خدايا چقدر همه چى باحاله! عصرى با برو بچه هاى گروه «چ.س.م.خ» (چنگيز، من كه سهيل باشم، منصور و خسرو) رفتيم سينما يه فيلم گريه دار ديديم و كلى خنديديم بعد هم دم سوپر ماركت سوار اين الاغ برقى هايى شديم كه با سكه كار مى كنن. خيلى كار باحاليه! بزرگ كه شدم (اگه مهندسى راه و ساختمون قبول نشدم) مى خوام الاغ برقى بشم. يه دقيقه سوارت مى شن و تكون تكون مى خورى اون وقت بيست و پنج تومن مى ره تو جيبت. خيلى مى صرفه (به شرط اين كه يكى مثل خسرو سوارت نشه!) الآن هم اومديم تو يه پيتزافروشى نشستيم و چهارتا پيتزاى مخصوص با سيب زمينى سرخ كرده و نوشابه سفارش داديم. يه حال خوشى دارم كه مو لاى درزش نمى ره، انگار دويست تا پروانه كوچولو توى دلم بال بال مى زنن و قلقلكم مى دن!
«پسر، خيلى داره خوش مى گذره ، حيف كه پس فردا مدرسه ها باز مى شن و ديگه همه چى تموم مى شه!» منصور اينو گفت و بعد انگار نفهميده باشه چه گندى زده همچى بى خيال يه مك زد به نى نوشابه اش. همه ساكت شديم. انگار پروانه هاى نامرد دسته جمعى تو دلم پى پى كرده بودن! چنگيز زور مى زد لقمه اى رو كه جويده بود قورت بده اما انگار گير كرده بودتوى راه گلوش و پايين نمى رفت.هر چى زحمت كشيده بوديم تا اسمشو نبرو فراموش كنيم به باد رفت! منصور خواست ماستمالى كنه: « خدايى اش خيلى هم بد نيست مى تونيم هر روز همديگه رو ببينيم!» فكر كنم خودش فهميد چقدر مزخرف گفته، آخه ما كه هر روز تابستون همديگه رو مى ديديم! چنگيز كه بالاخره لقمه اش رو قورت داده بود گفت: «...تازه، كلى مطلب تازه ياد مى گيريم!»
من گفتم اگه تو مى خواستى كلى مطلب تازه ياد بگيرى كه خرداد با معدل درخشان ۱۰/۲۵ قبول نمى شدى! البته اينو توى دلم گفتم چون چنگيز بچه منطقى ايه و هنوز جاى منطق هاى قبلى اش رو پشتم درد مى كنه!
خسرو كه دوباره مشغول خوردن شده بود گفت: «ناظم مهربون مدرسه رو هم بعداز سه ماه مى بينيم!» يه آن قيافه آقاى ناظم اومد جلوى چشمام كه ابروهاش هميشه به هم گره كور خورده بود و زل مى زد بهم و مى گفت: «پسر ، چند بار بگم موهاتو كوتاه كن، ها؟ مى خواى با ماشين تراش، يه چهارراه وسط كله ات درست كنم؟ ها؟» فكر كنم آقا ناظم قبلاً دلش مى خواسته مهندس ترافيك بشه اما نتونسته، واسه همين مدام روى كله بچه ها ميدون و چهارراه و اتوبان درست مى كنه. يه بار كه چنگيز موهاش خيلى بلند شده بود آقا ناظم، اول يه خيابون وسط سرش تراشيد بعد كه چنگيز شلوغ كرد همچى با خط كش زد توى سرش كه وسط خيابون يه سرعت گير دراومد!
همون جور چهارتايى زل زده بوديم به ته غذاهامون (در واقع سه تايى ،چون خسرو ته غذاشو خورده بود و زل زده بود به ته غذاى ما سه تا) و فكر وخيال مدرسه اشتهامون رو كور كرده بودكه چنگيز يه چشمك زد و گفت: «بچه ها اون دفعه يادتونه كه يه قورباغه گذاشتيم تو جا عينكى آقا معلم؟»
- كدوم معلم؟
- آقاى رياضى ديگه، نيم ساعت داشت دنبال جا عينكى اش كه وسط حياط ورجه وورجه مى كرد مى دويد!
زديم زير خنده! خدايى خيلى خاطره توپى بود!
منصور گفت : « اون دفعه چى كه يه تخم مرغ گذاشتيم تو جيب عقب شلوار آقاى رياضى؟»
- واى ! وقتى نشست روى صندلى چه قيافه اى شد!
حالم يه كم جا اومد، سيستم با حالى بود،خاطره هاى خوب مدرسه رو مى گفتيم و روحيه مى گرفتيم! من هم به مغزم فشار آوردم تا يه چيزى بگم: «آها ! چنگيز ، يادته واسه روز معلم يه خودنويس سر ِكارى خريديم كه جوهرش نمى اومد؟»
- آخ ، آخ آره، همون كه اگه تكونش مى دادى از تهش جوهر مى پاشيد تو صورتت!
- واى خيلى با حال بود... راستى به كى داديمش؟
- بذار ببينم ... فكر كنم داديم به آقاى رياضى!
منصور همون طور كه غش غش مى خنديد گفت: «اون دفعه رو بگين كه خسرو زنگ تفريح سه تا ساندويچ مسموم از دستفروش خريد و خورد!» خسرو كه داشت ته پيتزاهاى ما رو جارو مى كرد از اون خنده هاى مثل گوفى اش كرد: «اهه، هه ، هى ! زنگ بعدش همه شو بالا آوردم روى كت آقاى رياضى!»
چنگيز كه داشت از خنده ريسه مى رفت زد پشت من: «اون دفعه رو بگو كه بازرس اومد سر كلاس، هرچى جدول ضرب ازمون پرسيد درى ورى جواب داديم!»
- آره ، آخرش بازرس گفت: «شما كه هيچى ياد نگرفتين!» بعدم يه ماه حقوق آقاى رياضى رو كم كرد!
- اون بار چى كه مسابقه گذاشتيم ببينيم كى مى تونه روى در كلاس بالاتر از همه تف كنه بعد يهو در باز شد و آقاى رياضى اومد تو!
- جاى لكه تف من هنوز از روى كتش نرفته!
- اون دفعه رو بگو كه سر زنگ علوم آقا معلم گفت طلا توى آب حل نمى شه بعد چنگيز حلقه ازدواج آقاى معلم رو در آورد و انداخت توى ليوان، نگو كه توش اسيد بوده، حلقه هه هم سه سوت نابود شد!
- حلقه آقاى علوم؟
- نه بابا مگه يادت رفته اون روز آقاى علوم مريض شده بود ، به جاش آقاى رياضى رو فرستادن سر كلاس!
چهارتايى دل هامون رو گرفته بوديم و روى صندلى ها از خنده به خودمون مى پيچيديم كه صاحب پيتزافروشى اومد بالاى سرمون و گفت: «بسه ديگه وروجك ها پاشين و برين خونه هاتون. مگه نمى دونين كه ديگه فصل تابستون به آخر رسيده و بايد كيف و كتابهاتون رو مرتب كنيد و شبها زود بخوابيد و از پس فردا برين مدرسه؟»
خدايى پيتزفراوشه بايد مجرى برنامه كودك مى شد، همونقدر ضدحال بود!
***
بابا با چشماى گردشده زل زد بهم و گفت: «چى گفتى؟! بازنشسته؟! مى خواى با مدرك چهارم دبستان بازنشسته بشى؟»
- آره باباجون. چهارساله دارم صبح ها كله سحر پا مى شم و مى رم مدرسه روى اون صندلى هاى قراضه مى شينم و درس مى خونم. ديگه حسش نيست! به جاش روزها مى رم پارك به جوجوها دونه مى دم!
- پسر، تو به كى رفتى؟ وقتى من سن تو بودم يكى يكى روزهاى تابستون رو مى شمردم تا زودتر اول مهر برسه. هميشه همه نمره هام بيست بود و شاگرد اول مى شدم!
- چه با حال! من هميشه وقتى اون عكس سال چهارم دبستان شما رو مى ديدم فكر مى كردم توى هر كلاس دو سه بار رفوزه شدين آخه توى عكس يه سروگردن از بقيه بلندترين، ريش و سبيل هم درآوردين!
- اين چه حرفيه بچه؟ من فقط استخونبندى و هيكلم درشت بود!
انگارى بابا متوجه نگاهم به قد و بالاى يك متر و شصت سانتى اش (تازه با دمپايى هاى پاشنه دار!) شد: «البته مى دونى كه به خاطر تمرينات مداوم وزنه بردارى قدم سوخت. آخه من تا پاى تيم ملى نوجوانان هم رفتم!»
اين بار فهميد كه زل زدم به بازوهاش كه قطر هر كدوم اندازه چوب جاروئه و حسابى قاطى كرد: «پاشو برو تو اتاقت پسره تنبل پررو! فردا صبح مى رى مدرسه ديگه هم حرف نباشه!» وقتى رفتم تو اتاق، سارا داشت كتابهاش رو مى ذاشت توى كيفش و سرود «همشاگردى سلام» مى خوند. خدايى اين دختره، خيلى خله!
6 صبح وقتى مامان سرم داد كشيد و بيدارم كرد بايد كف گير مى انداختن زيرم و عين ته ديگ سوخته از تختخواب جدام مى كردن. آخه سه ماه تابستون هر روز تا لنگ ظهر خوابيده بودم! چشم هامو باز و بسته كردم و سرمو به چپ و راست چرخوندم. لعنتى! حسابى خوب و سرحال بودم! ياد اون دفعه افتادم كه يه ماه منتظر مسافرت شمال بودم بعد درست روز سفر، چهل درجه تب كردم و نشد بريم! چرا هميشه اونى كه بايد بشه سروقتش نمى شه؟
«اوخ اوخ... مامان... دلم ناجور مى پيچه، فكر كنم وبا گرفته باشم... حتماً مال سالاد پريشبه!» مامان همچى نگام كرد كه ويروس وبا درجا پودر شد و منم عين فشنگ در رفتم كه حاضر بشم و برم مدرسه!
توى راه انگار به پاهام وزنه هاى دويست كيلويى بسته باشن. به زور مى كشيدمشون جلو. خيابون پر از بچه هايى بود كه از شدت شادى گوله گوله اشك مى ريختن و مامان ها با عشق و محبت اون ها رو روى سنگفرش پياده رو مى كشيدن و مى بردن مدرسه. نزديك ساختمون مدرسه مون كه رسيدم و چشمم به در و ديوار خاكسترى و چرك و قيافه آقاناظم افتاد كه دم در وايساده بود و با جمله پر از محبت: «پسر مى خواى با ماشين وسط كله ات اتوبان درست كنم؟» به بچه ها خوشامد مى گفت، ديگه پاهام قفل كرد و سرجام وايسادم!
«چت شده پسر چرا اينجا خشكت زده؟»
چنگيز بود. روپوش مدرسه پوشيده بود و موهاى دم اسبى اش رو از عقب تو يقه روپوش قايم كرده بود تا معلوم نشه! گفتم: «جون تو حال مدرسه اومدن ندارم! الآن آقاى ناظم به موهام گير مى ده، بعد هم بايد انشاى چگونه تابستان خود را گذرانديد بنويسيم... اصلاً حسش نيست!»
چنگيز گفت: «لوس نشو سهيل...» بعد با انگشت يه خانمه رو نشون دادكه داشت از توى ماشينش يه نفر رو به زور بيرون مى كشيد كه ببره مدرسه. «...تو كه ديگه مثل اون اول دبستانى ها نيستى، خجالت بكش! يازده سالته! تازه تو يه چ.س.م.خ هستى و چ.س.م.خ ها هميشه و همه جا با همن. مگه نه بچه ها؟!»
ـ معلومه، آره!
صداى منصور و خسرو بود كه پشت سر چنگيز وايساده بودن. چهار تايى راه افتاديم طرف در مدرسه. از كنار اون خانمه و ماشينش رد شديم كه هنوز داشت زور مى زد و مى گفت: «د! خجالت داره بيا بيرون! يعنى چى كه مدرسه نمى رم؟ بايد برى مدرسه! مى خواى پس فردا حمال و سيگارفروش خيابون بشى؟ نيگاه كن بچه ها دست همو گرفتن و دارن مى رن مدرسه، از اينا ياد بگير!» يه صداى كلفت از توى ماشين ناليد: «نمى خوام! نمى آم! نمى خواهم برم مدرسه! بچه ها اذيتم مى كنن! قورباغه مى ذارن توى جا عينكى ام! تخم مرغ مى ذارن توى جيب عقب شلوارم! حلقه ازدواجمون رو توى اسيد حل كردن! من مى خوام برگردم خونه مون!»
چهارتايى سر جامون خشكمون زد! آقا ناظم و بابا حسن سرايدار مدرسه دويدن كمك خانمه و سه نفرى دست و پاى آقاى رياضى رو گرفتن و كشون كشون از ماشين درآوردن و بردن تو مدرسه! چنگيز چشماش برقى زد و گفت: «پسر، بزن بريم تو... امسال هم كلى خاطره باحال مى سازيم!»
طفلكى آقاى رياضى! اگه بره دم سوپر ماركت الاغ برقى بشه خيلى بيشتر به صرفشه. تازه استهلاكش هم كمتره!