آرش نصيرى
گفت: «همين كوچه را كه مستقيم تا انتها بروى، ته كوچه بپيچ به سمت چپ. چندتا چهارراه كوچك را كه رد كنى به جايى مى رسى كه دكون بازار است....» وقتى به آنجا مى رسم مغازه هاى شيك فرمانيه و ديباجى است و آقاى عبدى با اصطلاح قشنگ «دكون بازار» آنها را خطاب كرده است. پسر پرشروشور سرچشمه و سيروس حالا شده است هفتاد و چهار ساله اما قبراق تر (لطفاً بزنيد به تخته) از آنى كه تصور مى كردم. تصور من مربوط است به چندين سال قبل وقتى تعداد زيادى از هنرمندان قديم صدا سر از سيما در آورده بودند و ما اكثرشان را از برنامه «صبح جمعه با شما» مى شناختيم. برنامه اى كه در وانفساى بى برنامگى آن سال ها سرگرم مان مى كرد و در ساعت پخش آن صداى راديو از هر خانه اى بلند بود و در آن بين آميرزعبدالطمع جلوه ديگرى داشت. وقتى آميرزاعبدالطمع در صفحه تلويزيون ظاهر شد ديديم كه چقدر خودش است با آن اندام چاق و قيافه بانمك. نمك آن قيافه هنوز مانده است اما هيكل ديگر آن هيكل نيست. مى گويد: «هر روز مى روم ورزش و برنامه هفتگى كوه و سونا و استخر و ورزش هاى ديگر دارم و ....».
آميرزعبدالطمع بايد چاق مى بود اما حالا او شده است آميرزعبدالبيزينس و حتماً بايد سرحال تر باشد و صد البته خيلى مهربان و كمى هم محافظه كار.
* ميرزا عبدالطمع مثل اينكه زياد دنبال جمع كردن مال و منال نبوده و فقط بازى مى كرده...
- عرض كنم كه ميرزاعبدالطمع مدتى است كه شغلش را عوض كرده و شده ميرزاعبدالبيزينس و آمده در كار تجارت در دوبى دفتر زده در كانادا دفتر زده و در اكثر كشورها دفتر زده و كار و بارش بهتر از سابق شده چون معتقد است كه بايد با زمان جلو رفت. آن زمان كه انبار بود و احتكار بود و جنس ها را آن داخل احتكار مى كرديم و صبر مى كرديم كه گران شود و بفروشيم گذشت و حالا با دفاتر و كار و بارى كه راه انداخته وضعش خيلى بهتر از سابق شده. تازه دو تا شاگرد جديد آورده به اسم پپو و اسم آن ديگرى هم يادم رفته. آها شنبل نقش اين دو تا شاگرد را يكى را عباس محبى بازى مى كند و ديگرى را هم آقاى اسماعيلى.
* مثل اينكه آميرزا با وجود آنكه دفتر بيزينس زده هنوز سيستمش قديمى است چون هنوز به كارمند دفتر مى گويد شاگرد...
- بله. سابقاً آميرزا يك شاگرد داشت كه او را حرص و جوش مى داد و حالا دو تا كارمند دارد كه او را حرص و جوش مى دهند.
* اينجا هم روى كاغذ نويسندگان برنامه ها آميرزاى تاجر هستيد يا اينكه در زندگى واقعى هم اين كار را ادامه مى دهيد؟
- درست به عكس است. در زندگى واقعيم اصلاً آن حالات و صفات را ندارم. اصلاً حالت خساست ندارم و فقط دارم نقش بازى مى كنم.
* هر چقدر هم خساست نداشته باشيد معمولاً خانم ها آدم را متهم مى كنند. آيا خانم خانه يا بچه ها وقتى از شما پول مى خواهند و شما نمى دهيد به شما نمى گويند ميرزاعبدالطمع؟
- چرا. يك وقت هايى به شوخى مى گويند. من هم زود تسليم مى شوم و مى گويم كه آن يك تيپ خاص است كه من بازى مى كنم و در محيط خانواده و بيرون از خانه آدم دست و دل بازى هستم و اصلاً دوست ندارم كه آن تيپ را در خانواده هم داشته باشم.
