چهارشنبه ۳۰ شهريور ۱۳۸۴ -
Wed, Sep 21, 2005
ماجرا
۳۲۵۸
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
داستان زندگى
زندگى بدون محبت
228717.jpg
قلبم از به ياد آوردن سرنوشتى كه از ابتدا داشته ام بى اختيار به درد مى آيد. با اين حال اكنون در شرايطى قرار دارم كه بايد هرطور شده است، برايتان بگويم و شما را با خود به آن سالهاى دور ببرم. 
وقتى به دنيا آمدم مادر هنگام زايمان جان داد. من در يك خانواده روستايى و بى بضاعت به دنيا آمدم. مى شود حدس زد كه ۳۹ سال پيش وقتى كودكى كه مادرش هنگام زايمان جان مى سپارد را اطرافيان با آن سطح فرهنگى به چه چشمى مى بينند. سالهاى كودكى ام مى دانستم كه اسم ديگر من سرخور است. 
پدرم پس از مرگ مادرم از مامايى كه در روستا بود، خواست تا مرا به هر كسى كه مى خواهد بسپارد چون بچه سرخور و قاتل مادر نمى خواست.
ماماى بيچاره پس از اين حرف پدر مرا با خودش برده بود. دايه اى برايم پيدا كرده بود و آن زن مرا تا چهار سالگى نزد خودش نگه داشته بود. 
بعد از آن بود كه مرا به خانواده ام بازگرداندند. شايد كمتر كودكى باشد كه مثل من سالهاى كودكى اش را جزء به جزء به ياد داشته باشد. 
 * * * 
زن جوان بود. روى ايوان حياط خانه روستايى ايستاده بود و با اخم مرا نگاه مى كرد. مردى كه سن و سالى بيشتر از او داشت با چشمانى پر از غم و دستانى زبر و زمخت و موهايى آشفته نگاهم مى كرد. بعد هم جلو آمد و دستش را روى سرم گذاشت. دايه ام در حاليكه بقچه كوچك لباس هايم را روى ايوان مى گذاشت، اشك هايش جارى شد.  
- اگر مجبور نبودم بچه را پس نمى دادم.
او رفت و تمام آرامش و خوشبختى ام را با خودش برد. اين را وقتى فهميدم كه ساعتى بيشتر از حضورم در آنجا نگذشته بود. دايه برايم توپى پلاستيكى خريده بود. براى من جدا شدن از آن زن مهربان سخت بود و توپى كه برايم گرفته بود، دنيايى ارزش داشت اما توپ من در دست دو پسر بود. نمى دانستم اين پسرها چه نسبتى با من دارند و اينجا كجاست ولى وقتى خواستم توپم را از آنان پس بگيرم متوجه شدم اينجا خانه پدرم است، دو پسر برادر ناتنى ام هستند و زن جوانى كه با مشت و لگد به جانم افتاده بود، نامادرى ام است. 
مى دانم كه بايد سعى خودم را بكنم تا با برادرانم مهربان باشم. زمان به سرعت مى گذرد من و دو پسر بزرگ مى شويم ما سه تا ياد گرفته ايم كه مهربان باشيم و با همديگر با صفا و صميميت برخورد كنيم اما زن پدرم انگار تحمل بودن مرا در آن خانه ندارد. پدرم با رفتارش نشان داده است كه حال و حوصله شنيدن اعتراضهاى او را ندارد براى همين است كه زن پدرم به جاى شكايت بردن به پدر با سيلى و كتك و فحش و ناسزا همه چيز را تلافى مى كند. زير مشت و لگدهاى او روز به روز بزرگتر مى شوم. به همراه برادرانم به مدرسه مى روم سعى مى كنم آنقدر خوب باشم تا پدر شايد دست نوازشى به سرم بكشد اما افسوس... پدرم با كدخداى ده درگير شده است و به زندان مى افتد. حالا پدرم كه تنها نان آور خانه بود، ديگر نيست. مدرسه رفتن هزينه دارد با اينكه عاشق تحصيل و مدرسه هستم ناچار مى شوم كه براى كار به جاى پدر به كشاورزى بپردازم و نانى به چنگ آورم. با اينكه نان آور خانه شده ام هيچ يك از سلام هايم را پاسخى نمى دهند. فقر و حسادت زن پدر را برآشفته تر از قبل مى كند و به جاى همه ناراحتى هايش مرا آماج نيش و كتك هايش قرار مى دهد. در صحرا زير سايه درختان مى نشينم و بلند بلند گريه مى كنم. گاهى فكر مى كنم مترسك هايى كه سرزمين كشاورزى مى گذارند از من خوشبخت تر هستند. هيچ راهى برايم نمانده است ناچار مى شوم كه به خانه عمه ام در شهر پناه ببرم. فكر مى كنم او پول پدرم را مى دهد. 
مدتى را نزد عمه مى مانم. پدرم از زندان آزاد مى شود. پس از چند سال او و زنش با من مهربان مى شوند. برايم باور كردنى نيست. به خانه پدر برمى گردم ولى دوباره همان آش و همان كاسه است. ناچار مى شوم دوباره خانه پدرم را ترك كنم تنها جايى كه دارم خانه عمه است. 
مدتى را براى جنگ به جبهه مى روم. مدت كوتاهى از رفتن ام به جبهه گذشته كه مجروح مى شوم به هوش كه مى آيم خودم را در بيمارستان مى بينم قدرت حركت ندارم. از اينكه مجروح شده ام ناراحت نيستم. بيشتر از اين ناراحت هستم كه كسى سراغ من نمى آيد. تنها چند تن از دوستان همرزم به ديدن من مى آيند. يك چشمم را از دست داده ام بالاخره مدتى طولانى در بيمارستان بسترى مى شوم. چند عمل جراحى روى من انجام مى شود و من قدرت از تخت پايين آمدن را پيدا مى كنم. مى توانم به خانه برگردم. بدون اينكه كسى دعوتم كند به خانه پدر پاى مى گذارم ولى رفتارشان همان است كه قبلاً بود. دلم هواى صميميت جبهه و بچه ها را مى كند دوباره به آنجا برمى گردم. 
چند ماه بعد ۱۷ ساله ام به دنبال كار مى گردم ولى كار مناسبى پيدا نمى كنم. مدتى سرگردان هستم تا اينكه در يك شركت كار خوبى برايم از طريق يكى از دوستانم پيدا مى كنم. حقوقم خوب است اما مسافت شركت تا محل زندگى من طولانى است چشمم به شدت درد مى كند و من در آزار هستم. بالاخره با رفتن ام به خارج براى معالجه موافقت مى شود و اين بار من مثل هميشه تنهاى تنها راهى آلمان مى شوم.  
هيچكس را جز خدا ندارم. درد تمام وجودم را پر كرده است. روزى چند بار از خدا مى خواهم هرطور شده اين درد جانكاه را از وجودم پاك كند. چند جراحى روى چشمانم انجام مى شود. مرخص مى شوم روبه روى آيينه ايستاده ام و به خودم نگاه مى كنم. به جاى آن چشم آسيب ديده حالا چشمى مصنوعى دارم. چهره ام به زيبايى سابق بازگشته است. به شهرم برمى گردم از تنهايى خسته ام مى خواهم با داشتن همسرى و فرزندانى به تمام سختى هايى كه كشيده ام پايان دهم. مدتى را فكر مى كنم. كدام دختر است كه حاضر به ازدواج با من شود؟
دختر خاله ام مناسب است. هميشه او را قلباً دوست داشته ام. هر طور شده بايد اين مسأله را با پدر و مادرش در ميان بگذارم. پيشنهادم را مطرح مى كنم اما پاسخ منفى مى شنوم.
اين پاسخ رد اعصابم را بيشتر به هم مى ريزد احساس مى كنم زخمهاى كهنه وجودم تازه شده اند. تنها كارى كه مى توانم بكنم گريستن است. آنها بعد از پاسخ منفى به من دختر خاله ام را شوهر مى دهند. خاله ام وقتى متوجه مى شود كه به چه حال و روزى افتاده ام پيغام مى فرستد. پيش او مى روم.
- خب دختر ديگرم مال تو باشد.
براى دومين مرحله معالجات بار ديگر به آلمان مى روم. در آنجاست كه مى فهمم خاله دختر ديگرش را هم شوهر داده است. 
مدتى مى گذرد. عروسى برادرم است و پدر خانه اى مى سازد. با شور و شوق تمام پس اندازم را به آنها مى دهم. شايد به اين اميد كه دوستم داشته باشند اما آنها مرا نمى خواهند تنها پول من برايشان كفايت مى كند. 
 * * * 
به يكى از دوستانم از آرزويم مى گويم:
- اى كاش مى شد دخترى مناسب پيدا مى كردم. تشكيل خانواده مى دادم و به زنم و زندگى مشتركمان عشق مى ورزيدم.
دوستم تلاش مى كند تا دخترى مناسب برايم پيدا كند. مى خواهم مدتى رفت و آمد بكنيم تا همديگر را بهتر بشناسيم ولى مادرش مى گويد: 
- ما آبرو داريم: هرچه زودتر عقد كنيد. مى ترسم مردم براى دخترم حرف درست كنند.
حق را به او مى دهم با قرض و هزار مشكلات ديگر مراسم ساده اى برگزار مى كنم. به فكر اين هستم كه دوستم داشته باشد اما او به فكر هديه اى است كه بايد براى او مى بردم.
رؤياهايم با حقيقت فاصله زيادى گرفته است. او زنى نيست كه جلوى ديگران احترام شوهرش را نگه دارد. كارهايى كه مرا سرافكنده مى كند را جلوى ديگران انجام مى دهد. رفتار بدى را كه دارد مى بخشم ولى او آنها را تكرار مى كند. ديگر نمى توانم او را ببخشم. من دخترى مهربان مى خواستم دخترى كه عشق و محبت را بفهمد، اما زن من در عالم ديگرى است. او به فكر تجملات است زمان به سرعت مى گذرد يكسال است كه عقد كرده ايم براى سومين دوره از معالجات بايد به آلمان بروم در مدتى كه آنجا هستم در نهايت بى كسى مى مانم. زنم حتى يك نامه هم به من نمى نويسد. كارمان به دادگاه مى كشد. او به فكر جدايى است. نمى دانم چرا؟ شايد به اين علت كه به ماديات آن طور كه خواسته نرسيده است. 
مانده ام چگونه رفتار كنم. نمى دانم بايد به او پشت كنم و طلاقش بدهم يا اينكه براى ادامه زندگى با او اصرار كرده و به هر آب و آتشى بزنم.

پاسخ كارشناسى

نظر كارشناسى از:
دكتر فربد فدايى -روانپزشك
ماجراى جوان محروم ازمحبت

نويسنده محترم نامه، قصه پرغصه اى را از زندگى خود حكايت كرده ايد.خوشحالم كه با وجود همه محروميت ها و مشكلات نااميد نشده ايد وبه فكر چاره جويى براى آينده هستيد. بدانيد كه تيره ترين اوقات شب، اندكى پيش از طلوع خورشيد است. آنان كه با وجود سختى ها، صبورانه با ايمان به خداوند، مسير درست را ادامه مى دهند در نهايت موفق خواهند بود.
با اذعان به اين كه واقعاً برخى رويدادهاى ناخوشايند در زندگيتان، خارج از اراده شما بوده است بايد گفت امكان دارد، همين رويدادها ذهنيتى را در شما پديد آورده باشد كه به نوبه خود موجب مشكلات بيشتر شده باشد.
شايد رفتار پدر، جدايى از دايه، بى مهرى نامادرى وبرادران، همه باعث پيدايش احساس بى ارزش بودن در شما شده باشد. كسى كه احساس بى ارزشى كند نمى تواند در ديگران احساس محبت وعشق را بيدار كند. ديگران در برابر چنين فردى احساس ترحم مى كنند. امكان دارد به او كمكى هم بكنند اما احساس ترحم در مجموع مانع از پيدايش محبت واقعى مى شود. انسان در برابر يك فرد ترحم انگيز احساس ناراحتى مى كند و خيلى هم به ادامه ارتباط با او رغبت ندارد. براى اينكه موضوع روشن تر شود بايد مثال بزنم: حتى مادران هم فرزندان سالم و شاداب و متكى به نفس خويش را از فرزندان ضعيف و رنجور و منزوى دوست تر دارند گرچه ممكن است به گروه دوم از روى احساس مسؤوليت توجه بيشترى هم نشان دهند يا وقت بيشترى هم صرف كنند.اگر مسائلى از شما تقاضاى كمك كند امكان دارد از روى ترحم به او كمك كنيد اما نياز او باعث جلب محبت شما نمى شود.
در موردعشق و علاقه هم به همين نحو است كه اگر كسى به دريوزگى عشق بيايد، نياز وى به عشق و محبت سبب برانگيختن عشق در ديگرى نمى شود.عشق وعلاقه واقعى بين دو نفر كه كامل و برابر باشند ايجاد مى شود.
به جز احساس بى ارزشى ، در سرگذشت شما تمناى محبت ونياز به تعلق به يك خانواده بارز است. مى خواهيد به هر قيمت كه شده است توسط ديگران پذيرفته شويد (با برآوردن نيازهاى مادى آنان، با صرف وقت، با صرف پول) مى خواهيد به هر نحو كه شده است زودتر ازدواج كنيد تا اگر ديگران از پذيرش شما در خانواده خويش پرهيز كردند، خود، خانواده اى تشكيل دهيد و احساس پيوستگى به همسر را بچشيد.
گمان من اين است كه مجموعه احساس بى ارزشى و نياز شديد به محبت سبب بى اعتنايى و كناره جويى ديگران از شما شده است.هيچ كس فردى را كه نسبت به خود احساس ترحم دارد و بر سرنوشت خويش مى گريد نمى تواند به عنوان يك عنصر مثبت و قوى بپذيرد.
به اين ترتيب راه چاره شما در درجه نخست، كسب اعتماد به نفسى است كه از دست رفته است يا هيچگاه به وجود نيامده است. اين كار، مشكل است اما شدنى است. به نكات مثبت خويش، به دستاوردهاى خود و به موفقيت هايى كه داشته ايد، بيشتر بينديشيد وهرگز فراموش نكنيد كه خداوند انسانها را به صورتهاى گوناگون مى آزمايد. بكوشيد از آزمون سربلند بيرون بياييد. خود را با ديگران برابر بدانيد و به درستى كه در زندگى شما نقاط اوج ارزنده اى وجود دارد كه خدمت در جبهه و جانبازى از جمله آنهاست. هرچند گاهى براى برخى از جانبازان اين شبهه پديد مى آيد كه مردم يا مسؤولان به آنان توجه لازم را نمى كنند اما واقعيت اين است كه ما، همه مردم ايران، وامدار جانبازان هستيم و به آنان مهر مى ورزيم. و ديگر آنكه، مردمان را دوست بداريد بدون آنكه متوقع دوستى متقابل باشيد. دوستى بدون چشمداشت شما را قوى و محبوب خواهد كرد.
به نظر مى رسد اگر به آنچه آمد عمل كنيد، همسر شما هم وجود واقعى شما را خواهد شناخت و از فكر جدايى منصرف خواهد شد. عشق راستين و بى قيد و شرط و ناشى از قدرت و بى نيازى را به او عرضه كنيد و بكوشيد با او زندگى كنيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |