جمعه ۱ مهر ۱۳۸۴ -
Fri, Sep 23, 2005
خانواده (ماجرا)
۳۲۶۰
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
اوقات شرعى
ارتباطات
به مناسبت اول مهر
آموزه هاى پليس بايد هفتگى جزو دروس مدرسه شود
برديا ارسطو
پليس چند سالى است بويژه با احياى كلانترى ها سعى در ايجاد ارتباط مؤثر با كودكان كرده است اما به نظر مى رسد اين ارتباط هنوز نيازمند باز تعريف و تقويت است.
ورود پليس به مدارس و گفت وگو با كوكان علاوه بر جذابيت هاى خاص خود سبب رفع شبهه هايى درباره كار اين قشر، نزد كودكان شده است و بدين ترتيب فرصت يك ارتباط و تعامل دوجانبه براى پليس و كودكان فراهم آمده است كه فرصت مناسبى براى انتقال برخى تجربه ها و آموزه هاى اجتماعى - انتظامى است. از طرفى پليس نيز طى سال هاى اخير با توجه به تجارب و آمارهاى خود طرح ها و برنامه هايى را به اجرا درآورده كه عموماً فرصت هاى جرمزايى جامعه را به حداقل رسانده است.
نمونه بارز و ارزشمند آن توجه به سرويس مدارس است.
ابتكار عمل در اين كار را سردار طلايى به عهده گرفت و سال گذشته با هماهنگ كردن كلانترى ها معرفى سرويس مدرسه مناسب و تأييد شده را به اجرا درآورد. امسال نيز سردار ساجدى نيا معاون راهنمايى و رانندگى پليس تهران خبر داد كه سرويس هاى مدرسه  داراى آرم و رنگ مشخص مى شوند تا قابل شناسايى باشند.
علاوه بر اين طرح «پليس ياران نامحسوس» هم كسانى هستند كه در سرويس هاى مدرسه حاضر مى شوند و تخلفات رانندگان را گزارش مى كنند تا سلامت و ايمنى رفت وآمد با سرويس فراهم شود.
با اين حال همه ساله علاوه بر تشكيل ستاد مهر در استاندارى و فرماندارى براى هماهنگى هاى لازم بين دستگاه هاى ادارى كشور در هر چه بهتر آغاز كردن سال تحصيلى پليس نيز برنامه هاى جديد خود را براى تأمين امنيت و سلامت سال تحصيلى به اجرا در مى آورد. سرهنگ غلامرضا نصيرى نژاد سركلانتر اول تهران درباره برنامه هاى حوزه استحفاظى اش در شمال پايتخت مى گويد: «ما همه ساله تا پيش از آغاز سال تحصيلى جلساتى در اين باره داريم و با ادارات ديگر هماهنگى مى كنيم و راهكارهاى عملياتى خوبى براى امنيت مدرسه و نظم لازم ارائه مى دهيم تا به اجرا درآيد ولى با بازگشايى مدارس علاوه بر اقدامات خود به مدارس مى رويم و بويژه در دبيرستان ها سعى در ارائه راهكارهايى براى پيشگيرى از جرم داريم.»
اين فرمانده پليس تهران مى افزايد: «ما با بچه ها ارتباط برقرار مى كنيم و در هر مقطع اطلاعات مناسب سن آنها را آموزش مى دهيم. مثلاً در دبستان بيشتر نكات ترافيكى را آموزش مى دهيم و در مقطع راهنمايى مسائل ترافيكى و انتظامى. اما در دبيرستان وضع فرق مى كند. ما مسائلى كه جوانان به آن علاقه مند هستند را مى شكافيم و گاهى درباره گواهينامه و خدمت نظام وظيفه صحبت مى كنيم و در مجموع سعى مى كنيم عواقب برخى جرايم را گوشزد كنيم.»