* گفتيد تيپ خاص كه آن را بازى مى كنيد. فكر مى كنيد جفت و جور شدن يك تيپ خاص روى يك بازيگر نيازمند چه عواملى است؟
- اول تكست و نوشته خوب و بعد اينكه ساير بازيگرانى كه با آدم همكارى مى كنند بايد توانايى داشته باشند. البته مهم ترين اصل آن هم همان نوشته خوب است.
* اين تيپ خاص را اولين بار چه كسى متولد كرد؟
- اين تيپ را خودم ساختم. اولين بار اين را در راديو اجرا كردم. فكر مى كنم حدود يك سال از انقلاب گذشته بود. سال ۱۳۵۸ ضمن اينكه در كليه قسمت هاى ديگر و نمايشنامه هاى ديگر هم بازى مى كردم در طنز برنامه صبح جمعه اين تيپ را گفتم و اولين بار هم آقاى صادق عبداللهى كه از نويسندگان خوب راديو است و در مطبوعات هم سال ها كار كرده نوشتند و شروع شد. بعد از ايشان هم خيلى هاى ديگر هم نوشتند و گهگاهى هم خود من مى نوشتم. اولين بار كه اين تيپ را بازى كردم نقش شاگرد را به نام داود كلك زنده ياد فرهنگ مهرپرور بازى كرد و اين تيپ همانجا گل كرد و تا حالا هم ادامه پيدا كرد.
* و لابد بعد از آن همه از يك بازيگر قديمى تئاتر و نمايشنامه هاى جدى راديويى انتظار داشتند كه فقط ميرزا عبدالطمع باشد....
- نه زياد. اتفاقاً من آن جا تيپ هاى ديگرى را هم بازى مى كردم و هنوز هم اين كار را انجام مى دهم. من به طور كلى هم نقش هاى جدى بازى مى كنم و هم طنز. الآن روزهاى جمعه ساعت چهار تا پنج بعدازظهر در برنامه طنز و طنزآوران شبكه فرهنگ نمايشنامه را هم كارگردانى مى كنم و هم بازى مى كنم و هم در كارهاى جدى و هم طنز. مثلاً در يك نمايشنامه در برنامه قصه شب راديو بازى كردم كه نوشته ايبسن بود به نام «جان گابريل بورگمن» كه خودم موقع اجراى برنامه گريه مى كردم و اشك مى ريختم. آنقدر كه در قالب آن كاراكتر رفته بودم و همينطور در نمايشنامه هاى مذهبى كه اجرا مى كنم در قالب كاراكترى كه فرومى روم و بازى مى كنم باز خودم متأثر مى شوم و اشك در چشمانم جارى مى شود و به طور كلى معتقدم كه هنرپيشه بايد در قالب آن كاراكترى كه بازى مى كند كاملاً قرار بگيرد و آن حس را داشته باشد تا بتواند در كارش موفق باشد.
* راه هاى انتقال حس در تئاتر استفاده از همه حواس انسانى است اما شما بيشتر مجبور هستيد كه فقط با صدا احساستان را منتقل كنيد. آيا از اين بابت احساس دست بسته بودن نداريد؟
- به همين دليل است كه كار راديو مشكل تر است از تئاتر و سينما و جاهاى ديگر چون شما مجبور هستيد كه فقط با صدا حس تان را طورى مجسم كنيد كه براى شنونده قابل قبول باشد. در تئاتر عوامل ديگرى مثل نور، گريم و چيزهاى ديگر به كمك هنرمند مى آيد اما در راديو از اين عوامل خبرى نيست. براى همين است كه كار راديو بسيار مشكل است.
* البته يك ايرادى هم دارد كه هنرمندى كه در راديو نمايشنامه بازى مى كند تسلطش را روى ديگر اجزاى قابل استفاده در بازيگرى از دست مى دهد و بيشتر روى صدايش تسلط دارد...
- نه. بازى خودش را حتى در كار راديو انجام مى دهد اما شما فقط صدا را مى شنويد. مثلاً من وقتى دارم نقش پدر را بازى مى كنم (اينجا را بازى مى كند و انگار دارد ضبط مى كند) همه آن حالات را دارم اما خبرى از ميزانسن تئاتر نيست.
* البته من بيشتر اشاره ام به اين بود كه بازيگر نمايشنامه هاى راديويى در دراز مدت همانطورى كه به راحتى مى تواند كار مشكل القاى حس، فقط به كمك صدا را به دست مى آورد توانايى اش روى مؤلفه هاى ديگر يك بازيگر تئاتر مثل حركت و تسلط روى اجزاى صورت و القاى حس با حالات چهره را از دست مى دهد يا اينكه اقلاً اين توانايى ها كم مى شود. شما اين مسأله را قبول نداريد؟
- نه قبول ندارم. من يك هنرپيشه تئاتر هستم و يك هنرپيشه تئاتر حتى پشت ميكروفون هم حالاتى را كه بايد در اجراى با تصوير داشته باشد را دارد. ما حتى در بعضى از نمايشنامه هاى راديويى راه مى رويم و با ميزانسن كار مى كنيم.
* خوب شد كه اشاره به تئاتر كرديد. اولين بار كه روى صحنه تئاتر ظاهر شديد چه سالى بود؟
- سال ۱۳۳۲. يعنى پنجاه و دو سال قبل.
* يعنى كودتا كرديد و آمديد روى صحنه تئاتر؟
- (خنده) من قبل از آن شروع كرده بودم. از فروردين سال ۳۲ در تئاتر تهران بعد از گذراندن دوره تئاتر كارم را شروع كردم. اين تئاتر تهران بعداً اسمش عوض شد تئاتر نصر آن موقع تئاتر تهران بهترين تئاتر ايران بود.
* استادان شما چه كسانى بودند؟
- استاد ما حاج آقا حالتى بود. آقاى استپانيان بود. دكتر نامدار بود. محمد على جعفرى خانم لورتا نوشين. اينها كارگردانانى بودند كه من با آنها كار مى كردم بيشتر نمايشنامه هاى خارجى كار مى كرديم اثر نمايشنامه نويسان بزرگ دنيا بود مثل اسكار وايلد. يكى از نمايشنامه هايى كه كار كرديم نمايشنامه اى بود به نام «بادبزن خانم ويندرمير» نمايشنامه هاى ديگرى مثل «گربه روى شيروانى داغ» بازى كرديم كه كارگردان آن آقاى محمدعلى جعفرى بود.
نمايشنامه «گناهكاران بى گناه» را بازى كرديم كه كارگردان آن خانم لورتا نوشين بود. «زورق بى صاحب» را بازى كردم كه كارگردان آن آقاى استپانيان بود و تعداد بسيار زياد ديگر نمايشنامه كه اگر بخواهم اسم ببرم طولانى مى شود.
* اقلاً آن نمايشنامه را كه براى بازى در آن اولين بار از پله هاى صحنه تئاتر بالا رفتيد نام ببريد و بفرماييد با چه كسانى هم بازى بوديد؟
- اولين نمايشنامه اى كه بازى كردم به اسم «ماجراى آن شب» بود كه نمايشنامه پليسى بود و در آن يك قتل واقع مى شد و كارآگاه دنبال قاتل مى گشت. اين نمايشنامه به كارگردانى آقاى دكتر مهدى نامدار اجرا شد كه يك موقعى شهردار تهران بود. در آن نمايش بازيگران زيادى بازى مى كردند. خانم مورين، آقاى اميرفضلى، آقاى داريوش اسدزاده و تعداد ديگرى كه الآن دقيق يادم نيست. به هر حال ۵۲ سال از آن تاريخ گذشته و دقيقاً يادم نمانده است.
* شما كه قاتل يا مقتول نبوديد؟
- نه. آن هنرمندى كه در تئاتر به قتل رسيده بود من مستخدم مخصوص او بودم كه او را هم مى آورند در دادگاه و كلاً رل قشنگى بود. اسم آن كاراكتر هم الآن يادم آمد «اس ساموزى» نويسنده آن نمايشنامه اگر اشتباه نكنم فرانسوى بود و الآن اسمش يادم نمانده.
* آن موقع چند سالتان بود؟
- بيست و دو سال. من متولد ۱۳۱۰ هستم كه در آن موقع بيست و دو ساله بودم.
* و از لهجه تان هم پيداست كه بچه تهران هستيد...
- بعله. فاميلى من هست رضا عبدى تهرانى منتها به نام عبدى معروف شدم. زادگاه من هم يكى از محلات قديم تهران است. محله چهارراه سرچشمه اول خيابان سيروس كه الان شده مصطفى خمينى. كوچه قوام حضور. خيابان هاى خاكى آن موقع با درشكه هايى كه مى آمدند و مى رفتند گارى هايى كه مى رفتند و مى آمدند. سپورها صبح و عصر خيابان خاكى را آب پاشى (مى گويد آبپاچى) مى كردند، چرخ هاى دستى و گارى ها و چارپايان از اول خيابان سيروس به طرف ميدان مى رفتند و همينطور شترها براى بردن بار به دكان هاى ميوه فروشى. بعضى اوقات شترها رم مى كردند و رم كردن شترها ديدنى بود. بعضى اوقات اسب هاى گارى ها و يادرشكه ها رم مى كردند كه مهار كردن آنها كار بسيار مشكل و خطرناكى بود و ما آن موقع بچه بوديم و نگاه مى كرديم و لذت مى برديم و در عالم بچگى براى ما جالب بود. خلاصه آن كه آب و هواى خوب آن موقع انسان را زنده نگه مى داشت از دود گازوئيل و ترافيك و بوق ماشين ها و آلودگى هاى صوتى خبرى نبود. يادش بخير. ياد يك شعر از دكتر يزدانى افتادم كه مى گويد: «به يك پاييز بس غمگين مرا زادند بيهوده / سفر كردم از آن دنيا به اين دنياى آلوده» متأسفانه بقيه اين شعر يادم نيست. همينقدر يادم مانده كه اسم پاييز در آن است چون من هم در ماه پاييز به دنيا آمدم. نهم آبان ماه هزار و سيصد و ده خورشيدى.
* فكر نمى كنم پاييز فصل خوبى براى طنزپرداز شدن باشد. چطور طنزپرداز شديد؟ آيا از دوران نوجوانى تمايلات طنزآلود داشتيد در اين دنياى آلوده؟
- از بچگى شوق و ذوق در من بود. از سن ده يازده سالگى با بچه هاى كوچه تئاتر تمرين مى كرديم هر دفعه خانه يكى از بچه ها. آن موقع تئاتر سياه بازى خيلى متداول بود. من سياه مى شدم و يكى از بچه ها حاجى مى شد. يكى از بچه ها نقش شلى را بازى مى كرد. بچه هاى كوچه را با والدين شان دعوت مى كرديم براى تماشا. آنها هم ما را تشويق مى كردند و ما هم خوشحال مى شديم.
* و لابد از ديوار راست هم بالا مى رفتيد؟
- بله. بچه كه بوديم خيلى شيطان بوديم.
* از بچه محل هاى شما كس ديگرى هم بود كه آن موقع يا بعداً رفته باشد در كار هنر يا ورزش و خلاصه متهور شده باشد؟
- نه. آن دوره كلاس تئاتر كه من ديدم سى نفر بوديم. از اين سى نفر فقط من يك نفر در اين كار ماندگار شدم و بقيه هى سال به سال كم شدند و كم شدند و از اين كار رفتند كنار. شايد سختى هاى كار و ايرادات كارگردانان باعث شد كه از آن همدوره اى ها حتى يك نفر هم نماند. از هنرمندان قديم عباس خوشدل بچه محل ما بود. البته ايشان از بچگى با من نبود ولى بيش از چهل سال است كه مى شناسمش و مى دانم كه خانه شان هم همان اطراف خانه ما بود.
* عشق آقاى عباس خوشدل نى لبك هايى بود كه مادر از سفر حرم عبدالعظيم برايش مى آورد. عشق شما در كودكى چه بود؟
- در نوجوانى و حدود ده دوازده سالگى رسم بود كه بچه ها روروئك داشتند. روروئك دوچرخ ساچمه اى بود كه با تخته آنها را به هم وصل مى كردند و بچه ها از اينها داشتند. من در سن دوازده سالگى برايم دوچرخه خريدند. اول روروئك داشتم وقتى دوازده سيزده ساله شدم پدرم يك دوچرخه دست دوم برايم خريد تا يك دور مى زدم پنچر مى شد و بايد مى آمدم خانه و شروع مى كردم به پنچرگيرى كردن. يك دفعه هم يك اتفاق جالب افتاد. يكى از بچه ها ترك من نشسته بود. از خيابان خاكى پردست انداز سيروس مى گذشتيم. در يكى از دست اندازها دو نفرى با دوچرخه محكم خورديم زمين و خدا رحم كرد كه صدمه كلى نديديم ولى مقدارى كوفتگى و خراشيدگى ايجاد شد كه به حمدالله به خير گذشت.
* از اين دست اندازها و كوچه هاى خاكى چطور سر از كلاس تئاتر درآورديد؟
- از بچگى به كار تئاتر علاقه داشتم. تئاتر تهران هنرپيشه مى خواست. آگهى داده بود و من رفتم و شركت كردم و بين سه چهار هزار نفر سى نفر انتخاب كردند، همانطورى كه گفتم از آن سى نفر هم فقط من ادامه دادم.
* و رفتيد و «ماجراى آب شب» را بازى كرديد كه نه قاتل بوديد و نه مقتول و شديد مستخدم مخصوص مقتول. بعد از آن چه نمايشى بازى كرديد؟
- بعد از آن در تئاتر تهران به صورت حرفه اى كار تئاتر را شروع كردم. تئاتر تهران با من قرارداد بست و ماهى سيصد تومان حقوق مى گرفتم. اين سيصد تومان آن موقع پول خيلى زيادى بود.
* بعد چطور شد كه وارد كار راديو شديد؟
- راديو از من دعوت كرد. در آن موقع رسم بود كه از هنرپيشه هاى خوب تئاتر دعوت مى كردند به راديو بيايند. آقاى حميد قنبرى در آن موقع كارگردان برنامه شما و راديو بود. ايشان از من دعوت كرد و ما به راديو رفتيم و مشغول شديم.
* آن موقع برنامه ها زنده بود يا ضبط مى شد؟
- اولين نمايشنامه اى كه در راديو و به صورت زنده پخش مى شد سال ۱۳۳۳ بود. نمايشنامه «نادرشاه افشار» بود كه كارگردانش هم نصرت الله محتشم بود. بعد از آن كم كم برنامه ها ضبط مى شد.
* و در راديو ماندگار شديد؟
- بله. در آنجا به صورت حق الزحمه اى كار مى كرديم و هنوز هم همينطور است. البته آن نمايشنامه را كه گفتم به صورت زنده بازى كردم. بعد از آن يكى دو نمايشنامه كار كردم و ديگر به راديو نرفتم چون مشغله زيادى در تئاتر و سينما داشتم و بنابراين نمى رسيدم. مجدداً از تاريخ حدود چهل سال قبل رفتم و به صورت متوالى در راديو به كار نويسندگى، مجرى گرى، هنرپيشگى و كارگردانى مشغول به كار هستم.
* مگر در سينما هم فعاليت داشتيد؟
- بله. در سريال هاى تلويزيونى بازى مى كردم. قبل از انقلاب اولين سريالى كه بازى كردم به نام «تك مضراب» بود كه يك سريال طنز بود. كارگردانش آقاى على تابش بود. من در بيش از چهل فيلم بازى كردم. اولين فيلمى كه بازى كردم به نام «آيينه، تاكسى» بود كه با تابش و خانم شهين بازى مى كردم. بعد در فيلم «دوستان يكرنگ» بازى كردم كه درآنجا هم آقاى تابش بازى مى كرد، عباس مصدق، مانى وفى. در «عسل تلخ» بازى مى كردم كه من نقش پدر ملك مطيعى را بازى مى كردم و خيلى فيلم هاى ديگر كه حالا اگر بخواهم بگويم شايد يادم نيايد.
* الآن مشغول چه كارى هستيد؟
- من چند سال قبل برنامه اى داشتم به نام تهران قديم كه درباره آداب و رسوم سنت هاى مردم تهران قديم بحث و گفت وگو مى كرد. نويسنده و مجرى اين برنامه خود من بودم. اين برنامه حدود چهار سال ادامه داشت و از راديو پخش شد و قرار است كه ادامه اين برنامه كه مدتى قطع شده بود مجدداً در آينده نزديك شروع شود. يك برنامه ديگر هم هست به نام «جمعه ايرانى» كه نزديك دو سال كه از شبكه يك سراسرى راديو و در روزهاى جمعه پخش مى شود كه نام آن هم همانطوريكه گفتم «جمعه ايرانى» است. من تيپ ميرزا عبدالبيزينس را بازى مى كنم كه همان ميرزا عبدالطمع سابق است كه امروزى شده است در اين برنامه اجرا مى كنم. البته چند تيپ ديگر را هم در اين برنامه اجرا مى كنم. نويسنده اين تيپ ها آقاى مهندس سعيد توكل هستند. البته تهيه كننده برنامه هم خود ايشان هستند. كارگردانى اين برنامه هم آقاى اماميه است.
* عصرها پخش مى شود؟
- نه صبح جمعه ساعت ۹ تا يازده و نيم صبح.
* يعنى درست جاى برنامه «صبح جمعه با شما»؟
- بله. همان برنامه است.
* وقتى اسم برنامه صبح جمعه با شما را مى شنويد ياد چه كسانى مى افتيد؟
- ياد هنرمندان قديمى كه متأسفانه در بين ما نيستند.
* فكر مى كنم جمعه ها براى شما از روزهاى ديگر شلوغ تر است نه؟
- البته اين برنامه را روزهاى ديگر ضبط مى كنيم و دو گوينده هستند كه برنامه را زنده اجرا مى كنند و در واقع مجرى پخش هستند. خانم نيرومند گوينده هستند و آقاى مهران اماميه كه گوينده هستند. برنامه هاى ما از قبل ضبط شده است. اين دو نفر به اتفاق آقاى توكل در پخش هستند.
* شما هم لابد در منزل مى نشينيد و گوش مى كنيد؟
- بله، مى نشينم گوش مى دهم ببينم ايرادى دارد يا نه. به هر حال بايد ايرادات كار خودم را برطرف كنم.
* از سال ها مراوده با هنرمندان عرصه هاى مختلف خاطره خاصى داريد كه دوست داشته باشيد بيان كنيد؟
- بله. يك روزى مهمانى دعوت داشتم. خيلى غمگين بودم. يكى از مدعوين آن مهمانى شاعر معروف زنده ياد فريدون مشيرى بودند. آمد با من سلام و عليك كرد و من چون خيلى به ايشان ارادت داشتم به ايشان ابراز ارادت كردم. ايشان به من مى گفت چهره ات امشب خيلى گرفته است. گفتم اتفاقاً درست فهميديد. مشكلاتى دارم كه به خاطر آن ها امشب خيلى ناراحت هستم. فكر كرد و گفت غصه نخور همه چيز درست مى شود. همان موقع روى يك تكه كاغذ چند خط شعر نوشت و به من داد. مضمون شعر اين بود: «به گريه هاى حوادث چون گل هميشه بخند / كه گل هميشه بخنديد هر چه ابر گريست / خود را شكفته دار به هر حالتى كه هست/ خونى كه مى خورى به دل روزگار كن» همان موقع كه من اين شعر را خواندم آن قدر در من اثر كرد كه يواش يواش همه چيز را فراموش كردم و همان موقع تصميم گرفتم كه هر موقع برايم مشكل پيش آمد اين شعر را زمزمه مى كنم و خيلى مؤثر است.
* آنجا كه مى گفتيد از تئاتر تهران در ماه سيصد تومان پول مى گرفتيد و اين پول آن موقع مبلغ زيادى بود مى خواستم بپرسم آنقدر زياد بود كه شما زن بگيريد يا نه؟ كى متأهل شديد؟
- چند سال بعد. شما قضيه را رسانديد سر اصل مطلب. چهل و دوسال است كه ازدواج كردم. حاصل اين ازدواج دو پسر است كه هر دو مهندس هستند. عليرضا مهندس كامپيوتر و محمدرضا مهندس عمران. دو نوه خوشگل دارم. يك دختر دوازده ساله و يك پسر شش ساله كه بى نهايت دوستشان دارم.
* پس جمعه ها منزل پدربزرگ شلوغ است؟
- بله. ضمناً مى خواهم در اين جا از همسرم تشكر كنم به خاطر فداكارى هايى كه در زندگى با من داشته است. چون كار هنرى همانطوريكه اطلاع داريد ايجاب مى كند كه بعضى شب ها تا صبح در فيلمبردارى باشى و بعضى اوقات چند ماه براى فيلمبردارى از تهران خارج شوى و يا شب ها از تئاتر ديروقت به منزل بيايى و تحمل اين مسائل واقعاً براى خانم ها دشوار است ولى خانم من در كمال صبورى همه اينها را تحمل كرد و در تربيت فرزندانم همه سعى و كوشش را كردند كه من در اينجا از ايشان تشكر مى كنم.
* اينها را به حساب ترس از عيال نگذاريم؟
- نه. من واقعيت را مى گويم. من كه كار ديگرى نمى توانم بكنم. فقط مى توانم اينطورى تشكر كنم.