دوشنبه ۴ مهر ۱۳۸۴ -
Mon, Sep 26, 2005
جوان
۳۲۶۳
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
RSS
نيم نگاهى به تفاوت بين دو نسل
نيم نگاهى به تفاوت بين دو نسل
سنگ هاى سرد غار
229455.jpg
نويسنده و عكاس: سارا جمال آبادى

>اعتراض، يا ماهى پرورشى ! تو تنگ مى خواهى نه دريا
اين چه سر و وضعى است كه براى خودت درست كردى؟ موهايت مثل جوجه تيغى هايى شده كه آماده حمله هستند.اين لباس تنگ وترش چيه كه پوشيدى؟ سبز فسفرى و نارنجى و بنفش و قرمز هم شد رنگ؟ اين آهنگ ها كه گوش مى دهى از كجا برايت مى رسد، از صداى طبل جهنم هم بدتر است، اگر دو تا در قابلمه به همديگر بكوبى فكر كنم احساس بهترى به آدم دست دهد.حداقل يك كم صدايش را كم كن... كمتر... بازم. فكر مى كنى خيلى مى فهمى با اين كتاب ها كه مى خوانى؟ نه سر دارند نه ته . اسم اين چرت و پرت ها را هم كه مى گويى گذاشتى شعر:«من راه مى روم، نمى روم، توى قابلمه مى افتم، مثلث تو با دايره بيگانه اى» با اين دانشگاه قبول شدنت، با اين رشته كه انتخاب كردى؛ سازهاى نمى دانم چى؟
اين هم شد رشته؛ اجق وجق! يك دفعه مى گفتى كه مى خواهى مطرب شوى! اين همه كلاس و وقت نمى خواست!
اصلاً معلوم هست چى شده؟ چرا انقدر دمقى. چرا صبح ها تا لنگ ظهر مثل يك ...روى تخت افتادى، اصلاً تا حالا ساعت ۸ صبح را ديده اى! ببينم خيلى شادى! اتفاق جديدى افتاده... مطمئنى قرصى كه ديروز خوردى همان سفيده، گرده استامينوفن كدئين بود نه يك چيزديگه؟ چه كار مى خواهى بكنى؟ كى گفته تو حق دارى هرجا مى خواهى زندگى كنى!؟ اين جا هم براى تو تنگ شده! ماهى پرورشى تو تنگ مى خواهى نه دريا.
اگه بروى توى دريا غرق مى شوى!؟ اصلاً مى خواهى بروى جاى ديگر كه چه كار بكنى؟! اگر مى خواهى زمين بشورى و جلوى اين و اون خم و راست بشوى، همين جا اين كار را بكن. آسمان همه جا كه همين رنگه، نكنه رنگ زمين آنجا با اين جا فرق دارد.اصلاً... اصلاً ... اصلاً... از آن اينترنت چه مى خواهى كه چسبيدى و ول هم نمى كنى. زخم بستر گرفتى روى آن صندلى، پاشو برو بيرون يك هوايى بخور... اما زود بر گرد مگر بيرون چه خبرهست كه مدام عزم پارك و خيابان دارى، نكند توى شهردارى كارى پيدا كردى. ببينم متراژ پارك بغل چه قدر است؟ عقب نشينى هم دارد؟
اين اتاق لعنتى را يك كم جمع كن، مگه اينجا تونل وحشت است. دندان دستى هاى اما بزرگ را چرا به ديوار وصل كردى
ديوانه !!
> با اجازه بزرگترها نه بله يا ما نسل دوبس دوبس هستيم نه چهچهه!
با اجازه بزرگترها خير. خواهش مى كنم كل نكشيد اصلاً حوصله ندارم. كى گفته اگر همه اش بله بله بگوييم آدم خوبى هستيم. برويد چهار تا كتاب روانشناسى، جامعه شناسى بخوانيد يك كم اطلاعاتتان برود بالا. روانشناس ها معتقدهستند وقتى بچه مى گويدنه بايد خوشحال شد چون اين نشانه شروع درك و شخصيت داشتن است. آن وقت شما از يك آدم (قابل توجه آدم) ۲۵ ، ۲۶ ، ۲۷ حتى ۳۸ ساله انتظار داريد هرچيزى كه شما مى گوييد بگويد بله، بله - بله - نه خير.
با اجازه بزرگترهايى كه دوستشان داريم نه! در كمال احترام و با صدايى با تن معمولى نه. چرا نمى خواهيد قبول كنيد دوره عوض شده. شما كه چشم باز كرديد براى لوله كشى آب و سيم كشى برق براى همديگر كادو و چشم روشنى مى برديد اما ما! چشم كه باز كرديم صداى او ا... اوا ... ما به همه دنيا تازه بدون سيم با تصوير در حال مخابره بود.
چرا بايد همه اش توى رنگ هاى قهوه اى تيره، روشن، كرم، سرمه اى تيره چه مى دانم رنگ هاى سنگين - البته از نظر شما - غلت بزنيم. بابا ما رنگ قرمز دوست داريم، زرد، آبى، بنفش . آخر بى انصاف ها دنياى شما پر از رنگ هاى سبز و درخت بود، آبى و ابر، تميزى و صداى آب بود اما ماها چى؟ با اين برج هاى۱۰۰۰ طبقه كه بايد زير دوش هاى بدون آبش يخ بزنيم و توى دود ماشين هاش عق و براى ديدن يك درخت، يك پنجره، يك دريا صدها هزار تومان پول خرج كنيم و كيلومترها گاز بدهيم و برويم.
با اجازه بزرگترها نه! يك كم هم شما با ما راه بياييد، ما كه با صداى جنگ و بمب آمديم روى زمين چرا بايد چهچهه گوش بدهيم و حال بكنيم. اى آقا مگر ما با صداى چهچهه بلبل ها بزرگ شديم؟ ما با صداى اره برقى و بوق ماشين ها زندگى مى كنيم... ما... ما... مانسل دوبس دوبس هستيم نه هآى... هآى.... چرا بايد شبيه شما باشيم، بزرگترها!!!
> يك كتك مفصل يا تنها به خاطر خواندن يك كتاب
يكى از روزهايى كه هيچ وقت يادم نمى رود، يكى از روزهاى مدرسه بود؛ روزهايى از سال دوم يا سوم راهنمايى. دوستى داشتم - البته هنوز هم توى دفترچه تلفن دارم - اسمش پگاه بود. چشم هاى درشتى داشت وهميشه مى خنديد. خيلى هم زرنگ و درسخوان بود، اما يك روز پگاه با لب هاى آويزان و چشم هاى ريز و پلكهاى درشت و بادكنكى و قرمز وارد كلاس شد. مثل قيافه فرداى روزهاى من شده بود كه ديروزش حسابى جيغ كشيده بودم و قلپ قلپ اشك ريخته بودم!
وقتى كنار دستم نشست وجاى خالى كه بود پر كرد و وقتى آستين مانتواش كمى بالا رفت جاى كبودى از روى دستش افتاد روى چشم هام... چى شده؟! خودش را جمع وجور كرد وبا بغضى لاى كلماتش گفت: هيچى. چند روزى گذشت تا پگاه شد پگاه روزهاى قبل. خنده به لب هاش برگشت و قصه چشم هايى با پلك هاى ورم كرده را گفت. ماجرا از عصر يك روزى شروع شده بود كه مامان و باباى پگاه رفته بودند براى خريد بيرون و پگاه هم توى كمدهاى مخفى كه توى همه خانه ها هست كتابى را پيدا مى كند. درست يادم نيست اسم كتاب چى بود اما دو تا كلمه از اسم كتاب مثل قيافه پگاه براى هميشه جلوى چشمهام و توى چين چين هاى مغزم وول مى زند. بلوغ - جوانى خلاصه پگاه بيچاره وقتى به خودش مى آيد كه دو تا سايه سياه روى صفحه هاى كتاب افتاده بودند و مامان داد و هوار مى كرده و لابه لاى اشك هايى كه مى ريخته است گوشت هاى تن پگاه را لاى انگشت هايش فشار مى داده كه چرا اين كتاب را خواندى ، چرا؟! از آن روز به بعد از سؤال پگاه با چشم هاى خيس كه مگه بلوغ و جوانى چيه تا امروز و هميشه كلمه هاى بلوغ وجوانى براى من مثل صداى هيس هيس مارى بود كه مى شنيدم...
هميشه از اين كلمه ها مى ترسيدم و هميشه فكر مى كردم واى اگر من جوان بشوم واى اگر بالغ بشوم؟!
تا اينكه بى اختيار و ناخودآگاه و خود به خودى يك روز كه جلوى آينه ايستاده بودم ديدم نه انگار منم آره جوان شدم، بالغ شدم. قيافه ام تركيده يك جور ديگه اى شدم. تازه يك چيزى بى ربط توى قلبم بالا مى رود و هى مى افتد پايين هلپ.
از آن روزها به بعد بود كه حس نگرانى و خاكسترى كه از جوانى داشتم تبديل شد به كشمكشى هميشگى به يك شايد جنگ ميان من و خواسته هام با آدم هايى كه بودند... آدم هايى كه تا ديروز كنارم بودند وحالا مقابل من آدمهايى كه تا ديروز من كنارشان بودم وامروز مقابلشان!
> جوانان امروز يا واى اگر نسل قديم نجنبند
ز - ر ۳۲ساله شاغل و فارغ التحصيل يكى از همكارهاى خوب در اين حوالى است. ز-ر از جوانهايى با قيافه معقول است كه نه موهاى سيخ سيخى دارد نه لباس اجق وجق به تن. خلاصه از آن جوانهاست كه اگر عكس او را به بزرگترهايت(؟) نشان بدهى مى گويند: «به اين مى گويند آدم حسابى!»
ز- ر مى گويد: «جوانان قديم بيشتر تابع عرف جامعه و آداب و رسوم رايج بودند. ضمناً دوره جوانى را به معنا و شكل امروز تجربه نمى كردند. فاصله فراغت از تحصيل و فعاليت براى معيشت و تشكيل خانواده چيزى در حد صفر بود.
اما جوان امروز به دليل دسترسى به منابع اطلاعاتى (اينترنت، ماهواره و...) اطلاعات بيشترى دارند و اين اطلاعات تابعيت آنان را از محدوده خانواده و جامعه در زمينه اطلاعات گسترده تر و فراتر كرده و اين موضوع بر ميزان پذيرش آداب و رسوم و عرف رايج جامعه از سوى جوانان تأثير گذاشته در واقع آنان به جهانى شدن مى انديشند و اين موضوع در كنار ايرانى بودن قرار مى گيرد.»
و به نظر ز- ر نكته همين جاست كه اصلاً آنان جهانى شدن را جايگزين ايرانى بودن نكرده اند.
ز - ر كه عينك هم دارد و هميشه با قدمهاى تند وارد دفتركار مى شود وبا قدمهاى كشيده شده روى زمين از در خارج مى شود مى گويد: « دوره جوانى گاه بيش از يك دهه طول مى كشد و در اين سالها جامعه اى كه تا پيش از اين دوره جوانى را تجربه نكرده بوده، بضاعت چندانى براى پاسخگويى به نيازهاى طبيعى اين دوره از جمله تفريح، گذران اوقات فراغت و... ندارد و از سويى آموزشهاى لازم و مهارتهاى زندگى بخوبى به جوانان ارائه نمى شود. زيرا فرهنگ مستور جامعه، كه از گذشته چنين بوده، هنوز به ارائه شفاف اطلاعات در هر زمينه اى بويژه مباحث مربوط به زندگى و مهارتهاى خاص آن خود نگرفته است.»
دوست عزيز ز- ر برخلاف عقيده خيلى ها ادامه مى دهد: «جوانان امروز اطلاعات بيشترى نسبت به جوانان گذشته دارند، اما به همان نسبت به اعتقادات مذهبى خود پايبندند. با وجود اين تفاوت در معيار و اقتضائات زمان حاضر، كنش و واكنش هاى متفاوتى را به دنبال دارد.» او كه جلد مبايلش - كه زنگ آن در يادم نيست - قرمز رنگ است يكى از عيب هاى بزرگى را كه به جوانان امروز گرفته مى شود بى تفاوتى نسبت به دور و بر ، پيشينه تاريخى و فرهنگ و حفظ يادگارها مى داند و كمى برافروخته - اما با صداى هميشه آرام اش - مى گويد: « اين مسأله شايد مستقيم به خود جوانان برنگردد. شايد اين به اين معنى است كه چنين مطالبه اى در آنان رشد داده نشده است.»