سرهنگ نصيرى نژاد همچنين مى گويد: «دواير مددكارى ما اوج كارشان فصل مدارس است و علاوه بر آن كه در مدارس حاضر مى شوند بيشتر مراجعات آن ها نيز در فصل مدارس و در رابطه با دانش آموزان است.» در همين حال سرهنگ محمد همتى سركلانتر سوم تهران كه مديريت پليس در مناطق مركزى تهران را برعهده دارد نيز به اعزام افسران و كاركنان دايره مشاوره به مدرسه اشاره مى كند و در تشريح برنامه هاى فرد براى آغاز سال تحصيلى مى گويد: «تهديداتى درباره دانش آموزان و سرويس مدارس و مسائل مبتلا به آن هست كه ما اين اضطراب ها و دلهره ها را كه براى خانواده ها بويژه براى دختران هست را درك مى كنيم و به همين دليل هم در سال تحصيلى از ۶ صبح پاس پياده در خيابان هايى كه مدارس مستقر هستند به گشت زنى مشغول مى شوند.»
وى به ۱۷-۱۶ روز اول مهر كه هنوز سرويس مدارس با دانش آموزان هماهنگ نشده اند اشاره كرد و مى افزايد: «تلاش داريم تا با افزايش گشتى ها و حتى كنترل هاى نامحسوس در اين مدت فضاى آرامى را براى خانواده ها و دانش آموزانشان رقم بزنيم.»
با اين حال به نظر مى رسد پليس با وجود لمس بسيارى از آسيب ها هنوز به درستى وارد عمل نشده تا تجارب خود را انتقال داده و دانش آموزان را از يك مصونيت اطلاعاتى برخوردار كند تا آنان هم آگاه شوند و فريب نخورند.
تمركز ارائه اطلاعات پليس در دوسطح مقطع ابتدايى و راهنمايى متوجه مسائل ترافيكى است حال آنكه بيشترين قربانيان كودك ربايى ها و كودك آزارى هاى جنسى نيز در همين دو مقطع سنى مشغول تحصيل بوده اند.
بنابراين پليس بايد بتواند با استفاده از كارشناسان آموزشى - تربيتى و روانشناسان طرحى بريزد تا با حضور خود در مدارس تجارب تلخ ديگر بچه ها و تجارب عملياتى خود را به زبان ساده و قابل فهم به آنان انتقال دهد. دست كم بايد آموزش و پرورش سعى كند در هفته يك جلسه يا يك ساعت و در طول سال تحصيلى به آموزش دستورالعمل هاى پليسى اختصاص دهد و اين درس البته جزو درس هاى قابل سنجش نباشد تا دانش آموزان هم گمان نكنند بايد بخوانندش تا نمره بگيرند بلكه بايد بياموزندش.
با اين وصف به نظر مى رسد به صرف حضور پليس در مدارس و گفت وگو درباره مسائل كلى نمى توان جلوى برخى آسيب هاى جدى نظير كودك آزارى هاى جنسى و كودك ربايى را گرفت و اين كار نيازمند آموزش هاى مستمر در خانه و مدرسه است.
به مناسبت اول مهر
زنگ و رنگ مدرسه
سينا قنبرپو

روش هايى براى در امان ماندن فرزندان
دلهره با مهر آغاز مى شود
229116.jpg
كلاس اولى هاى پارسال وقتى مى خواستند به مدرسه بروند والدينشان هراسى به دل داشتند. والدين كلاس اولى هاى پارسال ماجراى جناياتى در پاكدشت ورامين را شنيده بودند و نمى خواستند كودكانشان يكى از قربانيان چنين جنايتكارانى باشد. كلاس اولى هاى امسال اينك مى خواهند به مدرسه بروند ولى باز هم والدينشان نگرانند. گرچه ۶ ماه قبل عامل جنايت پاكدشت به دار مجازات آويخته شد اما آنها از آدم ديگرى نگرانند و آدم هاى ديگرى كه هيچ معلوم نيست در كمين كودكى ديگر كه كودك آنهاست نشسته باشد!
مهر امسال در حالى فرا مى رسد كه خاطره جنايات پاكدشت با جريان گرفتن پرونده يك افغانى در جنگل لويزان زنده شده است.
خبرگزارى مهر در مطالبى از هفته هاى قبل احتمال داده است كه پرونده اى نظير پرونده پاكدشت در اين منطقه مطرح شود.
بازپرس ولى الله حسينى يكى از بازپرسان ويژه قتل تهران در پى كشف چند جسد چنين احتمالى را مدنظر قرار داده است.
