كسانى كه از زندگى پررمز و راز جويندگان عاطفه اين برگ اطلاع دارند با تلفن ۸۸۷۶۱۶۲۱تماس بگيرند
8 سال است چشم به راهيم
شوهرم على مظفرى در جهاد كشاورزى كرج راننده بود. روز دوم بهمن ماه سال ۱۳۷۶ بود شب احيا بود. بعد از مراسم احيا سحرى اش را خورد و به من گفت: ماشين را در اداره گذاشته ام. مى روم تا به ماشين سر بزنم.
برخلاف هميشه كه ماشين را به خانه مى آورد، آن روز ماشين را در اداره گذاشته بود. روز جمعه بود از خانه بيرون رفت و ديگر به خانه برنگشت وقتى نگرانش شدم به اداره اش رفتيم ولى متوجه شدم كه اصلاً به اداره اش نرفته است.
با توجه به اينكه در آن زمان صاحب چهار فرزند و دو داماد هم بوديم پس از سال ها زندگى مشترك هيچ اختلافى با هم نداشتيم، همه جا را براى يافتن او زير و رو كردم ولى به هيچ نتيجه اى نرسيدم. شوهرم چشمانى سبز داشت و قدش ۱ متر و ۸۵ سانتى متر بود اكنون تنها پسر و سه دخترش و من ۸ سال است كه چشم به در دوخته ايم و در انتظار بازگشت او هستيم.
* * *
كسانى كه در اين مورد اطلاعاتى دارند با بخش جويندگان عاطفه تماس حاصل كنند.
چشم انتظارى ۳۹ ساله
سال ۱۳۴۶ بود كه ابوالفضل كلانترى درحالى كه ۳۰ سال داشت از تهران براى انجام كارهاى بنايى و معمارى به بندرعباس رفت و در آنجا بود كه شروع به كار كرد، تا پنج ماه از او هيچ خبرى به خانواده اش نرسيد تا اينكه پستچى نامه اى را براى او خطاب به مادرش آورد. مادر درحالى كه دستخط پسرش را ديده بود، كمى از پريشان حالى رهايى يافت، ولى وقتى به پشت نامه نگاه كرد و به دنبال آدرسى بود كه بتواند براى پسرش نامه بنويسد، متوجه شد كه هيچ آدرسى در قسمت فرستنده نامه نوشته نشده است. از آن به بعد بود كه مادر چشم به در دوخت و به اين اميد دلخوش كرد كه دستخطى از ابوالفضل برسد، ولى براى اين اميدوارى پاسخى نرسيد و مادر پس از پنج سال انتظار، بر اثر دورى از فرزند بيمار شده و جان سپرد. سالها از آن زمان مى گذرد. اكنون ابوالفضل بايد ۶۸ ساله باشد. برادران او تقى، رضا، محمد و حسين همگى از دنيا رفته اند و تنها «رقيه» و «ام البنين» هنوز چشم به در دوخته اند، بلكه خبرى از برادر برسد.
* * *
اطلاعات خود را در اين مورد با بخش جويندگان عاطفه در ميان بگذاريد.
در يوسف آباد رهايم كردند
۱۰ تيرماه سال ۵۹ مأموران كلانترى يوسف آباد پسرى را كه پيراهن و كفش سفيد و شورتى رنگى به تن داشت، در خيابان ديدند. پسرك با اينكه در حدود ۲ سال داشت تنها بود. مأموران پس از بررسى متوجه شدند پسرك در خيابان رها شده است. پسرك را به شير خوارگاه بردند و او در آنجا دو سال در ميان كودكان ديگرى كه مثل او بودند، بزرگ شد.سپس خانواده اى پسرك را به فرزندى گرفتند و او را در آغوش گرم خود جاى دادند. اكنون او به دنبال خانواده خود است.
برادر دوقلوى من گم شد
۵ دى ماه سال ۱۳۴۹ زنى به نام فاطمه در حاليكه به شدت درد مى كشيد به بيمارستان امام رضا(ع) در مشهد رسانده شد. زن در انتظار تولد فرزندان خود بود. او را به سرعت به بخش زايمان رساندند. زن پس از زايمان صاحب دو فرزند پسرشد. او پس از اينكه از بيمارستان مرخص شد يكى از آنها را در آغوش خودجاى داده بود و ديگرى را نيز يكى از اقوام نزديك در آغوش گرفته بود. زن پس از رسيدن به خانه حالش رو به وخامت گذاشت و در حاليكه نگاه هاى عاشقانه و پر مهر و محبتش را به دو قلوهايش دوخته بود، از هوش رفت. چند روز بعد از درمان بود كه زن به هوش آمد. دوقلوهايش را در آغوش كشيد و ناگهان با ناراحتى گفت: آن يكى پسر من نيست. من دو قلوهايم را پس از زايمان ديدم. مطمئن هستم كه اشتباهى شده است. با اصرار زن، شوهر به بيمارستان مى رود. هر چه مى گويد پاسخى نمى شنود. او هيچ مدركى براى اثبات اين گفته اش ندارد، ناچار به خانه باز مى گردد و به عشق پسر خود به نوزاد جايگزين عشق مى ورزد. اما اين عشق ورزى دوام نمى آورد و پس از شش ماه است كه نوزاد بر اثر بيمارى جان مى سپارد.
اكنون برادر دوقلوى، در انتظار اين است كه قل ديگر را پيدا كند، او را در آغوش بگيرد و به او بگويد كه چقدر اين سالها به او فكر كرده و مى خواسته كه پيدايش كند. مادر در آخرين لحظات قبل از مرگ چشم به او مى دوزد و مى گويد: تو و برادرت كاملاً شكل هم بوديد، او را پيدا كن و به جاى آغوش پريشان و در انتظار من در تمام اين سالها، او را در آغوش بگير و....
* * *
اطلاعات خود را در اين مورد با بخش جويندگان عاطفه در ميان بگذاريد.
وقتى ديگر مادرم نيامد
سال ۱۳۳۶ در حالى كه من شش سال بيشتر نداشتم و برادرم ۴ ساله بود مادرم صديقه كلهر دچار بيمارى ريوى شد و پدرم براى معالجه او را از يكى از روستاهاى بيجار براى درمان به بيمارستان دارآباد در تهران آورد و پس از مدتى چون درمان مادرم طولانى شده بود به روستا بازگشت و ديگر به سراغ او نرفت. از آن زمان ۵۰ سال مى گذرد. در تمام اين ۵۰ سال به مادرم و بازگشت او به خانه فكر كرده ام.هميشه در دوران كودكى ام چشم به در مى دوختم شايد مادر بازگردد و مثل همان سال ها موهايم را شانه كرده و ببافد ولى انتظار كودكى ام تا امروز ادامه يافت. براى يافتن مادر تا جايى كه توان داشتم اقدام كردم ولى به هيچ نتيجه اى نرسيدم. به اداره ثبت احوال تهران هم مراجعه كردم ولى مرگ مادرم ثبت نشده است و من فكر مى كنم مادرم پس از معالجه وقتى بى مهرى پدرم را مى بيند و متوجه مى شود كه پدر به سراغ او نمى رود، از همه دل مى كند و به زندگى اش در تهران ادامه مى دهد. براساس تاريخ تولد مادرم او اكنون بايد ۸۲ ساله باشد. دلم مى خواهد مادرم را پيدا كنم و به او بگويم برخلاف پدر و بى مهرى اش نسبت به تو دخترت محترم و پسرت عبدالحسين در تمام اين سال ها به ياد تو بوده ايم و آرزو داشته ايم كه تو را ببينيم و بدانيم كه چه سرنوشتى داشته اى و اگر كارى از دستمان برآيد برايت انجام دهيم.
* * *
اطلاعات خود را در اين مورد در تماس با بخش جويندگان عاطفه روزنامه ايران مطرح نماييد.