به نظر ز - ر جوانان برخلاف تصور عده بسيار زيادى شعور بسيار بالاى دارند. او كه يك محقق اجتماعى است كمى با در هم ريختگى مى گويد: «به خاطر همين موضوع آخر، كم متوسط بين اين دو تا زياد - خيلى زياد - كى بزرگترها؟ مسؤولان (؟ببخشيد خودم هم نفهميدم) به دلايل خاصى فكر مى كنند اول بايد قالب را فراهم كرد و بعد هم بايد صورت همان قالب و الگو باشد. اين غيرممكن است! بعضى ها فكر مى كنند جوانان بايد معتقد به تمام ارزشهاى ۳-۲ دهه پيش باشند در حالى كه در هيچ جامعه اى ارزشها هميشگى نيستند مگر ارزشهاى اصولى و اساسى مثلاً كمك به هم نوع، صداقت و...
امان از «بعضى ها» كه ز - ر مى گويد براى جوانان شخصيت مستقل قائل نيستند. آنان همان دسته اى هستندكه بچه ها را جزو مايملك و دارايى خود مى دانند بدون اينكه بدانند هر انسانى داراى شخصيت خاص خود است وبا سايرين حقوق برابر دارد و حق دارند در مسائل مربوط به خودشان به طور مستقل تصميم بگيرند.
اما ز - ر كه به شكلات هبى هم خيلى علاقه دارد درباره يك موضوع قابل توجه مى گويد: «موضوع قابل توجه اين است كه رايانه بيشتر مورد استفاده جوانان است بنا بر اين آنان بيشتر به اطلاعات در سطح جهانى دسترسى دارند. يعنى نسل قديم اگر نجنبند زير بار تسلط نسل جديد به تكنولوژى روز و آگاهى بيشتر او «له» خواهند شد كه اتفاقاً يكى از واكنش ها در قبال اين شرايط پس زدن و به رسميت شناختن جوانان است!»
> رنگ كوهها اما...
«هر چند با يكديگر به يك نرده تكيه داده ايم، رنگ كوهها اما يكسان نيست» نمى دانم تا حالا شعر ژاپنى خوانديد يا نه؟ اما اين ژاپنى ها با اين چشمهاى ريزشان دنيا را چه ظريف و آرام نگاه مى كنند. شعر ژاپنى مثل شنيدن صداى چكيدن قطره آبى مى ماند در غار تو با تمام وجودت صداى متلاشى شدن قطره آب را مى شنوى صداى كنده شدن قطره كوچك و برخورد به سنگهاى غار سرد...مى خواستم چيز ديگرى بگويم اما حرفهايم با همديگر قاطى مى شوند وخودشان توى صفحه مى دوند... مى دانيد كه موجودات مختلف، دنيا را با شكل هاى مختلف ورنگهاى مختلف مى بينند، اما تنها دنياى موجودات مختلف نيست كه با همديگر فرق دارد كه دنياى آدمهاى - به ظاهر هم شكل - خيلى با همديگر تفاوت دارد. ديدن دنيا با قله هاى مختلف - كه البته به چشم بعضى ها اصلاً اين قله ها، تپه هم نيستند وبه چشم بعضى ها خود قله - باعث اختلاف مى شود. باعث مى شود كه سر همديگر داد بزنى، همديگر را محكوم به حمايت كنيم و ديكتاتورى كنيم و... يادمان برود درست است كه همگى ما به يك نرده تكيه داده ايم اما دنيا براى همه ما يك جورنيست آره دوست من! دنيايى كه ما مى بينيم نه ببخشيد دنيايى كه من مى بينم با دنياى تو، دنيايى كه تو مى بينى با دنياى على، دنيايى كه على مى بينيد با دنياى سيما و سروش و هدى و دنياى پدر من با دنياى پدر تو با من، با تو فرق مى كند! همانطور كه چشم هاى ما با همديگر فرق مى كند وچيزهايى كه مى بينيم و مى خواهيم و آرزويش را داريم با همديگر فرق مى كند.
نمى دانم مى آيد آن روزى كه من، تو، ما آدمهايى كه يكى در ميان موهايشان ريخته و سفيد شده باور كنيم دنيا تنها آن چيزى كه ما مى بينيم، تنها آن رنگى كه ما مى بينيم نيست. دنيا مثل مدلهاى چشم ما متفاوت است وهيچ كس هم نمى تواند به زور با چنگ و دندان و كاغذ و قيچى مدل چشم و نگاه ما را عوض بكند. دنياى من همان دنيايى است كه با اين چشم ها مى بينم و دنياى تو هم همان دنيايى كه تو با آن چشم ها مى بينى. هر چند براى چشمهاى تو ارزش قائل هستم، اما بگذار براى نگاه و دل خودم هم كه دوستش دارم احترام قائل باشم و اجازه بده با هم به نرده هاى زندگى تكيه كنيم، اما دنيا را آن جورى كه مى خواهيم ببينيم!
از عشق گفتن
«عشق سيال» عنوان كتابى است از «زيگمونت باومن» درباب ناپايدارى پيوندهاى انسانى. اين كتاب را عرفان ثابتى ترجمه و به همت نشر ققنوس منتشركرده است. نويسنده در فصلى ازكتاب با عنوان «عاشق شدن و از عشق فارغ شدن» مى نويسد: در هر عشقى، حداقل دو موجود وجوددارند، كه هريك از آنها در معادلات ديگرى به شدت ناشناخته است. همين امر سبب مى شود كه عشق بازيچه دست تقدير باشد. آينده وهم انگيز و مرموزى كه پيشاپيش نمى توان از آن سخن گفت، نمى توان از آن جلوگيرى كرد يا آن را به تعويق انداخت، نمى توان به آن سرعت بخشيد يا آن را متوقف كرد.
عشق ورزيدن يعنى خود را به روى اين تقدير گشودن، يعنى گشودگى به روى اين والاترين حالت انسانى، حالتى آميخته از دو مؤلفه جدايى ناپذير ترس و شادى.
گشودگى به روى اين تقدير يعنى، در بهترين بيان، ورود آزادى به عرصه وجود: آزادى اى كه در ديگرى، تجسم مى يابد. به قول اريش فروم: «درعشق فردى بدون فروتنى، شجاعت، ايمان و انضباط واقعى نمى توان به رضايت خاطر رسيد.» و بى درنگ با ناراحتى و افسوس مى افزايد: «در فرهنگى كه اين صفات در آن كمياب است، نيل به قابليت عشق ورزيدن لاجرم دستاورد نادرى باقى مى ماند.»
***
«زيگريد كروزه» شاعر شناخته شده اى در ايران نيست. كتاب «همچون طبيعتى بى جان» اولين مجموعه شعرى است از اين شاعر آلمانى كه توسط نرگس انتخابى به فارسى برگردانده شده است. اين كتاب را نشر هرمس با همكارى مركز بين المللى گفت وگوى تمدنها منتشر كرده است. اشعار او را با هم مى خوانيم:

خاطره

وداع را از پيش اعلام نمى كنى
پاييز،
چكمه هايت را برمى دارى
و به راه مى افتى.
زمستان،
خود را دفن مى كنى
بى هيچ ردپايى.
بهار،
همچون باد به دنيا مى آيى
و تابستان
به نام عشق مى سوزى.
در خانه تو زمان آب مى شود.
كنار درياچه
بادبان هاى سفيد در باد
و چوب قهوه اى زير پاهامان
آسمان جاودانه است
و باد گرمى مى وزد.
ميان من و تو
آينده است
بى هيچ اثر انگشتى.

در ظهر

در ظهر سوخته
و خاكسترش در هوا پخش شده است
حرفهاى كاغذى.
قلب هايى از شيرينى زنجبيلى.
معماى عشق ما را
جاپاى پرنده بر ساحل مى نويسد.
شباهنگام، موج
حرف حرف آن را از ساحل عريان مى شويد.
دنبال چه مى گردى؟
- من دنبال كسى مى گردم كه متولد مرداد باشد. عاشق سينما و فوتبال باشد. استقلالى هم باشد.
حميد
Hamid2535@yahoo.com
- من دنبال يك دوست بهارى مى گردم. يكى متولد ماه زيباى ارديبهشت باشد.
هادى
farzandebahar@yahoo.com
- من دنبال دوستم گيلدا عباسيان مى گردم. او ورودى سال ۷۸ رشته فيزيك دانشگاه آزاد تهران مركز بود. هركسى از او خبر دارد به من اى ميل بزند.
Almenco_g@yahoo.com
- من دنبال مهندسين كشاورزى خصوصاً گرايش گياه پزشكى براى تبادل اطلاعات مى گردم.
مهتا گلشن
mm_ggg_23@yahoo.com
- من دنبال يك دوست از شهرستان سراب مى گردم. نام او عباس آذرى است و سال ۶۲ تا ۶۴ با او در مدرسه شهريار همكلاس بودم. او الآن حتماً مهندس كامپيوتر است. هر كس نشانى از عباس دارد به من اى ميل بزند.
محمد نصراللهى
Mohammadnasr216@yahoo.com
- من به دنبال منابع آزمون كارشناسى ارشد در رشته هاى حقوق بين الملل و جزا و جرم شناسى هستم.
ارحام هاشم پور
arhamhashempoor@yahoo.com
- من ليسانس مترجمى زبان انگليسى هستم و به زبان عربى هم تسلط دارم. مى خواهم به يادگيرى زبان چينى بپردازم. اگر كسى به چينى مسلط است و يا مى تواند مرا در اين خصوص راهنمايى كند لطفاً اى ميل بزند.
سيدمهدى موسوى - قم
Nice2018@yahoo.com
- مى خواهم با دانشجويان رشته معمارى تبادل اطلاعات كنم.
مسيحا محمدى
Masiha_haora110@yahoo.com
- آقاى سعيد هاديان ! دانشجوى دانشگاه اميركبير. اگر پيغام را دريافت كرديد به من ميل بزنيد.
Dr_maike@yahoo.com
- لطفاً خانم ندا فر به من ايل ميل بزنند. او از هم دانشگاهيان من در سال ۱۳۷۸ در رشته مهندسى كامپيوتر بودند.
ندا ايرانى
Mine_exploration2500@yahoo.com
چيزى براى امروز
229461.jpg
اين عكس از تماشاگران مسابقات اسكيت گرفته شده است. نكته جالب عكس اين است كه هيچ دو نفرى در آن به يك جهت نگاه نمى كنند! همه آنها مشغول تماشاى يك مسابقه هستند. اما هر كدام گوشه اى از آن را مى بينند. وقتى به خانه بازمى گردند، مى گويند مسابقه جالبى بود و در تأييد حرفهاى هم سرى تكان مى دهند، در حالى كه مسابقه اى كه آنها ديده اند، كاملاً با هم فرق داشته است. حقيقت اين است كه هر كدام آنها قسمتى از بازى بزرگ را تماشا كرده اند كه دوست داشته اند. اين اتفاقى است كه در دنياى اطراف ما بسيار مى افتد. هنگام تماشاى يك فيلم، آدم هاى مختلف روى قسمت هاى مختلفى از يك نما متمركز مى شوند، ديالوگ هاى كاملاً متفاوتى را به ياد مى سپارند و از فيلم برداشت هاى كاملاً مختلفى مى كنند. اما نكته مهم اين است كه آدم ها وقتى از سالن سينما بيرون مى آيند، حرف همديگر را مى فهمند و با هم ارتباط برقرار مى كنند. از منظر فلسفى، اين مسأله در مواجهه انسان با جهان بيرونى نيز مطرح مى شود. چگونه مى شود ثابت كرد جهانى كه من مى بينم، همان جهانى است كه تو مى بينى و ديگران مى بينند. اثبات اين مسأله پيش پا افتاده، غيرممكن است. ما اين نكته را مى دانيم، اما ترجيح مى دهيم به جاى اين موشكافى هاى فلسفى، با هم حرف بزنيم و ارتباط برقرار كنيم؛ هر چقدر هم اين ارتباط كاذب باشد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |