|
|
|
دوستى در حكم دفترچه تلفن
|
|
|
|
يك پيشنهاد
|
|
|
|
|
|
|
دوستى در حكم دفترچه تلفن
طنابى كه پوسيده مى شود
|
|
|
سميرا سامانى هم محله ايد، هم مدرسه ايد، هم دانشگاهى ايد، همكاريد و هزاران هم ديگر كه بانى ماندن شما كنار هم مى شود. گاه رد مى شويد و گاه مى مانيد، آن هم براى روزها، ماه ها و حتى سال ها آنقدر كه تصور نبودن و نماندن كنار آشنايى كه حالا دوست نام گرفته آزارت مى دهد، زياد. روزها مى گذرد. تو تغيير مى كنى مثل او. اما يادتان مى رود رنگ و بوى دوستى تان هم بايد تغيير كند تا بماند وگرنه مى پوسد مثل طناب مثل هزاران چيز ديگر. اين گزارش نگاهى است به دوستى كه نتوانست به قوت روزها، ماه ها و سال هاى اولش ادامه پيدا كند. خنده دار است، شايد هم گريه دار. وقتى كه جايگاه يك دوست تا سرحد يك دفترچه تلفن پايين مى آيد. نمى دانستيد اين اتفاق - شايد بلامناسب تر باشد - سرتان مى آيد. اما آمد، بى خبر. مثل دوستى تان. «سال اول دانشگاه با هم آشنا شديم. من شر و شور. او آرام و بى سروصدا. به دلم نشست. تصميم گرفتم با او دوست شوم. اوائل سخت بود. راه نمى داد. منطقى هم بود؛ آخر من سر كلاس، دائم در حال بازيگوشى و پارازيت انداختن بودم و او دانشجوى نكته سنجى كه حرف نمى زد مگر اينكه سؤالى آن هم از جنس درست و حسابى اش به ذهنش مى رسيد.» تصور دوستى دو آدم كه در ظاهر تفاوت هاى عمده دارند، كمى عجيب و غريب به نظر مى رسد. به خصوص وقتى پاى درونيات و مكنونات قلبى به ميان مى آيد، اصولاً سخت گيرتر مى شويم و اغلب سعى مى كنيم كسانى را به دايره شخصى خودمان وارد كنيم كه شبيه مان باشند. اما اين قانون نانوشته مثل بسيارى از قانون هاى ديگر گاه رعايت نمى شود. «من حسى بودم و او فكرى، يعنى تكه كلام من اين بود كه «حس مى كنم» و او «فكر مى كنم». حسم به من مى گفت ما بايد با هم دوست شويم چون خيلى به درد هم مى خوريم. نه اين كه فكر كنم مى توانيم نيمه هاى خالى همديگر را پركنيم. اصلاً از اين خبرها نبود. فقط حسى در درونم مى گفت، دوستى سارا با من يعنى دنيايى جديد براى من و دوستى من با سارا يعنى دنيايى جديد براى او. اين موضوع به اندازه كافى توانايى روشن كردن موتور يك دوستى را داشت، پس استارت زدم.» «به بهانه اينكه ايستگاه نزديك خانه مان باجه بليت فروشى ندارد، خواهش مى كردم سر راهش برايم بليت اتوبوس بخرد. بليت اتوبوس را از اين دست مى گرفتم و براى تشكر، يك چاى ناقابل ميهمانش مى كردم، تا اينكه شكل گيرى اين ارتباط هدفمند از طرف من، آرام آرام جدى شد. آنقدر كه شديم قل، البته از نوع ناهمسان.» * دوستى از جنس فابريك دوست شدن. به خيال خودشان آن هم از نوع فابريك . همه جا در كنار هم بودن. شايد هم زياد، به اشتباه. «تمام واحدهايمان را با هم مى گرفتيم تا هر چه مى شنويم و مى خوانيم يكى باشد. مسير خانه را تا جايى كه مشترك بود با هم مى رفتيم. شب ها قبل از خواب هم دقايقى كه گاه به ساعتى مى رسيد با هم تلفنى حرف مى زديم. به هر حال در مسير شايد هم خانه اتفاق هايى مى افتد كه دلمان تاب نمى آورد تا صبح سحر براى تعريف كردنشان صبر كنيم. ترم پنج و شش با هم رفتيم سر كار. اولين چك حقوقمان را با هم رفتيم بانك، نقد كرديم. سال بعدش هم، درس خوانديم براى ارشد و قبول شديم هر دو. خدا مى داند چه روزهاى خوبى بود.» چشمان بسيارى با حسرت به اين دو نگاه مى كردند و آنان با غرور از اين دوستى با ديگران دم مى زدند. البته بى اختلاف نبودند، قطعاً اما آن چه براى هر دو مهم بود، دوستى بود كه مشابهى نه در حافظه شان نه در دفترچه خاطراتشان براى آن پيدا نمى كردند. * مهره ها اشتباه چيده شدند مهره ها يك جا اشتباه چيده شد، اما شايد آنجا كه فكر كردند، هميشه مى توانند كنار هم بمانند شايد آن جا كه فكر كردند شرايطشان هميشه يكسان باقى مى ماند و شايد هم صدها و هزاران جاى ديگر تا آنجا كه بريدند، هم خودشان هم طناب بين شان. «هر وقت و انرژى كه براى هم صرف مى كرديم بى دريغ بود، يعنى توقع و انتظارى راهى آن نمى كرديم. اما واقعيت اين است كه دوستى خواه ناخواه توقع مى آورد و ضريب حساسيت را بيشتر مى كند. چشمم را روزى بازكردم، ديدم دوستى ديگر در حقم چنان اجحافى كرده كه استخوان هايم زير فشار آن خرد شدن را از سر گذرانده . خواستم كنارم باشد، اما نبود. شايد هم بود اما نه آن طور كه دل من مى خواست، يعنى آن گونه كه احساس كنم عزيزى پشتم ايستاده تا دلم به آن گرم شود. شايد هم حق با او بود. آخر آن موقع او آرام آرام در تدارك چيدن سفره عقدش بود. دوستى با چنين عمق و ابعادى بعيد است با چنين اتفاقى از هم بپاشد. سعى مى كنى دوستت را و موقعيتش را درك كنى، پس برمى گردى به عقب و به تمام نقطه هاى دوستى كه تا آن ساعت برايت گذاشتم نگاه مى كنى تا دلت قرص شود كه او دوستت است و به ياد مى آورى روزگارى تو هم دل او را به دليلى شكسته اى اما او از كنار آن گذشته است. «من با اتهام بى توجهى به او و او با اتهام يكدندگى به من و اصرار هر كدام به قبولاندن اشتباهات به ديگرى، دل همديگر را به درد آورديم تا آنجا كه دلمان شكست ، شايد هم از خيلى پيشتر ها شكسته بود. اما چون هر بار از كنار آن با ناباورى و بى خيالى مى گذشتيم، آن را درك نمى كرديم تا روزى كه ديگر به تلنگرى خرد شديم . هيچ كارى از دست هيچ پينه دوزى برنمى آمد اما باز ادامه داديم، البته اين بار با اداى دوستى نه...» دوستيتان نمى آيد، ديگر يعنى دلايلتان براى با هم بودن آن قدر كم شده كه حوصله اى براى ادامه دادن نداريد، ديگر. جرأت اين را هم نداريد كه كات بدهيد و همه چيز را تمام كنيد حتى براى مدتى كوتاه. براى يك تنفس شايد هم يك مرمت. ادامه مى دهيد، به جبر تا جايى كه... «حالا هم مثلاً دوستيم. او تماس مى گيرد و شماره تلفن اين و آن را مى گيرد، اين روزها البته مهربانتر شده و ارتباطمان بيشتر. آخر موبايلش را گم كرده و من جايگزين مناسبى براى فون بوك از دست رفته موبايلش هستم و من نيز...» دوست مى شوى و دوستى مى كنى به خيالت تا ابد. اما چه بخواهى چه نخواهى، تغيير مى كند، شكلش، ابعاد و .... پس بهتر است از روز اول بدانى طنابى كه در دست دارى گاهى پوسيده و گاهى پاره مى شود و البته گاهى هم سالم مى ماند.
|
|
|
|
|
يك پيشنهاد
نوك برج
|
|
|
كيومرث پوراحمد را بيشتر از همه با «قصه هاى مجيد» و «خواهران غريب» مى شناسيد. چند سال پيش هم كه «شب يلدا»ى او حسابى گل كرد و محمدرضا فروتن با موهاى سپيد شده اش در آن فيلم، به دل خيلى ها نشست. بعد از شب يلدا، به يكى دو تا از فيلمنامه هاى پوراحمد اجازه ساخت داده نشد تا اينكه او در جشنواره فيلم فجر سال گذشته با «گل يخ» حاضر شد. فيلمى كه اداى دينى بود به فردين و فيلم سلطان قلب ها. آنها كه سابقه فيلمسازى پوراحمد دستشان بود، با ديدن گل يخ روى صندلى هايشان ميخكوب شدند. حالا دوباره داستان با فيلم «نوك برج» تكرار شده است، البته نه به آن شدت. سينمايى ها مى گفتند پوراحمد با گل يخ يك جورهايى به سينما و مديران سينمايى وقت، دهن كجى كرده است. نوك برج البته به آن شورى نيست. دست كم به واسطه حضور محمدرضا فروتن و نيكى كريمى. فيلم را به آنهايى كه دنبال تماشاى يك فيلم خوش ساختند، توصيه نمى كنيم. اگر مى خواهيد كارنامه سينمايى پوراحمد را دنبال كنيد، يا عشق فروتن و نيكى كريمى هستيد به ديدن فيلم برويد. فيلمنامه نوك برج را سروش صحت نوشته و خود پوراحمد آن را بازنويسى كرده است. از آن جايى كه هر كتابى به يكبار خواندن و هر فيلمى به يكبار ديدن مى ارزد، ديدن نوك برج هم در سينما خالى از لطف نيست. هرچه باشد بهتر از تماشاى آن روى صفحه تلويزيون است.
|
|
|
|
|
چيزى براى امروز
|
|
|
«كشتى فضايى شماره يك» بعد از اولين پرواز خود روى زمين نشسته است و مهندسان اشكال هاى آن را بررسى مى كنند. اين كشتى فضايى توانست ۱۰۰ كيلومتر از زمين فاصله بگيرد و خلبان آن گفت در طول پرواز سه دقيقه احساس بى وزنى كرده است. خبر خوبى است. رقابت بين شركت هاى مسافرت هاى فضايى همچنان ادامه دارد. اين شركت ها همگى خصوصى هستند و صاحبانشان در اين فكرند كه بزودى با حمل و نقل توريست ها به فضا پول زيادى به جيب مى زنند. هزار بليت سفر به مريخ تاكنون به فروش رسيده است. تاريخ پرواز: ۱۵ جولاى ،۲۰۱۸ تاريخ فرود بر مريخ: ۲۱ آگوست ۲۰۱۸. بليت ها همگى رفت و برگشت هستند(!) و قيمت هر كدام دو ميليون دلار است؛ معادل يك ميليارد و هفتصد ميليون تومان. به هيچ كس بيشتر از ده بليت فروخته نمى شود (حتماً نمى خواهند بازار سياه درست شود)، هزينه بليت به صورت قسطى هم دريافت مى شود. مسافران بايد از سلامت كامل برخوردار باشند. آنها اجازه حمل اسلحه و مواد مخدر ندارند(!) سيگار كشيدن ممنوع است. مجموع وزن هر مسافر و بارهايش بايد كمتر از ۱۵۰ كيلو باشد. در طول سفر فقط غذاهاى گياهى سرو مى شود، نه گوشت و ماهى. به تبهكاران و مجرمين بليت فروخته نمى شود.
|
|
|
|
|