چهارشنبه ۶ مهر ۱۳۸۴ -
Wed, Sep 28, 2005
ماجرا
۳۲۶۵
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
داستان زندگى
زندگى با شوهر بيمار
229692.jpg
فهيمه خوب كه فكر مى كرد مى ديد از زندگى چيزى نفهميده است. با اينكه هنوز جوان بود ولى چهره اى شكسته داشت. نگاههاى سنگين مردم و دلسوزى هايشان او را عصبى تر كرده بود. حالا بعد از ۱۶ سال زندگى مشترك از ديدن نگاههاى دو دخترش واهمه داشت. همان خستگى و بى رمقى كه در وجود او بود، در وجود دو دخترش زبانه مى كشيد.
تازه ۱۹ ساله شده بود. ديپلمش را گرفته بود و مى خواست كارى براى خودش دست و پا كند. شاد و خوشحال به دنبال اين بود كه جايگاهى اجتماعى به دست آورد.
مادرش زنى سن و سال دار بود و او آخرين بچه بود كه در كنار مادر پير خود زندگى مى كرد. از صبح زود كه از خواب بيدار مى شد به مادرش رسيدگى مى كرد و بعد كارخانه و دست آخر، تنها روى پله اى مى نشست و به فكر فرومى رفت. اگر قولى كه يكى از دوستانش داده بود، تحقق پيدا مى كرد بالاخره او مى توانست چند ساعتى را بيرون از خانه بگذراند و كمتر حوصله اش سر برود. اطرافيانش همه دنبال زندگى خودشان بودند.
با صداى زنگ از فكر بيرون آمد. در را كه باز كرد زن مش صفر همسايه روبرويى شان را ديد. زن مش صفر بعد از احوالپرسى داخل شده بود. وقتى فهميه با سينى چاى وارد اتاق شده بود، حرفهاى او را شنيده بود.
- نمى دانى چه پسرى است، من هم اگر فهيمه را پيشنهاد كرده ام به خاطر خوبى هاى تو و دخترت است. هر چه نباشد ما سالهاست كه همديگر را مى شناسيم پس بايد هواى همديگر را هم داشته باشيم...
رنگ از چهره فهيمه پريده بود. فهيمه نمى خواست در اين شرايط مادرش را تنها بگذارد. بعد از رفتن زن همسايه مادر پايش را در يك كفش كرده بود.
- حتماً خوب بوده كه اين زن خيرخواهى كرده و تو را پيشنهاد كرده است وگرنه اين همه دختر در اين كوچه هست كه همه جوره از ما و تو بهتر هستند. تو هم كه مى بينى غير از من هيچكس را ندارى. اگر من يك روز نباشم. تو حتى خانه اى ندارى كه بخواهى در آن تنها زندگى كنى.
- ولى ...
- تو نمى فهمى مادر. بگذار سرم را به راحتى روى بالشت بگذارم و بميرم.
فهيمه به خاطر دل مادرش ديگر حرفى نزده بود. مادر دلشكسته تر از آن بود كه تصورش را مى كرد. براى آمدن خواستگار خودش همه كارها را رو به راه كرده بود. نظافت خانه و خريد بيرون و پذيرايى. مادر داماد او را ورانداز مى كرد و فهيمه از خجالت سرش را زير مى انداخت.
- آقاى داماد را نياورديد؟
- ما رسم داريم كه اول ما بايد دختر را پسند كنيم...
چند روز بعد بالاخره مادر پسر پيغام فرستاده بود كه فهيمه را پسنديده ايد. عصر همان روز پسرى جوان با زن به خانه شان آمده بود. فهيمه با اينكه ته دلش پر از نگرانى بود به مادرش اصرار مى كرد در مورد پسر تحقيق كنند ولى اصرارهاى او بى نتيجه مانده بود.
كارها آنقدر با شتاب پيش رفته بود كه فهيمه چند روز بعد سر سفره عقد نشسته بود و به عقد مرد درآمده بود. عباس به نظر مردى آرام مى آمد. چند هفته بعد مادر فهيمه حالش بدتر شده بود. او اصرار داشت قبل از مرگ دخترش را روانه خانه و زندگى خودش كند. فهيمه قبل از مرگ مادر به خانه عباس رفته بود و زندگى مشتركش را آغاز كرده بود.
روزهاى اول زندگى مشتركش با عباس پس از مرگ مادرش در اندوه فرورفته بود. در آن روزها آنقدر در خودش بود كه كج خلقى هاى شوهرش را ناديده مى گرفت. فهيمه با خودش فكر مى كرد شايد بى توجهى و اندوه من باعث شده تا عباس با من اين طور رفتار كند. فهيمه سعى كرده بود هر طور شده از لاك تنهايى بيرون بيايد. هر طور شده به شوهر و زندگى اش بيشتر برسد، اما عباس روزبه روز بدتر مى شد. ديگر رفتارش كاملاً تغيير كرده بود.
- مامان چرا عباس اين طورى رفتار مى كند؟
زن به عروس اش نگاه كرده بود. تا چند وقت ديگر نوه اش به دنيا مى آمد.
- خب شايد فشارهاى زندگى آزارش مى دهد. مادر جان كمى صبور باش. من خودم عباس را دكتر مى برم.
فهيمه دلش را خوش كرده بود به مادرشوهر. مادر، عباس را با خودش به دكتر برده بود. عباس بعد از خوردن داروها حالش خوب شده بود. فهيمه از اينكه شوهرش آرامش يافته بود، خوشحال شده بود. دخترش كه به دنيا آمده بود، فهيمه در پوست خودش نمى گنجيد. دومين دخترشان هم مدتى بعد به دنيا آمده بود، ولى دوباره حال و روز عباس فرق كرده بود، فهيمه ديگر طاقت نداشت كه اين وضعيت را تحمل كند.
- من با اين دو بچه از دست رفتارهاى عباس خسته شده ام، فكر مى كردم وقتى پدر شود مسؤوليت پذير مى شود و در مقابل من و بچه هايش احساس مسؤوليت مى كند ولى روزبه روز بدتر مى شود. در اين چهار سال زندگى، قدرت نفس كشيدن را از من گرفته است.
مادر عباس با تعجب به عروسش  نگاه كرده بود:
- چه حرفها مى زنى؟ زن بايد در زندگى بسازد. من هم خيلى براى عباس رنج كشيده ام. او بيمار است. فكر مى كردم اگر زن بگيرد، حالش خوب مى شود، ولى اين طور نشد. من هم ديگر پير شده ام و از دست و پا افتاده ام. تو بايد خودت فكرى به حال خودت بكنى. شوهرت را دكتر ببر. اگر دارو بخورد حالش خوب مى شود.
زن سالهاى سال شوهرش را پيش روانپزشك برده بود. شوهرش اسكيزوفرنى بود. باورش نمى شد كه تا اين حد دچار مشكل شود. عباس تا وقتى دارو مى خورد حالش خوب بود زن از اين هم راضى بود، ولى عباس دارو بخور نبود. از خوردن دارو امتناع مى كرد.
۱۶ سال از زندگى مشترك او و عباس مى گذشت. عباس آنقدر كتكش زده بود و آزارش داده بود كه تحمل نكرد و به قهر خانه شوهرش را ترك كرد.
- هر وقت دارو خوردى و آدم شدى آن وقت برمى گردم.
زن دست دو دخترش را گرفته و رفته بود. دو هفته در خانه برادر و خواهرش ميهمان مانده بود و دست آخر ناچار خودش را براى برگشتن به خانه شوهرش آماده كرده بود. او اميدوار بود كه عباس از تنهايى به ستوه آمده باشد و داروهايش را خورده باشد.
زن و دو دخترش وقتى وارد خانه شدند، عباس در اتاق نشسته بود. مرد به محض ديدن زن و بچه اش با چاقو دستش را بريده بود. وحشت سراپاى فهيمه را فراگرفته بود. شوهرش را به بيمارستان رسانده بود.
- اين چه كارى است كه مى كنى؟
با ديدن چشمان شوهر بيمارش غم اين سالها در جانش دوباره تازه شده بود. ياد نگاههاى سنگين زنان همسايه و كنايه هايشان افتاده بود. عباس علاوه بر آزار او و بچه هايش، همسايه ها را نيز آزار مى داد.
نمى دانست چه كند. نمى  دانست با چه روشى مى تواند اين شرايط را آرام كند. اگر عباس آرام مى شد شايد او باز هم قادر بود كه در كنارش زندگى كند؟ آيا درمانى براى شوهر مبتلا به اسكيزوفرنى اش بود؟...





پاسخ كارشناسى
شوهرى كه دچار اسكيزوفرنى است

اسكيزوفرنيا از نابسامانى هاى عمده روانى است كه جزو طبقه كلى روانپريشى ها قرار دارد. وجه مميزه روانپريشى ها، قطع ارتباط با واقعيت است كه گاهى به صورت هذيان (انديشه ها و باورهاى نادرست) يا توهم (ادراك بدون وجود محرك واقعى، براى نمونه شنيدن صداهايى كه درباره بيمار صحبت مى كنند) تظاهر مى كند. اين نابسامانى زمينه زيست شناختى دارد، اما گاهى اين زمينه فقط در اثر فشارهاى شديد روانى - اجتماعى آشكار مى شود.
