جمعه ۱ مهر ۱۳۸۴ -
Fri, Sep 23, 2005
كودك ونوجوان (۲)
۳۲۶۰
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
اوقات شرعى
ارتباطات
معرفى كتاب
داستان
معرفى كتاب
روح كوچولو
228984.jpg
ياسمن شكرگزار
«زادگاه من بوهم پر از قصر و قلعه و ارواحى است كه در آن قصر و قلعه ها پرسه مى زنند. اغلب مادربزرگم برايمان از يكى از اين ارواح داستانهايى تعريف مى كرد. اين روح زنى سفيدپوش بود... و حتى يك بار ژنرال تروستن سون سوئدى را كه در اواخر جنگهاى سى ساله در قصر پدر او منزل كرده بود از قصر پدرش بيرون انداخت. روح ژنرال را نيمه شب از رختخواب بيرون كشيد و حسابى گوشمالى داد... بعدها وقتى نوشتن قصه براى كودكان را شروع كردم از اين صحنه كتاب كاملى شكل گرفت گرچه به طور غيرمنتظره اى زن سفيدپوش مادربزرگ تبديل به يك روح كوچولو شد.»
داستان «روح كوچولو» همونطور كه از حرفهاى «او تفريد پرويسلر» نويسنده كتاب مشخصه، ماجراى يك روح شبه (روحى كه شبها بيرون مى آد و سفيد رنگه) كه در قلعه اى زندگى مى كنه و هر شب با اعلام ساعت،۱۲ ساعت شهردارى از خواب بلند مى شه و تا يك نيمه شب گردش مى كنه و بعد دوباره تا ۱۲شب بعد مى خوابه. روح كوچولو آرزو داره تا دنيا رو در نور روز ببينه. اما اين امكان نداره، چون كه به محض تموم شدن ساعت گردش ارواح (۱۲ تا ۱نيمه شب) روح كوچولو خوابش مى بره. تا اينكه يك روز به خاطر اشتباهى كه در تنظيم ساعت شهردارى رخ مى ده، روح كوچولو به جاى ۱۲نيمه شب، ساعت ۱۲ظهر از خواب بيدار مى شه و اطرافش رو در روز روشن مى بينه، اما با تابش نور خورشيد به اون، تبديل به يك روح سياه (روح روز) مى شه. اون گشت و گذار در شهر رو شروع مى كنه و كلى آتيش مى سوزونه و به خاطر سياه بودنش همه ازش مى ترسند و قشقرقى به پا مى شه. اما مهمترين كارى كه مى كنه، در مراسميه كه مردم به مناسبت سالگرد فرار ژنرال تروستن سون برگزار مى كنند. روح كوچولو كه زمانى ژنرال رو از شهر بيرون كرده بوده، با بدل اون روبرو مى شه و فكر مى كنه كه ژنرال بعد از ۳۲۵سال دوباره برگشته «روح كوچولو مانند هميشه با دوازدهمين زنگ ساعت از خواب بيدار شد. چيزى از جشنواره تاريخى... نمى دانست. اما صداى غرش تفنگهاى تروستن سون را شنيد... ديد كه ميدان شهردارى پر از سرباز شده است... روح كوچولو بد و بيراهى گفت: خب قضيه دارد قشنگ تر مى شود! پس او دوباره آمده... روح كوچولو با عجله از پنجره زير شيروانى پايين روى ميدان شهردارى پريد و درست همان جايى فرود آمد كه مى خواست: يعنى سه قدم جلوتر از اسب تروستن سون. فرياد كشيد: آهاى تروستن سون... فراموش كردى كه آن وقتها به من چه قولى دادى به همان شبى كه تو دست به سينه جلو من به زانو افتاده بودى و طلب بخشش مى كردى...» فهميدن بقيه داستان هم بستگى به اين داره كه كتاب رو بخريد و بخونيد!
«او تفريد پرويسلر» سال۱۹۲۳ به دنيا اومد و با اولين كتابش «مرد آبى كوچك» بچه ها رو مجذوب خودش كرد. جالبه بدونيد كه اون براى حل مشكل خواب دختران كوچكش براشون قصه مى گفت و از بين اين قصه ها «جادوگر كوچولو»، «روح كوچولو» و «هوتزن پلوتز راهزن» و دهها داستان ديگه روتبديل به كتاب كرد كه كتاب هاش به سى و دوزبان ترجمه شدند. پرويسلر غير از نوشتن براى كودكان كارهاى ديگه اى هم براى اونها مى كنه: مثلاً خيلى از وقتهاش رو با بچه ها نامه نگارى مى كنه (بيشتر از ۱۰‎/۰۰۰ نامه و كاردستى در آرشيوش وجود داره) و براى كلينيك ارتوپدى كودكان «اشار» فعاليت و از بچه هاى بيمار وخانواده هاشون حمايت مى كنه.
همون طور كه مترجم (الهام مقدس) در كتاب گفته، بيشتر قهرمانان داستانهاى پرويسلر رو موجودات مرموز و ناشناخته (روح، جادوگر) و يا انسانهايى تشكيل مى دهندكه شخصيت ترسناكى دارند (راهزنان) و اغلب بچه ها ازشون مى ترسند و با خوندن داستانهاى اون، بچه ها مى تونند ترس رو از خودشون دور كنند. مثلاً در همين داستان، روح شخصيت كودكانه اى داره و كارهاى خنده دارى مى كنه كه اين، تصور ترسناك بودن ارواح رو توى ذهن خواننده هاى كم سن، پاك مى كنه اگه دوست داريد با پرويسلر و كتابهايش بيشتر آشنا شيد به سايت www.preussler.com يك سر بزنيد.
متن كتاب با تصويرسازى خيلى خوشگل «فرانتس جوزف تريپ» همراهه كه تصاوير سياه و سفيد پُر از جزئياتش در جذب مخاطب خيلى مؤثرند.
انتشارات ايران بان «روح كوچولو» رو در ۱۲۵صفحه و اندكى گرون (۱۷۰۰تومان) چاپ كرده كه احتمالاً صداى خيلى هاتون رو درمى آره. اميدوارم ناشرين محترم اول فكر جيب بچه ها رو بكنند، بعد اين قيمتها رو بدند تا كتابها روى دستشون باد نكنه!
داستان
خانه اى براى ايور (۲)
229002.jpg
نويسنده: ا.ا. ميلنه و اى. اچ. شپارد
مترجم و تصويرساز: منصوره كمرى
درقسمت قبل خوانديم كه پووپيگلت براى خوندن يك شعر برفى كه يكدفعه به ذهن پو رسيده بود به دنبال دوستشان ايور به راه افتادند و اكنون ادامه ماجرا...
اونها ديگه تقريباً به نزديكى محل زندگى ايور رسيده بودند. از اونجايى كه پيگلت هنوز در اطراف گوشهاش احساس سرما مى كرد و حسابى خسته وكوفته شده بود، تصميم گرفتند روى حصار ورودى جنگل كاج بنشينند ومدتى استراحت كنند.
خوشبختانه درختهاى جنگل اونقدر بلند و بزرگ بودند كه اجازه نمى دادند دونه هاى برف روى سر و صورت اونها بباره. اما هوا هنوز خيلى سرد بود. پس براى اينكه خودشون رو گرم كنند آهنگ پو رو ۶ دفعه با هم خوندند. البته پيگلت فقط بام، بام ها رو مى گفت وبقيه شعر رو خود پو مى خوند.اونها همينطور كه آواز مى خوندند با يك تيكه چوب هم به نرده هاى حصار مى كوبيدند. مدتى بعد كم كم گرم شدند و تونستند دوباره با هم حرف بزنند. پو گفت: «داشتم به يه چيزى فكر مى كردم و چيزى كه بهش فكر مى كردم درباره ايوره!»
- چه چيزى در مورد ايوره؟
- خب ايور بيچاره هيچ جايى براى زندگى نداره
- آره ، نداره.
- تو يه خونه دارى پيگلت، منم يه خونه براى خودم دارم و البته اونها خونه هاى خيلى خوبى هستند. كريستوفر رابين هم براى خودش خونه اى داره. جغد و كانگورو و خرگوش هم همينطور حتى همه دوستها و قوم وخويش هاى خرگوش هم خونه دارند. اما ايور بيچاره هيچى نداره. بنابراين من داشتم فكر مى كردم بهتره براش يه خونه بسازيم.
پيگلت جواب داد: «خيلى خوبه، حالا كجا مى خواى خونه رو بسازى؟»
پو جواب داد: «همين جا، توى جنگل. اين جا از باد و برف خبرى نيست.
- آخه همين جا بود كه فكر ساختنش به سرم زد. من اسم اينجا رو گوشه پو گذاشتم و ما باتيكه هاى چوب يه خونه براى ايور توى گوشه پو مى سازيم».
پيگلت گفت: «من درست اون ور جنگل يك كپه چوب ديدم كه انگار كسى بهشون احتياج نداره». پو جواب داد: «خيلى خوبه پيگلت. از همون ها استفاده مى كنيم. فكر خيلى خوبى بود. واسه همين پيشنهاد خوبت اسم اينجا رو گوشه پو و پيگلت گذاشتم. بيا راه بيفتيم». پس از روى نرده ها پايين پريدند و به طرف ديگه جنگل رفتند و همونطور كه پيگلت گفته بود كپه چوب ها رو پيدا كردند.
كريستوفر رابين تمام صبح رو تو خونه ش گذرونده بود و تو خيالش يك بار تا جنگل هاى آفريقا رفته بود و برگشته بود و حالا خيلى راحت روى صندلى راحتيش لم داده بود و به هواى سرد بيرون فكر مى كرد كه ناگهان كسى در زد.همين كه در روز باز كرد ديد يه الاغ خاكسترى با گوشهاى آويزون وقيافه خيلى غمگين پشت در نشسته و اون كسى نبود جز ايور.
كريستوفر رابين گفت: «سلام ايور. چطورى؟»
ايور خيلى غمگين آهى كشيد و گفت: «هنوز داره برف مى آد».
- خب، آره.
- بيرون حسابى يخبندونه.
- واقعاً؟
- آره بابا. خيلى افتضاحه. گرچه بايد خوشحال باشيم كه هنوز زلزله نيومده.
كريستوفر رابين پرسيد: «چيزى شده ايور؟»
- هيچى كريستوفر رابين. مهم نيست. مى خواستم ببينم اين طرفها يه خونه نديدى؟
- چه جور خونه اى؟
- فقط يه خونه.
- خب ، كى توش زندگى مى كنه؟
- من ، يعنى فكر مى كردم كه توش زندگى مى كنم ولى الآن ديگه نمى كنم. خب همه ما كه نمى تونيم خونه داشته باشيم.
- اما ايور، من نمى دونستم. من هميشه فكر مى كردم...
- من فقط اينو مى دونم كريستوفر رابين كه با وجود اين همه برف و يخبندون، جايى كه من زندگى مى كنم، اون طور كه مردم فكر مى كنند گرم و نرم نيست.
- فكر كنم مى دونى چقدر بده آدم جايى زندگى كنه كه اصلاً راحت نيست و در حقيقت كريستوفررابين (حالا صداش تقريباً تبديل به پچ پچ شده بود) پيش خودمون بمونه و به كسى نگو. اونجا خيلى خيلى سرده.
- واى. ايور!
- من داشتم با خودم فكر مى كردم حتماً بقيه ناراحت مى شن اگه بفهمن من اينقدر سردمه، البته اونها هيچ كدوم مغز ندارن و كله شون اشتباهى با كرك و پنبه پر شده، اونها نمى تونن فكر كنن اما اگه بخواد همينطور برف بباره و تا ۶ هفته ديگه هم ادامه داشته باشه حداقل يكى از اونها ممكنه به خودش بگه، ايور نمى تونه تو اين هواى سرد، نزديكاى ساعت ۳ صبح خيلى گرم و راحت باشه و حتماً از تصور اين موضوع خيلى ناراحت مى شه.
كريستوفر رابين كه با شنيدن اين حرفها خيلى ناراحت شده بود گفت: «واى ايور، متأسفم».
- البته كريستوفر رابين، من منظورم تو نبودى. تو فرق مى كنى. خب، به هرحال من درست اون طرف جنگل يه خونه براى خودم ساختم.
- واقعاً چقدر خوب.
ايور با غمگين ترين صداى ممكن گفت: «ولى عجيب ترين قسمتش اينه كه وقتى صبح زود اونو ترك كردم هنوز اونجا بود اما وقتى برگشتم ديگه اونجا نبود...!»
يعنى چه بلايى به سر خونه ايور اومده؟ بقيه ماجرا رو هفته بعد با هم دنبال مى كنيم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |