دوشنبه ۲۸ شهريور ۱۳۸۴ -
Mon, Sep 19, 2005
ماجرا
۳۲۵۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
معماى پليسى شماره ۸۸
هووى روستايى
228597.jpg
مهدى ابراهيمى
زن جوان در كوچه مى دويد و فرياد مى زد. وقتى همسايه ها دوره اش كردند، زبانش از فرط ترس بند آمده بود. همه تصور كردند از شوهرش كتك خورده است، اما او با اشاره، مى گفت اتفاق ديگرى افتاده است.
يكى از زنان براى هديه خانم آب قند درست كرد و ديگرى به او دلدارى داد تا اينكه توانست حرف بزند، چند مرد همسايه كه به همراه همسرانشان دور هديه نشسته بودند، از چيزى كه مى شنيدند، وحشتزده شدند. يكى از زنان جيغى كشيد و روى زمين افتاد.
* * *
ساعت ۶ عصر بود كه موبايل بازپرس شمس به صدا درآمد. سروان بيات پشت خط تماس بود و گفت مأمورى زنگ زده است و مى گويد در همسايگى آنان زنى را خفه كرده اند و دزدان خانه را به هم ريخته اند.
ترافيك شديدى بود، قتل در نعمت آباد رخ داده بود و بازپرس مى دانست در آنجا كوچه پس كوچه هاى بسيار باريكى وجود دارد. آدرسى كه به او داده بودند، خيلى گنگ بود. سرانجام وقتى خود را به محل جنايت رساند، ديد تنها يك مأمور موتورسوار در انتهاى كوچه بن بست ايستاده و با بى سيم در حال مخابره آدرس كامل محل جنايت است.
از اينكه هيچ كس وارد صحنه جنايت نشده بود، راضى به نظر مى رسيد. زنان و مردان زيادى دور خانه حلقه زده بودند، مردى نيز در بين جمعيت نشسته و با سر و صورتى خون آلود گريه مى كرد.
از خودرو پياده شد، قتل در پلاك ،۹ ساختمان دوطبقه قديمى اتفاق افتاده بود، ديوارهاى ساختمان نماى سيمانى داشت، بازپرس شمس بدون توجه به حرفهايى كه هر كسى در بين جمعيت مى گفت، وارد خانه شد. در سمت راست در حياط ۱۰ مترى يك توالت و يك حمام با ديوارهاى آجرى و درهاى پوسيده ديده مى شد و در سمت چپ آشپزخانه اى بود كه بر خلاف ظاهر آجرى اش، داخل آن با وسايل محقرى خيلى تميز و پاك بود.
در هر طبقه اين ساختمان، دو اتاق تودرتوى ۱۲ مترى وجود داشت، يك راهرو در طبقه اول ديده مى شد كه به پله هاى طبقه دوم ختم مى شد، موكت قرمزرنگى كف آن را پوشانده بود و يك در چوبى براى ورودى به اتاقهاى طبقه اول وجود داشت.
در ورودى برخلاف قديمى بودن ساختمان نو بود و با طرح جديدى ساخته شده بود، به گونه اى كه فقط از سمت داخل باز مى شد، وقتى بازپرس آن را هل داد، متوجه شد بسته است و باز نمى شود.
بازپرس هنوز نشنيده بود جسد در كجا افتاده است. پس به تصور اينكه جسد زن جوان در طبقه دوم است، به بالا رفت. طبقه دوم برخلاف طبقه اول بشدت در هم ريخته بود. درهاى چوبى از نوع قديمى كه با قفلهاى سنگى مى شد آن را بست، كثيفى فرشها نشان مى داد در اين خانه دو قشر خانواده زندگى مى كنند كه احتمالاً يكى مستأجر است.
سرش را به اطراف چرخاند. خبرى از جسد نبود، از پله ها پايين آمد. حمام و توالت را جست و جو كرد، اما خبرى نبود. دوباره به سمت طبقه اول كه در آن بسته بود رفت، سپس خود را به پنجره اتاقى كه نرده هاى آهنى به آن جوش زده شده بود و از بى رنگ بودن نرده ها مشخص بود آن را به تازگى نصب كرده اند، رساند. دستش را روى شيشه گذاشت تا سايه ها از بين برود و بعد به داخل خيره شد.
حدسش درست بود. زنى دقيقاً در چارچوب ورودى اتاق به اتاق ديگر روى زمين بود. روى او ملحفه اى انداخته بودند و سرش ديده مى شد، به خاطر اينكه پرده آبى رنگى دو طرف ميدان ديد را بسته بود، نمى شد اطراف را ديد و چيز ديگرى معلوم نبود.
به درخواست بازپرس، شوهر زن جوان را در بين جمعيت پيدا كردند. سر مرد كه از فرط ناراحتى آن را به ديوار كوبيده بود، خونريزى داشت و مرد خود بى حوصله به نظر مى رسيد. او نتوانست كمكى براى تحقيقات باشد.
چاره اى نبود، يك سرباز كلانترى در را شكست و وارد شدند. اثاثيه خانه نو بود، اما به هم ريختگى زيادى ديده مى شد، لباسهاى داخل كمد كه در اتاق پشتى بود، همگى كف اتاق ريخته شده بودند، كشوهاى ميز آرايش و حتى كشوهاى ميز چرخ خياطى خالى بودند و وسايل داخل آن همراه ديگر اثاثيه در گوشه و كنار خانه ريخته بود. تلويزيون سر جايش بود، اما جاى دستگاه ضبط خالى بود و مشخص نبود اصلاً ضبطى در خانه بوده است كه به سرقت رفته باشد يا هيچ چيزى به سرقت نرفته است.
بازپرس شمس ملحفه سفيدرنگ را از روى جنازه برداشت. بند پنبه اى صورتى رنگ حوله هاى سرهمى دور گلويش پيچيده شده بود، روى دستانش جايى كه مشخص بود جواهرآلاتى را داشته است، آثار زخم ديده مى شد. هيچ طلا و ساعتى روى دستان، گردن و گوشهاى او ديده نمى شد. وقتى دقت كرد، متوجه شد لاله گوش زن جوان پاره شده است، به گونه اى كه نشان مى دهد قاتل براى خارج كردن گوشواره ها به جاى باز كردن قفل آن، با زور و با پاره كردن لاله گوش به طرز هولناكى دست به چنين كارى زده است. در محل پارگى لاله گوش، هيچ خونريزى اى ديده نمى شد. بازپرس شمس پى برد اين كار بعد از مرگ كامل زن جوان صورت گرفته است و علائم حياتى در آن وجود ندارد.
مأموران تشخيص هويت و پزشك جنايى نيز سر رسيده بودند و در حال بررسى محل قتل بودند، بازپرس با ديدن صندوقچه جواهرات زن جوان به بازرسى آن پرداخت. جز يك گوشواره بدل رنگ و رو رفته چيز ديگرى در آنجا نبود. حتى محل نگهدارى فاكتورهاى خريد جواهرات هم خالى بود و نشان از زيركى قاتل داشت.
اما چه كسى در روز روشن دست به چنين اقدامى زده است؟ سؤالى بود كه بازپرس بايد جوابى براى آن پيدا مى كرد. بى شك باز به ردپايى آشنا برخورده بود و بايد با بازجويى هاى فاميل اين قاتل را پيدا مى كرد. با خود فكر كرد اى كاش مقتوله اهل شهرستان نبوده باشد، چرا كه عمليات را كند مى كرد.
مأمورى كه در همسايگى مقتوله زندگى مى كرد و جريان قتل را به پليس خبر داده بود، مى توانست سرنخهاى خوبى به بازپرس بدهد، او مضطرب بود، اما خيلى مصمم در برابرش ايستاد.
* اين زن را مى شناسى؟
- سيمين زن دوم آقاى مختارى بود! ۶ ماهى مى شود كه از روستا به تهران آمده است.
* شوهرش چكاره است؟
- كارگر رستوران، صبح مى رود سر كار و شب بر مى گردد.
* زن اولش را طلاق داده است؟
- هديه خانم را مى گويى، خير! او اينجا است، در طبقه دوم زندگى مى كند، حالش خيلى بد است، لكنت گرفته بود و به زور حرف مى زد.
* چرا ترسيده بود؟
- اون فهميده بود كه «سيمين» كشته شده، بعد توى كوچه اين طرف و آن طرف مى دويد تا اينكه زن من برايش آب قند آورد و او توانست يك مقدار حرف بزند.
* او الآن كجاست؟
- خانه ما، وقتى ماجرا را از زبانش شنيدم، احساس مسؤوليت داشتم و سريع پليس را در جريان گذاشتم.
* بچه ندارند؟
- اجاق هديه خانم كور است، به خاطر همين راضى شد «سيمين» هوويش شود.
* با هم مشكل نداشتند؟
- هديه خانم زن خيلى خوبى است، البته من از «سيمين» خانم هم بدى نشنيده بودم، اما انگار مى خواست مستقل باشد و شوهرش را وادار كرده بود همه زندگى او را جدا كند.
* يعنى با هوويش ناسازگار بود؟
- «سيمين» تازه عروس بود و وسايلش نو بودند، از طرفى وسواس داشت و همين مورد ناراحتى ايجاد كرد.
* تو از كجا اين حرفها را مى دانى؟
- همه در كوچه مان مى دانند، خصلت زنانه را كه مى دانى!؟
* نشنيده اى كه شوهرش با اين زن اختلاف داشته باشد؟
- اصلاً او را در پر قو نگه مى داشت، خصوصاً كه شنيده بود حامله است، اينقدر سرش را به ديوار كوبيد كه از حال رفت.
بازپرس شمس ديگر كارى در صحنه قتل نداشت، سراغ هديه رفت، او زن جوانى بود، چهره اش رنگ پريده و نگران به نظر مى رسيد، مقدارى نيز حق داشت كه به آن صورت در آيد، بازپرس دلدارى اش داد و پرسيد:
*  امروز در خانه نبودى؟
-  اى كاش خانه بودم، نمى گذاشتم از خدا بى خبرها جان اين تازه عروس را بگيرند، الهى كه در به در شوند.
* كجا بودى؟
-  پنجشنبه است، من از صبح رفته بودم سر خاك مادرم در بهشت زهرا، هرپنجشنبه مى روم و تا ساعت ۴ آنجا مى مانم و خيرات مى دهم وقتى برگشتم ديدم خانه خراب شده ام.
*  هووى تو بود؟
-  هو كه نه؟! عين عروسم بود من بچه نداشتم او عين دخترم بود، فاصله سنى ما ۱۵ سال است من مى توانستم مادرش باشم وقتى وارد خانه شدم ديدم سوت و كور است. فهميدم اتفاقى افتاده است هر چه در زدم باز نكرد با نگرانى از پنجره نگاهش كردم واى بر من شوهرم بدبخت شد. او آرزو داشت پدر شود كه نشد.
*  قرار نبود ميهمان به خانه اش بيايد؟
-  چيزى به من نگفت اما اغلب آخر هفته ها از روستا به ديدنش مى آمدند.
*  چه كسانى؟
-  فرق نمى كرد، يك طايفه بودند كه به هم وابسته بودند حتى پسر عموى مادرش هم با او عين برادر برخورد مى كرد و رفت و آمد زيادى داشتند.
*  سارق يا معتادى در فاميل دارند؟
-  معتاد نمى دانم اما خواهر زاده اى دارد كه خلافكار است فكر كنم مواد مى فروشد.
*  به اينجا مى آمد؟
-  خواهرزاده اش بود و در تهران هم زندگى مى كند. اتفاقاً بيشتر از بقيه مى آمد.
*  شما اعتراض نمى كرديد؟
-  خودش هم در رودربايستى بود، چه اعراضى كنم؟! اينجا خانه او است. نمى توانم دخالتى كنم.
هديه به گريه افتاد و بازبان محلى خودشان شروع به شيون كرد، اين سرنخ راهگشا نبود، بازپرس شمس وقتى آنجا را ترك كرد ديد كه جسد «سيمين، را داخل آمبولانس پزشكى قانونى گذشته اند و مى خواهند به سرد خانه ببرند.
بازپرس ديگر كارى آنجا نداشت به سروان دستور داد در مراسم تشييع جنازه، خواهرزاده «سيمين» را بازداشت كنند، فرداى آن روز «محمد» كه ظاهرى خلافكار داشت، يك زنجير كلفت نقره اى دور گلويش بود و لباس دوره ۶۰ جوان  هاى تهران را پوشيده بود، به همراه سروان وارد دادسراشد و در برابر او كه بازپرس كشيك روز جمعه بود، ايستاد:
* از كى خاله ات را نديده بودى؟
- شنبه همين هفته پيش او بودم، بيچاره چقدر من را نصيحت كرد كه سر به راه بشوم. از او خواستم دختر دايى ام را براى من خواستگارى كند و قول دادم آدم بشوم.
*  مگر آدم نبودى؟
-  يك قدرى سر به هوا بودم.
*  در همان سر به هوايى چون پول لازم داشتى خاله ات را كشتى؟
-  اصلاً خاله «سيمين» عين خواهرم بود، دوستش داشتم.
*  طلاهايش دوست داشتنى تر نبود؟ ضبط را چه كردى؟
-  آنها، اصلاً ضبط نداشتند از طلا هم خبرى ندارم نمى دانم چه مى گوييد. بازپرس شمس كه احساس كرد «محمد» نمى خواهد اعتراف كند، او را به بازداشتگاه پليس آگاهى فرستاد سپس با حوصله به مرور پرونده پرداخت.
فرداى آن روز هديه خانم در روستاى هوويش بازداشت شد. وقتى به تهران انتقال داده شد باز منكر اتهام قتل بود تا اينكه روبروى بازپرس شمس ايستاد و دو دليل او را شنيد كه نشان مى داد هديه هوويش را كشته است.
چاره  اى جز اعتراف نداشت، هديه خانم گفت: «با وجود موافقتم به ازدواج شوهرم و «سيمين» از وقتى اين دختر روستايى وارد زندگى مان شد، از شوهرم سر كوفت مى خوردم. با حامله شدن سيمين، احساس مى كردم ديگر جايى در آن خانه ندارم. او در قتل هوويش تصميم آنى داشته است.
* * * 
خوانندگان گرامى با اشاره به تنها دو دليل بازپرس شمس مى توانيد در قرعه كشى جايزه ويژه معماى پليس شركت كنيد، پاسخ هاى خود را به صندوق پستى روزنامه ايران ارسال كنيد.

* پاسخ معماى پليسى شماره ۸۵- آلونك آتشين

تنها دليل بازپرس شمس: در گزارش آتش نشانان و مأموران كلانترى آمده بود كه قفل چدنى روى در نصب بود و ديده مى شد بخاطر همين آتش نشانان از پنجره بدون شيشه كه ذوب شده و شكسته بود به داخل آلونك آب و كف ضد حريق پاشيدند و براى ورود به داخل آن با پليس تماس گرفتند و با لطبع مأموران با كسب دستور قضايى تنها چاره در ورود به آلونك را شكستن قفل دانسته و وارد شده است.
بدين ترتيب، اينكه مردى داخل آلونك باشد و بتواند قفل چدنى را بيرون از در روى در نصب كند كه در باز نشود امكان پذير نيست و هر كسى دست به چنين كارى زده است، خودش زنده است وانگيزه اى دارد به گونه اى كه جز مهيار، براى جلوه دادن اينكه مرده است هيچ كس انگيزه اى نداشت و او به دنبال يك قربانى بود و جسد سوخته نمى توانست متعلق به زندانى فرارى باشد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |