|
حرف دل
|
|
|
|
خواب و يادگيرى
|
|
|
|
اگر بيمار هستيد بخوانيد:
|
|
|
|
|
حرف دل
مى دانم كه خسته اى
سلام بر تويى كه هميشه براى شنيدن حرفهايم خسته اى امشب مى خواهم برايت از حرفهايى بگويم كه سالهاست بر دلم مانده. مى خواهم برايت از حرف دل بگويم نه از درددل. تو بهتر از هركس مى دانى كه من با درددل كردن بيگانه ام. درددل كردن بن بست و حسى از ناتوانى را به يادم مى آورد. فكرش را بكن. همه مردم وقتى در زندگى به بن بست رسيده و از سر ناتوانى راهى نمى يابند، با هم درددل مى كنند. اما حرف دل گفتن حديث ديگرى است. درددل را از ته دره نااميدى و ناتوانى به زبان مى آورى، اما حرف دل را در اوج قله توانمندى به لب مى آورى. درددل را نبايد با هر كسى تقسيم كرد، حرف دل را اما مى شود به هر كسى تقديم كرد. حرف دل همان است كه از دل برآمده و بردل مى نشيند، درددل اما از درد برآمده و بر دل غم مى نشاند. درددل از سر بى مهرى هاست و حرف من از سر مهرورزى ها! درددل را وقتى به زبان مى آورى كه دردمندى، اما حرف دل را وقتى كه آرزومندى! درددل را نمى توان هر جا به زبان آورد. خلوت امن مى خواهد و يار امين. حرف دل اما جولانگاهى دارد به وسعت اين زمين. درددل حمايت مى طلبد و حرف دل عنايت. درددل با حقارت همراه است و حرف دل با جسارت. مى بينى بين حرف دل ودرددل چقدر فاصله است؟ تو مى دانى كه من هرگز اهل درددل كردن نيستم. حتى با خودم! اما حرف دل گفتن را دوست دارم. مخصوصاً حرف دلى كه سالهاست حسرت گفتن اش بردل من مانده و حسرت شنيدن اش به گوش تو! سالهاست كه من و تو از هم غافليم. راستى چرا؟ چرا حالا كه بيش از هر زمان ديگر به هم محتاجيم درخود فرورفته ايم؟ روزمرگى و گذر ايام با ما چه كرده كه ديگر حرفى براى هم نداريم؟ مگر بزرگ شدن بچه ها مى تواند عشق ما را كوچك كند؟ پس چرا براى مهرورزى به هم از آنها خجالت مى كشيم؟ روزهاى جوانى مان را يادت هست؟ يادت هست چطور مانند دو اسب سركش وعاصى در جاده زندگى در كنار هم مى تاختيم؟ من و تو براى با هم بودن از چه مانع ها كه نپريديم! پس چه شد كه امروز نفس بريده و درمانده لنگ لنگان باقى راه را مى پيماييم؟ مى دانم كه خسته اى. آهنگ گامهايت با آن شانه هاى فروافتاده هر روز به من يادآورى مى كند كه خسته تر از ديروزى. مثل همه ديروزها در را به رويت مى گشايم و مى گويم: «سلام. خسته نباشى» با نگاهى خسته سلامم را پاسخ مى دهى. به كفش هايت نگاه مى كنم كه چطور به من دهن كجى مى كنند. چرا كه بيشتر از من افتخار همراهى با تو را دارند. مى آيى و مثل همه روزهاى گذشته روى كاناپه، روبروى تلويزيون (همانجا كه من دوست ندارم) مى نشينى. مى دانى كه من مبل هاى تكى اما روبروى هم را بيشتر دوست دارم اما باز هم در كاناپه فرومى روى و چشمهايت را بر هم مى گذارى. پلك هايت هم خستگى ات را به رخم مى كشند و تنها زمانى افتخار ديدن چشمهايت را به من مى دهند كه سينى چاى را در مقابلت مى گيرم. پهلويت مى نشينم به اميد حرفى، سخنى، نگاه گرمى يا لااقل درددلى! اما باز تو هستى كه اين جمله تكرارى را به لب مى آورى: «امروز چقدر خسته ام!» دلم مى گيرد. يعنى اينكه حوصله حرف زدن ندارم. استكان چاى را در يك دست و روزنامه رابه دست ديگرت مى گيرى و آرام آرام چاى تلخ را مى نوشى. سالهاست كه به خاطر قندخون، چاى تلخ مى نوشى. ديگر به تلخى عادت كرده اى و شايد به همين دليل طعم تلخ سردى زندگى مان آزارت نمى دهد. به آشپزخانه مى روم و تو را با همه روزنامه هايى كه از همگى شان بيزارم تنها مى گذارم. مى بينم كه با چه سماجتى خط به خط روزنامه را دنبال مى كنى. حتى از صفحه ترحيم هم نمى گذرى. بر مرگ همه افسوس مى خورى جز مرگ عشق مان! خودكار نيمه تمامت را به دست مى گيرى تا جدول را حل كنى. هر از گاهى كه در گوشه اى مى مانى، سؤال هم مى كنى: «اساس زندگى؟» با عجله از آشپزخانه بيرون آمده و مى گويم: عشق! تو اما سرى تكان داده و مى گويى: «پنج حرف است، آهان، تفاهم!» با خودم مى گويم كاش براى حل معضلات زندگى مان هم همين قدر مشتاق بودى! به آشپزخانه برمى گردم تا براى شام برايت قرمه سبزى بپزم. همان غذايى كه خيلى دوست دارى. اوايل زندگى يادت هست؟ هر بار كه برايت قرمه سبزى مى پختم چقدر تعريف و تشكرى مى كردى! اما حالا چندسالى است تعريف كه هيچ، تشكر هم نمى كنى. ميز شام را آماده مى كنم به اين اميد كه بعد شام فرصتى براى با هم بودن داشته باشيم. در حين خوردن شام به سالها قبل برمى گردم آن روزها كه خانه مان اينطور سرد و ساكت نبود. روزهايى كه بچه ها در كنارمان بودند. كاش هنوز هم با ما بودند تا حضورت بهانه اى براى عاشقانه زيستن ما باشد. افسوس كه هر يك از آنها رفته اند تا عاشقانه هاى خود را تجربه كنند. شام كه تمام مى شود من مى مانم ودستهايى كه هيچ كمكى ندارند. چقدر دلم مى خواست براى يكبار هم كه شده، نمكدان كوچك سر ميز را برداشته و به دستم مى دادى تا بيش از هميشه نمك گيرت شوم. تا حس كنم در اين روزهاى تنهايى ياورى دارم كه به فكر من و خستگى هايم است. تو اما تنها كارى كه مى كنى گرفتن پشت صندلى و برگرداندن آن به جاى اول است. آن هم نه براى كمك به من كه براى راحت گذاشتن از پشت ميز و رسيدن به اخبار ساعت ۳۰:۲۲ ! باخودم فكر مى كنم آنچه بر من مى گذرد مهمتر است يا آنچه امروز بر دنيا گذشته؟ تيرگى روابط هند و پاكستان ارزش بيشترى براى تو دارد يا روابط من و تو كه سالهاست به سردى گراييده؟ تا كى بايد عواقب حمله يازدهم سپتامبر را دنبال كنى و از عواقب اين زندگى سرد غافل باشى؟ حسنى مبارك و شعار اصلاحاتش با اهميت تر است يا اصلاحاتى كه بايد در روند زندگى ما صورت گيرد؟ من و تو بيش از همه به گفت وگو و مذاكره نياز داريم. تو اما همچنان درگير مذاكرات اتحاديه اروپا هستى! وقتى به خود مى آيم كه اخبار تمام شده و تو بى هدف كانالها را بالا و پايين مى كنى. با خود مى گويم: بايد هر چه زودتر آشپزخانه را مرتب كنم تا شايد فرصتى براى حرف دل گفتن بيابم اما وقتى كنارت مى رسم كه پلك هايت روى هم افتاده و با سرى فروافتاده، نفس هاى عميق مى كشى. به چهره ات خيره مى شوم. بارش ايام موهايت را سفيد كرده. گذر روزها رد پايش را بر خطوط چهره ات نشانده و سنگينى بار زندگى، خسته و بى حوصله و تكيده ات كرده. با اين حال هنوز هم برايم آنقدر عزيز هستى كه نيازم به حرف زدن با تو را، فداى خستگى هايت كنم. آرام صدايت مى زنم تا خستگى هايت را به تختخواب بسپارى. مى روى و من مى مانم با تلويزيون و روزنامه هايى كه هرگز تو را خسته نمى كنند. روزنامه ها را كه جمع مى كنم، چشمم به روى يك عنوان خشك مى شود: «حرف دل»! باز در خود فرو مى روم و اين بار وقتى به خود مى آيم كه خودكار نيمه تمام تو را در دست دارم و همه حرفهاى بردل مانده ام را برايت نوشته ام. به اميد آنكه يك روز با همه خستگى هايت، دردل روزنامه، حرفهاى دل مرا بخوانى! مريم شهريارى
|
|
|
|
|
خواب و يادگيرى
جريان الكتريسيته داروى ضدتنبلى
|
|
|
مينو ضابطيان حتى اگر دانش آموز، دانشجو، معلم و استاد و ... هم نباشيم شروع فصل پاييز و آغاز مهرماه تغييراتى در زندگى همه ما به وجود مى آورد. بدون آن كه عضو اين گروه باشيم و يا حتى با اين گروه در زير يك سقف هم زندگى كنيم،مسائل پيرامون رفت و آمد اين عزيزان متوجه همه مردم شهر است. بارها شاهد بوده ايم كه حتى ۵ دقيقه تأخير در خروج از منزل به قيمت يك ساعت دير رسيدن به مقصد بوده است! ۵ دقيقه خواب بيشتر روزى پر استرس و اعصابى به هم ريخته را به همراه دارد. البته ذكر اين مطلب به معناى حذف و يا كوتاه كردن ساعات خواب نيست، چه مانند «توماس اديسون» خواب را اتلاف وقت بدانيم و چه به گفته شكسپير آن را بهترين طعام در سفره زندگى بناميم، بدن ما به خواب و استراحت نياز دارد و بى آن نمى تواند به درستى عمل كند. مطالعات و تحقيقات نشان داده است كسانيكه مهارتى را مى آموزند نمى توانند در طى روز پيشرفتى را نشان دهند مگر آن كه ۸-۷ ساعت خواب مناسب داشته باشند. ضمن اين كه اخيراً ثابت شده است خواب مناسب در تقويت حافظه و قطعاً ميزان يادگيرى نقشى مهم دارد. (بنابراين در شروع فصل جديدى از يادگيرى از آن غافل نباشيد!) خواب كافى در به خاطر آوردن آنچه آموخته ايم به ما كمك مى كند. با كم شدن ساعات خواب كمتر ياد مى گيريم. بدتر تصميم گيرى مى كنيم و كار كمترى را به پايان مى رسانيم و بيشتر مستعد ترس، استرس و ناآرامى خواهيم بود. چرا مى خوابيم؟ به طور متوسط يك سوم از زمان زندگى ما مربوط به ساعات خوابمان است. دانشمندان معتقدند كه خواب به بدن ما اين امكان را مى دهد كه پس از فعاليت هاى روزانه انرژى تازه اى كسب كند و مغز مى تواند در اين زمان روى خاطرات و آموخته هاى روزانه خود مرورى داشته باشد و آن را با خاطرات و دانسته هاى قبلى اش همراه و هماهنگ كند. اگر نخوابيم چه اتفاقى مى افتد؟ كمبود خواب تأثيرات شديد و جدى روى توانايى مغزى و عملكرد عقلانى ما دارد. بدخويى، عدم تعادل، زودرنجى و فراموشى از عوارض بى خوابى است. با ادامه بى خوابى، بخشى از مغز كه زبان را كنترل مى كند و در حافظه و برنامه ريزى ما نقش اساسى دارد تحت تأثير قرار مى گيرد و پس از ۱۷ ساعت تحمل بيدارى تأثيراتى غيرسازنده در بدن فرد محروم از خواب ديده مى شود. از طرف ديگر كمبود خواب منجر به ايجاد مشكلاتى در واكنش و پاسخگويى سريع ما نسبت به تغييرات و قضاوت هاى عقلانى و منطقى مى شود. تأثيرات خواب ناكافى همچنين روى واكنش عاطفى و احساسى و سلامت جسمى هم تأثيرگذار است. كم خوابى منجر به افزايش فشار خون و استرس مى شود و جالب تر از همه اينكه خطر چاقى را هم به همراه دارد چون مواد شيميايى و هورمون هايى كه نقش كليدى در كنترل اشتها و وزن دارند در زمان خواب آزاد مى شوند!! در حين خواب چه اتفاقى مى افتد؟ وقتى چشمان خود را مى بنديد و به خواب مى رويد از ۲ بخش اصلى گذر خواهيد داشت. Non-REM و REM (Rapid eye Movement) بخش نخست يا Non-REM خود شامل ۴ مرحله است: ۱- مرحله اول (خواب سبك) در اولين مرحله خواب، ما نيمه خواب و نيمه بيدار هستيم و فعاليت عضلاتمان كم مى شود. اين زمان، زمان خواب سبك است به اين معنا كه ممكن است در اين بخش از خواب به سادگى بيدار شويم. ۲- مرحله دوم (خواب واقعى): در ظرف مدت ۱۰ دقيقه بعد از خواب سبك وارد مرحله دوم مى شويم كه حدود ۲۰ دقيقه طول مى كشد. تنفس و ضربان قلب شروع به پايين آمدن مى كند. ۳ و ۴ : (خواب عميق): در اين دو مرحله ضربان قلب و تنفس در پايين ترين حد خود است. در مرحله چهارم مهمترين شاخص تنفس ريتميك بودن آن است، فعاليت عضلات نيز در اين مرحله بسيار محدود مى شود اگر در اين زمان ما را از خواب بيدا كنند نمى توانيم به راحتى بدن خود را با شرايط جديد تنظيم و سازگار كنيم و شروع به تلوتلو خوردن مى كنيم. (در اين مرحله است كه بعضى از كودكان شب ها رختخواب خود را خيس مى كنند يا در خواب راه مى روند) بخش دوم خواب :REM نخستين مرحله حركت سريع چشم معمولا ۹۰-۷۰ دقيقه بعد از شروع خواب آغاز مى شود و در طى شب حدود ۳ تا ۴ بار اتفاق مى افتد. در اين بخش، مغز ما بسيار فعال است. بيشتر خواب ها (رؤياهاى خود) را در اين زمان مى بينيم چشمان ما به تندى به اطراف چشم حركت مى كند. سرعت تنفس و فشار خون افزايش مى يابد. بعد از اين بخش تمام مراحل از ابتدا تكرار مى شود. چه ميزان خواب مورد نياز است؟ ميزان مورد نياز خواب از شخصى به شخص ديگر متفاوت است. تحقيقات نشان مى دهد علاقه به خواب از ۵ تا ۱۱ ساعت در ميان مردم متفاوت است و متوسط آن را (۷/۷۵) در نظر گرفته اند. پاسخ ساده به اين سؤال را محققين اينگونه مى دهند: «ميزان مورد نياز خواب آنقدر است كه در طى روز خواب آلود نباشيم.» حتى نياز خواب حيوانات هم متفاوت است براى مثال گوسفندها ۳/۸ ساعت در روز، گربه ها (۱۲/۱) ساعت و زرافه ها كمتر از همه (۱/۹) ساعت! شواهد نشان مى دهد برخى رابط هاى عصبى در حين خواب ترميم مى شود و به همين خاطر است كه جوجه پرندگان و بچه پستانداران نياز به خواب بيشترى دارند. تأثيرات بى خوابى در مغز مى تواند مانند تأثيرات كهنسالى و پيرى باشد. ساعت ها را بشكنيد صداى زنگ ساعت ها از واجبات زندگى مدرن است. در دنياى امروزى زمان، فاكتور مهمى در موفقيت ماست و به همين جهت به سراغ ساعت مى رويم. اما استفاده از ساعت زنگ دار ۲ تأثير جانبى مضر دارد. ۱- ايجاد استرس ۲- محروم شدن از خواب و تأثيرات مثبت آن. مديريت زمان به ما كمك مى كند كه بدون نياز به ساعت هايى با صداى ناخوشايند!! و به دور از استرس، روز خود را شروع كنيم. به موقع خوابيدن و تكميل ساعات خواب به ما اين امكان را مى دهد كه بدون نياز به استفاده از ساعت براى بيدار شدن به راحتى روز خود را آغاز كنيم. ساعتى كه خواب ما را قطع مى كند و با حالتى ناخوشايند روز را اعلام مى كند مى تواند روى ميزان يادگيرى و نحوه خلق و خوى ما در حين روز تأثيرگذار باشد (درست مانند فردى كه گرفتار آتش سهمگين شده و در آن افتاده است) ارتباطات غيردوستانه با سايرين، عدم تمركز و عملكرد عقلانى از عواقب كمبود خواب و بيدار شدن تحت شرايط ناخوشايند است! چرت زدن يا خوابيدن چرت زدن ۱۵ دقيقه در هنگام خستگى مى تواند هوشيارى و شادابى ما را در طى روز بيشتر كند. از خوابيدن و چرت زدن طولانى تر از ۲۰ دقيقه بايد پرهيز كرد. چرا كه پس از آن مرحله عميق خواب آغاز مى شود و اگر در حين اين زمان از خواب بيدار شويم نه تنها احساس سرحالى نداريم بلكه خسته تر و خواب آلوده تر خواهيم بود. توماس اديسون مى گفت او نيازى به خواب ندارد و فكر مى كرد كسانيكه براى چند ساعت پى درپى مى خوابند تنبل هستند. او با اين برنامه خواب دشمنى داشت و شايد به همين خاطر جريان الكتريسيته را كشف كرد تا با نورانى شدن خانه ها مردم كمتر بخوابند!! البته گفته مى شود او روزانه ۸ ساعت مى خوابيد (۲ ساعت، ۲ساعت) نه چرت هاى ۲۰ دقيقه اى! مى گويند شخصى كه براى ديدن او رفته بود و مى خواست در مورد نحوه خوابيدنش و بيزارى او از خواب سؤال كند متوجه شد در خواب نيمروزى فرورفته است و سؤال كرد: آيا آقاى اديسون هميشه تا اين حد طولانى مدت مى خوابند؟! و پاسخ شنيد: خير! زمان خوابش طولانى نيست زمان چرت زدنش طولانى است! و خلاصه اينكه الگوها و شيوه هاى خواب متفاوت است اما آنچه هدف و مهم است هوشيارى و شادابى ما در زمان انجام كارهاى روزانه است كه اين مقصود با استراحت و خواب مناسب با شرايط ما به دست مى آيد. آيا مى دانيد كه: - برخى مطالعات نشان مى دهد نياز روزانه زنان به خواب يك ساعت بيش از مردان است. - آمار نشان مى دهد (در كشور كانادا) شبى كه ساعت ها يك ساعت به عقب كشيده مى شود آمار تصادفات رانندگى كمتر است. - كودك متولد شده مى تواند ۷۵۰-۴۰۰ ساعت كمبود خواب (در سال اول زندگى خود) براى والدينش ايجاد كند (قابل توجه زوج هاى جوان!!) - اگر در شبانه روز نياز به ۷/۵ساعت خواب داشته باشيد و فقط ۷ ساعت بخوابيد بعد از ۲ ماه با ۳۰ ساعت كمبود خواب مواجه هستيد! و نهايتاً احساس خستگى در تمام روز!! - بالاترين ركوردجهانى بيخوابى ۱۱ روز است كه در سال (۱۹۶۵) ثبت شده است. ۴ شب پس از بيخوابى پى درپى شخص شروع به هذيان گفتن كرد و پس از آن دچار وهم و خيال شد و تصور كرد فوتباليست مشهورى شده است!!
|
|
|
|
|
اگر بيمار هستيد بخوانيد:
سيزده جمله كليدى كه منظور پزشكان را به شما مى فهماند
|
|
|
نمى دانيم ما اگر با پزشكان محترم هم شوخى كنيم ناراحت مى شوند يا نه. ولى به هر حال اين كار را مى كنيم و اميدواريم امروز مجبور نباشيم تا شب جواب پزشكان جوان و دانشجويان رشته پزشكى را بدهيم. در زير ليستى از آنچه دكترها معمولاً به بيمارانشان مى گويند و منظور واقعى آنها از اين گفته ها آمده است: ۱) اين بيمارى شما بايد فورى درمان بشه. يعنى من ماه بعد قراره برم مسافرت و معالجه اين بيمارى خيلى ساده و سودآوره و بهتره زودتر ترتيبش رو بدم. ۲) خب، بگيد ببينم مشكلتون از كى شروع شد؟ يعنى من از بيمارى تون چيزى نفهميدم و ايده اى ندارم و اميدوارم شما خودتون سرنخى به من بدين. ۳) يك وقت ديگه از منشى براى آخرهاى اين هفته بگيريد. يعنى من امروز با دوستهام دوره دارم بايد برم. زودتر بزن به چاك. ۴) هم خبرهاى خوب و هم خبرهاى بد براتون دارم. يعنى خبر خوب اينه كه من بالاخره اون ماشينو مى خرم و خبر بد اينه كه پولش رو شما بايد بدين. ۵) من به آزمايشگاه اطمينان دارم. بهتره آزمايشهاتونو اونجا انجام بدين. يعنى من ۴۰ درصد از پول آزمايش بيمارانى كه به اونجا معرفى مى كنم را مى گيرم. ۶) دارويى كه براتون نوشتم، داروى خيلى جديديه. يعنى من دارم يه مقاله علمى مى نويسم و مى خواهم از شما مثل موش آزمايشگاهى استفاده كنم. ۷) اگه تا يك هفته خوب نشد يك زنگى به من بزنيد. يعنى من نمى دونم بيماريتون چيه. شايد خودش خود به خود، تا يك هفته ديگه خوب بشه. ۸) بهتره چند تا آزمايش تكميلى هم انجام بدين. يعنى من نفهميدم بيماريتون چيه. شايد بچه هاى آزمايشگاه بهتون كمك كنن. ۹) اين بيمارى الان خيلى شايعه. يعنى اين سومين مريضه كه اين هفته داشتم، بايد حتماً امشب برم سراغ كتاب هاى پزشكى و در مورد اين بيمارى مطالعه كنم. ۱۰) اگه اين عوارض از بين نرفته بود، هفته ديگه زنگ بزنيد وقت بگيريد. يعنى تا حالا مريضى به اين سمجى نداشتم. خدا را شكر كه هفته ديگه مسافرتم و مطب نميام. ۱۱) فكر نمى كنم رفتن پيش فيزيوتراپيست فايده اى داشته باشه. يعنى من از اين فيزيوتراپيست ها نفرت دارم. نرخ هاى ما رو شكسته اند. ۱۲) ممكنه يك كمى دردتون بياد. يعنى هفته پيش دو تا مريض از شدت درد، زبونشون رو گاز گرفتند. ۱۳) فكر نمى كنيد اين همه استرس روى اعصابتون اثر گذاشته باشه. يعنى من فكر مى كنم شما ديوونه هستيد و اميدوارم بتونم يك روانشناس پيدا كنم كه هزينه هاى درمانتون رو باهاش قسمت كنم.
|
|
|
|