|
|
|
ظهور حقيقت در قامت هنر
شاعران در زمانه عسرت
بخش دوم
|
|
|
حميدرضا فرزاد سنت انديشه غربى بويژه در دوره هاى جديد بسيار متفاوت با آن چيزى است كه هايدگر درمورد آن سخن مى گويد. پاسكال - كه از دلايل خاص و ويژه دل سخن مى گفت - نتوانست در برابر راسيوناليسم يا عقل گرايى افراطى رنسانس و روشنگرى ايستادگى كند. چون جريان اصلى تفكر فلسفى غرب - كه هايدگر آن را رو به خشكيدن مى ديد - درخصوص گوهر حقيقى تفكر نه ازواژه هاى آلمانى denken يا danken (به معناى شكرگزارى و سپاسگزارى كردن) بلكه از واژه يونانى Logos ريشه مى گيرد همان كه Logic (منطق) را ميزان تفكر مى سازد. اين، يك سنت متفاوت و مستقل است كه براى ظهور علم و تكنولوژى غرب ضرورى بوده است. مك كوارى مى نويسد: «بديهى است كه اين نوع تفكر جايگاه خاص خود را دارد و كسى نمى تواند آن را ناديده بگيرد. حتى شكاك يا ساختار شكنى كه به طرد و تخطئه حقيقت و منطق مى پردازد و بدين ترتيب اين امكان را كه خود نيز طرف گفت وگو و بحث جدى قرارگيرد و به آرا و نظراتش توجه شود زيرسؤال مى برد. چگونه مى توان اين سنت را با تفكرى كه هايدگر از آن سخن مى گويد تأليف كرد. آيا اصولاً مى توان چنين كارى كرد؟ شايد به همين دليل است كه هايدگر هشدارمان مى دهد كه ما هنوز به تفكر نايل نشده ايم. مقصود از تفكر در اينجا تفكر در عميق ترين وپرمايه ترين معناى آن است. چيزى كه بخشى از تجربه انسانى ماست نه چيزى كه به تعبير برادلى مجموعه اى است از مقولات خشك و بى خون.» موضوع تفكر همچنين در كتاب ديگرى ازهايدگر كه در سال ۱۹۵۹ به چاپ رسيد مورد بحث قرارگرفته است. عنوان آلمانى كتاب، Gelassenheit است كه در انگليسى به صورت Discourse on thinking ترجمه شده است، يعنى گفتار در باب تفكر. مك كوارى در توضيح اين مطلب مى گويد اين ترجمه انگليسى، بارمعنايى Gelassengeit (آسودگى، رهايى و خلاص)، Collectedness (آسوده خاطرى، خاطرجمعى، جمعيت خاطر)، Calmness (آرامش، متانت) و Serenity (آرامش، سكوت و صفا) به عنوان كلماتى كه مى توانند بارمعنايى غنى آن واژه آلمانى را برسانند، يادمى كند و نيز ازواژه detachment. اين اسم از فعل detach اشتقاق پيدا كرده كه به معنى جداكردن، بازكردن و برخى معانى ديگر است. بنابراين يك گروه از معانى اين اسم، عبارت از جداسازى ،جداشدن يا جدايى است. مك كوارى مى گويد Gelassenheit معانى و دلالت هاى عرفانى هم دارد و واژه detachment را نيز بيانگر همين امر مى داند. در فارسى نيز همين طور است چون يك گروه ديگر از معانى واژه اخير عبارت است از وارستگى ، تجرد و ترك تعلق ، كه فارغ از بار عرفانى و معنوى نيستند. به عقيده هايدگر، در دنياى معاصر تفكر به معناى عميق موردنظر او كمتر مجال بروز پيدا مى كند و اين به رغم همه تحقيقات و كندوكاوهايى كه صورت گرفته و مى گيرد درست است زيرا به گمان هايدگر اين تحقيقات و جست وجو گريها به شكل تفكر محاسبه گر است. هايدگر مى گويد: «تفكر محاسبه گر هميشه از شاخه اى به شاخه اى ديگر در حركت است و هيچ وقت متوقف نمى شود و هرگز خود را جمع نمى كند. تفكر محاسبه گر تفكرى ژرف نگر و مراقبه آميز نيست و هيچ گاه به تأمل و تعمق در معناى حقيقى موجودات نمى پردازد.» مك كوارى در توضيح سخن هايدگر مى گويد : «اگر بخواهيم به آن آسودگى و جمعيت خاطر و صفا وبى خواستى ذهن و ضمير كه واژه Gelassenheit بر آن دلالت دارد برسيم، بايد اين نوع تفكر يعنى تفكر مراقبه آميز و متأملانه را در خود پرورش دهيم.» اين نكاتى كه هايدگر در كتاب گفتار در باب تفكر Gelassenheit) ) ذكر مى كند با مطالب مطرح شده در كتاب چه چيز تفكر خوانده مى شود؟ او همانند است. امادر گفتار در باب تفكر تأكيد ويژه اى براين نظر مى شود كه تفكر اساساً يك فعاليت انسانى نيست بلكه فعاليتى است كه يك واقعيت يا وجود فراتر از انسان در انسان برمى انگيزد يا در او القا مى كند. در گفتار در باب تفكر، به تعبير مك كوارى، از آن لحظه پرومته اى بى پروا در كتاب وجود و زمان، آنگاه كه دازاين سرخوشانه و سرمست از آزادى ، بى هيچ پندارى با مرگ رودر رو مى شود دور مى شويم. سخن كنونى اين است كه شادمانى يا صفا و سكون ذهن چيزى نيست كه دازاين (= واقعيت خاص انسان) با سرسختى و قاطعيت خود بتواند آن را اداره كند و به چنگ آورد بلكه موهبتى است كه به او ارزانى مى شود. زبان: اگرچه هايدگر به نظر مى رسد براين عقيده است كه تفكرى هم وجود دارد كه بدون استفاده از زبان امكانپذير است ، بخش اعظم تفكر آدمى مستلزم كاربرد زبان است و اين دو پيوند نزديكى با يكديگر دارند. هايدگر پيش از اين ، در كتاب وجود و زمان به زبان علاقه نشان داده بود . او زبان و گفتار را يكى از امكانات وجودى (existentialia) يا يكى از ويژگيهاى اساسى دازاين مى شمرد. هايدگر به مرور براى زبان اهميت بيشترى قائل شد. به طور كلى نظرات هايدگر راجع به زبان تقريباً متناظر با چيزهايى است كه در باره تفكر گفته است يعنى مركز توجه از فعاليت انسان به منشأيى كه فراتر از انسان است تغيير مى يابد. او در مقدمه اى برمتافيزيك، زبان را نه يك ابزار انسانى يا يكى از ابداعات انسان بلكه به منزله حضور فراگير وجود (Being) در هستى محدود آدمى مى داند. او در زبان و تفكر پيوندى رازآميز ميان دازاين و وجودمى بيند، پيوندى كه به گمان او نخستين بار ، درميان متفكران غرب، پارميندس از آن سخن گفت؛ همان سخنى كه مربوط به همانندى وجودو تفكر است و هايدگر به كرات از آن ياد مى كند. هايدگر در نامه در باب مذهب اصالت بشر نيز از وابستگى و پيوند سخن انسان با موهبت وجود سخن مى گويد. در همين اثر است كه عبارت مشهور زبان، خانه وجود (Being) است را بيان مى كند. جامع ترين بحث هايدگر در باره زبان در كتاب در راه زبان مطرح مى شود. متن آلمانى در سال ۱۹۵۹ به چاپ رسيدمشتمل بر ۶ مقاله كه مابين سالهاى ۱۹۵۰ و ۱۹۵۸ نوشته شده بودند. دراين كتاب زبان، مانند تفكر به عنوان امرى كه پيوندى درونى ميان دازاين و وجود برقرار مى كند تلقى شده است. هايدگر در اين مورد مى نويسد:«توانايى سخن گفتن صرفاً قوه اى در كنار ساير قواى انسان نيست. توانايى سخن گفتن، چيزى است كه انسان را در مقام انسان (از ساير موجودات) متمايز مى سازد.» او پيشتر در وجود و زمان خاطرنشان ساخته بود كه تعريف فلسفى انسان به zoon logon echon (يونانى ) را نبايد به صورت «حيوان ناطق» (rational animal) ترجمه كرد بلكه ترجمه كامل تر و دقيق تر آن چنين است : « آن موجود زنده اى كه وجودش ذاتاً توسط توانايى و قوه سخن گفتن تعين پيدا مى كند.» لذا سخن،مشخصه بارز و اساسى وجود آدمى است. علاوه براين، زبان جايگاهى اساسى در خود وجود دارد. چنانكه اشاره شد هايدگر زبان را «خانه وجود» مى خواند. عده اى مانند مك كوارى اين نظر را مطرح مى كنند كه اين تعبير هايدگر با توجه به اينكه او اهميت فوق العاده اى براى زبان و تفكر مراقبه آميز قائل بود و آن را آميخته به سپاسگزارى و امرى موهبتى مى دانست داراى دلالت دينى است. مك كوارى در اينجا مى نويسد: « زبان خانه وجود است. نوعى گنج خانه كه همه ذخاير خداوند در آن نهفته است و اين دليلى بر اين ادعاست كه تفكرى وجود دارد كه گوش مى سپارد و براى شنيدن كلام الهى گشوده است....» شعر: گذشته از تفسير و تأويل هاى مختلف در مورد جايگاه زبان نزد هايدگر و دلالت هاى دينى آن ، در بحث از زبان به شعر مى رسيم چه هايدگر اهميت فوق العاده اى براى شعر قائل بود. در قرن هجدهم محقق آلمانى يوهان گئورگ هامان (۱۷۸۸ - ۱۷۳۰) اين نظريه رامطرح كرد كه نخستين زبان انسانى به صورت شعر بوده است. «شعر زبان مادر نوع بشر است همان طور كه باغ قديمى تر است از مزرعه، و نيز نقاشى از نوشته، آواز از سخنورى ، تمثيل از استنتاج و معامله پاياپاى يا معاوضه از بازرگانى .» هايدگر گويا اين نظريه را لااقل در دوره اى از زندگى اش پذيرفت. او در يكى از آثارش مى نويسد كه « زبان نخستين ، شعر است كه در آن وجود استقرار پيدا مى كند.» به ديد او ظهور دازاين (واقعيت خاص انسان) به عنوان يك موجود زمانمند و تاريخى، بستگى به زبان دارد بويژه زبان شعرى. بحث هايدگر در مورد شعر و شاعران غالباً معطوف به شاعر موردعلاقه و محبوب او فريدريش هولدرلين (۱۸۴۳- ۱۷۷۰) است. اين شاعر آلمانى ، معاصر هگل بود كه در روزگار خود و نيز تا پايان قرن نوزدهم در بوته فراموشى افتاد. اما مانند كى ير كگارد، در قرن بيستم كشف شد بويژه پس از چاپ مجموعه اشعارش در سال ۱۹۱۳. هايدگر ازجمله كسانى بودكه سخت مجذوب هولدرلين شد. دلايل متعددى براى اين علاقه مى توان برشمرد. يك دليل شايد اين باشد كه هولدرلين نيز همان درك و تصورى را از نقش شاعر دارد كه هايدگر بدان قائل است. هايدگر اظهار مى كرد كه هولدرلين «به معنايى برجسته، شاعر شاعران» بود يعنى شاعرى كه شناخت عميقى از مقام خويش به عنوان يك شاعر داشت. علاوه براين، او مقامى واسطه براى شاعران قائل بود، ميان «خدايان و آدميان». دليل سوم اين است كه هولدرلين در شعر خود از دوره كنونى تاريخ غرب روايتى به دست مى دهد كه به روايت هايدگر از آن نزديك است. هر دو در عين حال كه سخن منفى نيچه درمورد خدا را رد مى كردند بر اين گمان بودند كه خدا در دوران معاصر در غيبت است. چهارمين نكته اين است كه هم هولدرلين و هم هايدگر نگاه تحسين آميزى به يونانيان داشتند و ريشه هاى فرهنگ و تمدن غرب را در ميان آنان مى جستند. به اين نكته نيز مى توان اشاره كرد كه هم هايدگر و هم هولدرلين در دوره اى از زندگى شان دانشجوى الهيات بودند. شعرهاى هولدرلين در اواخر زندگى اش از حال و هواى يونان گرايانه به سوى ارزشها و عقايد مسيحى سوق پيدا كردند. به عقيده مك كوارى در مورد هايدگر نيز اين حكم، صادق است. هولدرلين در يكى از شعرهايش بدين نكته اشاره مى كند كه انسان اگرچه ناچار است براى زندگى و زنده ماندن بكوشد و به معيشت خود سامان دهد، واجد بعد ديگرى نيز هست. او در اين عبارت به اين بعد اشاره مى كند: انسان شاعرانه زندگى مى كند در زمين. مقصود اين است كه انسان در بخش بيشتر زندگى اش درگير آن چيزى است كه هايدگر آن را وجود «روزمره» مى نامد. يعنى جريان عادى و روال بى تغيير و ثابت زندگى امروز. اما براى يك زندگى انسانى راستين به چيزى بيشتر نياز است، چيزى كه در اينجا از آن به بعد «شاعرانه» ياد شده است، ديدن اشيا در پرتو وجود (Being) و درك حقيقت و زيبايى درونى آنها. وقتى شعر به ميان مى آيد (يا يك زبان به شعر نزديك مى شود) زمان، ديگر به صورت مجموعه يا رشته اى از «آن»ها يا لحظات بى ارتباط با يكديگر يا لحظه هايى كه صرفاً ارتباط بيرونى با يكديگر دارندنيست. گذشته حفظ مى شود و از طريق بازگشت اش به وضعيت مراقبه و ژرف نگرى يا حافظه، به سوى موقعيت حاضرمان تغيير جهت مى دهد و بسان آينده به نزدمان مى آيد. بدين ترتيب زمان و تاريخ جلوه ديگرى پيدا مى كند كه متفاوت با نگاه بى حادثه عادى است... چنان كه اشاره شد هايدگر و هولدرلين به نوعى شاعر را در حال سير ميان خدايان و آدميان مى ديدند الگويى كه در مورد پيامبران و بنيانگذاران اديان صادق است. در هايدگر و هولدرلين اين نقش به شاعران سپرده مى شود. مك كوارى در بحثى مقايسه اى در اين مورد مى گويد كه نزد هايدگر و هولدرلين «شاعران از امر قدسى (The holy) سخن مى گويند و راهى به حقيقت و زيبايى مى گشايند اما كجاست آن نداى به راستى و محبت كه در عيسى و موسى و محمد و بودا مى يابيم؟» مك كوارى بر اين گمان است كه چنين ديدگاهى در مورد شاعران كه مطرح شد فاقد هرگونه محتواى اخلاقى است، نكته اى كه پيشتر هم به آن اشاره شد. نكته ديگرى كه در اينجا بايدبه آن پرداخت بحث خدا است كه قبلاً به اشاره از آن سخن رفت. گفته شد كه هايدگر قول نيچه را نپذيرفت و همچون هولدرلين بر اين بود كه خداوند خودش را «كنار كشيده است». در جست وجوى الوهيت: مك كوارى در فصلى از كتاب هايدگر و مسيحيت كه عنوان آن «فقط خدايى (a God) مى تواند ما را نجات دهد» است، به شرح و تحليل اين سخن مشهور هايدگر كه چند سال پيش از مرگش، يعنى در سال ۱۹۶۴ در مصاحبه اى با خبرنگار مجله اشپيگل مطرح شد مى پردازد. او در بخشى از اين فصل چنين مى نويسد: «بسيارى نويسندگان، مخصوصاً متخصصان الهيات كه جذب تفكر هايدگر شدند، در آثار او به جست وجو در مورد مفهوم خدا پرداختند. نمونه خوبى از اين قضيه را مى توان در كتاب «هايدگر و پرسش درباره الوهيت» يافت. نويسندگان اين كتاب كه عمدتاً ديدگاهى كاتوليك دارند به هيچ نتيجه واحدى كه همه بر سر آن اتفاق نظر داشته باشند نرسيدند و در واقع نمى شد هم انتظار داشت كه مى رسيدند. من خودم در مورد مفهوم خدا در آثار هايدگر كندوكاو كردم اما فقط توانستم به نتايج موقت و احتمالى برسم. در اينجا بايد تأكيد كنم كه هيچ امكان جمع بندى منظمى از آنچه گاه از آن به فلسفه هايدگرى اصطلاح مى كنند، در پايان پژوهشى راجع به كارهاى او، وجود ندارد. اين كار درواقع كاملاً برخلاف مقاصد خود او در مقام يك متفكر است. هدف او اين نبود كه فلسفه اى سرراست و تام و تمام به دست دهد بلكه در راه تفكر گام مى سپرد، راهى كه گاهى اوقات متفاوت با آنچه انتظار داشت از كار درمى آمد. به اعتبارى، مانند راه روستايى نزديك مسكيرش، اين راه نيز به نقطه آغازش بازمى گردد. به ياد داريم كه هايدگر در راهى از تفكر قدم گذاشت كه كتاب برنتانو زير عنوان «در باب معانى متعدد وجود در نزد ارسطو» به او الهام كرد. هايدگر در سال ،۱۹۷۶ كمى پيش از مرگش، در مقدمه اى ناتمام بر طرح چاپ مجموعه كامل آثارش به آن كارها به منزله مرحله اى در طرح پرسش راجع به مسأله ذوابعاد وجود (Being) ياد مى كند. از اين رو، به نظر مى رسد كه در اينجا پايان، همان آغاز است يا شايد يك آغاز نو زيرا هايدگر عقيده داشت كه فلسفه سنتى كه حول مفهوم جوهر دور مى زند به پايان رسيده است اما اين همچنين به معناى امكان يك آغاز نو هم هست و شايد حتى همان آغازى كه متفكران پيش از سقراط در جست وجوى آن بودند پيش از آنكه كارشان كنار گذاشته شود و پرسش از وجود جاى خود را به توجه و دلمشغولى صرف به موجودات بدهد...» ادامه دارد
|
|
|
|
|