبله من محسوب مى شود.
* از شركت تلفن چقدر مى گرفتيد؟
- آنجا حقوق ماهيانه ام حدود ۴۲۰ تومان بود.
* صحبت حقوق و ... شد؛ مى خواهم برگردم به پرهيز كه در ابتداى گفت وگو آمد. شده به خاطر ناپرهيزى به قول خودتان از نان خوردن بيفتيد؟
- دقيقاً اينطور شده. آدم فكر مى كند كه سرما نمى خورد. شده كه سرما خوردم و اصلاً صدايم درنمى آمد. نقش را - خصوصاً نقش اول را - بايد يكدست حرف زد. نمى شود كه صداها و لحن ها با هم فرق كنند. فيلمى بود كه قرار بود دو روزه تمام شود. روز اول را حرف زديم. صبح روز دوم اصلاً نمى توانستم از جايم تكان بخورم. به هر حال طعم مضيقه مالى اين شرايط را هم چشيده ايم. اصولاً در كار هنرى بايد مواظب خودت باشى. من سال هاست صبح ها بدون نرمش از خانه بيرون نمى روم؛ آدم شاداب مى شود و صدا هم باز ....
*...كار شما هم كه حاصل انرژى دسته جمعى است و اين شادابى كليت كار را شاداب مى كند...
- دقيقاً . يكى هم كه ضعيف و كسل و كم روحيه باشد، حال همه را منفى مى كند؛ حتى اگر رل كوچكى بگويد. گرفتارى هر قدر هم كه بزرگ باشد، در اتاق ضبط بايد فراموش شود. من در اتاق ضبط نشسته بودم، در را باز كردند و به من گفتند پدرت فوت كرده.
* چه سالى؟
- سال ،۱۳۴۴ سر سريال وايكينگ ها. مجبور بودم كار را تمام كنم و بعد بروم. مردم و شنونده ها كه گناهى نكرده اند.
* شما اول با صداتان مشهور شديد يا سيماتان؟
- فكر مى كنم با چهره بيشتر معروف شدم؛ البته معروف كه چه عرض كنم، ولى در كنار همه فعاليت هاى مربوط به بازى، دوبله برايم ارجحيت داشته. اين اواخر البته مردم بيشتر با صدا مرا مى شناسند چون نسلى كه با چهره من آشنا بوده تقريباً عوض شده.
*اتفاق خاصى در برخورد مردم با صدا و نه چهره شما افتاده كه بشناسندتان و مثلاً برخورد جالبى اتفاق بيفتد؟
- فراوان، اينقدر زيباست كه نمى توانم تشريح كنم. حدود ۱۰ سال پيش براى نقش اول يك فيلم تلويزيونى حدود ۹۰۰ تومان مى دادند. سوار تاكسى شدم و به محض اينكه راننده صداى من را شنيد كه مثلاً مسير بعدى اش را مى پرسم من را شناخت و گفت: آقاى والى زاده ما شنيديم كه وضع شما خيلى خوب است و براى هر فيلم ۳۰ هزار تومان مى گيريد. گفتم: اگر قيمت حقيقى را گفتم نزنى روى ترمز و من را پياده كنى. به محض اينكه رقم ۹۰۰ تومان را گفتم باوركن زد روى ترمز، ولى بالاخره باور كرد. برخورد مردم و عشقى كه هست خيلى ارزشش بيشتر است.
* تا الآن شده شهرت شما را اذيت كند يا فكر كنيد كه اگر مشهور نبوديد بهتر بود؟
- يكى از بزرگان سينما مى گفت: مثلاً جوانى به آب و آتش مى زند تا معروف شود و همه بشناسندش وقتى معروف شد، عينك مى زند كسى نشناسدش. اين پسند مردم كه گاهى بالاخره جلوه شهرت پيدا مى كند، تاحدودى لطف كار هنرى است. من از اين شهرت مختصرى كه دارم ناراحتى احساس نكرده ام.
* منظورم از آزار شهرت، ناراحتى از دست كسانى كه آدم را مى شناسند نبود. منظورم اين است كه مثلاً هر كارى را نتوانيد بكنيد يا قدرى در راحتى رفتار شما، تغيير ايجاد شود...
- ... حتماً همين طور است. راحتى عادى را نخواهى داشت. اين مسأله طبيعى است. فكر كن كه با خانواده مى خواهى بروى مثلاً يك ديزى بخورى. بالاخره لقمه را بايد مواظب باشى كه چطورى مى خورى (كلى مى خندد).
* اينجور لحظه ها شده دلتان بخواهد اصلاً مشهور نباشيد؟
- دقيقاً. مثلاً دلم خواسته اى كاش كسى مرا نمى شناخت تا اين آبگوشت را راحت(!) مى خوردم... (و دوباره از همان خنده هاى صميمى منوچهر والى زاده) البته اين فكرها لحظه اى است.
* اساساً مى پذيريد كه برخورد با شهرت و به تبع آن مشهور در ايران به تمامى سالم نيست؟ احساس مى كنم شهرت هنرمند و خصوصاً اهالى سينما و حرفه هاى مرتبط به درستى ميان مردم عادى تعريف نشده است.
- بله، من اين قضيه را قبول دارم كه برمى گردد به كليت فرهنگى ما. بعضى از برخوردها همين طور كه مى گوييد سالم نيست ولى به هر حال محبت مردم است ديگر... كسى كه در كار هنر آمد و معروف شد و ... بايد با اين مشكلات و مسائل كنار بيايد.
* اين دست مشكلات ضربه خانوادگى هم براى شما به همراه داشته است؟
- نه، نه. هم در ازدواج اول و هم در ازدواج دومم كار من كاملاً تعريف شده بود. با كار من كاملاً موافق بودند.
* چه سالى ازدواج كرديد؛ ازدواج اول؟
- سال ۱۳۴۷؛ وارد كار شده بودم. از آن ازدواج يك دختر بزرگ دارم كه كاناداست. كار هنرى اگر صادقانه باشد، هيچ لطمه اى به زندگى خانوادگى نخواهد زد؛ سالم زندگى كردن مهم است.
* چرا كمتر مدير دوبلاژ بوده ايد؟
- خيلى مسؤوليت دارد. بايد زياد مطالعه داشته باشى، بايد زبان خيلى خوب بدانى و ... وقتى هم مدير دوبلاژ باشى كمتر مى توانى گويندگى كنى. من عشق گويندگى داشتم و دوست داشتم جاى نقش حرف بزنم. به همين خاطر پيگير اين ماجرا نبودم. گاهى دراين چند سال اخير تلويزيون محبت داشته و براى بعضى كارها مدير دوبلاژ بوده ام. فكر مى كنم بايد حالا صداهاى قبراق تر و جوان تر بيايند و تجربه كسب كنند. بده و بستان تجربه و تازگى در همه شغل ها هست. از سال ۷۰ به اين طرف ۱۵۰ نيروى جديد به دوبلاژ آمده اند. از قديمى ها ۶۰-۵۰ نفر هستند. اينكه مى گويند در دوبله قديمى ها در دوبله را بسته اند، اشتباه است. دوبله پارتى برنمى دارد. صدا و استعداد مى خواهد با بيان خوب.
* امروز چقدر با روزگارى كه شما شروع كرديد تفاوت دارد؟
- تقريباً خيلى؛ جمعيت بيشتر شده. ديرتر راه مى افتند و به قول معروف حرفه اى مى شوند. كار هم ماشينى شده. يك فيلم اگر سخت باشد و هنرى مثل هملت يا مكبث حداكثر ۲ روز طول مى كشد، اگر هم اكشن و بزن بزن و ساده باشد، يكروزه تمام است.
جوان ها نمى توانند يك روزه كار را بقاپند. قبلاً يك فيلم ۱۰ روز طول مى كشيد و دوبلور با كار پيش مى رفت و مى شناخت و جا مى افتاد. الآن تا مى آيد خودش را بشناسد و بشناساند به مشكلات زيادى برمى خورد. طبيعتاً نيروهاى قديمى و حرفه اى مى توانند در اين فضاى يك روزه به نتيجه برسند و كار را خوب دربياورند. حالا اينجا همان صدا و بيان و خصوصاً استعداد است كه مى تواند به هر كسى كمك كند.
* بسيار خوب جناب والى زاده! كمى از زندگى خودتان بپرسم. در تنهايى هاتان به چه چيزهايى فكر مى كنيد؟
- به زندگى روزمره و به فيلم. البته زياد از تنهايى خوشم نمى آيد...
* ... هيچ وقت هم تنها نبوده ايد؟
- چرا، اگر بودم نشسته ام و فيلم نگاه كرده ام. به راديو و تلويزيون خيلى علاقه دارم. وقتى مى رسم خانه همه را با هم روشن مى كنم. خانه شلوغ مى شود و خوشم مى آيد. گوش مى كنم و نقد مى كنم و ...
* خودتان را هم نقد مى كنيد؟
- بله. البته صداى خودم را كه مى شنوم مى زنم يك كانال ديگر؛ مى گويم چرا اين قدر بد حرف زده ام؟
* واقعاً  از صداى خودتان خوشتان نمى آيد؟
- باور كن به خدا (مى زند زير خنده). شايد فيلمى خوب باشد و به خاطر فيلم صداى خودم را هم تحمل كرده ام و فيلم را ديده ام. من در دوبله كمتر به صدا اهميت مى دهم. حس پرسناژ مهم است مهم است كه با صدا حال و هواى نقش در بيايد و خود صدا - زيبايى اش- خيلى مهم نيست.
* موفق ترين نقشى كه خيلى خوب حرف زده ايد كدام نقش بوده؟
- حدود هفت، هشت سال پيش سريالى بود به اسم «تاراج» كه مصرى بود. من جاى خليل حسن خليل حرف مى زدم. نقش بسيار حسى و خوبى بود. اين خليل يك انقلابى مصرى بود. چون كار را دوست دارم سعى مى كنم همه را خوب حرف بزنم.
* نزديك شدن به اين نقش اتفاقى بود يا تلاش خاصى كرديد؟
- تلاش كردم. بايد تلاش كنى. بايد در اتاق ضبط همه چيز را فراموش كنى.
* نه، مثلاً منظورم اين است راجع به اين شخصيت تاريخى مصر تحقيق و مطالعه كرديد؟
- نه، نه. اصلاً فرصت اين كارها نيست. بخصوص راجع به آن سريال يادم هست كه در گرگان مشغول بازى در يك سريال بودم. روز قبل از پخش «تاراج» مى آمدم، ضبط مى كرديم و فردا شب پخش مى شد و من برمى گشتم گرگان. اينقدر داغ داغ روى آنتن مى رفت. كار زياد و تمرين و تجربه، نقش را براى تو روتين مى كند. به محض اينكه نقش را ببينى تا آخر خط مى روى. قدرى به اين تجربه تكيه مى كنم، مابقى هم شگردهاى خاص كار دوبله است...
* اين شگردها «فوت كوزه گرى» است؟
- اينقدرها رمزآلود و پنهان نيست. هر كس بيايد و در اتاق ضبط حين كار دوبله باشد، متوجه مى شود.
* در گويندگى هم با صداى خودتان همان مشكل عدم علاقه (!) را كه گفتيد، داريد؟
- مقوله راديو جداست. هيچ تصوير و صحنه اى در كار نيست. تماماً لحن و بيان و صداست. بايد صدا كوبنده و نگهدارنده باشد. مردم معمولاً راديو را در حالات بى تمركزى گوش مى دهند. بايد صدا آنها را متوجه كند، ولى در دوبله من تحت اختيار آن هنرپيشه هستم...
* كدام سخت تر است؟
- نمى شود گفت. در دوبله همه احساسات پرفراز و فرود هنرپيشه است و تو كه فقط در يك گله جا نشسته اى و بايد همه آنها را دربياورى. در راديو هم هيچ كمكى ندارى و همه چيز به لحن و احساس تو برمى گردد بدون هيچ تصويرى. هر كدام سختى هاى خودش را دارد؛ زيبايى ها و جذابيت هاى خودش را.
* امروز اگر صدايى را بشنويد سعى مى كنيد با صدا صورتش را هم بسازيد يا حتماً به تصوير احتياج داريد؟
- شده چهره هاى بسيار زشت، صداى زيباى داشته اند. بهتر است با صدا به تنهايى - كه معمولاً زيبا هم هست - تصويرسازى هم كرد. بعضى چهره ها باور زيبا از صداى زيبا را به هم مى زنند. به طور كلى معتقد هستم هر كسى در هر شغلى كه مى رود بايد فيزيك مناسب آن شغل را داشته باشد. مثلاً يك آدم چاق و فربه در دوبله نمى تواند درخشش داشته باشد...
* چرا؟ به خاطر اينكه صدايش خوب درنمى آيد؟
- (مى خندد) نه، فضاى دوبله تنگ و تاريك است. كلاً  دو تا ميكروفون است. صندلى ها نزديك به هم است و جاها كم و تنگ ...
* آمديم و كسى استعداد داشت و چاق بود. استعدادش كه نبايد فداى كمبود جا و صندلى بشود...
- ... باوركن ناخودآگاه مى شود. در دوبله نمى تواند موفق باشد. مثلاً مى تواند نريشن بگويد.
* از فعاليت هاى طنز چه خبر؛ ده، دوازده سال صبح جمعه و ...؟
- تازگى ها دو، سه بارى در جمعه ايرانى كه جايگزين صبح جمعه با شما شده - البته بعد از برنامه  آقاى كاردان - رفته ام، ولى كار من، كار طنز نيست....
* پس اين همه فعاليت از صبح جمعه تا امروز...
- در صبح جمعه هم كه فعاليت مى كردم، تيپيك نبودم. مثلاً دعواهاى زن و شوهرى بود كه عادى ديالوگ ها ادا مى شد؛ با همين صدايى كه الآن دارم با تو حرف مى زنم. متن خودش خنده دار بوده...
* خودتان هيچ وقت متن ننوشته ايد؟
- اصلاً و ابداً، هيچ وقت. فقط حرف زده ام.
* مى خواهم يك سؤال كليشه اى بپرسم؛ شما براى خودتان الگو هم داشته ايد؟
- بله، منوچهر اسماعيلى الگوى من بوده اما كسى امروز نمى شناسدش. در «هزار دستان» جاى ۴ نفر حرف زده است؛ هر كدام را به يك شكل. باز دست شما درد نكند كه بچه هاى حرفه دوبله را كم و بيش به مردم مى شناسانيد. خيلى ها در اين حرفه غريب مانده اند.
* اوايل گفت وگو جايى صحبت داشتيم از پرهيز و به قول معروف ناپرهيزى و پيامدش غم نان. به طور كلى غم نان براى شما چطورى بوده؟
- فقر مردم خيلى آزارم مى دهد؛ خيلى، خيلى. زندگى خودم هم خب پس و پيش داشته ولى الحمدلله تا الآن لنگ نشده ايم، هر چند به هر كس مى گويم مستأجرم، تعجب مى كند. ولى محبت مردم و علاقه اى كه دارم به همه اين غم ها مى ارزد. زندگى را ساده برگزار كرده ام و با قناعت. ۲ ماه است كه منزلم را عوض كرده ام. ۳۴ سال در منزل قبلى ام مستأجر بودم، خيلى پله داشت. (حسابى مى خندد).
* از چند تومان شروع كرديد؟
- ۷۵۰ تومان بدون پول پيش.
* آخرين اجاره اى كه داديد چقدر بود؟
- ۱۰۰ هزار تومان.
* اينجا چقدر مى دهيد؟
- ۳ ميليون و با ماهى ۲۰۰ هزار تومان. راحت زندگى كرده ام و هميشه قانع بوده ام و با هر چى بوده ساخته ام. زندگى به ولله هيچى نيست. مى شود خوب و شاد زندگى كرد...
* ... و مى شود به همه داشته ها شاد بود و به همه نداشته ها فكر نكرد...
- دقيقاً. مهم اين است كه زندگى را خوب بفهمى و خوب زندگى كنى و به كسى بدهكار نباشى. همسرم هم همراه هميشگى ام بوده و بسيار بامعرفت است و باقناعت هميشگى من ساخته؛ الحمدلله.
* مى خواهم انجام مصاحبه با همين زندگى و «نبودن»هايش برود به سوى كرانه هاى «بودن»...
- .... زندگى هنگامه فريادهاست ‎/ سرگذشت درگذشت يادهاست


|   شناسنامه   |   آرشيو   |