در يك چهارم موارد، بيمار به دنبال نخستين حمله بيمارى، بهبود كامل مى يابد و ديگر اثرى از آن نخواهد بود. در يك چهارم موارد هم بيمارى با وجود درمان هاى متنوع، هميشه در حالت شديد باقى مى ماند. در پنجاه درصد باقيمانده هم وضعيتى بينابين وجود دارد، به اين معنى كه ممكن است پس از نخستين حمله بيمارى، علائم آن به صورت خفيف براى سال ها باقى بماند، يا امكان دارد نخستين حمله بيمارى به طور كامل رفع شود. اما هر چند گاه يكبار مجدداً حمله ديگرى از نشانه هاى شديد روى دهد. آنچه بيشتر ديده مى شود، اين است كه به دنبال نخستين حمله، علائم به صورت خفيف باقى مى ماند و هر چند وقت يكبار، اين علائم شديد مى شود. داروها باعث كنترل علائم حاد و برگشت بيمار به زندگى عادى مى شود و حتى برخى از داروهاى نوين مى تواند نشانه هاى خفيف باقيمانده را كه معمولاً به درمان مقاوم هستند، بهبود بخشد.به هر حال با توجه به طبيعت درازمدت اين بيمارى، عموماً نياز به ادامه درمان براى سال هاى متمادى وجود دارد. متأسفانه بيمار اسكيزوفرنيك در مراحل حاد بيمارى، به بيمارى خويش بصيرت ندارد و خود را بيمار نمى داند. در نتيجه از مصرف دارو خوددارى مى كند و به اين علت و نيز به علت رفتارهاى خطرناك احتمالى، گاهى نياز به بسترى در بيمارستان پيدا مى شود كه معمولاً اين بسترى بيش از چند هفته به درازا نمى كشد و با رفع نشانه ها و حصول بصيرت در بيمار نسبت به بيمارى خود و پذيرش او براى مصرف دارو، بيمار مرخص مى شود. براى بيمارانى كه تمايل به خوردن دارو ندارند يا سرپرست مناسبى كه بر مصرف داروى آنان مراقبت كند، وجود ندارد، برخى تركيبات تزريقى بطئى الاثر وجود دارد كه مصرف هر چند هفته يك بار آنها مى تواند نشانه ها را كنترل و از بازگشت بيمارى جلوگيرى كند.
خيلى اوقات بيمارى كه با مصرف دارو تحت كنترل است و زندگى عادى خود را ادامه مى دهد، با خود مى انديشد: «من كه حالم خوب است، چرا بايد دارو بخورم؟» و گاهى نيز خانواده بيمار با همين فكر داروى او را قطع مى كنند. نتيجه آن مى شود كه نشانه هاى بيمارى پس از مدتى بازمى گردد و كنترل دوباره آنها مشكل است.
اين مقدمه طولانى از آن جهت آورده شد كه نويسنده محترم نامه و بسيارى ديگر از كسان كه مشكلى مانند وى دارند، با وجوه گوناگون قضيه آشنا و قادر به اخذ بهترين تصميم شوند.اما به جز موضوعات پزشكى مذكور، دو موضوع مهم ديگر هم وجود دارد. نخست آنكه اگر فردى مبتلا به بيمارى اسكيزوفرنيا از انواعى بود كه سير درازمدت دارند و اين موضوع را پيش از ازدواج از همسرش مخفى كرده بود، اين امر از موجبات فسخ نكاح به شمار مى رود. اگر هم شخص پس از ازدواج مبتلا به اين بيمارى شود و پزشكى قانونى نيز شدت و حدت بيمارى را تأييد كند، همسر مى تواند بر حسب حكم قاضى طلاق بگيرد. البته آنچه به تجربه ديده ام، اين است كه اگر بيمار حاضر به پذيرش درمان باشد، همسر وى چه مرد، چه زن ترجيح مى دهد با او ادامه زندگى دهد. بنابراين آگاه كردن بيمار و خانواده وى از اهميت تداوم درمان ضرورى است و اين كار علاوه بر راهنمايى توسط پزشك معالج، به حمايت توسط رسانه هاى گروهى هم نياز دارد.
موضوع دوم آنكه، برخى خانواده ها مى انديشند اگر فرزند روان پريش آنان ازدواج كند، حالش بهتر مى شود و بنابراين در شوهر دادن يا زن دادن فرزند بيمار خود اشتياق نشان مى دهند. غافل از آنكه با توجه به آنكه ازدواج خود يك عامل عمده استرس آور است، موجب تشديد نشانه هاى اسكيزوفرنيا مى شود.تأكيد بر اين نكته لازم است كه اسكيزوفرنيا هم نوعى بيمارى است و جنبه عجيب و غريب ندارد. تشخيص سريع و درمان بموقع موجب بهبود چشمگير در اكثر موارد مى شود. هرچه درمان به تعويق بيفتد، احتمال بهبود هم كمتر مى شود.در مورد نويسنده محترم نامه نيز به طور اختصاصى مى توان توصيه كرد كه از طريق خانواده شوهر براى درمان وى اقدام كنند و شايد راه چاره براى اين بيمار استفاده از تركيبات تزريقى بطئى الاثر باشد كه قبلاً اشاره شد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |