شنبه ۹ مهر ۱۳۸۴ -
Sat, Oct 1, 2005
جوان
۳۲۶۸
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
ماجرا
شبيه زندگى
گفت وگو با يك آتش نشان
برخورد ما با عشق:
دنبال چه مى گردى؟
donchemig@yahoo.com
-  دنبال كسى مى گردم كه بتواند سايتى در مورد فروش انواع مدل هواپيما يا هليكوپتر هاى راديو كنترل پروازى به من معرفى كند.
عليرضا
alirezaoyusefi@yahoo.com
-  من دوست نازنينى داشتم كه از دوران راهنمايى با هم بوديم اما حدود دو سال است كه از او خبرى ندارم. اسمش سپيده نورى است و در رشته مامايى در زنجان درس مى خواند.
زهرا كريمى
Zkarim_2216@yahoo.com
-  پانزدهم مهرماه سالروز تولد شاعر گل و نور و دوست داشتنى، سهراب سپهرى عزيز است. دنبال كسانى مى گردم كه با هم تولد او را جشن بگيريم.
مجيد سليمانى
Darvish2004@hotmail.com
-  دنبال كسى مى گردم كه فوق ليسان مديريت بازرگانى بخواند و بتواند به من در امتحان فوق ليسانس كمك كند.
ندا بهمن زيارى
Anar_nariman@yahoo.com
-  من دنبال آقاى دكتر على اكبر وثوق مى گردم. بچه  شيراز كه در سال ۱۳۶۱ در بيمارستان ۵۸۰ منطقه اى دزفول، با هم خدمت مى كرديم.
مصطفى سليمانى
Soleymani2005@yahoo.com
-  من در جست وجوى دوست عزيزم خانم انسيه زمانى هستم. مادر كلاس هاى زبان جهاد دانشگاهى شهيد بهشتى در سال هاى ۷۲-،۷۱ همكلاس بوديم.
مهتاب حمدى
Mahtab482002@yahoo.com
-  من دنبال موژان مى گردم. در دبستان نو آفرين كلاس پنجم، سال ۱۳۶۲ باهم همكلاس بوديم. دنبال راشين هم مى گردم. سال۱۳۶۸ در دبيرستان مهرنامى همكلاس بوديم.
سحر ده بارى
tearofheaven@gmail.com
-  حدود چهار سال مى شود كه از دوستم آقاى ناصر فرج زاده خبرى ندارم. ناصر جان ! پس خودت بهم خبر بده.
طاهر عابدين زاده
Thrnet80@gmail.com
-  دنبال دوستى به نام رؤيا پرتوى آذر مى گردم كه در سال هفتاد به كشور اتريش رفت. يكى از دوستان مشتركمان به نام مرجان، ساكن خيابان زنجان شمالى بود. لطفاً اگر كسى با رؤيا پرتوى آذر تماس دارد يا از او خبرى دارد برايم ايميل بزند.
فريده تهرانى
Fa_74_teh@yahoo.com
-  من دنبال يك روحانى يا عالم دينى مى گردم كه هر كجا در مسائل دينى به مشكلى برخوردم، كمكم كند.
Asoon_sakht@yahoo.com
شبيه زندگى
گفت وگو با يك آتش نشان
وقتى صداى زنگ را مى شنويم
230136.jpg
مرتضى قديمى
بعضى از صداها هميشه احساس متفاوت و عجيبى را براى ما به وجود مى آورند. بعضى از صداها مهربان هستند، بعضى ها خشن، بعضى ها قابل اعتماد و بعضى ها...
اما بعضى از صداها جور ديگر هستند همراه با خودشان نگرانى و اميد دارند صداى آژير ماشين آتش نشانى از اين دسته هستند.
صداى ماشين آتش نشانى آدم را نگران مى كند از اين بابت كه جايى حادثه اى رخ داده است و اميدوار مى كند به اينكه آتش نشانها دارند خودشان را مى رسانند...
پنجشنبه هفته گذشته روز آتش نشان بود و شايد خيلى ها متوجه اين موضوع نشدند. به همين مناسبت سراغ يك آتش نشان جوان رفتيم تا تبريك به مناسبت اين روز باشد و هستم، ادامه بدهيد تا متوجه شويم. جوادخوش سيما يكى از آتش نشانهاى ايستگاه ميدان حسن آباد.
۲۸ سال دارد و نزديك به ۳ سال است كه مشغول به كار شده است. او برخلاف اكثر آتش نشانها كه به واسطه آشنايى با اين شغل وارد اين حرفه شده اند، كاملاً اتفاقى آتش نشان شده است. مى گويد: فارغ التحصيل رشته شيمى نساجى هستم. سربازى را رفته بودم و بيكار بودم فرم استخدام آتش نشانى را پر كردم و يك دفعه ديدم كه دوره ۴ ماهه تمام شده و يك آتش نشان شده ام.
جواد مى گويد: اغلب آتش نشانها يكى از نزديكانشان در اين شغل بوده است، عمو، دايى، پسرخاله ... از اين شغل شناخت داشته اند. اما براى من كه هيچ شناختى نداشته ام ورود به اين حرفه با كمى هيجان همراه بود. جواد پس از گذراندن دوره ۴ ماهه كه شامل كلاسهاى تئورى و علمى بود به شدت علاقه مند شغل آتش نشانى مى شود. مى گويد: دوره ها خيلى آسان نبود اما هر چه جلوتر مى رفتيم علاقه مندتر مى شدم. جواد در حال حاضر آتش نشان ۴ است. آتش نشانها مانند نيروهاى نظامى داراى درجه هستند. دسته بندى ها به اين صورت است كه در ابتداى استخدام آتش نشان يك هستند و تا آتش نشان هفت پيش مى روند. دسته بعدى كاروان ها هستند كه به ۵ دسته تقسيم بندى مى شوند. از كاروان يك تا كاروان پنج. براى دريافت درجه كاردانى آتش نشان مى بايست گواهينامه رانندگى پايه يك داشته باشد. بعد از كاردانى هم معاون فرمانده، فرمانده، رئيس ايستگاه و رئيس منطقه وجود دارد. جواد كه در عمليات ها يك نيسان قرمز رنگ را مى راند اميدوار است روزى فرمانده شود. مى گويد: فرمانده از جايگاه بسيار با ارزش و خوبى برخوردار است. يك فرمانده تجربيات فراوانى دارد و در عين حال از اقتدار و مهارت برخوردار است. جواد در حال حاضر در يكى از ايستگاههاى پرمخاطب مشغول به كار است به صورتى كه تقريباً ماهى ۱۰ عمليات دارد.
يكبار ترسيدم
كار در آتش نشانى از آن دسته شغل هايى است كه خاطرات فراوانى را به همراه دارد كه البته اغلب خاطرات خيلى شيرين و جذاب نيستند.
جواد خاطره اطفاى حريق مسجد ارگ را هيچ وقت فراموش نمى كند.
مى گويد: ما اولين تيمى بوديم كه به آنجا رسيديم. واقعاً وحشتناك بود و نمى دانستيم بايد چه كرد. ازدحام جمعيت آنقدر زياد بود كه كسى نمى توانست داخل شود و كسى هم نمى توانست بيرون بيايد.
در ابتداى كار فقط توانستيم روى مردم آب بپاشيم و آرام آرام جمعيت را تخليه كنيم.
به ياد آوردن خاطرات مسجد ارگ براى جواد خيلى سخت است. اما در عين حال يكى از عمليات ها را هيچ وقت فراموش نمى كند چرا كه در آن عمليات حسابى ترسيد. مى گويد: به ساختمانى در خيابان جمهورى اعزام شديم. يك توليدى آتش گرفته بود. عين فيلم ها آتش از پنجره بيرون مى زد و از بيرون كار به سختى پيش مى رفت. وارد راهروها شديم آنقدر دود بود كه هيچ جا را نمى شد ديد. حتى چراغ قوه ها نيز فايده نداشتند. بالاخره وارد ساختمان شديم و پنجره ها را شكستيم تا دود خارج شد و توانستيم آتش را مهار كنيم.
به سرعت برق و باد
آتش نشانها به صورت شيفتى كار مى  كنند. به اين صورت كه ۲۴ ساعت در ايستگاه هستند و ۴۸ ساعت را خارج از ايستگاه.
زمانى كه در ايستگاه هستند دائماً بايد آماده باشند و هر لحظه ممكن است صداى زنگ به صدا درآيد تا آنها هم كمتر از ده ثانيه پاى ماشين ها باشند. جواد مى گويد: دو مدل زنگ داريم ممتد و دو زنگ.
زنگ ممتد مربوط به حريق است و دو زنگ مربوط به نجات.
آتش نشانها از صبح كه وارد ايستگاه مى شوند صبحانه مى خورند. دو ساعت كلاس تئورى دارند. ناهار و نماز و بعد از آن حتماً بايد استراحت كنند چرا كه ممكن است شب عمليات داشته باشند. اما بعدازظهر اين فرصت است تا بچه ها ورزش كنند. واليبال، فوتبال يا تنيس روى ميز. اما در تمام اين ۲۴ ساعت گوش به زنگ هستند. جواد به كمتر از ۱۰ ثانيه تأكيد مى كند و مى گويد: لباس و كلاه به دست پاى ماشين خواهيم بود تا اعزام شويم و البته در اين مدت زمان كوتاه بايد بسيار دقيق و مراقب باشيم كه با مشكل مواجه نشويم.
مثلاً پايين آمدن از ميله فرود در تاريكى مى بايست بسيار دقيق انجام شود.
شوخى هاى آتشى
رفتن به عمليات هاى متعدد، همكارى كردن، ورزش كردن و ... همه باعث مى شود تا رابطه اى صميمى بين بچه هاى يك ايستگاه، آتش نشانى ايجاد شود.
اما شوخى هاى آتش نشانها بسيار ديدنى است.
جواد مى گويد: شوخى هاى آتش نشانها معمولاً با آب صورت مى گيرد. همانطور كه هر لحظه ممكن است صداى زنگ را بشنوى هر لحظه هم ممكن است يك كيسه پلاستيك پر از آب روى سرت بيفتد.
جمعه هاى ايستگاهها بسيار ديدنى تر است. جمعه ها همه مشغول نظافت عمومى مى شوند و بايد ايستگاه و ماشين ها را نظافت كنند كه در صورت خوب بودن هوا بچه ها به وسيله شيلنگ ها مورد هجوم قرار مى گيرند و حسابى همديگر را خيس مى كنند.
جواد مى گويد: عشق به ورزش بعدازظهر و ديدن بچه ها باعث مى شود كه روزهاى شيفت با علاقه سراغ كار بروم.
او مى گويد: روزهايى كه بيرون هستم و يك دفعه اكيپ آتش نشان ها را مى بينم دلم مى خواهد همراهشان باشم.
صفر تا صد با ۵ كد
در يك عمليات حريق نيروهايى كه اعزام مى شوند معمولاً۱۵ تا ۱۸ نفر هستند. كه ۲ نفر مسؤول دستگاه تنفس هستند، ۲ نفر سر لوله را نگاه مى دارند. ۲ نفر رابط نيروها هستند. يك نفر پمپ چى و باقى هم راننده ها و نيروهاى عملى هستند.
جواد مى گويد: زمانى كه زنگ مى خورد همه پاى ماشين ها آماده هستيم. فرمانده با گفتن كد ده - يك به ستاد به گوش بودن خود را اعلام مى كند.
ده - دو يعنى دستور را شنيده است.
ده - سه يعنى عازم محل شدن
ده - چهار يعنى رسيدن به محل و نهايتاً
ده - پنج يعنى تمام شدن عمليات و برگشتن.
جواد مى گويد: دستور اعزام از طرف ستاد صورت مى گيرد.
زمانى كه براى كسى حادثه اى صورت مى گيرد شماره ۱۲۵ را مى گيرد و ستاد بعد از بررسى نزديكترين ايستگاه را به محل مى فرستد.
بعد از اجراى عمليات كليه نيروها بايد به لوازم رسيدگى كنند و لوله ها را تميز كنند و دستگاهها را شارژ كنند چرا كه ممكن است دوباره به مأموريت اعزام شوند.
جواد مى گويد: اتفاقى كه بعد از عمليات در مسجد ارگ صورت گرفت. زمانى كه بعد از حادثه مسجد ارگ برگشتيم سريع به يك عمليات ديگر رفتيم.
آتش نشان ها در فاميل هميشه محبوب هستند. خصوصاً بين بچه ها. جواد همچنين شخصيتى را درفاميل دارد و معمولاً در ميهمانى ها بچه هاى فاميل او را دوره مى كنند تا از خاطراتش تعريف كند. جواد مى گويد: آتش نشانى شغل جذاب و البته خطرناكى است و متأسفانه مردم متوجه جايگاه مهم آنها نيستند. او مى گويد: در حوادث مردم بايد به آتش نشانها اعتماد كنند و بگذارند آتش نشان با دقت كارش را انجام دهد.
اين آتش نشان جوان كه در طول اين ۳ سال كار تجربيات فراوانى كسب كرده معتقد است دانش روز براى يك آتش نشان بسيار مهم است اما در عين حال كسب تجربه نيز از اهميت بسزايى برخوردار است.
جواد مى گويد: اكثر فرماندهان موفق آتش نشانى كسانى هستند كه تجربيات فراوانى دارند. او مى گويد: زمانى كه وارد عمليات مى شويم همه تحت امر فرمانده هستيم اما بعد از كسب دستور هر كس به تنهاى براى خودش فرمانده مى شود.
او در ادامه مى گويد: مردم بايد به اين تجريبات اعتماد كنند و به خودشان اجازه ندهند در كار آتش نشان يا نيروهاى امداد دخالت كنند.
برخورد ما با عشق:
نشانى خورشيد
230094.jpg
معصومه كيانى
نمى دانم اگر بين شلوغى هاى روزمره كسى بيايد و درباره دوست داشتن و عشق چيزى از شما بپرسد، چه مى گوييد!
شايد اصلاً حوصله شنيدن اين حرف را نداشته باشيد، يا اينكه برايتان اتفاق خاصى در اين زمينه نيفتاده باشد، شايد هم يك تجربه تلخ شما را نسبت به اين قضيه بدبين كرده، يا شايد هم...
اما بهتر است بدانيم هيچ كدام از اينها به اندازه برخورد درست ما با اين مسأله و ديگر مسائل زندگى مهم نيست و اصلاً همين برخوردهاست كه زندگى را شكل مى دهد.
اين گزارش نمونه اى است از همين برخوردها!
سر هر ديوار ميخكى خواهم كاشت!
«- ببين، گوش كن چى مى گم، ما براى خيلى چيزها ايستاديم، خيلى از فكرها، خيلى از حرفها، ارزشش رو داره!: مى دونى من...
- بگو؛ هرچيزى توى دلت هست بريز بيرون.
: من هيچى نمى فهمم، از اول تا همين حالا.
- اينكه نشد
: باور كن هيچى نمى دونم.
- ببين من دارم كلافه مى شم، حوصله ام سر رفته، نمى دونم چى كار كنم ديگه؟!
: آخه من كه هيچى براى گفتن ندارم!»
به قول خودش، اولش اين جور نبوده است. بچه آخرى كه خيلى از چيزهايى كه بقيه دوست داشتند، دوست نداشت. كمتر جايى و يا اصلاً هيچ جا نمى رفت. هميشه با فكر نظرش را مى گفت و براى آن دليل هم داشت. مثل همه در زندگى اش مشكلاتى بود، اما با قشنگى هايى كه مى ساخت، جاى آنها را تنگ مى كرد.
خلاصه اينكه؛
«يك موقع فكر مى كردم بايد بتونم همه جا گل بكارم، تا همه جا بوى خوب بده.»
عاشق كه شدم دنيا يك بادكنك قرمز شد و هوا رفت
«يك روز توى زندگيم پيدا شد كه همه دلتنگى ها، عصبانيت ها، ناراحتى ها، تنهايى ها و خلاصه همه و همه در يك چيز خلاصه مى شد و اون...»
خودش هم باورش نمى شد، اين احساس تازه و ناآشنا چطور در او به وجود آمد، اصلاً نفهميد چه شد!
« وقتى ديدم كسى وارد زندگى ام شد، كسى كه برايش فرق نمى كرد من چه جور باشم، خودم را در وسط اين ماجرا ديدم. همه اينها به يك حس خواستن تبديل شد؛ خواستنى قوى، آنقدر كه روى همه معيارهاى من خط كشيد.
وجود داشتن ما، در با هم بودن خلاصه شد!
براى همه چيزهاى عجيب و تازه اى كه هر روز اتفاق مى افتاد، دلم تنگ مى شد. روزى صد بار آنها را در ذهنم مى گذراندم و هر بار...
همه چيزهايى رو كه در فيلم و داستان و شعر و كتاب... خونده و شنيده و ديده بودم مى خواستم. داشتم باور مى كردم!»
هر چيزى مى خواست، هر كارى مى كرد، هرطور رفتار داشت؛ هيچ چيز عوض نمى شد، اگر هم چيزى را نمى فهميد، متوجه مى شد جايى اشتباه كرده است.
«كم كم با خودم فكر كردم، بقيه راست مى گن. اصلاً چرا من اينطورى ام چى مى خوام مگه؟ بچه كه نبوديم، دنبال چيزهاى بى خودى و مسخره هم همين طور، از طرفى دليلى وجود نداشت كه همه رفتارهاى من درست باشد.»
سعى مى كرد تغيير به وجود بياورد از مسائل ظاهرى گرفته تا برخوردهاى فكرى، حتى در برخورد با مسائل زندگى، فكر مى كرد اين خواستن خودش معيارهاى جديدى به وجود مى آورد. معيارهايى درست. «حالا كى گفته هر چى تو بگى درسته؟!»
خورشيد رامى دزدم!
اين حس كه كسى با اين شكل از خواستن مى خواهد تا با او خوبى بسازد و بدى را راه ندهد برايش آنقدر بزرگ شد كه تمام وجودش، معيارهايش، گذشته و حالش شد.
«تمام روز احساس دلشوره و هيجان شديدى داشتم. چيزى توى دلم هرى مى ريخت پايين. انگار توى قلبم چيزى اسير بود و حالا مى خواست بياد بيرون. دست و دلم مى لرزيد. شبها يا از خواب مى پريدم يا توى خواب گريه مى كردم.»
قبلاً يك لحظه نمى توانست تنها باشد اما حالا چه تنها و چه با هم نمى توانست طاقت بياورد. خودش هم نمى دانست چى مى خواهد!
«همه اش فكر مى كردم كه فردا چه جورى باشم، چى بگم، چى داشته باشم؟!!
زمان دير مى گذشت و سخت. نمى دونستم خوشحال باشم يا ناراحت، براى همين همه اش گريه مى كردم! چرا فردا اين قدر دير مى ياد؟!!»
دوست خواهم داشت...
«دلم خيلى مى گرفت، فكر مى كردم چيزى بزرگتر از من در وجودم جا گرفته، چيزى بيشتر از من، اصلاً از من بيرون مى زد، يك چيز بزرگ بود كه با گريه در من جا مى گرفت اما نه گريه بد...»
حالا ديگه خلاصه كردن دوست داشتن و عشق در دو آدم برايش بى مفهوم مى شد. دوست داشتن آن قدر بزرگ بود كه به اين شكل معنا كردن، آن را كوچك مى كرد به كوچكى دنيا.
دوست داشتن و عشق او هر چارچوبى را مى شكست و از هر چيزى قانون مى ساخت. شايد با خيلى از مسائلى كه در جامعه يا خانواده مهم بود، اين جور كنار مى آمد.
«همه اينها رو دلم مى فهميد فقط دلم...
بعضى موقع ها هم از خدا كمك مى خواستم تا بهم بگه چى درسته، ازش مى خواستم اگه بد و اشتباهه نذاره پيش بياد.»
آن سوى ستاره ، انسانى مى خواستم!
گذشته را نمى فهميد حالا هم برايش آشنا نبود.
« يك چيز بد داشت به وجود مى آمد، اين رو حس مى كردم.»
در تنها دليل اين كار احساس شك را به خوبى مى فهميد و اين يعنى سخت و بد!
«حس كردم، شنيدم
و تنها شدم» اين فكر از حس كردن گذشت و به گفتن رسيد.
بايد امشب بروم!
«اون بودش ولى چيزهايى كه بايد باشه نبود، ما با هم بوديم ولى من ، بودن خودم رو حس نمى كردم، دوست داشتن بود اما...
حالا ديگه نه خودم بودم، نه اون، نه زندگى، نه فكر، نه اعتقاد و نه حتى...
من كه آنقدر به خودم مطمئن بودم، كه درست جلو مى رم، حالا هيچى نداشتم.
من كه دلم مى خواست خوب باشم و خوبى كنم و خوبى رو بشناسم، حالا هيچى نمى فهميدم. من كه فكر مى كردم دارم زندگى رو مى فهمم حالا...»
يك اتفاق كه خوب نيست، يك آدم كه اشتباه كرده ، يك چيزى كه خراب شده است... چيزى بود كه وجود داشت.
چيزهايى هست كه نمى دانم
اگر با فكر درست پيش برويم، هيچ وقت اشتباه نمى كنيم.
«همه چيز بد شده بود، اما من هنوز بودم، من كه هر روز صبح به گل نشستن اون چيزى رو كه ساخته بودم به انتظار مى نشستم.
من هنوز بودم هرچند ساكت.»
به خاطر يك برخورد غلط نبايد همه چيز را پاك كرد، اگر واقعاً مى خواهيم درست ببينيم. عشق و دوست داشتن مهم نيست دليل آنها مهم است. هرچه فكر بيشتر رشد كرده باشد به دنبال عشق و دوست داشتن بزرگتر و باارزش تر است. دوست داشتن بزرگ است آن اندازه كه به سادگى خراب نمى شود پس نبايد آن را در قالبى كوچك بگذاريم.
اگر يك دليل كوچك و سطحى معناى واقعى دوست داشتن را از بين مى برد شايد بهتر باشد اصلاً به آن نگوييم دوست داشتن. «اگه خوب بفهميم ، خوب مى بينيم و اون وقت مى تونيم چيزهاى قشنگ را داشته باشيم اون هم براى هميشه.»
خورشيد هر روز طلوع مى كندو ما هر روز منتظر برآمدن آن، يكى خورشيد را مى خواهد به خاطر بخشش بى دريغ آن تا بتواند مانند او باشد و ديگرى تنها براى اينكه روز مى آيد؛ روزى كه شايد با شب فرق چندانى نداشته باشد. اما خورشيد هر روز بيرون مى آيد، مى بخشد و غروب مى كند بدون هيچ كاستى.
اما به اين نور آن معنا مى دهيم يا معنايى بزرگ و يا مفهومى ناچيز.
زندگى خالى نيست
«عشق مى تونه زيباترين باشه؛ زيباترينى كه زيبايى اش را مى بخشد، بستگى داره ما به اون چه رنگى بدهيم. فقط بايد مواظب باشيم نشانى رو درست بريم. هنوز چيزهاى بزرگى هست كه به خاطرشون بايد از چيزهاى كوچك گذشت و اين يعنى حركت، حركت به سوى...»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |