حالا كه هر بهارى خزان مى خواهد...
محمدرضا يزدان پرست
آغاز: كم كم غرور دماى هوا مى شكند و خورشيد از چله نشينى دست برمى دارد. باد كم كم زورش به برگ هاى سست و بى رمق مى رسد و تك و توكى را غير از تكانه، حتى از پا مى اندازد و به آغوش زمين مى سپارد. شب خميازه اى بلند مى كشد و براى فرمانروايى كش مى آيد. ابر ذره ذره حريف آفتاب مى شود هر چند برف ها آب شده اند. داس در كمركش ساقه فرود مى آيد تا لطف خوشه، نفس راحتى به پينه دست ها ببخشد... اصلاً همه اينها چرا؟ تو متولد مى شوى...
صداى جيغ بچه ها مى پيچد توى كوچه؛ برخلاف بى نظمى قبل ترها، حالا صداى بچه ها هم سر ساعت معينى بايد برود آسمان. كيف ها در هوا مى رقصند و گرد گچ را از خود مى تكانند مثل خانم معلم كه مانتو اش را. همان كيف ها از آسمان كه مى آيند پايين دروازه هاى گل كوچك مى شوند. خرده هاى پول جيب همه هم، دوتا توپ پلاستيكى. فقط خدا نكند به خاطر يك خطا، كار به دعوا و قهر بكشد و بازى نيمه تمام بماند و اين نيمه تمامى غصه كمى نيست؛ بازى كه مهم نيست خدا اين نيمه تمامى را براى دوستدارى نخواهد... اصلاً همه اينها چرا؟ تو متولد مى شوى...
سال سرازير مى شود پايين و احتمالاً نفس راحتى مى كشد مثل بابا كه بدهى همه مان را براى پاييز و زمستان قول مى داد. حالا ماه ها هم يك روز قامتشان كوتاهتر مى شود تا سرعت اين سرازيرى تقويم هم به سرعت طبيعى سرازيرى رفته باشد برخلاف من و تقويمم كه هيچ وقت هيچى مان به هيچ چيز طبيعى نرفته است خصوصاً كهنگى و سربالايى مان. در اين سرازيرى تقويم - كه اگر براى همه بوى سرعت و سبقت مى دهد، براى من بوى ماندگى و بيشتر جاماندگى - موسيقى شهر هم عوض مى شود حتى ملودى ثانيه ها. تنها شده اى تا بفهمى ثانيه ها هم مى توانند با نت اضطراب و آكورد چشم به راهى و ريتم غريبگى بگذرند؟ خدا نكند... اصلاً همه اينها چرا؟ تو متولد مى شوى...
< < <
نه اول: تو در آستانه خزان متولد مى شوى. مى دانى چرا؟ چون من خزان هاست كه مرده ام. بدون مردن هم كه چيزى به دنيا نمى آيد. تو با خيال تخت چشم باز كن كه من با همه پريشانى چشم بسته ام؛ براى هميشه. اين «براى هميشه» هم نمى دانم از كجا آمد. مثل همه بغض هاى من كه ناشنيده مى گرفتى، مى توانى اين «براى هميشه» را هم ناخوانده بگيرى.
< < <
ديگر: اى كاش همه باور مى كردند آتش مى تواند فقط بسوزد و اصلاً نسوزاند. اينكه معمولى است. اى كاش همه باور مى كردند جايى هست كه آب سربالا مى رود. اصلاً اينها هم مهم نيست. مثلاً كاش خورشيد يك روز هم كه شده بى خيال شرق و غرب مى شد و طعم طلوع و غروب يا خدا را چه ديدى، غروب و طلوع را به شمال و جنوب مى چشاند. شايد همه اين ها هم حتى مهم نيست. اى كاش همه باور مى كردند «اول مهر» شروع سال است نه اول فروردين. اصلاً رويش كى اتفاق مى افتد؟ فكر كن كه زمستان نميراند، مگر دوباره چيزى متولد خواهد شد؟ شايد فقط تو، آن هم چون من مى ميرم؛ يادت كه نرفته؟ تازه فكر كن اين رويش چقدر كهنه و جوشيده است (!) مثل حرف مادربزرگ كه مى گفت: «كنده اى كه دير مى گيره، دور مى گيره»
به خدا اين ها شعر نيست. پاييز هم مرا شاعر نكرد. اصلاً هيچى. شاعر هم نشدم به من ببالى. هر چند خنديدى كه نه ...، ولى يك غروب وحشى پاييز با همان باران هاى دريده كافى بود كه غصه ات بيايد و روى خنده ات را سفيد كند كه: «هوم». شاعر هم نشدم كه اصلاً نبالى، فقط دل خوش كنى. آخر بابا هم روزهاست كه ته ته دلش تلخ مى خندد و شايد هم كه نه، حتماً دلش مى سوزد؛ كم و بيش نگاهم مى كند و حتماً همان ته ته دلش مى پرسد: «چرا پخى نشدى؟» انگار قصه، قصه «چه فكر مى كرديم، چه شد» است. گفته بود: «زاده بهارى و غريبه اى / با من خزان زده گزير نيست/ مى گريزى از تمام شعرهام/ اين قفس برات دلپذير نيست» راستى تو كه اصلاً زاده بهار نيستى. ديدى گفتم شاعر هم نشدم كه ... بگذريم.
< < <
نه آخر: بابا مى گويد: «مغز داره، عقل توش نيست» بنده خدا دروغ كه نمى گويد. فكر كن همين عقل «نداشته» تنها براى ثانيه هايى احضار شود و با پريشان احوالى هميشه گره بخورد؛ مثل پاييز، فصل بلاتكليفى از من مى سازد. اين بلاتكليفى و مسافر ناكجا بودن قرار نبوده دامن كسى را بگيرد مثل آتشى كه نوشتم فقط مى سوزد ولى نمى سوزاند.
باور كن قصه جاى ديگرى از تقويم است.
بگذريم، بلاتكليفى پاييز را مى گفتم كه در هنگامه گرما - سرما مى خواهد مستقل باشد. مثل... مثل... مثل تو يا من؟ تو شايد، چون دغدغه «بودن» براى آمده هاست نه مرده ها و خاكسترها؛ آنها بيشتر دغدغه «ماندن» دارند نه «بودن».
< < <
انجام: مى گويند در طبيعى ترين حالت هستى - كه احتمالاً پذيرفتنى ترين حالت آن هم هست - مثلاً «من» كه مى ميرم «تو» متولد مى شوى. چون قرار است با هستى «طبيعى» ستيز كنيم مثل شنا كردن خلاف رأى آب، بايد گفت احتمالاً براى بر هم زدن اين فرمول «رفتن من و ماندن تو» يا «رفتن در خزان و آمدن در بهار» يكى از اين من و توها يا هر دوشان «ما» بودن را بايد خوب بشناسند. اينها گفته شده است. مى گذرم و دوباره موسيقى شهر پاييز يا شايد هم پاييز شهر ميخكوبم مى كند. گفتم كه با اين سرازيرى تقويم از ريختن خود ناچارم. آخرش ساده تر رقم مى خورد. بى خوابى تمام كرده مرا اما به پاى دلتنگى خزانى نمى رسد كه دلتنگى اگر لحظه اى نباشدم، دلتنگش مى شوم.
زياد گفتم كه مى ميرم تا متولد شوى مثل پاييز و كارى كه مى كند؛ برخلاف خزان زادگى تو و خزان زدگى من. به تعداد برگ هاى پاييزى كه پياده رو قدم زدن هاى پاييزى ات را پاييزى تر مى كند هم شنيده اى از من كه آغازيدن ستودنى تر از امتداد است، پس مى شود براى همه به دنيا آمدن ها، مرد. اين نسخه ها را آغاز پاييز براى من پيچيده است. در همين آغاز و امتداد هم مى شود به اين فكر كرد و شايد هم تنها «فكر كرد» كه مى شود در خلق هاى مكرر هم آفرينش هاى تازه داشت؛ كافى است نقطه آغاز را بفهمى و نامكررى را .
عجيب است ... شايد هم نيست، كه خزان زاده اى اما با من خزان زده، غريبه. من فقط براى رسيدن چند قدم مى خواستم تا پاييز؛ شايد هفت، هشت قدم. تا پاييز حتى نه، تا به دنيا آمدن؛ نشد. قسمت اين بود كه تو به دنيا بيايى. راستى اين لالايى ها كه خوابيدن ندارد؛ تو به دنيا بيا.