دوشنبه ۲۸ شهريور ۱۳۸۴ -
Mon, Sep 19, 2005
ويژه ۱
۳۲۵۷
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
RSS
صبح اميد
228624.jpg
دكتر باقر قربانى زرين
آينده بشريت چگونه خواهد بود؟ جامعه آرمانى كه بشر به دنبال اوست، چگونه جامعه اى است؟ ما هرگاه نظرى اجمالى به اطراف خود مى اندازيم، در مى يابيم موجودات و پديده هاى مختلف جهان خلقت با نيروهايى كه در اختيار دارند، به سوى هدفى غايى و نهايى در سير و حركتند. دانه گياهى كه در زمين كاشته مى شود با بهره ورى از عوامل مساعد طبيعى، سير كمالى خود را آغاز كرده و بالاخره به ما گياهى از همان نوع، تحويل مى دهد.
در اين ميان، بشر كه عشق به تكامل و پيشرفت در او نهفته است و انگيزه اعتلاجويى و والاگرايى ذاتى اوست، هميشه در انديشه خود جامعه برتر را ترسيم كرده و آن را در مغز خويش پرورانده است. همان چيزى كه به نام « Utopia » يا «مدينه فاضله» يا به تعبير زنده ياد اخوان ثالث (تو را اى كهن بوم و بر...، ص ۳۲۵) ابرشهر يا شهر برتر يا آرمان شهر نام گرفته است. اين بحث از آن دسته مباحث است كه تمام مكاتب الهى و غير الهى انديشمندان راجع به آن صحبت كرده اند. ويل دورانت در كتاب «لذات فلسفه» (ترجمه عباس زرياب خويى، چاپ پنجم، ص ۳۶۳) از قول اسكار وايلد (شاعر و نويسنده مشهور ايرلندى) اين جمله را نقل مى كند: «نقشه جهان غايى كه مدينه فاضله را نشان ندهد، ارزش اين را ندارد كه به آن نگاه كنند؛ زيرا اين نقشه، مملكتى را كه انسانيت در آن فرود آمده، كنار گذاشته است. هنگامى كه انسانيت در چنين مملكتى فرود آمد، به اطراف نظر مى اندازد و همين كه ناحيه بهترى پيدا كرد، كشتى خود را به سوى آن مى برد، پيشرفت تحقق مدينه فاضله است.»
از اين رو نوع مكاتب و عموم اديان، بشر را به اين دنياى بهتر توجه داده اند و مدينه فاضله انسانى را ترسيم كرده اند. همه اين كوششها براى آن بوده است كه براى اجتماعات، افق جديدى بيافرينند و چشم اندازى نو خلق كنند. آفرينش بيشتر نيز بالمآل براى رسيدن به چنين جامعه اى است؛ جامعه اى كه حاكمش انسان است و فرمانبردارش نيز او. اگر آدمى سختى ها را تحمل مى كند و آنها را پشت سر مى گذارد، براى رسيدن به همين «فرداى روشن» است. نهرو، نخست وزير فقيد هند، اظهار مى دارد: «در دنيايى كه پر از كشمكش و نفرت و خشونت است، اعتقاد به سرنوشت انسانى ضرورى تر از هر زمان ديگر است. هرگاه آينده اى كه ما براى آن كار مى كنيم، سرشار از اميد براى بشريت باشد، نابسامانى هاى دنياى كنونى چندان اهميتى ندارد و كار كردن براى آينده، داراى حقانيت است و اگر آينده غير از حال باشد، يعنى مواجهه با نابسامانى ها و تعدى ها نباشيم، تحمل مشكلات فعلى آسان خواهد بود. [پيام يونسكو، شماره آبان ۱۳۴۸].
در اعتقاد كيش زرتشت، سوشيانيت ظلم و دروغ و آفت و مرگ را نابود و عالم هستى را نو خواهد كرد. (دكتر فتح الله مجتبايى، شهر زيباى افلاطون، ص ۶۹). به تعبير خواجه شيراز: [غزل ،۱۶۴ چاپ قزوينى و غنى]:
نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد
عالم پير دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان، جام عقيقى به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد
اين تطاول كه كشيد از غم هجران، بلبل
تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد
آرى! در جايى كه «اكنون هر سال در ممالك متمدن صدها هزار انسان به علت بيماريهاى ناشى از پرخورى مى ميرند» (لذات فلسفه، ص ۳۶۴) اگر غروب هر روز به طلوع فردا نينجامد، آدمى اميد زنده بودن را از دست خواهد داد. آيا اين همه تعدى ها و حق كشى ها را پايانى خواهد بود؟ آيا اين شب ظلمانى كه پرده هاى خود را به همه جا آويخته است، به كنارى خواهد رفت؟ و آيا «صبح دولت» خواهد دميد؟
سهراب سپهرى در شعر «روبه غروب» (منتخب اشعار سپهرى، انتشارات طهورى، ص ۷) اين صحنه ها را خيلى زيبا به تصوير كشيده است:
ريخته سرخ غروب ‎/ جا به جا بر سر سنگ ‎/ كوه خاموش است ‎/ مى خروشد رود ‎/ مانده در دامن دشت ‎/ خرمنى رنگ كبود ‎/ سايه آميخته با سايه ‎/ سنگ با سنگ گرفته پيوند ‎/ روز فرسوده به ره مى گذرد ‎/ جلوه گر آمده در چشمانش ‎/ نقش اندوه پى يك لبخند ‎/ جغد بر كنگره ها مى خواند ‎/ لاشخورها، سنگين، از هوا، تك تك آيند فرود.
لاشه اى مانده به دشت ‎/ كنده منقار، زجا چشمانش ‎/ زير پيشانى او مانده دو گود كبود ‎/ تيرگى مى آيد ‎/ دشت مى گيرد آرام ‎/ قصه رنگى روز ‎/ مى رود رو به تمام.
شاخه ها پژمرده ست ‎/ سنگها افسرده ست ‎/ رود مى نالد ‎/ جغد مى خواند ‎/ غم بياميخته با رنگ غروب ‎/ مى تراود ز لبم قصه سرد ‎/ دلم افسرده در اين تنگ غروب.
يا در قطعه اى از شعر «گم شده» فروغ فرخزاد [ديوان اشعار، ص ۱۸۴]:
ره نمى جويم به سوى شهر روز
بى گمان در قعر گورى خفته ام
گوهرى دارم ولى آن را زبيم
در دل مردابها بنهفته ام...
حال ببينيم ايده آل فلاسفه و مكاتب چه بوده است؟
از قديم ترين كسانى كه درباره «شهر زيبا» يا «نيك شهر» (Kallipolis) سخن به ميان آورده اند، مى توان از افلاطون نام برد كه مسأله حكومت عقلا را مطرح كرد. او در چند جا از كتاب «جمهورى» خود (ترجمه دكتر محمدحسن لطفى، تهران ۱۳۵۳) آورده در مدينه فاضله يا بايد فلاسفه و حكما، حاكم شوند يا حاكمان و فرمانروايان به جد و به واقع در سلك حكمت درآيند و نيروى سياسى، با حكمت، هر دو در يك فرد جمع شود تا بتواند با اتصال به عالم حقيقت، بشر را از اين تنگنا خارج سازد و اين جز با حاكميت قانون نخواهد بود. ارسطو نيز در كتاب «سياست» (ترجمه دكتر حميد عنايت، تهران ،۱۳۵۸ ص ۱۲۳ ، ۱۷۸) معتقد است: «هدف جامعه سياسى، نه تنها زيستن، بلكه به زيستن است.» و «سعادت راستين در آن است كه آدمى، آسوده از هر گونه قيد و بند، با فضيلت زيست كند و فضيلت نيز در ميانه روى است.»
اين انديشه در تاريخ فلسفه سياسى غرب حاكم بود، حتى در اروپاى پس از رنسانس كه بشر غربى به طور كلى خانه تكانى مى كند و «اومانيسم» و انسان محورى و انسان مدارى مطرح مى شود باز هم انديشه مدينه فاضله از سوى انديشمندان دنبال مى شود.كتاب«يوتوپيا» اثر توماس مور (ترجمه داريوش آشورى) و «نيوآتلانتيس» (New Atlantis) اثر فرانسيس بيكن (پدر علم جديد) از اين آثار است. در هر دو اثر، آرمان شهرى كه بهشت زمين به شمار مى آيد، ترسيم شده است.
آگوست كنت، فيلسوف و رياضيدان فرانسوى در سده ۱۸ و ۱۹ ميلادى و مؤسس مكتب پوزى تويسم (مكتب فلسفى اثباتى)، معتقد بود: براى ايجاد جامعه «تئوكراتيكى» (جامعه و حكومت دينى) بايد هيأتى از عاقلان حكم برانند تا رهبرى «انسان» به دست كسانى باشد كه «انسان» باشند و از سياهكارى و ستمگرى به دور؛ و به انسان به ديده انسانيت بنگرند.
ژان پل سارتر، فيلسوف معاصر فرانسوى و يكى از رهبران مكتب اگزيستانسياليسم، در كتاب «آنچه من هستم» (ترجمه مصطفى رحيمى، ص ۱۶) اعتراف مى كند: «براى اينكه توافق اجتماعى حقيقى ايجاد شود، بايد هر كس، كلاً براى همسايه اش وجود داشته باشد و همسايه اش نيز كلاً براى او. اين امر، امروزه تحقق پذير نيست اما به عقيده من هنگامى كه دگرگونى هاى اقتصادى و فرهنگى و عاطفى ميان مردم ايجاد شد، اين امر نيز تحقق خواهد يافت... و چنين جامعه اى مسلماً جامعه اى جهانى خواهد بود.»
جالب اينجاست حتى مكتب ماركسيسم كه مكتبى مادى گراست، به پيروان خود، نشان از مدينه فاضله مى دهد. در اين مكتب، دوره هاى تاريخى اينگونه تقسيم مى شود: ۱-  دوره اشتراك اوليه يا كمون اوليه ۲-  دوره برده دارى ۳-  دوره فئوداليزم (ارباب و رعيتى) ۴- دوره بورژوازى (سرمايه دارى) ۵- دوره سوسياليزم. اين مكتب دوران سوسياليزم را پلى مى داند كه دوران هاى سراسر محنت گذشته را به دوران شكوهمند و دل فريب كمونيسم پيوند مى زند و اين همان دورانى است كه به قول آنها، دولت از بين خواهد رفت و «پرولتاريا» حاكم خواهد شد.
در ميان شاعران جهان هم «تاگور»، شاعر معروف هندى و در گذشته ۱۹۴۱ م كه يكى از برندگان جايزه نوبل بود، در اين زمينه مى گويد:«اكنون من مرتكب اين گناه نمى شوم كه اعتقادم را نسبت به انسان از دست بدهم و شكست كنونى بشريت را شكست نهايى بشمارم. من به آينده مى نگرم و زمانى را در نظر مى آورم كه اين فاجعه عظيم به پايان مى رسد، تاريخ ورق مى خورد و آسمان، دوباره سبك مى گردد. شايد سپيده اين صبح روشن، فردا از افق شرق برخيزد كه خورشيد نيز از آنجا مى دمد. در آن هنگام انسان شكست نايافته، ميراث از چنگ رفته خود را دوباره به چنگ خواهد آورد.»
به تعبير زنده ياد اخوان ثالث در شعر «شهابها و شب» از كتاب دوزخ اما سرد (ص ۲۴۶):
از ظلمت رميده خبر مى دهد سحر
شب رفت و با سپيده خبر مى دهد سحر
در چاه بيم، اميد به ماه نديده داشت
و اينك ز مهر ديده خبر مى دهد سحر
از اختر شبان، رمه شب رميد و رفت
وزرفته و رميده خبر مى دهد سحر
زنگار خورد جوشن شب را به نوش خند
از تيغ آب ديده خبر مى دهد سحر
باز از حريق بيشه خاكسترين فلق
آتش به جان خريده خبر مى دهد سحر
از غمز و ناز انجم و از رمز و راز شب
بس ديده و شنيده خبر مى دهدسحر
بس شد شهيد پرده شب ها، شهابها
و آن پرده ها دريده خبر مى دهد سحر
آه، آن پريده رنگ كه بود و چه شد كز او
رنگش زرخ پريده خبر مى دهد سحر
چاووش خوان قافله روشنان، اميد!
از ظلمت رميده خبر مى دهد سحر
در ميان حكيمان مسلمان نيز مى توان از يعقوب كندى (در گذشته ۲۵۸ ق) نام برد كه ابن خلدون در مقدمه تاريخ خود (چاپ مصر، ص۳۵۵) از او جملاتى را پيرامون مدينه فاضله نقل مى كند.
ديگر حكيم ابونصر فارابى (سده چهارم هجرى) است كه كتابى دارد با عنوان «آراى اهل المدينه الفاضله» كه در آنجا به تفصيل ويژگى هاى اين شهر برتر و آرمانى را برشمرده است و تصريح مى كند رئيس مدينه فاضله، بايد به درجه اتصال با عقل فعال كه همان طريق دريافت وحى است، برسد و هدف اين جامعه از بين بردن شر و تحصيل خير و سعادت است (ص ۷۹ ، ۸۲)
ابوريحان بيرونى (در گذشته سده پنجم هجرى) در كتاب ارزشمند «تحقيق ما للهند» ص ،۳۲۱ بحثى را مطرح كرده است از كتب مذهبى هندوان قديم به زبان سنسكريت. در آن كتاب ها چنين آمده است: اواخر دوران چهارم، مردم روى زمين به فساد گراييده و بيشترشان كفرورزند و مرتكب گناهان بسيارى مى شوند و فرومايگان به نامدارى رسيده و بسان گرگ درنده به جان ديگران مى افتند و هرچه را كه به دست بياورند به يغما مى برند، كاهنان و روحانيان هم مانند آنها فاسد مى گردند و اكثريت با دزدان مى شود و مردم پرهيزگار و پارسا همه جا مورد تحقير و اهانت قرار مى گيرند، آنگاه «برهمن كلا» (منجى) شمشير آخته و با نيروى مقاومت ناپذير، نابكاران را از ميان برمى دارد و زمين را از پليدى ها پاك مى سازد و نيكان و پاكان را باقى مى گذارد تا به تناسل ادامه دهند.
در اديان الهى نيز ظهور منجى و رهاننده (Soter) نويد داده شده است. واژه Soter از قرن چهارم پيش از ميلاد به بعد، در بين پيروان مذهب اورفئوسى و در اديان سرى و در ميان گنوسيان و يهوديان و مسيحيان به مفهوم خاص آن در اعتقادات مربوط به بختارشناسى (Soteriology) و فرجام شناسى به كار رفته و در ترجمه هاى يونانى كتب عهد عتيق، به جاى كلمه عبرى Moshia (نجات بخش) قرار گرفته است. (شهر زيباى افلاطون، مجتبايى، ص ۱۳۲ - ۱۳۳).
در آيين زرتشت هم درباره آخرالزمان و موعود آخرالزمان مطالب بسيارى آمده است: در كتاب اوستا، در كتاب زند و در كتاب جاماسب نامه، موعود دين زرتشت به عنوان «سوشيانت» ناميده شده است كه پس از ظهور او، قيامت برپا خواهد شد. جالب آنكه زردشتيان دعايى به نام دعاى زود آمدن سوشيانت دارند و معتقدند با آمدن وى، عدل و داد در پهنه گيتى گسترده خواهد شد. پس از آنكه، جهان، سراسر در ظلم و جنايت فرو رفته باشد.
در كتاب جاماسپ كه شاگرد و داماد زردشت است و در ادبيات فارسى و عربى به لقب فرزانه و حكيم ناميده شده، چنين آمده است: مردى از زمين تازيان بيرون آيد، مردى بزرگ سر و بزرگ تن و بزرگ ساق كه بر دين جد خويش بود و با سپاهى بسيار، روى به ايران نهد و آن را آبادان كند و زمين را از داد پر نمايد و از دادگرى وى باشد كه گرگ با ميش آب خورد.» (بشارات عهدين، ص ۲۵۸).
و جالب است كه در روايات اسلامى هم، در خصال شيخ صدوق و در كتاب منتخب الاثر از امير مؤمنان على(ع) روايت شده است كه: «چون مهدى قيام نمايد، آسمان، قطراتش را نازل مى كند و خداوند با باران رحمتش زمين و گياهانش را خارج مى سازد. دشمنى و كينه توزى از دل مؤمنان بيرون مى رود، درندگان و حيوانات با هم آشتى مى كنند.»
در شاهنامه فردوسى گاهى از اين «آشتى مطلق» به آشتى گرگ و ميش تعبير مى شود (مجتبايى، ص ۱۴۶):
- به جشن نو آيين و روز بزرگ ‎/ شده در جان ميش انباز گرگ
- يكى دادگستر كز داد اوى ‎/ ابا گرگ ميش آب خوردى به جوى
- جهان تازه شد از سرگاه اوى ‎/ ابا گرگ ميش آب خوردى به جوى
در منظومه بلند «صداى پاى آب» از سهراب سپهرى (منتخب اشعار، ص ۹۵) مى خوانيم: چيزها ديدم در روى زمين ‎/ كودكى را ديدم ماه را بو مى كرد ‎/ قفس بى در ديدم كه در آن روشنى پر پر مى زد ‎/ نردبانى كه از آن، عشق مى رفت به بام ملكوت ‎/ من زنى را ديدم نور در هاون مى كوبيد ‎/ ظهر در سفره آنان نان بود، سبزى بود، دورى شبنم بود، كاسه داغ محبت بود...
باز در كتاب زند كه از آثار زردشتيان است مى خوانيم: «آنگاه، فيروزى بزرگ از طرف ايزدان مى شود و اهريمنان را منقرض مى سازد، تمام اقتدار اهريمنان در زمين است و در آسمان راه ندارد، بعد از پيروزى ايزدان و برانداختن تبار اهريمنان، عالم كيهان به سعادت اصلى خود برسد و بنى آدم بر تخت نيك بختى خواهند نشست.» (بشارات عهدين، ص ۲۳۸).
در كيش زردشت، نوكران عالم هستى را «فرشكرت» و سوشيانت را «فرشكرت كرتار» مى خوانند. (مجتبايى، ص ۱۳۵)
به تعبير خواجه شيراز: [غزل ۱۶۶]:
روز هجران و شب فرقت يار آخر شد ‎/ زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد
آن همه ناز و تنعم كه خزان مى فرمود ‎/ عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شكر ايزد كه به اقبال كله گوشه گل ‎/ نخوت باد دى و شوكت خار آخر شد
صبح اميد كه بر معتكف پرده غيب ‎/ گو برون آى كه كار شب تار آخر شد
آن پريشانى شب هاى دراز و غم دل ‎/ همه در سايه گيسوى نگار آخر شد
باورم نيست ز بد عهدى ايام هنوز ‎/ قصه غصه كه در دولت يار آخر شد
از آيين زردشت كه بگذريم در آيين يهود نيز در كتاب بشارات عهدين نام چند كتاب از كتب يهود و عهد عتيق كه در آنها سخنانى درباره موعود آمده، مطرح شده است: كتاب دانيال پيامبر، كتاب حجى يا حكاى پيامبر، كتاب صفنياى پيامبر و اشعياى پيامبر. (حكيمى، خورشيد مغرب، ص ۵۶)
در مزامير داود (مزمور ۳۷) آمده است:
«به سبب شروران، خويش را مشوش مساز، زيرا كه بزودى مثل علف، بريده مى شوند و بر خداوند توكل نما و نيكويى كن. و اما منتظران خدا وارث زمين خواهند بود، و از فراوانى و سلامتى متلذذ خواهند شد.
شروران شمشير را برهنه كرده و كمان را كشيده اند تا مسكين و فقير را بيندازند و راست روان را مقتول سازند، شمشير آنان به بدن خودشان فرو خواهد رفت و كمانهاى ايشان شكسته خواهد شد...»
اين همان وعده قرآن است: ولقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكرأن الأرض برثها عبادى الصالحون. (سوره انبياء، آيه ۱۰۵)
در كتاب اشعياء نبى آمده است كه با ظهور وى، گرگ بابره در يك جا خواهد بود، و پلنگ با بزغاله خواهد خفت و... ( مجتبايى، ص۱۴۶)
در كيش مسيحيت نيز در انجيل هاى گوناگون: متى، لوقا، برنابا، مرقس و مكاشفات يوحنا، وعده هاى بسيارى درباره موعود آخر الزمان آمده است (حكيمى،؛ خورشيد مغرب، ص۵۸). در انجيل مرقس، باب،۱۳ آيات ۳۳ - ۳۶ مى خوانيم: «پس برحذر باشيد و بيدار شده دعا كنيد، زيرا كه نمى دانيد كه آن وقت كى مى شود؟
مثل كسى كه عازم شده، خانه خود را واگذارد و ملازمان خود را برآن گماشته، هر يكى را به شغلى خاص مقرر نمايد و دربان را امر فرمايد كه بيدار بماند. اين گونه بيدار باشيد، زيرا نمى دانيد كه صاحب خانه كى مى آيد، در شما، يا بانگ خروس، يا صبح، مبادا ناگهان آمده شما را خفته يابد.»
در انجيل متى، فصل ۲۴ آمده است: «چون كه برق از مشرق بيرون مى آيد و تا به مغرب ظاهر مى گردد، آمدن فرزند انسان نيز چنين خواهد بود... خواهند ديد فرزند انسان را بر ابر هاى آسمانى كه مى آيد با قدرت و جلال عظيم و فرشته هاى خود را (كه همان ياران اويند) خواهد فرستاد با صور بلند آواز و آنان برگزيدگانشان را جمع خواهند نمود.»
و در انجيل لوقا، فصل ۱۲ آمده است: «كمرهاى خود را بسته و چراغهاى خود را افروخته داريد و شما مانند كسانى باشيد كه انتظار آقاى خود مى كشند تا هر وقت بيايد و در را بكوبد بى درنگ براى او باز كنيد»!
* در اسلام
طبق مدارك تفسيرى و حديثى آيات فراوانى از قرآن كريم، مربوط به حضرت مهدى(ع) و ظهور موعود آخر الزمان است. سيد هاشم بحرانى، از عالمان سده يازدهم و دوازدهم، كتابى در اين موضوع تأليف كرده با عنوان: «المحجة فيما نزل فى القائم الحجة».
در تفاسير معتبر اهل سنت نيز برخى از آيات قرآن به حضرت مهدى(ع) و ظهور او تفسير شده است (براى آگاهى از آنها ر.ك: حكيمى، خورشيد مغرب، ص ۱۱۴ - ۱۲۳)
در روايات اسلامى نيز به تفصيل مسأله ظهور امام زمان(عج)، خصايص حضرت مهدى(ع) و قيام و حكومت وى آمده كه افزون بر منابع شيعى در كتب احاديث اهل سنت نيز بطور گسترده از اين مسأله سخن به ميان آمده است؛ در بيش از ۶۰  كتاب اهل سنت از سده سوم هجرى تا دوره معاصر، مباحث گوناگونى راجع به مهدويت ذكر شده است، مفتيان و فقهاى چهار مذهب عمده اهل سنت نيز با فتواهاى صريحى، اصالت مهدويت را بيان كرده اند (ر.ك: صافى گلپايگانى، منتخب الاثر؛ خورشيد مغرب، ص۶۰- ۷۶).
آرى! بحق مى توان « موعود اسلام را« موعود امم» ناميد چرا كه ملتها و كيشها و مكاتب، جملگى در اين زمينه اتفاق نظر دارند و بشريت در اين آرزو ايام مى گذراند تا طعم عدالت را بچشد، عدالتى كه به تعبير جمهورى افلاطون (ص۵۳۳) «براى شريف ترين جزء وجود آدمى، يعنى روح، بهترين چيز هاست» و شاهد توسعه دانش و بينش باشد در پرتو اقتصادى سالم و پويا و جامعه اى ايمن؛ و در اين ميان انسانهايى تربيت يابند كمال محور و تكامل طلب، تابدين سان بهشت زمينى در عالم خارج تحقق يابد و انسان،؛ محورتمدن قرار گيرد و آدمى بر طبيعت تاريك خود و ديوجهل فائق آيد و شايستگى يابد تا در «شهر خورشيد» ساكن گردد با كاروانى كه بارش لبخند است و عشق.
به اميد آينده و به انتظار رويش فردا و برآمدن آخرين افق...
نيايش
228627.jpg
عالم نامى سيد ابن طاووس از جمله شيفتگان سر از پاى ناشناخته در وادى مهر ورزى مولايمان امام عصر(عج) است. او در اين زمينه تا بدان جا پيش رفته بود كه حضرتش را حتى از آهنگ صدا مى شناخت. داستان تشرف او در سامرا به حضور آن عزيز و گزارش مناجات گيراى امام عصر(عج) با خداى متعال در كتاب ها آمده است. او كسى است كه همواره خويش را در محضر امام (ع) احساس مى كرد و غيبت جسمانى حضرت هرگز سبب نشده بود كه ذهنيتى ناروا براى وى به بار آورد.
تمثل او به اين بيت كه:
نَزيلُكَ حَيثُُ مَا اتَّجَهَت رِكابى
وَضَيفُكَ حيَثُ كنُتُ مِنَ البِلادِ
مفاتيح الجنان، زيارت حضرت صاحب الامر عليه السلام در روز جمعه: بر تو فرود مى آيم و هر جا كه راحله ام روى آورد. در هر سرزمينى كه باشم هم چنان ميهمان تو هستم. نشان از اين احساس حضور دائمى است. و خدا را! كه روزى ما نيز چنين شويم و همواره خويش را در مقدس محضر او ببينيم. اين بزرگ مرد براى آخرين ساعات روز جمعه اعمال و نيايش هايى را بيان مى كند. از آن ميان روى يكى از اين دعاها تأكيد بسيار دارد و با عباراتى ويژه انجام آن را توصيه مى نمايد و يادآور مى شود كه: اگر در مورد تمام اعمال و آداب و دعاهايى كه آورديم، عذرى داشته باشى، مبادا خواندن اين دعا را واگذارى. به راستى كه ما، اين دعا را از فضل خداوند جل جلاله شناختيم، كه ما را به آن اختصاص داده است. پس به آن اعتماد كن. به هر حال، وى اسناد خود را در نقل اين دعا بيان مى كند و يادآور مى شود كه براساس اين اسناد، دعا از ناحيه يكى از نواب خاص امام زمان(عج) در دوران غيبت صغرى صادر گرديده است. لحن ويژه   آن بزرگوار در مقدمه اين دعا، به قدرى محكم است كه گويى ديده به راهان آن عزيز سفر كرده كه دوران پر رنج و محنت غيبت حضرتش را پشت سر مى گذارند، نبايد جمعه خود را به شام برسانند، مگر آن كه به متن اين دعا با ايشان به نجوا نشسته و خداى را بخوانند و به مضامين آن قصه دل هاى پر غصه سر دهند.
چنين است كه دعا از بلنداى معرفتى ويژه در موضوع امامت و ولايت آن حضرت برخوردار است و به يقين كه در اين مختصر نمى توان همه مطالب مطرح در آن را فهرست نمود؛ چه رسد كه قصد شرح و توضيح هم در ميان باشد؛ اما به مصداق:
آب دريا را اگر نتوان كشيد
هم به قدر تشنگى بايد چشيد
با نگاهى گذرا به پاره اى سر فصل ها، مى كوشيم تا توشه اى در خور از آن برگيريم. دعا يا همان نيايش معروف «اَللّهُمَّ عَرِّفنى نَفسكَ...» شروع مى شود و با دو درخواست «لاتُمِتنى ميتَةً جاهِليَّةً» و «لاتُزِغ قَلبى بَعدَ إذ هَدَيتَنى» دنبال مى گردد. در همين گام اول، سخن از معرفت امام(ع) مطرح مى شود؛ همان معرفتى كه پيش از اين هم به مناسبت در پاره اى مقالات به اجمال بدان پرداخته شد؛ شناخت امام در جايگاهى كه خدا او را قرار داده است. اين حديث پيامبر(ص) را بسيار شنيده ايم كه فرمودند:
«آن كس كه بميرد در حالى كه امام زمانش را نشناخته باشد، به مرگ جاهلى و به مرگ كفر و نفاق رخ در نقاب خاك كشيده است.»
و اين آيه قرآن را نيز چه بسيار خوانده ايم كه:
(رَبَّنا لاتُزِغ قُلُوبَنا بعد إذ هَدَيتَنا)
دو درخواست مطرح شده در آغاز اين دعا- كه دقيقاً يادآور همين دو بخش از حديث نبوى و آيه قرآنى است- به ما مى آموزد كه اولاً در فضاى غيبت به ياد داشته باشيد كه دست يابى به معرفت امام ضرورتى انكار ناپذير است و اصلاً نمى توان از آن چشم پوشيد و آن را به هيچ انگاشت. ثانياً اين باور را در اين ايام بايد مصداق روشنى بر هدايت و دست گيرى خداى متعال تلقى نمود و از موجباتى كه سبب شود تا اين گوهر ارزنده از دست ما باز ستانده شود، به شدت بايد برحذر بود.
بلنداى آن معرفت از يك سو، ضرورت و حساسيت حفظ آن از سويى ديگر و تلقى به نعمت از اين گوهر خدادادى، سه حقيقت مسلم و روشن است كه در گام نخست اين نيايش تعليم داده مى شود.
چه زيباست كه انسان در حين پرواز در فضاى ملكوتى نيايش، پيام ها را نيز يكى پس از ديگرى دريابد و با دريافت آن ها اوج گيرد، چرا كه دعا به بار آورنده روح و آموزنده راه است و نيايشگر را با اين دو بال به پرواز درمى آورد.
به دنبال اين مقدمه، سخن از رشته زرين امامت و ولايت مطرح مى شود و از گوهرهاى درخشانى يكى پس از ديگرى به اسم ياد مى شود؛ تو گويى صدف وجود، از اينكه آنان را در ميان گرفته، بر خويش مى بالد. بدين سان نام دوازده گوهر پاك در ميان مى آيد و نيايشگر بار ديگر خويش را در برابر اين اعتقاد والا، بسى حقير و ناتوان مى يابد. از اين رو، بلافاصله دست نياز به بارگاه بى نياز مى گشايد و چندين درخواست پى در پى را در پيشگاهش مطرح مى كند:
* ثبتنى على دينك: پايدارى و استوارى بر دين خدا
* و استعملنى بطاعتك: تلاش در طاعت و اطاعت خداوندى
* و لين قلبى لولى امرك: رقت قلب در پيشگاه امام عصر(عج)
* و عافنى مما امتحنت به خلقك: سلامت و سربلندى در آزمون ها
* و ثبتنى على طاعه ولى امرك: استقامت و پايمردى در پيروى امام زمان(عج)
بد نيست بار ديگر به اين پنج سرفصل درخواستى خود از خداى متعال بنگريد و بينديشيد و عناصر مطرح در اين بخش را به دقت در نظر آوريد. ثبات در دين دارى، تلاش در طاعت و بندگى، محبت سرشار و بى دريغ به پيشواى الهى، سرفرازى در امتحانات جارى الهى و سرانجام سر در پى اطاعت بى چون و چراى ولى خدا نهادن؛ همه و همه ارزش هايى است كه اگر بدان مفتخر آييم، رواست كه سر بر بلنداى آسمان بساييم. حصول اين ارزش ها در انسان و فتح درون و بيرون او با اين ارزش ها، دولتى است پايدار، كه اگر انسان را دست دهد، ارج و قدر او وصف ناشدنى است. آنچه گفته آمد، نه بازى با لفظ و پرداختن بافتى زيبا و گيرا در كلام، بلكه واقعيت هاى اعتقادى - عملى است كه اگر بدان دل بنديم و در ميدان عمل به كار گيريم، فرازهاى بى فرودى را درخواهيم نورد كه يافتنى است و گفتنى نيست. قرب جوار خدا و ولى او كه پيامد نگرشى ژرف بر دعاست، دستاورد كسانى است كه اين چنين گام گذار وادى نيايش شده اند. آنان بسيارى رنج دوران غيبت پيشوايشان را با ترنمى اين چنين چاره مى كنند كه مى توان در غيبت نيز احساس حضور داشت و نهان را به عيان شاهد بود و رواست كه هم اين چنين باشيم و از غيبت چنين تلقى اى در خود به بار آوريم. اين سخن و روش خام و ناپسند را، چه بسا از كسانى شنيده و ديده باشيم كه با اندك ناملايمى - آن هم معمولاً در حوزه هاى شخصى - زبان به ناله و نوعى اعتراض مى گشايند كه: پس چرا امام زمان نمى آيد و كارها اصلاح نمى شود؟ دريغا! كه گاهى اين حالت ها مقدمه براى بروز پديده كمرنگ شدن اعتقاد و سرانجام بى اعتقادى مى گردد. اين تزلزل ها و ترديدها و نگرش بر اساس دودلى و پيدايى علامت سؤال هاى فراوان در ذهن يكى پس از ديگرى، از آثار شوم دوران غيبت براى عامه مردم است. بويژه آنانى كه نهال اعتقاداتشان چندان در زمين دل ريشه ندوانيده و مستقر نشده، تنه آن استوار نگرديده و شاخ و برگى آنچنان كه بايد و شايد نداده و به بار و بر ننشسته است. درست در همين هنگامه است كه دعا به مدد مى آيد و در آن بحبوحه نكته ها مى آموزد:
* خدايا، تو او را از ديده ها پوشانيده اى.
* خدايا، او به امر تو رخ از مردم برگرفته و فرمانت را انتظار مى كشد.
* خدايا، تو آن آموزگار داناى غيرآموخته از اين و آن هستى كه زمان برپايى نهضت وى را مى دانى.
* خدايا، تنها تو آگاهى كه چه زمان با اظهار امرش پرده غيبت از ميان برداشته مى شود.
و با اين زمينه سازى است كه نيايشگر سر از بيان يك مطلب اساسى بيرون مى آورد كه خدايا، مرا در قبال اين مطالب كه بيان كردم صبورى عطا فرما، تا آنجا كه:
* لا احب تعجيل ما اخرت: شتابى نا بهنگام در آن زمينه كه تو به دنبال انداخته اى نداشته باشم.
* و لا تأخير ما عجلت: اگر در امرى تو با حكمت خود شتابان عمل مى كنى، تمايل به تأخير آن در ميان نباشد.
* و لا كشف ما سترت: آنجا كه تو امرى را پوشانيده اى، من رسم نارواى پرده درى در پيش نگيرم.
* و لا البحث عما كتمت: از آن مقوله كه تو پناه نگاه داشته اى - بيهوده - بحث و سخن در ميان نياورم.
* و لا انازعك فى تدبيرك: و - از سر ناآگاهى - در برنامه ريزى هاى تو براى اداره جهان هستى، به بحث و گفت وگو با تو نپردازم.
* و لا اقول لم و كيف و ما بال ولى الامر لا يظهر و قد امتلات الارض من الجور: چون و چرا نكنم كه چرا با پر شدن زمين از اين همه ستم، «ولى امر» ظاهر نمى شود؟
* و افوض امورى كلها اليك: من جملگى كارهاى خود را به تو مى سپارم و بس.
كه جان كلام در همين آخرى است و اين مهم است كه موارد پيشين را نيز پوشش مى دهد و همه و همه در واژه «تسليم» خلاصه مى شود و بس.
روشن است كه اين واگذارى امر به خدا، هرگز در كار آن نيست كه ما از پيشگاه خداوندى فرج مولايمان را درخواست نكنيم؛ چرا كه در بسيارى از دعاها به اين امر فرمان داده شده ايم كه «اكثروا الدعاء بتعجيل الفرج».


|   شناسنامه   |   آرشيو   |