يكشنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۴ -
Sun, Oct 2, 2005
فرهنگ و انديشه
۳۲۶۹
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
RSS
نگاهى به كتاب «هگل (درباره فلسفه) » اثر ريموند پلنت،
ترجمه اكبر معصوم بيگى، نشر آگه
نگاهى به كتاب «هگل (درباره فلسفه) » اثر ريموند پلنت،
ترجمه اكبر معصوم بيگى، نشر آگه
رمز گشايى از حقيقت مطلق
230274.jpg
محمد زارع
«فيلسوفان بزرگ اين قرن كه از سنت هاى بسيار متنوع فلسفى برخاسته اند چندان قابل درك نيستند مگر آن كه رابطه شان با هگل درك شود». اين جمله از ريموند پلنت، استاد كرسى علم سياست در دانشگاه ساوت همپتون است كه كتاب مختصر و پر محتوايش درباره انديشه دينى هگل با عنوان «هگل (درباره فلسفه) » اخيراً توسط اكبر معصوم بيگى ترجمه و از سوى نشر آگه منتشر شده است.
نظام فلسفى هگل، بسان ديگر منظومه هاى منسجم فكرى، به گونه اى بنيان و سامان يافته است كه همه اجزاء و مؤلفه هاى آن در ترابط و تلائم با يكديگرند، مانند دستگاه نظام مندى كه اگر يك جز ازجاى خود برداشته شود يا خللى به آن وارد گردد، آثار آن در كل ساختار نمايان مى شود. نگاه هگل به هستى ونسبت موجودات عالم با يكديگر و رابطه خدا و جهان و انسان، نگاهى جامع و فراگير است نه جزئى نگرانه و فردى. از همين منظر، هگل كار فلسفه را نيز جمع و رفع گسست ها و پارگى ها و تركيب تعارضها و تناقض ها در جهت رفع و گذر از آنها، بر مبناى يك تبيين عام وانسجام يافته تلقى مى كند. اما سازگارى و هماهنگى را هگل از يونان باستان به ارث برده است. در يونان قديم، فرهنگ دولت شهر (Polis) ، اساساً فرهنگى همنوا و متناسب بود. همه جنبه ها و اضلاع حيات مدنى شهروندان ، متوازن و در سازگارى با هم شكل گرفته و هيچ امرى از امور ملى در تعارض و بيگانه با ديگرى نبود. خدايان همواره در متن زندگى حضور داشتند ، هيچگاه متعالى و منزه پنداشته نمى شدند، باورها و عقايد دينى مشترك جامعه را متحد و يكپارچه نگه مى داشت، انسانها و طبيعت در صلح مى زيستند و همبستگى جمعى و اتحاد مدنى و اولويت دادن به مصالح و منافع عمومى از خصيصه هاى بارز زندگى شان بود.
در قرن هجدهم، متفكران و شاعران آلمانى، كسانى نظير هولدرلين، شيلر و هگل التفات ويژه اى به اين فرهنگ و سبك زندگى يونانى داشتند. هگل جوان به مسأله چندگانگى، چندپاره گى و انشقاق در فرهنگ و حيات اجتماعى دوره جديد و بخصوص در فرهنگ آلمان فكر مى كرد و در اين انديشه بود كه فلسفه بتواند با عرضه تفسيرى از هستى به نحوى بر اين ناسازه هاى فرهنگى مدرن و اين اجزاى از هم گسيخته سبك زندگى فائق آيد. او به ارتباط فلسفه و دين و هنر در قالب روايتى جديد از فلسفه و رويكردى نو به هستى مى انديشيد. هگل در مقاله «تفاوت ميان دستگاه هاى فلسفى فليشته و شلينگ» يادآور شده بود كه «دو شاخگى سرچشمه نياز به فلسفه است» (ص ۳۷) . از اين رو درصدد ساختن و پرداختن فلسفه اى «جامع و نظام ند» و «تاريخى» (ص ۳۷ و ۴۰) بود كه بتواند از عهده تفسير و تبيين منظومه بلند حيات تاريخى انسان و نسبت آن با دين و خدا برآيند.
به همين منظور او بر آن شد كه قرائت فلسفى كلى و فراگيرى از آموزه ها وتعاليم دينى مسيحيت همانند مفهوم خدا و شناخت ما از او، آفرينش، تجسد، هبوط ارائه دهد و نحوه پيوند اينها را با فلسفه و با جهات متعدد زندگى انسان مدرن آشكار سازد. از نظرگاه همين جامع نگرى، او هر دوى دين و فلسفه را حالاتى از شناخت مطلق مى شمرد و در «درسگفتارها درباره فلسفه دين» مى گفت او محتواى فلسفه، نياز و علاقه اش ، عموماً با نياز و علاقه دين مشترك است. موضوع دين نيز مانند موضوع فلسفه، حقيقت جاودانى و خداست» (ص ۶۶) . به نظر هگل، خداوند خودش را در طبيعت و در روح و سير تاريخى آن ظاهر و جلوه گر ساخته است، و شناخت تاريخ روح كه همان تاريخ انسانى در صور مختلف فرهنگى آن است و نيز شناخت، طبيعت، هر دو، در واقع آگاهى يافتن به ماهيت خداوند وشناخت اوست. او در يكى از آثارش به نام «فلسفه طبيعت» مى نويسد «ايده الهى دقيقاً اين است: آشكار ساختن خود، فرا نهادن «ديگر» به بيرون از خود و واگرداندن دوباره آن به خود براى آن كه ذهنيت و روح گردد» (ص ۵۰) . ريموند پلنت از اين گفته هگل چنين نتيجه مى گيرد كه «دريافتى از «ديگر» كه در آن خدا تجسم مى يابد، يعنى جهان طبيعت و تاريخ انسانى در شكلهاى گونه گون آن، خود در حكم مطالعه چيستى خداوند است». (همانجا)
با همين رويكرد، هگل آموزه تجسد را هم به گونه اى مى فهمد كه يگانگى طبيعت الهى و انسانى را از آن استنباط كند.
از ديد هگل، خداوند با تجسد در مسيح «خود را به شكل انسان در ديگرى و با تن و با تاريخ صورت بيرونى بخشيد»(ص ۵۵) ، و تجسد در واقع نشان دهنده اين است كه «تاريخ جهان و انسان جزئى از طبيعت خداست»(ص ۵۸).
هگل با اين گونه قرائت از تعاليم مسيح در پى بيان اين است كه دين و فلسفه مى توانند به عنوان دو نوع شناخت از خداوند دانسته شوند و با اين طرز تلقى، پيوند وثيقى با هم داشته باشند». دين و فلسفه در يك چيز تلاقى مى كنند. در واقع فلسفه خود خدمت خداست، همچنان كه دين هست و هر يك از اين دو، دين و نيز فلسفه، خدمت خدا به شيوه خاص خود است». (ص ۶۶)
بدين سان، انديشه هگل، در اين باب كاملاً در جهت مخالف خداشناسى تعقلى عصر روشنگرى است كه خداوند را، بعد از خلق جهان، باز نشست و از كار بركنار
مى كرد. اما رأى هگل با ديدگاه وحدت وجودى اسپينوزا و نيز نگرش مسيحيت ارتدوكس هم فرق دارد. تفكر دينى هگل احتمالاً با اصطلاح «همه دو خدايى» قابل بيان است، بدين معنا كه «خدا درون مانايى جهان است ولى چيزى بيش از مجموع اجزاى جهان است»(ص۷۱).
هگل با چنين چشم فيلسوفانه اى به عالم و آدم، و ارتباط دين و فلسفه مى نگريست. در نگاه او، تاريخ بشر و تاريخ فرهنگ و دين و هنر و انديشه او مبين تاريخ روح و تاريخ روح مبين تاريخ ظهور خداوند در سير تاريخ روح وطبيعت است و هركس با چنين نظرى بنگرد، همه اين اجزا و عناصر را مرتبط و هم بسته و اندام وار خواهد ديد، طورى كه وجود هر كدام دلالت بر وجود ديگرى خواهد داشت. به هر حال، به عقيده پلنت، سعى هگل اين بود كه بر ناسازگارى و چندپاره گى حيات فرهنگى مدرن، از طريق عرضه تفسيرى جامع و نظام مند از پيوند هستى و خدا و انسان و نيز ارتباط فلسفه و دين، غلبه كند. اينكه چنين تفسير جامع و وحدت گرا، يا به قول پوپر ، يكى از تندترين مخالفان هگل، تفسير كل گرايانه (هوليستى) ، خودش درست و در درون سازگار است يا نه و نيز اينكه به پيامدهاى مطلوب و مفيد منجر شد يا نه، بحثى ديگر مى طلبد. همين قدر معلوم است كه فيلسوف دغدغه پيامدها و نتايج آراى فلسفى خود را چندان ندارد و اين كار ايدئولوگ ها است كه فقط نظر به نتايج و ميوه ها مى كنند اما هگل فيلسوف بود.
آنچه آشتيانى را «جلال حكمت» كرد
230307.jpg
همايون همتى
بخش دوم و پايانى
نظام فلسفى مقبول استاد آشتيانى همان «حكمت متعاليه» ملاصدرا است كه نوعى فلسفه استدلالى آميخته با شهود عرفانى و علم كلام و آموزه هاى دينى است.اين نظام فلسفى جامع و دربرگيرنده حكمت مشاء و حكمت اشراق نيز هست زيرا فلسفه ملاصدرا اساساً ناظر به فلسفه هاى پيش از خود به ويژه فلسفه ابن سينا و فلسفه سهروردى است كه با نگرش عرفانى عارفان بزرگ مسلمان همچون ابن عربى، مولانا، غزالى، خواجه عبدالله انصارى، بايزيد بسطامى ، منصور حلاج و ديگر اكابر اهل معرفت وشيفتگان وعاشقانه دلباخته حق عجين شده است.اين فلسفه علاوه بر ابعاد استدلالى و جنبه هاى عرفانى از آراى متكلمان بزرگ و نيز آيات قرآنى و احاديث معصومين(ع) بهره گرفته است وكسى كه بخواهد در اين فلسفه صاحب نظر شود ناگزير بايددرعلم حديث و علم تفسير، همچنين علم كلام، راسخ و مسلط باشد و استاد آشتيانى چنين بود.به همين سبب است كه مى بينيم متون فلسفى حوزه صدرايى را با تسلطى هرچه تمامتر واحاطه اى استادانه تصحيح كرده و گاه بر آنها مقدمه و تعليقه هاى مفصلى نيز نوشته است. تصحيح و تعليقه كتاب «شواهد الربوبيه» ملاصدرا بى شك كارى دشوار و مردافكن است و نياز به جامعيت علمى خاص دارد. اما مى بينيم كه استاد آشتيانى اين كار را با چه عمق و احاطه اى انجام داده است. كتاب «مشاعر» ملاصدرا نيز كه عمدتاً حاوى دو مبحث مهم «وجود» و «توحيد» است، با تصحيح و تعليقه هاى برخى فيلسوفان معاصر وگذشته توسط استاد  آشتيانى تصحيح شده و در دسترس قرار گرفته است.
پروفسور هانرى كربن نيز مقدمه اى به زبان فرانسه بر «مشاعر» ملاصدرا نگاشته است كه بسيار ممتع وخواندنى است. «مجموعه رسائل سبزوارى» نيز براى نخستين بار با مقدمه اى مبسوط وخامه اى فاضلانه به تصحيح ايشان چاپ و منتشر شده است. «منتخبات آثار حكماى الهى ايران» نيز كه نوعى تاريخ فلسفه اسلامى است از ديگر كارهاى ارزشمند استاد آشتيانى است و دريغا كه عمر كفاف نداد تاآثار بسيار ديگرى را كه در نظر داشت و در لابه لاى كتب منتشر شده اش از آنها نام برده بود به انجام برساند. دريغا كه ديرتر نپاييد و رخت بربست و اين سراى سپنجى را ترك گفت وبه اصل خويش پيوست و جان عاريت را تقديم دوست كرد و اهل حكمت را از خود يتيم نمود اما اگر مى ماند و حيات با بركتش دوام مى يافت به طور قطع ولو با آشفته حالى و كسالت و بيمارى به كارهايش ادامه مى داد و جامعه ايرانى و جهان اسلامى از بركات قلم و رشحات انديشه و افاضات حكيمانه اش بهره هاى فزونترى مى يافت. استاد آشتيانى نامى ارجمند وگرامى در فرهنگ ما خواهد ماند و اسوه اى حسنه ونمونه اى نيكو براى طلاب جوان ودانشجويان پژوهشگر ماست كه مى خواهند عمر عزيز خويش را وقف احياى متون حكمت و عرفان سازند و در اين راه گام بردارند. بى شك استاد آشتيانى الگوى بسيار ارزنده اى است براى همه كسانى كه دلداده حكمت و معرفت اند و مى خواهند عمر را به يادگيرى و ياددادن حكمت سپرى كنند. اين مرد بزرگ هم درس حريت و آزادگى به آنها مى آموزد وهم سختكوشى و نهراسيدن را. او به تعبير كانت «شجاعت انديشيدن» داشت. جمله اى كه شعار عصر روشنگرى ومدرنيته اروپا بود.از تفكر نمى ترسيد و آماده شنيدن بود زيرا كه حق را در تملك انحصارى خويش نمى دانست وبراى ديگران نيز سهم و حظ و نصيبى قائل بود. همين خصلت موجب آن همه تعامل فكرى و فرهنگى سازنده و بديع بود و دريغا كه چنين خصلتها و شخصيتهايى چه اندك ياب و كم شمارند در روزگار ما.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |