|
دوستان و دشمنان ايدئولوژى
ايدئولوگ ها بر كرسى پيشگويى
(بخش دوم و پايانى)
|
|
|
موريس كرنستون - ترجمه : جمال كاظمى جامعه شناسى علم: استعمال واژه ايدئولوژى به معناى اهانت آلود آگاهى كاذب، نه تنها در ماركس بلكه در ديگر نمايندگان دانشى كه جامعه شناسى علم خوانده مى شود، از جمله ماكس وبر (۱۵) و كارل مانهايم (۱۶) نيز ديد مى شود. برخى از اين دست انديشمندان كاربرد كاملاً ثابت و واحدى از ايدئولوژى داشته اند اما ويژگى بارز و مشترك ايشان در فهم ايدئولوژى، روش خاصى است كه در ارزيابى ايدئولوژى ها دارند. بر حسب اين روش ايدئولوژى به ديدگاه يا روايتى از علايق و تمايلات خاص اطلاق مى شود. ايشان تسميه نظامات فكرى به ايدئولوژى از ايدئولوژى به عنوان مجموعه عقايدى ياد مى كنند كه عيار صدق و حقانيت آنها نامعلوم است. وظيفه جامعه شناسى به گمان مانهايم، كشف و فهم «شرايط زيستى پديدآورنده ايدئولوژى ها» است. از اين ديدگاه فى المثل، علم الاقتصاد آدام اسميت (۱۷) يك نظام مستقل فكرى نيست و بر حسب حقيقت و صدق، ثبات و استحكام و وضوح، مورد ارزيابى و آزمون قرار نمى گيرد بلكه به آن به چشم روايتى از علايق و تمايلات بورژوايى و به عنوان بخشى از ايدئولوژى سرمايه دارى نظر مى شود. جامعه شناسى علم در جديدترين شكل، درصدد است تا از روانشناسى فرويدى براى تأييد ادعاهاى خود استفاده كند و اين نكته را اثبات نمايد كه ايدئولوژى، عقلانى سازى ناآگاهانه علايق و تمايلات طبقاتى است. (جامعه شناسى علم به طور چشمگيرى مفاهيم «عقلانيت» و «ناآگاه» را از روانشناسى فرويدى اخذ واقتباس نموده است). جامعه شناسان با تجديدنظر، به تنقيح آراى خود مبنى بر وجود عنصرى غيرعملى كه به يك اتهام بى مورد شبيه است، قادرشده اند. ايشان ديگر آدام اسميت را به عنوان كسى كه عالمانه و عامدانه از هنجارهاى بورژوايى دفاع مى كرد سرزنش نمى كنند بلكه او را اينك كسى مى دانند كه تنها از سر غفلت و ناآگاهى از سرمايه دارى جانبدارى مى كرد در عين حال همين جامعه شناسان علم گفته اند كه روانشناسى فرويدى، در ايدئولوژى بودن، دست كمى از علم الاقتصاد آدام اسميت ندارد چرا كه روش فرويد (۱۸) در روانكاوى اساساً فن تعديل نفوس سركش به منظور انطباق با اقتضائات و خواست هاى جوامع بورژوايى است. منتقدين جامعه شناسى علم ادعا كرده اند كه اگر همه فلسفه ها ايدئولوژى است پس خود جامعه شناسى علم هم بايديك ايدئولوژى شبيه همه نظامات فكرى باشد و لذا عارى از اعتبار و اصالت خواهد بود. نيز گفته اند اگر همه حقايق عينى، ملبس به تعقل برحسب علايق و تمايلات باشند پس جامعه شناسى علم هم نمى تواند حقيقى و صادق باشد. اگر چه وبر و مانهايم مايه الهام بسيارى از جامعه شناسان علم بوده اند ولى نوشته هاى خود اين دو نفر از اين نقادى ها عارى است. هم وبر و هم مانهايم واژه ايدئولوژى را به طرق مختلف و در مواضع متفاوت به كار برده اند. وبر بر اين نظريه ماركس كه همه نظامات فكرى محصول مناسبات و ساختارهاى اقتصادى است خرده گرفت و اثبات كرد كه درست برعكس، برخى از ساختارهاى اقتصادى محصول نظامات فكرى اند (چنانكه مثلاً پروتستانتيزم بود كه سرمايه دارى را پديد آورد و نه سرمايه دارى پروتستانتيزم را) از سوى ديگر مانهايم سعى در سامان بخشى و اصلاح ماهرانه نظريه ماركس مبنى بر اينكه ايدئولوژى محصول ساختارهاى اجتماعى است داشت. البته بايد اضافه كنم كه تحليل مانهايم با اين نظريه اش كه كلمه ايدئولوژى مختص نظامات فكرى محافظه كار، و كلمه اتوپيا مختص نظامات انقلابى است، به غايت پيچيده و مبهم شد. مانهايم خود نيز به تعريف مقيد و مشروط از ايدئولوژى حتى در كتاب « ايدئولوژى و اتوپيا» اعتقاد نداشت. از سوى ديگر مانهايم از لوازم اين نظريه كه همه نظامات فكرى پايگاه طبقاتى دارند كاملاً به خوبى آگاه است. براى خروج از اين مخمصه، او به امكان ظهور «يك طبقه بى طبقه روشنفكران» اعتقاد داشت! چنين روشنفكرانى به حكم استقلالشان از هر گونه پيوند طبقاتى، قابليت و توان تفكر مستقل را دارند. چنين گروه مستقلى، اميد است كه علم فارغ از تأثيرات ايدئولوژى را تحصيل و كسب كند. البته اين رؤياى عقول متعالى نخبگان كه حتى از اسطوره ها هم فراتر مى رود، مانهايم را پيش از آنكه به ماركس شبيه كند به افلاطون (۱۹) نزديك مى كند و ترديدهاى تازه اى درباره علمى بودن جامعه شناسى علم درمى افكند. سياست ايدئولوژيك و سياست مدنى: فرضيه مانهايم كه روشنفكران قادرند وراى ايدئولوژى عمل كنند، ديدگاه وارونه شده ناپلئون است كه ايدئولوژى را وظيفه و كاركرد روشنفكران مى دانست. ديدگاه ناپلئون به هيچ وجه كهنه نشده است. البته به نظر مى رسد كه اين جا اختلاف قرائتى در كابرد زبانى واژه ديده مى شود. در حالى كه مانهايم از ايدئولوژى معناى فنى و خاص آن را كه به جامعه شناسى علم تعلق دارد مراد مى كند، منتقدين ايدئولوژى معناى عام اين واژه را در نظر مى گيرند. برخى از عالمان سياست رشد ايدئولوژى را خطرى براى اساس سياست مى دانند و مى گويند يك جامعه غير ايدئولوژيك (مدنى) جامعه اى است شامل افراد و گروه هاى متعدد كه هر يك علايق و اهداف خود را دارند. تنوع و تعدد اهداف و علايق، شاخصه جوامع مدنى است. همچنين در يك جامعه مدنى، شهروندان همگى سهم مساوى از «شهروند بودن» دارند به خلاف جوامع ايدئولوژيك كه ميزان تعلق افراد به نظام فكرى حاكم، ملاك بهره مندى از حقوق شهروندى دانسته مى شود. ويژگى ديگر جامعه و سياست مدنى، رأفت و تسامح در قبال اختلاف فكرى ميان شهروندان است. اين در حالى است كه ايدئولوژى ها نوعاً خوش دارند جامعه را واجد نوعى تعهد نسبت به «اهداف خاص» بدانند و شهروندان را براى وصول به آن اهداف يگانه بسيج كنند. وانگهى، ايدئولوژى متضمن ايثار و فداكارى پرشور و غيرتمندانه است. به اين اعتبار برخى گفته اند كه ايدئولوگ ها ماهيت حقيقى جامعه مدنى را به واسطه تلاش در بازسازى آن جامعه بر حسب نوع كاملاً متفاوتى از جامعه - يعنى يك فرقه مذهبى يا يك قشر مبارز - عوض مى كند. ايدئولوژى، عقل گرايى، احساس گرايى: همان طور كه برخى از متفكرين، بر نسبت ميان ايدئولوژى با اشكال متنوع احساسات پرشور دينى تأكيد مى ورزند، عده اى ديگر بر ارتباط ايدئولوژى با آنچه عقلانيت خوانده مى شود تأكيد مى كند. در حالى كه مايكل اوكشات (۲۰) ايدئولوژى را صورتى از عقل گرايى تلقى مى كرد، ادوارد شيلز (۲۱) ايدئولوژى را بيش از هر چيز محصول رومانتيزم افراطى مى دانست. استدلال شيلز آن بود كه رومانتيزم، ايدئولوژى را با آرمانگرايى خود و نيز با طرد و تحقير واقعيت تغذيه مى كند. همچنين به دليل آنكه رومانتيزم، صلح و سازش را ارج مى نهد، به تحكيم ايدئولوژى - كه همواره خود را مبلغ اين دو ارزش معرفى مى كند - مى انجامد. بر خلاف اين اوكشات معتقد بود كه به دليل اينكه ايدئولوژى از يك سو مستلزم صلح و سازش و از سوى ديگر مستلزم درايت و عقلانيت، خويشتندارى هاى مسؤولانه و توجهات عاقلانه است، لذا با رومانتزيم ميانه اى ندارد. شيلز اعتقاد داشت كه روح رومانتيك طبعاً به سمت سياست ايدئولوژيك متمايل است اما اوكشات منبع تغذيه ايدئولوژى را عقل مى دانست. ايدئولوژى و ترور: ويژگى «اطلاق و جامعيت» ايدئولوژى و نيز افراط گرايى آن از سوى منتقدين فراوانى مورد تحليل واقع شده است. از اين ميان، فيلسوف و نويسنده فرانسوى، آلبر كامو (۲۲) و نيز فيلسوف اطريشى الاصل انگليسى، كارل پوپر (۲۳)، شايسته توجه خاص اند، كامو به عنوان يك اگزيستانسياليست كه به نظريه «پوچى هستى» باور دارد عقيده داشت كه انسان آن ميزان توان و شايستگى دارد كه نظام ارزش ها را خود در مسير زندگى كشف كند و بشناسد. او در كتاب خود« عصيانگر» مى گويد عصيانگر واقعى كسى نيست كه لزوماً به ايدئولوژى هاى انقلابى تعلق خاطر دارد بلكه كسى است كه به ظلم و بيداد، «نه» مى گويد. كامو معتقد بود كه عصيانگر حقيقى، سياست و راهبردهاى اصلاحى مثل سنديكاهاى جديد سوسياليستى را بر روش ها و سياست هاى توتاليترى ماركسيسم و ديگر جنبش هاى مشابه ترجيح مى دهد. طبق نظر كامو ظهور ايدئولوژى هاى تماميت گرا در جهان جديد، بر آلام و رنج هاى بشرى به طور هنگفتى افزوده است اگر چه خود ايدئولوژى ها مى خواسته اند رنج هاى آدمى را كاهش دهند. به نظر كامو غايات و اهداف مطلوب، مجوزى براى بهره گيرى از ابزار و وسايل نامطلوب نيست. كارل پوپر بر نظريه اصلاحى «مهندسى تدريجى اجتماع» كه ابداع كامو بود، تأييد و دفاعيه محكمى اقامه كرد. پوپر عقيده داشت كه ايدئولوژى بر يك خطاى منطقى مبتنى است. آن خطا اين است كه خواسته اند تاريخ را به علم تبديل كنند. او در كتاب «منطق اكتشاف علمى» مى گويد روش درست علمى، «مشاهده - فرضيه - اثبات» نيست بلكه حدس و آزمون است كه در آن مفهوم «ابطال» نقش قاطع و تعيين كننده دارد. مرادپوپر آن بود كه در عرصه علم يك روند جارى و هميشگى از آزمون و خطا وجود دارد. حدس ها به محك آزمون نهاده مى شوند و از آن ها، آن دسته كه ابطال نمى شوند موقتاً مورد پذيرش واقع مى شوند. لذا هيچ معرفت قطعى و دائمى وجود ندارد مگر همان معرف موقت كه صد البته دائماً در معرض تصحيح قرار مى گيرد. پوپر در ايدئولوژى، كوششى براى يافتن قطعيت و تيقن در تاريخ مى بيند، كوششى در خلق پيشگويى هايى بر اساس الگوهايى از آنچه به عنوان مفروضات علمى، مسلم انگاشته شده است. به نظر پوپر ايدئولوگ ها از آن جا كه درك ناصوابى از ماهيت علم دارند، تنها مى توانند پيشگويى پيامبرانه كنند. اين پيامبرمآبى البته هيچ اعتبار علمى ندارد. پوپر اگر چه به رهيافت علمى در سياست و اخلاق عقيده دارد اما به اهميت آزمون و خطا در علم كاملاً واقف است. هيچ يك از ايدئولوژى ها صريحاً حامى و مدافع تندروى نيستند اما اين تندروى هم در عملگرايى آنها و هم در ترويج شان از عمل مبارزه جويانه به عنوان يك ويژگى بارز ديده مى شود. پاره اى انديشمندان به خوبى نشان داده اند كه شيوه نگارش و سبك نوشتارى بسيارى از ايدئولوگ ها سبك شيوه اى بشدت حماسى و جنگجويانه است كه عادتاً واژه هايى چون جدال، مقاومت، پيروزى، سيطره و غلبه و... را زياد به كار مى برند. ادبيات ايدئولوژى سرشار و مشحون از القائات نظاميگرى و حماسى است. به اين اعتبار پايبندى به يك ايدئولوژى به نوعى سربازگيرى مبدل مى شود به گونه اى كه هواداران ايدئولوژى را به يك چريك و جنگجو و مبارز تبديل مى كند. در سال هاى پس از جنگ جهانى دوم، برخى از نويسندگان ايدئولوژيك از صرف استعمال زبان حماسى فراتر رفتند و تمايلات تندروانه خود را صريحاً و بى پرده اظهار نمودند. اين ستايش و تمجيد و تندروى امر تازه اى نبود. براى مثال جورج سورل (۲۴) فيلسوف فرانسوى سياست، پيش از جنگ جهانى اول در كتاب خود، «تأملاتى در باب تندروى» به واقع از تندروى به صريح ترين شكل ممكن دفاع كرده بود. سورل را بيش از آنكه يك سوسياليست بدانند يك فاشيست به شمار مى آورند. او واژه تندروى را به نحو خاصى استعمال مى كرد. مراد او از تندروى البته كارهايى مثل بمب گذارى يا آتش زدن ساختمان ها نبود بلكه او تندروى را به معناى شور و هيجان و التهاب بى پايان و سركش به كار مى برند. تندروى، مدافعين و حاميان فصيح و بلند آوازه اى از ميان نويسندگان مبارز سياهپوست در دهه ۱۹۶۰ پيدا كرد كه به طور مشخص بايد از متفكر مارتينيكى، فرانتس فانون (۲۵) نام برد. به علاوه برخى از آثار ادبى ژان پل سارتر (۲۶)، فيلسوف فرانسوى حول اين موضوع مى گردد كه در عالم سياست همواره «دست هاى آلوده» اى وجود داشته است. به گمان او بورژواها به خاطر هراس از جنگ هيچ گاه نمى توانند يك انقلابى مؤثر و مفيد باشند. تعلق خاطر سارتر به انقلاب، تمايلات تندروانه او را هر چه كه پيرتر مى شد مى افزود و حتى آثار متأخرش حاكى از اين امر است كه تندروى فى نفسه مى تواند امرى مطلوب و پذيرفتنى باشد. در تعلق خاطرى كه سارتر به ايدئولوژى داشت بايد به اين نكته توجه كرد كه او بعضاً اين واژه را به نحو خاصى كه مختص خود اوست به كار مى برد. در كتاب «نقد عقل ديالكتيكى» (۱۹۶۰) سارتر ميان فلسفه و ايدئولوژى تمايزى افكند كه بر اساس آن، فلسفه به نظامات كبير فكرى مثل اصالت عقل دكارت و ايده آليسم هگل اطلاق مى شود. ايدئولوژى اما به نظام صغير افكار و تصوراتى اطلاق مى شود كه در حاشيه يك فلسفه اصيل و معتبر پرورانده مى شود و از آن نظام كبير (فلسفه) تغذيه مى كند. آنچه سارتر در كتاب نقد عقل ديالكتيكى دنبال مى كند، احيا و تجديد حيات و امروزى كردن فسلفه (نظام كبير) ماركسيسم از طريق تكميل عناصر متخد از ايدئولوژى (نظام صغير) اگزيستانسياليسم است، آنچه از اين كتاب برمى آيد نظريه اى است كه در آن عناصر اگزيستانسياليستى، واضح تر و برجسته تر از عناصر ماركسيستى است. توضيحات: (۱۵) ماكس وبر (Max Weber) [۱۹۲۰-۱۸۶۴] جامعه شناس پرنفوذ آلمانى. (۱۶) كارل مانهايم (Karl Manheim) [۱۹۴۷-۱۸۹۳] شاگرد لوكاچ و جامعه شناس مجارستانى. (۱۷) آدام اسميت (Adam Smith) [۱۷۹۰-۱۷۲۳] فيلسوف اخلاق و اقتصاد اسكاتلندى. (۱۸) زيگموند فرويد (Sigmund Frued) [۱۹۳۹-۱۸۵۶] زيست شناس، روانشناس و پدر علم روان تحليل گرى. (۱۹) افلاطون (Plato) [حدود ۳۵۰ ق.م ] از بزرگ ترين فيلسوفان تاريخ. (۲۰) مايكل اوكشات (Micheal Oakeshott) [۱۹۹۰-۱۹۰۱] فيلسوف سياسى آمريكايى. (۲۱) ادوارد شيلز (Edward Shils) [۱۹۹۵-۱۹۱۰] جامعه شناس آمريكايى. (۲۲) آلبركامو (Albert Camus) [۱۹۶۰-۱۹۱۳] فيلسوف و متفكر فرانسوى. (۲۳) كارل پوپر (Karl Popper) [۱۹۹۴-۱۹۰۲] از بزرگ ترين و نافذترين فيلسوفان معاصر. (۲۴) جورج سورل (Georg Sorel) [۱۹۲۲-۱۸۴۷] فيلسوف اجتماعى فرانسوى. او چون دموكراسى را موجب غلبه عوام الناس مى دانست به ترويج سنديكاليسم و فكر ايجاد يك طبقه برگزيده پرداخت. آراى او در موسولينى و فاشيست ها مؤثر بود. (۲۵) فرانتس فانون (Frantz Fanon) [۱۹۶۱-۱۹۲۵] نويسنده و متفكر فرانسوى. (۲۶) ژان پل سارتر (Jean-Paul Sarte) [ -۱۹۰۵] فيلسوف و متفكر فرانسوى و از بزرگان فسلفه اگزيستانسياليسم. او در پى تلفيق ماركسيسم و اگزيستانسياليسم بود.
|