اما همين مسأله نيست كه برگ ريزان امسال را از برگ ريزان پارسال تلخ تر كرده است. وقايع تلخ ديگرى هم رقم خورده كه ديگر نبايد به سادگى تن به مهر سپرد!
وقتى پليس امنيت عمومى تهران بهمن ماه سال گذشته جوانى را در شميران به دام انداخت كه بچه هاى مدرسه اى را در هنگام بازگشت از مدرسه فريب مى داد و به بهانه خريد جايزه و اسباب بازى به كوچه هاى خلوت مى كشاند تا آنان را مورد اذيت و آزار جنسى قرار دهد اين جرقه رقم خورده بود كه امسال نيز نگرانى آغاز سال تحصيلى در دل والدين باقى بماند.
حال كه ماجراى لويزان هم شنيده مى شود كنار هم قرار گرفتن اين وقايع در ذهن تنها به يك سؤال ختم مى شود؛ «با چه اطمينانى بچه هايمان را به مدرسه بفرستيم؟»
< < <
وقتى پس از يك فصل تا لنگه ظهر خوابيدن مجبور شوى ساعت ۷ صبح بيدار باشى تا به مدرسه بروى چه حس و حالى دارى؟ نخستين روزى كه به مدرسه رفتى را به ياددارى؟ همان روزى كه همه كيف و وسايلت هنوز بوى نويى مى داد و لباس هايت تر و تازه نشان از شروعى پرانرژى داشت. همان روز كه مادر قرآن به دست گرفته بود تا تو را از زير آن رد كند تا حافظت باشد... همان روز كه پدر دوربين به دست داشت تا لحظه رفتن تو به مدرسه را ثبت كند .... همان روز فقط آن بود كه به همراه اين كار جملاتى را هم به تو بگويد تا آويزه گوشت كنى...!
حالا امروز كه نگرانى بايد خودت دست به كار شوى. هزار وعده، هزار برنامه، تصميمات ستادى تحت عنوان مهر و دهها ماجراى ديگر هست ولى بهتر است خودت دست به كار شوى و به نگرانى ات خاتمه دهى. چگونه؛ خب اين سؤال خوبى است زيرا اگر بتوانى به جاى استرس و وارد آوردن فشار ناشى از آن به ديگران با فرزندت، خواهر يا برادر كوچكترت صحبت كنى و به درستى بگويى شرايط چگونه است آنها را در مقابل بسيارى حوادث ايمن كرده اى... حالا تصميم با خودت است. مى توانى اين استرس را براى خودت نگاه دارى و مى توانى با جملاتى منطقى و درحد فهم آن دانش آموز خردسال او را واكسينه كنى! واقعيت اين است كه زمانه عوض شده ... روزهايى كه ما به مدرسه مى رفتيم مدرسه موش ها پخش مى شد. آن روزها ما با همان جملات «كپل» كه مى خواند مى رم مدرسه... مى رم مدرسه... جيبام پر از فندق و پسته ... ياد مى گرفتيم چه كنيم اما امروز خيلى از مفاهيم عوض شده است.
حالا حتى پخش داستان كپل هم دردى را دوا نمى كند. شايد چند برنامه مدل «سياساكتى» لازم است تا اثر كند. خلاصه كه كليد اين قفل دست خودمان است. وظيفه ما همين است. واكسينه كردن بچه ها در خانواده براى در امان ماندن در جامعه. پس انتخابى نيست. وظيفه اى است كه همين روزها بايد انجامش بدهيم. با كودكانمان حرف بزنيم... حالا كه مدرسه مى روند اين چند نكته را رعايت كنند...
< < <
تجربه نشان داده است بسيارى از تبهكارانى كه مى خواهند از نوجوانان و كودكان سوءاستفاده كنند درست لحظه اى در كمين آنها مى نشينند كه اين عده خواسته يا ناخواسته از خانواده خود جدا شده اند. «مدرسه» هم يكى از همين فرصت هاست. بنابراين راه رفتن يا بازگشتن به مدرسه فرصت مغتنمى است تا بتوان خيلى تصميمات را عملى كرد. حالا اگر ما مى خواهيم به خوبى عمل كنيم بايد همين فاصله جدايى را واكسينه كنيم. پس بايد به بچه هايمان بياموزيم در ميانه راه مدرسه و خانه مراقب باشند.
بررسى اخبار و گزارش هاى جنايى در سايت هاى مختلف و اطلاع رسانى هاى مختلف نشان مى دهد كه كودك ربايى ها با هدف انتقامجويى و تسويه حساب مالى در راه مدرسه تا خانه انجام مى گيرد. از طرف ديگر كودك آزارى و سوءاستفاده هاى جنسى نيز درست در همين زمان امكان پذير مى شود.
نگاهى به وقايع تلخ به ثبت رسيده نشان مى دهد حوادث در كمين بچه ها را مى توان به چند دسته تقسيم كرد. به جز «كودك ربايى» و «آزارهاى جنسى» معضل ديگرى در كمين بچه هاست و آن «شيطنت هاى بچگانه» است. سرقت هاى درون مدرسه و گم شدن در راه مدرسه تا خانه هم معضلات ديگر اين شروع دوباره زندگى علم و دانش است.
در واقع بايد به كودك فهماند كه در نبود والدين و معلم و اولياء مدرسه هر آنچه با نظارت آنان انجام نمى داده انجام ندهد از امنيت برخوردار است در غير اين صورت دردسرهايى متوجه اوست.
اگر كودك بياموزد كه «پليس»، «معلم»، «راننده سرويس»، «مستخدم مدرسه» و افرادى نظاير اين عده چه كسانى هستند و چه كارى انجام مى دهند بنابراين با حداقل آشنايى هم مى فهمند كه افراد فريبكار نمى توانند پليس، معلم، راننده سرويس يا ... باشند.
229020.jpg
از طرفى اگر كودكان بياموزند كه به جز با افرادى كه مى شناسند مثل والدين و خانواده خود، معلم و مدير مدرسه و پليس كه لباس مشخص دارد نبايد وارد گفت وگو و مراوده شوند هيچ گاه بستر مناسب وقوع جرم روى نخواهد داد. به عبارت ديگر با توجه به جرايمى كه طى يكسال اخير روى داده مى توان نتيجه گرفت كه كودكان هر جا با بى اطلاعى و ناآگاهى مواجه بوده اند فريب خورده اند.
مثلاً در كودك آزارى هاى شميران مهدى ۲۷ ساله خود را پليس معرفى مى كرد در حالى كه نه لباسى به تن داشته و نه ابزارى از پليس با خود داشته است.
اگر كودك سرويس مدرسه دارد بايد بياموزد چه تفاوت هايى ميان معلم، مدير مدرسه و راننده سرويس وجود دارد و حد و حدود خود را با او بداند. راننده سرويس اش را بشناسد و ياد بگيرد كه هر تغييرى در رفت وآمد راننده سرويس يا كسانى كه در خودرو سرويس مى روند و مى آيند را اطلاع دهند.
باز هم بررسى اخبار جنايى بويژه آدم ربايى نشان مى دهد كه كودكان فاقد سرويس كه پياده به خانه بازمى گردند آسيب پذيرترند. اين نكته را هم مى توان با آموزه هايى پوشش داد. به عبارتى اگر كودك ياد بگيرد كه مسير خانه تا مدرسه و بالعكس شامل چه راه ها و چه كوچه پس كوچه هايى است مى تواند در صورت لمس شرايط مشكوك از مسيرى ديگر برود. اما مهمترين مسأله در رفت وآمدهاى پياده كودكان حركت جمعى آنهاست. يعنى والدين بررسى كنند ببينند فرزندشان با همكلاسى ها يا هم مدرسه اى هايش مى تواند مسير را بپيمايد و اگر مى تواند آنان را ملزم به حركت جمعى كنند. اين كار چند حسن دارد اول آن كه ديگر هر اتفاقى بيفتد ديگر همكلاسى ها و همراهان متوجه مى شوند. دوم آن كه شخص غريبه نمى تواند يك جمع را بفريبد. اما بايد به كودكان آموخت كه در راه مدرسه نيز نبايد بازيگوشى كرده و از ساعت تعطيلى تا رسيدن به خانه سر به هوا هر كارى بكنند.
نكته حائز اهميت و حياتى كه بايد كودكان بياموزند اين است كه مطلقاً اطلاعات و روابط درون خانه و خانواده را به افراد غريبه اى كه تلفن مى زنند و چهره آنان كاملاً نامشخص است ندهند. اين كار بارها سبب شده تا آدم ربايان و سارقان بتوانند با استفاده از شيرين كارى هاى كودكانه اطلاعات مورد نظر خود را براى اجراى يك نقشه شوم به اجرا درآورند.
بالاخره كودكان بايد نظم و مراقبت از وسايل خود را بياموزند. گرچه اين نكته به عنوان يك جرم شناخته نمى شود ولى مى تواند از كودكى شرايطى را رقم بزند كه تا بزرگسالى فرد با مراقبت از اموال خود اجازه سرقت به افراد مستعد ندهد. بنابراين به كودكان بايد آموخت كه چگونه مى توانند با مراقبت از اموال خود و نبردن وسايل اضافه موفق شوند تلفات كمترى ببيند و اموالشان گم نشود و يا به سرقت نرود!
< < <
اگر فيلم «تسويه حساب» را از تلويزيون ديده ايد كه هيچ ولى اگر نديده ايد براى يك بار هم كه شده مى توانيد با اجاره آن از ويدئو كلوپ ها به داستان ۴ پسر بچه كه در كودكى به صرف شيطنت هاى كودكانه چه دردسر جبران ناپذيرى براى خود رقم زده اند پى خواهيد برد.
نكته اينجاست كه بچه ها نه از سر طرح نقشه و نيت مجرمانه كه از سر كنجكاوى و هيجان طلبى گاهى مرتكب اعمالى مى شوند كه از نظر جامعه قانون جرم تلقى مى شود. آنها بايد اين نكته را هم بياموزند كه در جمعى كه هستند و از خانه به مدرسه مى روند يا از مدرسه به خانه بازمى گردند نبايد رفتارهايى را انجام دهند كه به حريم ديگران تجاوز كرده و اسباب زحمت آنان شوند.
اين وضع مى تواند با كنترل درست مهار شود. يعنى اگر كودك رأس ساعتى بايد خانه باشد و به سبب شيطنت هاى بچگانه ديرتر بيايد و در پى آن والدين بازخواستش كنند مى داند كه اين كار تبعات ناخوشايندى در بردارد. اما نكته حياتى گره زننده همه اين حرف ها به هم يك نكته است ؛ ۶ دانگ بودن والدين و كنار گذاشتن تنبلى ها و بى حوصلگى هايشان. اگر والدين به درستى بدانند كه كودكان همه چيز را با تخيل خود در هم مى آميزند باز مى گويند و يا اين كه معمولاً نشانه هايى براى بازگويى حرف خود دارند آنگاه بهتر مى توانند متوجه خيلى اتفاقات باشند. اين مسأله نبايد به وسواس تبديل شود بلكه بايد حساسيتى به موقع باشد. فراموش نكنيم كه حوادث هميشه در پى سهل انگارى هاى خودمان روى داده اند... بى حوصلگى و خستگى نبايد اجازه دهد وظيفه امان را انجام ندهيم!
طمع پول، قاتل خون آشام را رها نكرد
229041.jpg
ترجمه: هليا خرم
مرد جوانى كه به خون آشام معروف شد متهم به قتل ۶ نفر بود كه پس از كشتن اجساد آن ها را در وان حمام با اسيد مى سوزاند، هيچ كس واقعاً نمى داند كه آيا او خون قربانيان خود را مى مكيد يا فقط براى اثبات جنون و ديوانگى خود به اين موضوع اعتراف كرد. اما انگيزه اصلى او تنها به دست آوردن پول و جواهرات بود و سعى مى كرد تا با پول و به قيمت گرفتن جان ديگران، شيك و مجلل زندگى كند.
آغاز كابوس هاى شبانه
«جان جورج هى» در ۲۴ جولاى سال ۱۹۰۹ در محله «ويك فيلد» در «يورك شاير» متولد شد. او تنها فرزند يك زوج پاك دين و مقدس به نام جان و اميلى بود. دوران كودكى خوبى نداشت والدين او بسيار سختگير بودند به شكلى كه اجازه هيچ گونه افراطى را حتى در زمينه ورزش يا سرگرمى هاى ديگر به او نمى دادند.
جنايت شروع شد
او تمام حرص خود را سر موتورها و ماشين ها خالى مى كرد و خيلى زود از آن فضاى كثيف و روغنى خسته شد در يك شركت بيمه و تبليغات شغلى پيدا كرد و كمى زندگى مرفه را تجربه كرد و خيلى زود توانست يك ماشين آلفاى جديد بخرد اما در سن ۲۱ سالگى به اتهام دزدى از صندوق شركت اخراج شد. در سال ۱۹۳۴ با دختر ۲۱ ساله اى به نام «بتى همر» ازدواج كرد كه بلافاصله بعد از ازدواج به اتهام همان دزدى و كلاهبردارى دستگير و به زندان رفت و زمانى كه او در زندان بود همسرش دخترى به دنيا آورد كه بلافاصله به پرورشگاه داد و جان را نيز رها كرد و رفت.
جان بعداً گفت: وقتى در زندان بودم متوجه شدم كه به جز كلاهبردارى، راه هاى زيادى وجود دارد كه مجبور نباشى به خاطر پول از صبح تا شب در اداره كار كنى و ديگر از خودم سؤال نكردم كه آيا انجام دادن آنها درست يا نادرست است و تصميم گرفتم از راه هاى ساده تر مرفه تر زندگى كنم. وقتى از زندان آزاد شد تصميم گرفت سالم زندگى كند اما يك شغل عادى پاسخگوى نيازها و زندگى لوكس و مرفه مورد دلخواه او نبود. او در يك تجارت كوچك با كسى شريك شده بود كه پس از چند ماه شريكش نيز در يك تصادف با موتور جانش را از دست داد. با مردن شريكش كار از بين رفت. جان به لندن رفت و به عنوان راننده شخصى به نام «مك مك سان» شروع به كار كرد.خيلى زود با مك دوست شد. آنها با هم خيلى رفيق شدند، اما باز هم حقوق رانندگى طمع او را فرونمى نشاند و خود را به عنوان يك وكيل معرفى مى كرد و اقدام به كلاهبردارى كرد. اين وكيل قلابى خيلى زود دستگير شد. به ۴ سال زندان محكوم شد. يك روز وقتى در زندان بود در روزنامه مقاله اى راجع به اسيد و عملكرد آن خواند و سريع اثر آن را برروى يك موش امتحان كرد و متوجه شد كه در كمتر از ۳۰ دقيقه تمام لاشه موش توسط اسيد متلاشى مى شود. تشويق شد فكر كرد كه راه تازه اى براى قتل پيدا كرده است.
در سال ۱۹۴۴ از زندان آزاد شد در يك شركت مهندسى به عنوان حسابدار استخدام شد. در آنجا با «باربارا استفان» آشنا شد. باربارا فكر كرد مى تواند او را به دام اندازد و با او ازدواج كند غافل از اينكه هنوز قانوناً متأهل بود و از زنش جدا نشده بود. اما در اين زمان «هى» به قتل فكر مى كرد يك شب در يك رستوران به طور اتفاقى «مك» را ملاقات كرد. مك از ديدن او اظهار خوشحالى كرد و او را به خانه برد و با پدر و مادرش «دونالد» و «امى» آشنا كرد. جان از صحبت هاى آنها متوجه شد كه مشغول سرمايه گذارى هنگفتى در يك شركت هستند همانجا بود كه دوباره لغزيد و وسوسه شد. در ۶ سپتامبر سال ۱۹۴۴ مك از ديدن جهان محروم شد. جان بعداً در دادگاه مدعى شد كه مك با پايه ميز به سر او كوبيده و او مجبور به دفاع از خودش شده است. اما حقيقت اين بود كه او مك را به يك انبارى اجاره اى برده بود و به قتل رسانده بود. او مرتكب اولين قتل شد سپس در وان حمام آن انبارى با يك گالن اسيد جسد او را سوزانده بود. اما متلاشى شدن جسد مك ساعت ها طول كشيده و جان از ترس خفگى در اثر دود ناشى از سوختگى مجبور شد چند مرتبه انبارى را ترك و از آن جا خارج شود.
اما در تابستان سال ۱۹۴۵ پدر مك كم كم نسبت به غيبت پسرش مشكوك شد زيرا جنگ در اروپا پايان يافت و «دونالد» از اين كه پسرش به لندن بازنگشت متعجب شد. جان احساس خطر كرد و فكر كرد كه بايد از شر آن دو خلاص و در مورد اموال آن ها تصميمى بگيرد. بنابراين آنها را نيز بدان انبارى كشيد و همانند پسرشان به قتل رسانيد و با جعل امضاى پدر مك تمامى اموال آنها را به فروش رساند و به همه گفت آنها به آمريكا مهاجرت كرده اند. سپس «به كنسينگ تن» رفت و در يك هتل مجلل اتاقى گرفت و تصميم گرفت تا ۴ سال آينده در آن جا بماند. وى از فروش اموال ۷‎/۷۲۰پوند به دست آورد. اما تنها دو سال با آن پول دوام آورد و تابستان ۱۹۴۷ به فكر يك قربانى ديگر افتاد زيرا احتياج به پول داشت.
در روزنامه آگهى فروش يك خانه را ديد، به ملاقات فروشنده آن رفت و با دكتر «اركى باند هندرسون» ۵۲ ساله و همسرش رز ۴۱ ساله ملاقات كرد. يواش يواش خودش را به آن ها نزديك كرد و وقتى با آنها طرح دوستى ريخت و به فكر اجراى نقشه خود افتاد. يك روز كه مى دانست دكتر بيرون از خانه است، در يك جاى خلوت او را به دام انداخت و با شليك يك گلوله به پشت سرش او را به قتل رسانيد، در همين زمان بود كه محل ارتكاب قتل هاى خود را از آن انبارى به محل ديگرى منتقل كرد و يك مغازه اجاره كرد، به همسر دكتر گفت: «كه دكتر بيمار است و در مغازه او است بنابر اين رز را نيز به محض ورود به مغازه به قتل رسانيد و اجساد آن دو را در وان حمام سوزاند سپس با جعل دستخط و امضاى آنها نامه اى را تنظيم كرد كه طى آن اختيار تمام اموال به او سپرده شده است حتى ماشين و سگ آنها و با فروش همه اموال به جز سگ مبلغ ۸۰۰۰ پوند به دست آورد. با اين پول تمام قرض ها و صورتحساب هتل را پرداخت و به برادر خانم هندرسون «آرنولد برلين» نامه اى نوشت كه در اين ۱۵صفحه نامه توضيح داده بود كه رز و شوهرش به دليل يك عمل كورتاژ غيرقانونى توسط دكتر مجبور به فرار شده اند و به جنوب آفريقا رفته اند.
تمامى اين شواهد براى دستگيرى و مبرم شدن جرم وى كافى بود. وى در دادگاه به جرم هاى خود اعتراف كرد و گفت: كه علاوه بر اين ۶ نفر سه نفر ديگر را نيز كه يك دختر و مرد جوان و يك خانم پير بوده اند به قتل رسانيده است معلوم نيست كه سه قربانى ديگر واقعى بودند يا فقط جان اين حرف ها را براى گمراه كردن هيأت ژورى و دادگاه زد، وكيل وى در دادگاه سعى كرد با مجنون جلوه دادن وى او را تبرئه كند، البته قاضى نيز دستور داد تا مدتى در زندان بماند و تحت نظر روانپزشك باشد. اما پس از چند ماه حبس بودن در زندان «ونرزوژت» چند روانپزشك به ديدن او رفتند و با معاينه وى اظهار داشتند كه او وانمود به ديوانگى مى كند بنابراين دادگاه او را گناهكار تشخيص داد و هيأت ژورى او را به مرگ محكوم كرد. او حتى با نوشيدن ادرار خود در زندان سعى داشت مجنون بودن خود را به اثبات برساند.
در ۶ آگوست سال ۱۹۴۹ حكم اعدام در مورد او اجرا شد و به دار آويخته شد. بنابراين پرونده خون آشام طمعكار نيز بسته شد.

ر


|   شناسنامه   |   آرشيو   |