كسانى كه از زندگى پررمز و راز جويندگان عاطفه اين برگ اطلاع دارند با تلفن ۸۸۷۶۱۶۲۱تماس بگيرند
وقتى حسام رفت
حسام متولد سال ۱۳۶۲ بود. خردادماه سال ۸۰ بود كه براى كار از كردستان به تهران آمد و در شهرك انديشه در منطقه شهريار تهران شروع به كار كرد. در آن زمان او هم مثل ما از مرگ برادرم به شدت متأثر شده بود. از تهران ديگر به خانه برنگشت فقط در تماسهاى تلفنى مى گفت كه نقاشى ساختمان مى كند.
بعد از مدتى خبر دار شديم كه به بندر عباس رفته و در آنجا كار مى كند بعد از سه ماه از بندر عباس دوباره به تهران برگشت. اين بار آدرسى از محل كارش به ما داد. وقتى به آن آدرس رفتيم متوجه شديم، او در آنجا كار نمى كند و آدرس اشتباه است. از آن به بعد ديگر از او هيچ خبرى نشد.
پدر و مادر اكنون پس از مرگ خواهر و برادرمان و دورى حسام در وضعيت روحى بسيار بدى به سر مى برند.
اى كاش از او خبرى مى شد و دل داغدار آنان را شاد مى كرد.
اطلاعات خود را با بخش جويندگان عاطفه در ميان بگذاريد.
معلم سپاهى دانش
به دنبال دانش آموزان روستا
فروردين سال ۱۳۴۵ بود كه به عنوان سپاهى دانش و با درجه گروهبان يكم به روستاى قار قلوق عليا از توابع بخش پلدشت شهرستان ماكو اعزام شدم.
در مدت ۱۸ ماه در اين روستا به تعليم و آموزش كودكان اين روستا مشغول بودم. روستاى قارقلوق عليا در كنار رودخانه مرزى ارس قرار داشت و ساكنان آن به علت اين كه امكان كشاورزى و دامدارى بر ايشان وجود نداشت از وضعيت مالى خوبى برخوردار نبودند. مدرسه روستا كه من در آن به عنوان معلم و سپاهى دانش درس مى دادم در كنار پاسگاه ژاندارمرى و در خارج از روستا قرار داشت. در حالى كه من در حال تدريس بودم شخصى به نام ميرمقدم نيز در آن روستا به عنوان آموزگار تدريس مى كرد او اهل تبريز بود.
كودكان روستايى با چهره هايى ساده و شاداب هر روز به مدرسه مى آمدند و دور مرا مى گرفتند امروز پس از اين همه سال وقتى به ياد آن ها مى افتم با اينكه نام هيچكدام شان را در خاطر ندارم سادگى هايشان صفاى خاصى در وجودم ايجاد مى كند.
تنها عكسى كه با آنان و آن آموزگار را دارم برايتان مى فرستم. اى كاش با پيدا شدن آنان و آن معلم روستا بتوانم شادابى و طراوت را در وجودم با تكرار آن خاطرات زنده كنم.
كسانيكه در اين مورد اطلاعاتى دارند با بخش جويندگان عاطفه تماس بگيرند.
جست وجوى ۳۵ ساله يك خواهر
هفتم شهريورماه سال ۱۳۵۰ وقتى پدر و مادرم از هم جدا شدند من ۵ سال داشتم. پس از چند روز من براى زندگى نزد مادرم رفتم و خواهرم را پدرم گرفت. مدتى بعد از آن بود كه متوجه شديم پدر خواهرم را گم كرده است.
مادرم براى پيدا كردن او جست وجوى زيادى كرد ولى به نتيجه اى نرسيد. تا اينكه من به سن و سالى رسيدم كه متوجه قضايا شدم. هر طور بود مى خواستم خواهرم را پيدا كنم براى همين بود كه به جست وجو پرداختم و با توجه به طلاق نامه اى كه از مادرم در دست داشتم متوجه شدم خواهرم به بهزيستى تهران سپرده شده است. به آنجا رفتم ديدم مشخصات با خواهرم مى خواند در آنجاوقتى مدارك را ديدند گفتند: او به فرزندخواندگى رفته است.
از خواهرم يك عكس به من دادند. متوجه شدم خواهرم يكسال و نيمه بوده كه به كلانترى ۱۶سپرده شده و اسم او را در بهزيستى «پريوش» گذاشتند بعد از مدتى به فرزندخواندگى مى رود.
آنطور كه من متوجه شده ام در سال ۷۲ خواهرم به بهزيستى پيچ شميران مراجعه مى كند و سراغ خانواده اش را مى گيرد. او اكنون زهرا نام دارد اسم پدر خوانده اش فرض الله و مادر خوانده اش نيمتاج است. به من گفته اند پدرخوانده اش در انبار گندم كار مى كرده است و او اكنون دو فرزند پسر دارد. او را وقتى به بهزيستى سپرده اند نوك انگشت پاى او زخم بوده و يك پارچه سفيد به جاى شلوار دورش پيچيده بودند.
به دنبال خواهرم «سيدان»
سال ۱۳۲۸ بود كه مادرم ياخچى خانم فوت كرد. در آن زمان من و خواهرم سيدان به همراه دو برادرم على و ميرزاعلى با پدرمان اژدر در روستاى خود صوما - صومعه عليا - زندگى مى كرديم. پس از مدتى از مرگ مادر بود كه پدر با خاله ناتنى مان كه به او خاله نبات مى گفتيم ازدواج كرد.
مدتى كوتاه پس از اين ازدواج بود كه جنگ آغاز شد تا آذربايجان شرقى و غربى مستقل شوند. در همان زمان پدرم اژدر را براى جنگ بردند.
با اينكه ۱۰ سال بيشتر نداشتم رفتار خاله نبات را بخوبى به ياد دارم. او با رفتارهايش باعث شد تا برادرم على و ميرزاعلى خانه را ترك كنند. بعد از رفتن دو برادرم، در حاليكه پدرم هنوز در جنگ بود يك روز نامادرى من و خواهرم سيدان را كه ۸ ساله بود با خودش به شهر ميانه برد. او به من گفت: همين جا بمانيد تا بازگردم.
در عالم كودكى هر چه منتظر بازگشت او ماندم خبرى از او نشد. نگران بودم. بنابراين سعى كردم تا خودم او را پيدا كنم. وقتى جست وجويم بى نتيجه ماند متوجه شدم سيدان را هم گم كرده ام.
سال ها گذشت تا اينكه در سال ۵۴ و ۵۷ موفق شدم پدر و يكى از برادرانم را پيدا كنم. با اين وجود هرگز لحظه اى را كه سيدان را گم كردم از ياد نبردم.
حالا دلم مى خواهد هر طور شده خواهرم را پيدا كنم و دست هاى تنهايش را در دست بگيرم درست مثل همان سال هاى كودكى و بى كسى.
***
اطلاعاتتان را با بخش جويندگان عاطفه در ميان بگذاريد.