چهارشنبه ۶ مهر ۱۳۸۴ -
Wed, Sep 28, 2005
جوان
۳۲۶۵
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
كوچه W
از ميان مراسم پاييزى
حرف دل
از عشق گفتن
مارگوت بيگل يك شاعر آلمانى است. لابه لاى كتاب ها، سايت ها و نوشته هاى اين و آن دنبال شناسنامه اى از او گشتيم. تنها به نوشته هاى كوتاهى از شاملو در كتاب همچون كوچه اى بى انتها رسيديم. شاملو تنها كسى است - يا اولين كسى است - كه در ايران شعرهاى بيگل را ترجمه كرده است. اما به هر حال بيگل نگاه زيبايى به زندگى دارد نه يك نگاه صرفاً رمانتيك كه در مقابل همه چيز به به و چه چه كند. مارگوت بيگل نگاه بزرگ و متفاوتى به همه چيز دارد حتى به مسائل نااميدكننده اى كه زندگى را سياه و ناممكن مى كند و در واقع مى توان با شعرهاى او از پنجره اى مهربانتر و كاراتر به زندگى نگاه كرد پنجره اى كه بودن، خوب بودن و چگونه عاشق بودن را به ما نشان مى دهد:  
 * * * 
يكديگر را مى آزاريم ‎/ بى آنكه بخواهيم ‎/ شايد بهتر آن باشد ‎/ كه دست به دست يكديگر دهيم ‎/ بى سخنى ‎/ دستى كه گشاده است ‎/ مى برد ‎/ مى آورد ‎/ رهنمونت مى شود ‎/ به خانه اى كه ‎/ نور دلچسبش گرمى بخش است. 
 ...
پرواز اعتماد را
با يكديگر تجربه كنيم
وگرنه مى شكنيم
بال هاى دوستى مان را  
 ...
عشق ما نيازمند رهايى است
نه تصاحب!
در راه خويش ايثار بايد
نه انجام وظيفه!
كوچه W
از ميان وبلاگ هاى شما
تقديم به گل نرگس
229701.jpg
شما وبلاگ نويسان عزيز مى توانيد وبلاگ هاى خود را كه در زمينه هاى مختلف اجتماعى، فرهنگى، هنرى و ... مى نويسيد، به آدرس www.koocheyew.com بفرستيد. ما در اين صفحه وبلاگ هايى كه مغاير شئون اخلاقى و اسلامى نباشد را معرفى مى كنيم.
اين هفته وبلاگ هايى كه انتخاب كرده ايم، ادبى است و اختصاص به شعرها و داستان هاى كوتاهى از وبلاگ نويسان و ديگر نويسنده ها و شعرا دارد. وبلاگ اول، «دل نوشته ها» نام دارد كه مى توانيد براى آشنايى بيشتر با آن به آدرس: www.delneveshteha.blogfa.com مراجعه كنيد. متن هاى كوتاهى از اين وبلاگ را با هم مى خوانيم:
قصه هبوط به روايت پائولو كوئيلو
حوا در باغ عدن قدم مى زد كه مار به او نزديك شد و گفت: اين سيب را بخور!
حوا كه درسش را از خداوند آموخته بود  امتناع كرد.
باز اصرار كرد اين سيب را بخور. چون بايد براى شوهرت زيباتر بشوى.
حوا پاسخ داد: نيازى ندارم. او كه جز من كسى را ندارد.
مار خنديد: البته كه دارد!
حوا باور نمى كرد. مار او را به بالاى تپه به كنار چاهى برد.
آن پايين است. آدم او را آنجا مخفى كرده.
حوا به درون چاه نگريست و بازتاب تصوير زن زيبايى را در آب ديد.
و سپس سيبى را كه مار پيشنهاد مى كرد خورد.
آرزو
عاشقانه دوستش داشت و تنها آرزويش در دنيا به دست آوردن او بود.
سالهاى جوانى اش را در پى به دست آوردن او پشت سر گذاشته بود و حالا كه به لحظه هاى پايانى عمرش نزديك مى شد تنها يك آرزو داشت.
اينكه حداقل در آن دنيا شغل مناسبى براى خودش پيدا كند !!!
ضايعه
روى تابلويى ديديم نوشته اند: ضايعات شما را خريداريم.
هرچه فكركرديم ما چه ضايعاتى داريم كه بفروشيم؛ ديديم چيزى نداريم غير از عمرى كه ضايع شده است.
اين روزها
سحر مى آيد و چشمهاى من به افق خيره است. هوا دلنشين است ومن نگران كه مبادا امروز مثل فردا سپرى شود. هر روز من مثل ديروز است . چشمهاى من نگران به در است . هر روز اينطور است. عادت كرده ام به اين روزها . هر روز مثل هرروز است. فقط براى من اين روزها مى آيد و مى رود.
فقط همين.
از كريستيان بوبن
تو در قلب منى حتى وقتى به آن بى اعتنايم. مثل بوته رزى كه در غياب باغبان شعله مى كشد.
روزى ساعت قديمى اى را ديدم كه خود به خود به كار افتاد. دريافتم حس كردم كه تو دست از سرم بر نخواهى داشت.
تقديم به گل نرگس
واكنون، در اين زمانه درد آلود خاكسترى، پنجره دلهايمان را به اميد آمدنت تا انتها باز گذاشته ايم. بگو كه مى آيى.
***
وبلاگ بعدى كه برايتان درنظر گرفته ايم، پاييز نام دارد كه آن دست نوشته هاى كوتاهى است از خود وبلاگ نويس و ديگر نويسنده ها و شاعران. براى آشنايى بيشتر مى توانيد به آدرس www.autumn.blogfa.com سرى بزنيد:
بهار
دلم گرفته. قدم هايم سنگينى مى كند. كبوتر خيالم، خيال پرواز ندارد. كاش بهار زودتر بيايد و همه با هم تولد غنچه ها را جشن بگيريم.
ايست
بس است! مى خواهم به خانه بروم. اين لباس زندان را دربياورم و نمايش را ترك كنم. اما در اين بند انتظار مى كشم. چون مى خواهم بدانم، آيا تمام اين ايام گناهكار بوده ام؟
دلم گرفته
اين روزها عجيب دلم گرفته. ديگر پرواز پرستوها برايم زيبا نيست. ديگر دستم پرده آويخته شده از پنجره را لمس نمى كند و كنار نمى زند. چقدر از خودم خسته ام. چرا كه ديگر حتى چشمانم، مسير نگاهش را براى چيدن ستاره به سوى آسمان پرواز نمى دهد و من، آرى عجيب دلم گرفته.
ترمز اضطرارى
نگه داريد! مى خواهم پياده شوم. من ديگر اين بازى نابرابر زندگى را ادامه نمى دهم.
كمك خدا
من نمى توانم به تنهايى كارى انجام دهم. من نياز به دستى از آسمان دارم. يك كمك، يك عشق، يك نور. من تنها با نور خدا زندگى مى كنم.
تولد شوم
اميد را در سراب محبت به خاك سپرده اند
و محبت را در گرداب نفرت غرق نمودند
چه گمشدگانى كه آمدند، بى  آنكه دوباره پيدا شوند
ساكت و مبهم، غروب كردند، بى آنكه طلوعى داشته  باشند...
دلم گرفت
خود را شبى در آينه ديدم دلم گرفت
از فكر اينكه قد نكشيدم دلم گرفت
از فكر اينكه بال و پرى داشتم ولى
بالاتر از خودم نپريدم دلم گرفت
از اينكه با تمام پس انداز عمر خود
حتى ستاره اى نخريدم دلم گرفت
كم كم به سطح آينه برف مى نشست
دستى بر آن سپيد كشيدم دلم گرفت
دنبال كودكى كه در آن سوى برف بود
رفتم ولى به او نرسيدم دلم گرفت
نقاشى ام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هيچ خانه اى نكشيدم دلم گرفت
شاعر در كنار جو گذر عمر ديد و من
خود را شبى در آينه ديدم دلم گرفت
از ميان مراسم پاييزى
سفر به ماه
229707.jpg
Mpzsh1384@yahoo.com پرديس شكيبا
روز گذشته مطلبى خوانديد با عنوان «موضوع انشاء: فصل پاييز را توصيف كنيد» امروز ادامه مطلب را باهم مى خوانيم :
اگر به خاطر داشته باشيد روز گذشته سعى كرديم كمى متفاوت تر به فصلى كه در آن به سر مى بريم، نگاه كنيم قطعاً اگر مانند يك كشاورز (فرقى ندارد كشاورزى از كدام سرزمين) به تغيير فصول دقت كنيم. رابطه اى عميق تر و صميمانه تر با روزها و شب هاى سال خواهيم داشت. در آن صورت با ماه و ستارگان حرف مى زنيم. به دردودل ابرها گوش مى دهيم و زمين را سنگ صبور خود مى دانيم و نور مهتاب ماههاى سال را به خوبى به خاطر مى سپاريم و شايد افسانه هاى مردم چين را با تار و پود وجودمان حس كنيم.
باور قديمى در بين مردم چين
مطابق با يك افسانه مشهور چينى، هزاران سال قبل ۱۰ خورشيد در آسمان مى درخشيدند و آنقدر زمين را گرم كرده بودند كه امكان كشاورزى وجود نداشت و مردم چيزى براى خوردن نداشتند. براى رفع مشكل پيش آمده از مرد جوان، قوى هيكل و قدرتمندى كه در تيراندازى شهرت خاصى داشت و «Hou Yi» ناميده مى شد كمك خواستند و مرد با كمال ميل پذيرفت و به راحتى با استفاده از تيرو كمانى كه داشت ۹ خورشيد را سرنگون كرد و تنها خورشيد امروزى برجاى ماند!! و مردم به خوشبختى و شادى زندگى را آغاز كردند و مرد جوان هم شهرت و محبوبيت خاصى پيدا كرد. در ادامه داستان پسر جوان با الهه اى برخورد مى كند و الهه به او مى گويد كه قصد دارد به پاس تشكر از خدمتى كه به مردم كرده به او هديه اى بدهد و از پسر مى خواهد تا خواسته خود را مطرح كند.
مرد شجاع و قوى كه همسر جوان و زيبايى به نام (chang o) داشت تنها آرزويش اين بود كه هر دوى آنها تا ابد زنده بمانند و در كنار هم با شادى و سلامت زندگى كنند. گياه جاودانگى را طلب كرد. فرمان او اجابت شد و الهه به او هشدار داد كه اين گياه تنها يك نفر را جاودانه خواهد كرد.
تيرانداز جوان نمى توانست تصميم بگيرد كه كدام يك از آن ۲ گياه را بخورند. به همين خاطر از همسرش خواست تا آن را در جايى امن مخفى كند و خود براى شكار از خانه خارج شد.
مرد طمع  كارى كه صحبت آن دو را شنيده بود با خروج مرد، به سراغ زن جوان آمد و گياه را از او طلب كرد. زن هم تصميم گرفت گياه جادويى را در دهان خود پنهان كند.
... اما ناگهان گياه را بلعيد و اتفاقى عجيب رخ داد.
حس كرد كه بدنش روشن و روشن تر شد و به سمت آسمان حركت كرد. نمى توانست خود را متوقف كند. از طرفى نمى خواست همسرش را ترك كند. اما گياه جادويى تأثير خود را گذاشته بود او به ماه رفت و براى هميشه در آن جا ماندگار شد!
مرد جوان كه از شكار بازگشت متوجه ماجرا شد و هر شب در نيمه آن به مهتاب و نور ماه خيره مى شد و حسرت مى خورد كه چگونه باعث اين جدايى شد و همسر مورد علاقه اش حتى زودتر از زمان مقرر مجبور به ترك او شد.
براساس همين افسانه، امروزه زوج هاى جوانى كه اظهار عشق و دوستى دارند (با اعتقاد بر اين موضوع كه ماه در نيمه فصل پاييز از همه سال درخشانتر است) در نور مهتاب اين علاقه را اعلام مى كنند و زوج هايى هم كه از يكديگر جدا شده اند با اميد به برقرارى ارتباط مجدد در نور ماه (در اين شب) دعا مى كنند.
جشن پاييزى در ايرلند
در يكى ديگر از جشن هاى پاييزى كشاورزان ايرلندى رسم بود تا حيوانى را براى غذاى زمستان خود مى كشتند. بعدها به همين منظور خروس كوچكى كشته مى شد و خون آن را بر روى در خانه هايشان مى پاشيدند تا از گزند شيطان درامان باشند.
و امروزه كشاورزان ايرلندى نشان هاى مذهبى خود را در چهار گوشه زمين كشاورزى خود مى گذارند تا در امر كشاورزى موفق باشند.
پاييز در هندوستان
(Durga puja) زمانى است كه در آن مردم از مادر طبيعت و رب النوع (Durga) سپاسگزارى و تشكر مى كنند. (پيش از آنكه فصل بارش شروع شود) اين مراسم مذهبى در روزهاى هفتم، هشتم و نهم و نهايتاً دهم ماه Ashwin (سپتامبر - اكتبر) انجام مى شود.
اين جشن كه جشنى ملى در نظر گرفته مى شود همراه با شادى و نورافشانى است. مردم در اين چند روز بهترين لباسهاى خود را مى پوشند صداى موسيقى و نواخته شدن شيپور ونورافشانى  شهرها را پر مى كند و آنها براى ملاقات دوستان و اقوام خود مى روند. در اين هفته زنان مشغول پختن شيرينى هاى خوشمزه مخصوص اين ايام هستند( شيرينى هايى كه با شكر، آرد، عسل، نارگيل، گردو و هل پخته مى شود)
جشن پاييزى در آلمان
«Erntedankfest» يا جشن شكرگزارى برداشت محصول مراسمى روستايى و مذهبى است.
در كشورهاى آلمانى زبان اغلب اين جشن در نخستين يكشنبه ماه اكتبر برگزار مى شود. (شبيه جشن شكرگزارى مردم كانادا).
در جشن اين مردم اصلى ترين غذايى كه خورده مى شود «بوقلمون» است. اما جشن خاصى كه خانواده ها به دور يكديگر جمع شوند و جشن بگيرند نيست.
جشن هاى فصل برداشت محصول
در برخى از كشورها پيش از شروع پاييز زمانى كه محصولات كشاورزى را برداشت مى كنند، به شكر و سپاسگزارى از خداوند دست به آسمان مى برند و جشنى بزرگ با غذاهاى رنگارنگ به پا مى كنند و سعى مى  كنند با توجه به رنگ برگ درختان، غذاها و ميوه ها را به رنگ هاى زرشكى، نارنجى، قهوه اى،زرد و قرمز تهيه كنند.
در اين جشن براى گردش چرخ هاى زندگى و خوشبختى دعا مى كنند و به رقص و پايكوبى مى پردازند و غذاهاى مخصوص آن فصل را مى خورند.
(جشن ماه خرمن) در كره
كه در روز ۱۵ از ماه هشتم قمرى برگزار مى شود، در كره به عنوان جشنى ملى محسوب مى شود كه از نظر معنى chusok يعنى «نيمه پاييز». در اين جشن اعضاى خانواده ها كه از هم دور هستند، در كنار هم جمع مى شوند و از ميوه ها و محصولات برداشت شده در سال جارى استفاده مى كنند.
مهمترين كارى كه در اين جشن انجام مى شود تشكر و سپاسگزارى از بزرگترها و پدربزرگ هاى فاميل و تشكر از خداوند براى كمك به آنها در برداشت محصولى خوب است.
در اين جشن خانواده ها با علاقه و هيجان زياد غذاهايى را از محصولات زراعى خود آماده مى كنند و براى بزرگترها مى برند تا از اين طريق از آنان تشكر كنند. (اين رسم charye خوانده مى شود)
همراه charye معمولاً غذايى را كه از گوشت و ماهى و گردو و خرما تهيه شده و همچنين گلابى و سيب را هديه مى برند اما اين جشن بدون شيرينى مخصوص كه به شكل ماه نيمه است و از كنجد پر شده است، كامل نخواهد شد.
پس از بردن اين غذا نزد بزرگان فاميل، تمام اعضاى خانواده بر سر قبر عزيزان خود حاضر مى شوند و نسبت به آنها اداى احترام مى كنند.
جشن هاى پاييزى
در جشن هاى پاييزى برگزار شده در اكثر كشورها كيك ها و شيرينى هاى مخصوص طبخ مى شود كه در برخى كشورها به آن mooncake يا كيك ماه گفته مى شود.
براى مثال اين كيك ها در چين گرد و به اندازه كف دست است و آن را مظهر قدرت و وحدت خانواده ها مى دانند و در وسط برخى از اين كيك ها يك زرده تخم مرغ مى گذارند تا نشانى ازدرخشش باشد. از آن جايى كه پختن اين كيك ها كار ساده اى نيست. امروزه خانواده ها ترجيح مى دهند آنها رابه شكل آماده تهيه كنند.
اما يك سؤال
و شايد هم موضوع انشا و يا يك نصيحت!
فصل پاييز را توصيف كنيد! آن را به چه رنگ مى بينيد و اگر فرصت داشتيد با دقت بيشترى به ماه پاييزى نگاه كنيد و دوستى ها را محكم تر كنيد.
حرف دل
جاى دريا خالى
شب از نيمه گذشته، نسيم صورتم را نوازش مى دهد. احساس مطبوعى دارم. شادابم. صداى جيرجيركها، صدها بار زيباتر از گيتار و ويولن، فضا را پر كرده است. درختان، سبز و زيبا با تك چراغى در دلشان روشن شده اند. جاده تميز و يكدست، و چراغها مثل هر شب از دور سوسو مى زنند و بر افسون گرى شب مى افزايند. هنوز جيرجيركها مى خوانند...
چه مى خوانند! كدام آواز را؟ آهنگ تلخ جدايى يا سرود زيباى ديدار، شايد هم پيام اميد بخش« به اميدديدار» هر چه هست فقط تا صبح مى خوانند، اين نت هاى خارق العاده فقط تا سپيده دم ادامه دارد. فقط تا طلوع آفتاب وقت دارم.
بايد با آواز شان زندگى كنم.
بايد اين سكوت پرهيجان را جشن بگيرم. دلم مى خواهد در اعماق شب فرو روم.
وه كه چقدر اين مكان زيباست...
در يك طرف گلهاى سرخ با لالايى شب آرميده اند و در طرف ديگر كاجهاى كوچكى كه تازه قد علم كرده اند.
مى خواهند دنيا را با برگهاى سوزنيشان لمس كنند و به اين حس افتخار مى كنند و با غرور به درختان بلند و بر افراشته اى مى نگرند كه مدتهاست دنيا را لمس كرده اند و در راه رسيدن به عرش ملك حكايت ها وتجربه هاشان را براى خاك زمزمه مى كنند.
آسمان هم كه با سخاوت هرچه تمامتر، چتر نيلوفريش را تابى نهايت گسترده و باقلب آبى اش نظاره گر اين همه شگفتى بر كره خاكى است.
در كنار اين همه وسعت و زيبايى و شگفتى، دلم از دلتنگى اش مى گويد. دلم مى خواهد با جيرجيرك ها هم آواز شوم و بگويم دلم تنگ شده، چقدر جاى تو خالى است...
دوست خوبم، كاش اينجا بودى، اينجا، در كنار من و با هم اين همه زيبايى را مى ديديم.
اما خوب...
باكى نيست، چون اميد به ديدار هست.
از شوق دوباره ديدن تو روحم تازه مى شود. يك احساس لطيف در وجودم حس مى كنم. مثل احساس نشستن قطره باران بر برگ گل و گلبرگهايش. راستى كه دوستى چه با ارزش است، اگر بر پايه ارزشها باشد و اگر مثل بادى كه امشب هر لحظه گونه ام را نوازش مى دهد، ملايم باشد.
بايد اين دوستى گرانبها را پاس بدارم و والاتر از آن خدا را سپاس گويم كه اين همه لطف را شامل حالم كرده كه در دلم درياى محبت خروشان باشد.
اكنون، ماه هم هويداست و در كنارش ستاره اى به تنهايى مى درخشد. آسمان امشب واقعاً زيباست و من از احساس سرشارم. راستى، تو فكر مى كنى احساس چه شكليست؟ آيا مى توان آن را به چيزى تشبيه كرد؟ دلم مى خواهد بدانم در دل شب، در آواز جيرجيركها، در سوسوى چراغهاى شهر، در سبزى درختان، در نرمش گلبرگ و در شفافيت قطره چيست كه اينگونه احساس مرا بيدار مى كند؟
اما...
خوب كه فكر مى كنم، مى بينم كه احساس يك موسيقى است. موسيقى موج گونه اى كه در سراسر بدن مرتعش مى شود و روح خداييمان را بر انگيخته مى كند.
اما...
چگونه است كه انسانهايى چنين كوچك و بيمقدار، روح خدايى در نهادشان داشته باشند؟
مثل آثار باستانى كه از قرنهاپيش، مدت زمان درازى در زير خاك مدفون مى مانند تا دستان كاوشگرى آنها را بيابد، روح خداييمان نيز چون گنج خود را درونمان مخفى كرده است تا روزى كه بكاويمش و بيابيم آن را و احساس نشانه هاى آن گنج را به ما نشان مى دهد. پس بايد احساس كنيم:
همه چيز را
همه كس را
و ذره ذره جهان را
هنوز آسمان گسترده است و هنوز جاى تو خالى است.
خاطرات را يكى يكى مرور مى كنم، لبخند به چهره ام مى دود و سبكبال مى شوم. خواب از چشمانم رخت بر بسته، اصلاً مگر مى شود در مقابل اين همه عظمت چشم را به دست خواب سپرد. چشمان كوچكى كه در عين كوچكيش اين همه عظمت را مى بيند و همه را ثبت مى كند. پس وجود مان بايد خيلى بزرگ باشد تا عظمت دنيا را در خود ثبت كند.
با اينكه ذره ايم ولى كل را مى بينيم، همه دنيا را مى بينيم و حس مى كنيم.
پس ما هم وسيعيم، مثل دريا
راستى
جاى دريا هم خاليست.
* ماهرخ سالارى


|   شناسنامه   |   آرشيو   |