پنجشنبه ۳۱ شهريور ۱۳۸۴ -
Thu, Sep 22, 2005
فرهنگ و انديشه
۳۲۵۹
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
RSS
ديندارى در غياب متافيزيك
بخش دوم و پايانى
كتاب انديشه
ديندارى در غياب متافيزيك
عبور از بودا
بخش دوم و پايانى
228873.jpg
والپوله سرى راهوله ـ ترجمه مسعود فريامنش
بودا مى گويد: «اى بيكوها (رهروان)، من مى گويم كه از ميان بردن آلايش ها و ناپاكى ها مناسب كسى است كه مى داند و مى بيند نه كسى كه نمى داند و نمى بيند.» (۲۴)
همواره مسأله ، دانستن و ديدن است و نه باور داشتن. تعليم بودا به ايى - پسيكه(۲۵) توصيف شده است، دعوت شما است به «بياييد و ببينيد» و نه بياييدو باور آريد. در سراسر متون بودايى عباراتى هست كه در اشاره به اشخاصى به كار رفته است كه حقيقت را دريافته اند: «چشم بى غبار و بى نقص حقيقت (دمه ككو) بيدار شده.» او حقيقت را ديده است، به حقيقت رسيده است، حقيقت را شناخته است، به درون حقيقت خليده است، از شك گذر كرده و بى تزلزل است». «از اين رهگذر، با فرزانگى راستين، حقيقت را چنان كه هست (يتابوتم) مى بينيد.» (۲۶) بودا در اشاره به روشن شدگى خودش گفت: چشم گشوده شد، معرفت به بار آمد، فرزانگى نمايان شد، دانش حاصل آمد، نور درخشيدن گرفت.» (۲۷) همواره ديدن از طريق معرفت يا فرزانگى (نيانه - دسنه) است و نه باور آوردن از طريق ايمان.
در زمانى كه راست كيشى برهمنى بدون هيچ مدارايى بر باور آوردن و پذيرش سنت و مرجعيت خويش به مثابه تنها حقيقت مسلم پاى مى فشرد، ارزش اين معنا هرچه بيشتر روشن مى شود. بودا به دسته براهمنان، پندى به غايت مهم مى دهد: «شايسته مردى فرزانه نيست كه بر حقيقتى كه به اين نتيجه منتهى مى شود، اصرار ورزد (به معناى حقيقى كلمه از آن دفاع كند): تنها همين حقيقت است و هر چيز ديگرى باطل است.» بودا براى توضيح تصور پافشارى بر حقيقت يا دفاع از آن گفت: «آدمى ايمان دارد. اگر بگويد «اين ايمان من است»، تا اينجا او بر حقيقت پاى مى فشرد. اما از اين طريق او نمى تواند به اين نتيجه برسد: «تنها همين حقيقت است و هر چيز ديگرى باطل است.» به ديگر سخن، انسان مى تواند به آنچه دوست دارد باور بياورد و مى تواند بگويد: «من به اين باور دارم». تا اينجا او حقيقت را پاس داشته است. اما به دليل باور يا ايمانش نبايد بگويد كه آنچه بدان باور دارد تنها حقيقت است و هر چيز ديگرى باطل است. بودا مى گويد: «دلبسته يك چيز (يك ديدگاه) بودن و چيزهاى (ديدگاههاى) ديگر را سبك شمردن همان است كه فرزانگان آن را بند و مانع مى نامند.» يك بار كه بودا آموزه علت و معلول را براى شاگردانش توضيح مى داد، ايشان گفتند كه اين آموزه را به وضوح ديده و دريافته اند. سپس بودا گفت: «اى بيكوها، حتى اين ديدگاه كه اينقدر واضح و روشن است، اگر به آن بياويزيد، اگر شيفته آن شويد، اگر آن را پاس بداريد، اگر پاى بند آن شويد، اگر به آن دل نهيد، بدين ترتيب درنيافته ايد كه تعليم بسان بلمى است براى گذشتن و نه براى آويختن.» بودا در جايى ديگر، اين تشبيه معروف را توضيح مى دهد كه در آن تعليم او با بلمى براى گذشتن و نه براى آويختن و به دوش كشيدن مقايسه شده است: «اى بيكوها، شخصى در سفر است. به رودخانه اى بزرگ مى رسد. اين كرانه پرمخاطره است، اما سوى ديگر كرانه امن و بى خطر است. نه زورقى هست براى رفتن به كرانه ديگر، كه امن و بى خطر است و نه پلى هست براى گذشتن. او با خود مى گويد: «اين درياى آب گسترده است و كرانه اين سوى آكنده از خطر، اما كرانه ديگر امن و بى خطر است. نه زورقى هست براى رفتن به سوى ديگر، نه پلى هست براى گذشتن. بنابراين خوب است اگر علف، چوب و شاخه گردآورم و بلمى بسازم و با كمك آن و دست و پا زنان بكوشم به سلامت به آن سوى ديگر بروم.» اى بيكوها، سپس آن مرد علف، چوب و شاخه گرد مى آورد و بلمى مى سازد و با كمك آن و دست و پازنان، به سلامت به آن سوى ديگر مى رود. با گذشتن و رسيدن به آن سوى ديگر، او مى انديشد كه: «اين بلم كمك بزرگى براى من بود. با كمك آن و دست و پا زنان به سلامت به اين سو رسيده ام. خوب است هر جا كه مى روم آن را به دست گيرم يا به دوش كشم.» اى بيكوها، چه فكر مى كنيد، اگر او به اين روش عمل كند، عملى مناسب با آن بلم انجام داده است؟ «خير». پس او بايد به كدام روش عمل كند كه مناسب بلم باشد؟ آن مرد با عبور و رسيدن به سوى ديگر بايد بينديشد كه «اين بلم كمك بزرگى به من بود و من با كمك آن و دست و پازنان به سلامت به اين سو رسيده ام. خوب است كه من اين بلم را به ساحل كشم ، يا آن را به چيز ببندم و روى آب رها كنم، سپس راه خود را به هر آن كجا كه باشد پيش گيرم. آن مرد با عملى اين چنين با آن بلم، عملى صحيح انجام داده است. «اى بيكوها، به همين طريق، من به شما آموزه اى شبيه يك بلم تعليم داده ام - براى گذشتن و نه براى به دوش كشيدن (به معناى واقعى نه براى آويختن). اى بيكوها، كسى كه دريافت تعليم همانند يك بلم است، حتى بايد از امور خير (دمه) دست كشد و به طريق اولى از امور شر (ادمه) (۲۸) نيز دست كشد.»(۲۹) از اين تمثيل كاملاً روشن مى شود كه تعليم بودا براى رساندن انسان به امنيت، صلح، شادمانى، آرامش تحقق نيروانه منظور شده است. تمامت آموزه اى كه بودا تعليم داد به اين غايت ختم مى شود. او صرفاً چيزهايى براى ارضاى كنجكاوى عقل نمى گويد. او يك آموزگار مصلحت انديش بود و فقط آن چيزهايى را تعليم داد كه صلح و شادمانى را براى انسان به بار مى آورد. بودا به بحث درباره مسائل مابعدالطبيعى غيرضرورى، كه كاملاً نظرى هستند و مشكلات غيرواقعى را ايجاد مى كنند، علاقه اى نداشت. بودا مسائل مابعدالطبيعى غيرضرورى را «برهوت نظرها» مى دانست. به نظر مى رسد كه در ميان شاگردانش كسانى بوده اند كه ارزش اين طرز تلقى او را درك نمى كردند. زيرا يكى از آنان ده سؤال سنتى معروف درباره مشكلات مابعدالطبيعى را بر بودا عرضه كردو پاسخ هاى آنها را از او خواست. يك روز وى از مراقبه عصر برخاست و نزد بودا رفت، به او عرض ادب كرد و پهلو به پهلوى او نشست: «هنگامى كه تنهايى به مراقبه نشسته بودم، اين انديشه از خاطرم گذشت: اين مشكلات مبهم وجود دارد و آن خجسته آنها را به كنارى نهاده و فروگذاشته است. يعنى ۱) آيا عالم سرمدى است يا ۲) فانى ۳) آيا عالم كرانمند است يا ۴)ناكرانمند ۵) آيا نفس همان تن است يا ۶) نفس يك چيز است و تن چيزى ديگر ۷) آيا تتاگته پس از مرگ هستى دارد يا ۸) پس از مرگ هستى ندارد ۹) آيا او پس از مرگ (در يك زمان) هم هستى دارد و هم هستى ندارد يا ۱۰) او (در يك زمان) هم هستى ندارد و هم ناهستى.
اين مشكلات را آن خجسته براى من توضيح نداده است. اين (طرز تلقى) مرا خشنود نمى كند و من ارزش آن را درنمى يابم. نزد آن خجسته خواهم رفت و درباره اين موضوع از او خواهم پرسيد. اگر آن خجسته آنها را براى من توضيح دهد، پس من زندگى قدسى را تحت ارشاد او پى خواهم گرفت. اگر او آنها را برايم توضيح ندهد، انجمن را رها خواهم كرد و سرخويش خواهم گرفت. اگر آن خجسته مى داند كه عالم سرمدى است، پس بگذار آن را اينگونه برايم توضيح دهد. اگر آن خجسته مى داند كه عالم سرمدى نيست، پس بگذار اينگونه بگويد. اگر آن خجسته نمى داند كه آيا جهان سرمدى يا فانى است و غيره، پس براى شخصى كه نمى داند، صادقانه است كه بگويد: «من نمى دانم، من نمى بينم.»
پاسخ بودا به اين سالك براى ميليونها نفر در جهان امروز كه وقت گرانبهايشان را بر سر مسائل مابعدالطبيعى ضايع مى كنند و آرامش ذهنشان را بى جهت بر هم مى زنند، سودمند تواند بود: «اى مالونكيه پوته آيا من هيچگاه به تو گفته ام كه مالونكيه پوته بيا و زندگى قدسى را تحت ارشاد من پيش گير و من مى خواهم اين مسائل را براى تو توضيح دهم؟»
- «خير».
- پس، مالونكيه پوته حتى تو آيا به من گفته اى كه «من مى خواهم زندگى قدسى را تحت ارشاد آن خجسته سر كنم و آن خجسته اين مسائل را براى من توضيح خواهد داد؟»
- «خير».
- حتى اكنون مالونكيه پوته، من به تو نمى گويم «بيا و زندگى قدسى راتحت ارشاد من سر كن و من مى خواهم اين مسائل را براى تو توضيح دهم.»
و نه تو به من گفته اى كه: «من مى خواهم زندگى قدسى را تحت ارشاد آن خجسته سر كنم و او مى خواهد اين مسائل را برايم توضيح دهد.» در اين صورت، تو شخص نادانى هستى، چه كسى دست رد بر سينه ديگرى مى زند.
اى مالونكيه پوته اگر كسى بگويد: «من نمى خواهم زندگى قدسى را تحت ارشاد آن خجسته سر كنم تا اينكه او اين مسائل را توضيح دهد، ممكن است با اين مسائل كه تتاگته به آنها پاسخ نداده بميرد. مالونكيه پوته كسى را فرض كن كه با تيرى زهرآلود مجروح شده و دوستان و خويشانش اورا نزد جراح مى برند. پس كسى را فرض كن كه مى گويد: «من نخواهم گذاشت اين تير بيرون آورده شود تا اينكه بدانم چه كسى آن را به من انداخته؛ آيا او يك كشتريه (۳۰) (از طبقه جنگجويان) بوده يا يك براهمن(۳۱) (از طبقه روحانيون)، يا يك ويشيه (۳۲) (از طبقه بازرگانان و كشتكاران) بوده يا يك شودره(۳۳) (از طبقه پست جامعه)، نام يا خانواده اش چه تواند بود. آيا قامتش بلند، كوتاه يا ميانه است؛ آيا رنگ چهره اش سياه، گندمگون يا سرخ است؛ از دهكده، شهر كوچك يا شهر بزرگ مى آيد. من نخواهم گذاشت اين تير درآورده شود تا اينكه جنس كمانى كه با آن تير خورده ام را بدانم، نوع زهى كه به كار گرفته شده؛ جنس تير؛ نوع پرى كه بر روى تير به كار رفته و نوع ماده اى كه در نوك تير به كار رفته است چيست.» مالونكيه پوته آن مرد بدون داشتن هيچ يك از اين چيزها خواهد مرد. با اين همه، مالونكيه پوته اگر كسى بگويد : من نمى خواهم زندگى قدسى را تحت ارشادآن خجسته دنبال كنم تا اينكه او اين مسائل از قبيل: آيا عالم سرمدى است يانه و غيره را پاسخ گويد»، او با اين مسائل كه تتاگته به آنها پاسخ نداده خواهد مرد. سپس بودا براى مالونكيه پوته توضيح مى دهد كه زندگى قدسى بسته به اين نظرات نيست. هر عقيده اى كه شخص درباره اين مشكلات داشته باشد، تولد، پيرسالى، زوال، مرگ، اندوه، زارى، درد، غم، محنت و «توقف چيزى كه من در همين زندگى تصريح كرده ام (يعنى نيروانه)» هست. بنابراين، مالونكيه پوته ، به ياد داشته باش كه آنچه را توضيح داده ام، توضيح شده بدان و آنچه را كه توضيح نداده ام، توضيح داده ناشده بدان. آن چيزهايى كه توضيح نداده ام، كدامند؟ خواه عالم سرمدى باشد يا نباشد و غيره (آن ده عقيده)، من آن را توضيح نداده ام. مالونكيه پوته، چرا من آنها را توضيح نداده ام؟ زيرا آن براى تو سودمند نيست و اساساً ارتباطى با زندگى قدسى معنوى(۳۴) ندارد. زيرا به بيزارى، وارستگى، توقف، آرامش، بينش عميق، تحقق كامل و نيروانه منجر نمى شود. از اين روست كه من درباره آنها با تو سخن نگفته ام. «پس مالونكيه پوته، من چه چيزى را توضيح داده ام؟ من دوكه (رنج)، پيدايى دوكه،(۳۵) توقف دوكه و راهى كه به توقف دوكه مى برد را توضيح داده ام. مالونكيه پوته، چرا آنها را توضيح داده ام، زيرا آن سودمند است و اساساً به زندگى قدسى كامل و نيروانه مى انجامد و از اين رو آنها را توضيح داده ام.»(۳۶)
پى نوشت
۱۱۷.SII(PTS), p(۲۴)
ehi - passika(۲۵)
(PTS), p.423, III SV,.E.j (۲۶)
SV(PTS),p422 (۲۷)
adhamma (۲۸)
۱۳۵ـ MI(PTS),pp .134 (۲۹)
دراينجا، دمه بنا بر تفسير، هم به معناى دستاوردهاى معنوى متعالى و هم به معناى نظرات و تصورات پاك است. حتى دلبستگى به اينها، هرچقدر هم كه متعالى و پاك باشند، بايد فروگذاشته شوند. (MAII(PTS), p.۱۰۹)
Ksatriya(۳۰)
Brahman(۳۱)
Vaisya(۳۲)
sudra(۳۳)
the spiritual holy life(۳۴)
dukkha(۳۵)
۳۶. به نظر مى رسد كه اين پند بودا، برمالونكيه پوته تأثيرى مطلوب داشته است. زيرا او در جايى ديگر حكايت كرده كه بارديگر براى تعليم نزد بودا رفته است و درپى آن يك ارهت شد.
.pp ,( ۱۹۲۹ Colombo, )A
كتاب انديشه
فلسفه
به زبان خودمانى!
228879.jpg
* كتاب كوچك فلسفه
* گريگورى برگمن
* كيوان قباديان
* نشر اختران
كم نيستند آدمهايى كه خيال مى كنند هر چيزى «خودمانى شدنى» باشد دست كم فلسفه، «خودمانى بشو» نيست. شايد حق دارند. تصوير اول از فلسفه، مفاهيم و عبارات كشدار و كژتاب و ديريابى مثل هيولا، عرض، صورت، ماده و... است. اين معضل فقط گريبان فلسفه هاى كلاسيك ماقبل كانت را نمى گيرد. حتى در كانت - اين فيلسوفى كه بيمار محتضر متافيزيك را در گور خواباند - هم كلماتى از جنس استعلايى، شاكله، فاهمه و... فراوان است. به خاطر همين است كه كلمه فلسفه كه به ميان مى آيد بلافاصله رسميت و خشكى هم به ميان مى آيد. احتمالاً عامه مردم، فيلسوفان را آدم هايى غيرعادى ، عقل شان را عقل هايى بافنده، علايق شان را علايقى هپروتى و زندگى معمول شان را زندگى شكست خورده مى دانند. هر قدر هم تلاش مى كنيم از لابلاى كتاب هاى فيلسوفان به نادرستى اين تصور عامه پى ببريم، موفق نمى شويم. قبلاًكتاب «دنياى سوفى» اثر يوستين گوردر با دو ترجمه به پارسى درآمده بود. آن كتاب مى خواست روايتى همه فهم از تاريخ فلسفه به دست دهد. جاى آن كتاب محفوظ، اما اينك كتاب كوچك فلسفه به چاپ رسيده است تا به قول خودش «حكمت بزرگترين انديشمندان جهان را به زبانى خودمانى» توضيح دهد. كتاب، به هيچ وجه سبك نيست و نمى خواهد قدر فيلسوفان و فلسفه را سبك كند اما قصد دارد جورى از فلسفه حرف بزند كه من عامى هم بفهمم! اين قصد حتى از طرح جلد كتاب هم - كه تصوير يك گاو عينكى را نشان مى دهد كه كتابى را در دست گرفته و روى آن كلمه حقيقت را به غلط «حقيغط» نوشته - پيداست. در اين كتاب، علاوه بر پيش گفتار كه به چيستى و چرايى فلسفه مى پردازد، از تالس تا كواين را در ۲۴فصل بخوانيد، بخنديد و بفهميد. اين يعنى فلسفه به زبان خودمانى!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |