يكشنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۴ -
Sun, Oct 2, 2005
جوان
۳۲۶۹
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
RSS
حرف دلى براى حرف دل
داستان تو
پيرامون رفتارهاى متفاوت اجتماعى:
حرف دلى براى حرف دل
نوشته بودى خسته ام
230235.jpg
يكشنبه هفته گذشته، در ستون حرف دل، مطلبى با عنوان
«مى دانم كه خسته اى» چاپ شد كه ميان شما بازتاب گسترده اى داشت.
از ميان پاسخ ها، نامه اى را برگزيديم كه حرف دلى بود براى حرف دل هفته پيش.
نوشته بودى خسته ام، ديگر تاب و تحمل اين زندگى را ندارم و دلم براى گفت وگو و درددل تنگ شده است. دوست دارى در «جدول» زندگى نامى از تو باشد و نام و ياد تو، تمام خانه هاى جدول را پر كند و اين تلويزيون و روزنامه بين ما فاصله نيندازد و تمام درددل تو اين بود كه دوست دارم نگاه مهربانى به من كنى و بگويى دوستت دارم، مثل روزهاى اول، مثل روزهايى كه براى ديدن من ثانيه شمارى مى كردى، راههاى طولانى همراه من مى آمدى تا مرا تا خانه برسانى و هيچ وقت از گفتن دوستت دارم خسته نمى شدى...
باور كن يادآورى آن روزها براى من لذت بخش است. فكر مى كنم آن روزها بهترين روزهاى زندگى من بود. روزهايى كه احساس مى كردم كار مى كنم چون هدف دارم،تلاش مى كنم چون مى خواهم حداقل يك نفر از انسانهاى روى زمين را خوشبخت كنم. مى خواهم بهترين زندگى كه نه، اما زندگى مناسبى به وجود بياورم تا تو خوشبخت باشى و احساس راحتى كنى و از اينكه در سفره عقد كلمه «بله» را با صداى بلند گفتى شرمنده نباشى. در بين خويشان و اقوام بگويى او بهترين است با تمام كاستى ها، با تمام خوبى ها و بدى ها.
... و من هم خوب مى دانم كه تو براى رسيدن به يك زندگى با معيارهاى متعارف چقدر تلاش كردى، من بيكار شدم، تو كار كردى، حقوقم كفاف زندگى نمى داد، باصبورى تحمل كردى، دوست داشتى مسافرت بروى، اما اين امكان يا مهيا نشد و يا جايى كه رفتيم مورد قبول تو نبود. به هر حال در آن روزها با تمام كاستى ها ساختى و من و تو امروز با خاطراتى ريز و درشت روبروى هم مى نشينيم، اما حرفى براى گفتن نداريم چرا؟ آيا آنقدر زندگى ما تكرارى شده كه پس از اين سالها چند جمله هم براى گفتن نداريم و مجبوريم مداوم كانالهاى تلويزيون را تغيير بدهيم تا يك سريال مزخرف را با تمام لودگى ها تحمل كنيم اما تحمل دو كلمه حرف حساب را نداريم. چرا خوشبختى را در ميان خانه هاى جدول جست وجو مى كنيم و هنگامى كه نامى از فصل مشترك زندگى مى آيد دستپاچه مى شويم و به جاى يك خانه چهار حرفى، كلمه «تفاهم» را كه پنج كلمه است پيشنهاد مى كنيم.
مى دانم و خوب مى دانم كه چرا خسته اى. خسته اى از اينكه من چرا حرفى براى گفتن ندارم و تو در خانه تمام روز را به انتظار آمدن من هستى و وقتى مى آيم خستگى را با خود به خانه مى آورم اما اجازه بده از روزهايى كه «بله» را گفتى و به اين خانه نقل مكان كردى، كمى فاصله بگيريم و به روزهاى ديگر نيز بپردازيم، روزهايى كه تمام حرف و حديث ديگران بود. او چه مى كند، چرا اين كار را مى كند، چرا كسى به من توجه نمى كند، چرا به من كم محلى مى شود، امروز فلانى اين را گفت، حتماً مقصود و هدفى داشت، مى خواست طعنه بزند، مى خواست مرا تحقير كند، ديروز در فلان مراسم فلانى و فلانى پچ پچ مى كردند حتماً درباره من بود.مگر من از فلانى چى كم دارم. من فلان چيز را مى خواهم... و من تو را به صبورى و حوصله و بى توجهى دعوت مى كردم، مى خواستم تعبير و تفسيرى از رفتار دوستان و خويشان نداشته باشى و اگرچه بعضى مواقع حق داشتى اما براى تعامل با ديگران نياز بود كه انسانها را به دليل انسان بودن و متفاوت بودن بپذيريم اما تو خودت را بى عيب و نقص مى دانستى و ديگران را پرگناه و پرعيب، فكر مى كردى تمام حرفهاى خودت بدون نيش و كنايه است وديگران پس از نيت هاى شوم، در نهايت چى شد؟! مجبور شديم روابط و ارتباط را با همه قطع كنيم آرام آرام وقتى كه به خودمان آمديم متوجه شديم كه سطح روابط ما به رفت و آمد با مادر و خواهرت محدود شده است و حتى از اينكه ديگران ما را دعوت مى كردند با هزار دلخورى مى پذيرفتى و يا هزار بهانه مى آوردى كه نرويم.
اما اين تمام زندگى اين سالهاى ما نيست چرا كه بخش ديگر زندگى ما كار بود. وقتى كه از سر كار مى آمدم مى پرسيدى كه چه خبر؟ و من در ابتدا مى گفتم فلانى را ديدم، آمده بود پيش من با هم در مورد فلان موضوع صحبت كرديم و كنجكاوى تو به همين پايان نمى يافت. مداوم از ديگران سؤال مى كردى و مى پرسيدى و احساس مى كردم كه تو از مرز كنجكاوى رد شده اى حرف هاى من براى تو پر از سوءظن و سؤال بود و من آرام آرام به اين نتيجه رسيدم كه بايد محيط كارم را از خانه دور كنم و روابط ام را با همكاران كم كنم تاهر وقت از من مى پرسى چه خبر بگويم خبرى نيست وخلاص. اگر هم روزى كسى را ديدم و حرفى به من زد اظهار بى اطلاعى كنم و يا گاهى هم به تو دروغ بگويم (همان چيزى كه من از آن نفرت دارم) اين شد كه من چشمها و گوشهايم را در برابر سؤالات و حتى انتقادات تو بستم وقتى كه به خود آمدم ديدم براى آمدن به خانه انگيزه اى ندارم، دوستى ندارم، ارتباطى حتى با نزديكترين افراد زندگى ام ندارم فقط يك نفر را هر شب مى بينم. كسى كه حرفهاى من براى او اهميتى ندارد. وقتى كه مى آيم كيف را روى زمين مى گذارم لباسهايم را عوض مى كنم پشت ميز غذاخورى مى نشينم و در حين خوردن شام هر چى فكر مى كنم كه بايد در مورد چه چيزى با تو حرف بزنم به نتيجه نمى رسم چون فكر مى كنم بسيارى از مسائل روز حتى براى من تكرارى است و اندك مسائلى مى ماندكه بخشى از آنها براى تو ارزش ندارد و بخش ديگر تابع مصلحت انديشى مى شود و در نهايت در پايان شام تنها واژه اى كه به ذهنم خطور مى كند تشكر از شامى است كه زحمت كشيده اى و پخته اى. من آرام روى مبل مى نشينم يا ظرفها را مى شويم و دونفرى به تلويزيون نگاه مى كنيم و كانالهاى تلويزيون را به نوبت عوض مى كنيم تا وقت خواب برسد.
باور كن من هم خسته ام، خسته از تكرار. خسته از حرفهاى بى ربط و سؤالها و كنايه هاى هر شب، فكر مى كنم در و ديوار هم خسته اند. وقتى كه چراغ را خاموش مى كنيم در فكر وخيال روزهاى اول زندگى به خواب مى روم روزهايى كه تو با صداى كليد وباز شدن در سراسيمه به سوى در مى آمدى و من مى گفتم اينقدر دستپاچگى براى چيست، آرام باش... و تو آرام شده اى آرام مثل اقيانوس، آب از آب تكان نمى خورد و تنها زحمتى كه مى كشى پاسخ سلام من است. پاسخى كه روز به روز آرام تر مى شود و در همين روزها اين صدا قطع خواهد شد... دلم براى خودمان تنگ شده است، باور كن. باور كن بسيارى از شبها مثل دوران كودكى با بغضى و قطره اشكى به خواب رفته ام.
نادر احمدى
چيزى براى امروز
230226.jpg
در قرن چهاردهم و پانزدهم اروپا آنچنان در هراس و وحشت از جادوگران فرورفته بود كه دولتها رسماً دست به كار شدند. در آن سالها مأموران دولتى هزاران زن بى گناه را به اتهام جادوگرى به تيرهاى چوبى بستند و آتش زدند. اما هراس مردم تمامى نيافت. آنها گربه هاى سياه، خفاش ها و عنكبوت ها را هم به آتش كشيدند تا خود را از گزند ارواح خبيث و جادوگران حفظ كنند. در آن سالها هنگام جشن هاى هالوين، بر فراز تپه ها آتش هاى بزرگى برمى افروختند و جسد جانيان و گناهكاران را در آن مى انداختند تا آتش زبانه بكشد و روح ها راه خود را از آسمان ها به سوى زمين پيدا كنند. اما تنها چهار قرن بعد، در قرن بيستم هرى پاتر، جادوگرى كه اتفاقاً سوار جارو هم مى شود، تبديل به قهرمان دنياى مدرن شده است. امروز جشن هالوين؛ جشن كودكانى است كه لباس روح ها و جادوگران را مى پوشند و به خيابان ها مى آيند. خبرگزارى بى.بى.سى در گزارشى از انبوه جوانانى خبر مى دهد كه به كلاسهاى جادوگرى روى آورده اند و شب ها در كنار هم به برگزارى مراسم جادو مشغول اند. كودكى به خبرنگار مى گويد: «از كودكى مى دانستم نيروى عجيبى در بدن من نهفته است. حالا آن را پيدا كرده ام. من مجبور شدم به خاطر اين هدف حتى خانواده ام را هم رها كنم، چون پدرم و مادرم نمى خواستند قبول كنند كه من يك جادوگرم.» ديگر به سختى مى توان تشخيص داد كه ميل به ترسيدن و يا ترساندن و اعتقاد به سرگردانى روح ها و مردگان در زمين چقدر به حوزه باورها مربوط مى شود و چقدر دنياى سرگرمى ها. آيا تاريخ به گذشته بازگشته يا اين موج تنها بهانه اى است براى فروش لباسهاى هرى پاتر و چوب هاى جادو؟
داستان تو
دنبال نور خواهم رفت
230229.jpg
از اينكه داستانهايتان را براى ما مى فرستيد ممنون. داستانها را لطفاً خوانا و روى يك طرف كاغذ بنويسيد، بيوگرافى كوتاهى هم ضميمه آن كنيد و به آدرس روزنامه ايران پست كنيد.
اين هفته داستانى از فاطمه مرعشى برايتان انتخاب كرده ايم. فاطمه متولد سال۶۴ و دانشجوى رشته زبان و ادبيات فارسى دانشگاه اصفهان است.
«دنبال نور خواهم رفت» عنوان اثرى است كه براى ما فرستاده با هم مى خوانيم:
دنبال نور خواهم رفت
همان دخترى كه زير چشمهاى راستش يك چاه گود شده بود نشست كنار پنجره و با دستش روى شيشه بخار گرفته پنجره چيزى نوشت كه نه من و نه آن ماهى نيمه جان كه كنار دستم بود، نفهميديم چه نوشت، بعد گفت، يخ زدم چه سوز سردى مى آيد!
و هم من و هم آن ماهى نيمه جانى كه گفتم سرى تكان داديم به نشانه هم حسى.
بعد من راهم را كج كردم و از كنار پنجره دور شدم. پشت سرم را كه نگاه كردم دوباره ديدمش كه روى ديوارها چيزهايى مى نوشت. من باز هم نديدم چه  نوشت. بعد بى تفاوت و با يك حالت نادانى به راهم ادامه دادم. اما همين كه به راه افتادم ياد دستهاش افتادم كه در كفشان نقطه نورى مى درخشيد انگارى خورشيد غايبى را دزديده بود. هوا كم كم تاريك مى شد. من سردم شده بود. حالم يه جورايى از سردى و سوز سرما به هم مى خورد از كنار جاده اى رد شدم. مردى را ديدم كه پاهايش تباهى زمين را جادو مى كرد و سرش را توى جوى آبى فرو كرده بود. نزديك كه رفتم بوى تعفن و كثافت حالم رو به هم زد. كمى عقب برگشتم. دلم مى خواست تف كنم تا طعم تلخ ناشى از اين بوى تعفن از دهنم بيرون بياد.
سرم را كه برگرداندم دستى روى شانه ام ديدم به صورتى كه مال آن دست بود خيره شدم. از تمامى صورتش فقط دونقطه روشن ديده مى شد كه به گمانم جاى چشمايش بود كه چند وقت پيش دور انداخته بودشان. چون من او را وقتى كه چشم هم داشت ديده بودم. آن موقع آنقدر چشمهايش روشن نبود. اما امروز جاى خالى چشمهايش مثل خورشيد مى درخشيد. آن روزها من تنها چيزى كه از صورتش نمى ديدم چشمهايش بود. بعد به من گفت: فكر مى كنى از اينجا تا خورشيد چقدر راه؟
بعد من خيره توى چشمهاش نگاه كردم و بر اثر نور خيره كنند ه شان چشمانم را بستم. وقتى كه دوباره بازشان كردم، هيچ اثرى از او نبود. انگارى گم شده بود. شايد از سرما يخ زده بود. شايد آن دختر هنوز خورشيدى را كه در دستهايش قايم كرده بود سر جايش نگذاشته بود. شايد آن مردى كه ديدمش توى خورشيد زندانى شده بود كه توى دستهاى آن دختر بود. نمى دانم. باز هم به راهم ادامه دادم. اما همش بين راه اين جمله در گوشم زمزمه مى شد:
تا خورشيد چقدر راه.
با خودم گفتم واقعاً من دنبال چه مى گردم؟ آيا من آمده بودم خورشيد را پيدا كنم؟
اصلاً مگر خورشيد گم شده بود؟
چقدر هوا تيره و سياه به نظر مى رسيد. يه سياهى خاص داشت، جداى از تاريكى هميشگى اش كه با تمام شدن روز فرا مى رسد.
دوباره احساس كردم سردم شد و احساس كردم اين تاريكى مطلق سخت آزارم مى دهد. اما حالا چيزى يافتم كه دنبالش بگردم. نور و روشنايى كه در اينجا گم شده بود. با خودم گفتم: پس من به دنبال نور خواهم رفت و خورشيد. همان خورشيدى كه توى دستهاى آن دختر بود. از خودم بدم آمد. اگر زودتر فهميده بودم دنبال چه مى گردم، مى توانستم خورشيد را از آن دختر بگيرم. اما آن مرد چه؟ آن مرد كه بود؟ اصلاً چرا آمد؟ كى رفت؟ حالا من كجا مى توانم پيدايش كنم؟ واى چه بوى دور و غريبى مى آيد، درست مثل همان لحظه اى كه دست بچه اى از دست مادرش ول مى شود و توى شلوغى خيابان و ازدحام جمعيت سردرگم مى ماند. داشتم به اين فكر مى كردم كه دوباره همان دختر را ديدم كه با چشمان زل زده و از حدقه بيرون زده اش نگاهم كرد. انگار از كسى يا از چيزى مى گريخت. نفس نفس مى زد. دستهايش را به طرف دستانم آورد تا از من كمك بخواهد. دستم را به دستش زدم چقدر داغ بود! ا ز گرماى دستش سوختم. يكهو ديدم ذوب شد. ريخت پاى من. عجيب بود. من ديگر اصلاً سردم نبود. هوا كم كم روشن مى شد. تاريكى كم كم محو مى شد. ايستاده بودم خيره به آسمان، به خورشيد و به نورش، بعد دستى آرام روى شانه ام گذاشته شد. روى كه برگرداندم خودش بود، همان مرد.
گفت: تونستى به خورشيد برسى؟
گفتم: نه آخه دزديده بودنش، گفتم: ولى من تونستم آزادش كنم.
گفت: ببين! من هم آزاد شدم. ديگه زندانى نيستم.
بعد گفت: تو چى آزادى؟
گفتم: من، من، نمى دونم. بعد من دوباره به راهم ادامه دادم.
بعد من هم رفتم ببينم آزادم يا نه؟
پيرامون رفتارهاى متفاوت اجتماعى:
اين گيرنده با كدام فركانس تنظيم شده؟
230232.jpg
مينو ضابطيان
احساس بى وزنى داشت! فكر مى كرد زيرپاهايش خالى شده است! و به قول بچه ها دلش يك جورى مى شد. تا يك ساعت قبل شرايط خوبى داشت و حتى سايرين را مسخره مى كرد. اما حالا كه نوبت خودش رسيده بود. در عرض چندلحظه همه چيز عوض شد. اصلاً تصور نمى كرد كه خواندن يك متن جلوى جمعى آدم ناآشنا باعث لرزش صدايش شود. چندلحظه اى به سختى گذشت اما خيلى زود كنترل شرايط را به دست گرفت. و ساعتى بعد از خود پرسيد به راستى من چه شخصيتى دارم؟! اجتماعى - خجالتى - درون گرا - برون گرا - خودخواه - بى توجه به خود و ...
چه كسى خجالتى است؟
اگر قرار باشد به عنوان يك تازه وارد در كلاس يا سالن ورزشى يا مكانى مشابه حضور پيدا كنيد چه احساسى داريد؟! آيا كمى نگران نيستيد؟ بايد گفت: اغلب مردم چنين هستند.
اما اينكه چگونه از نظر شخصيتى با شرايط جديد كنار آييد و سعى كنيد فضايى براى خود (بعد از گذشت زمان) ايجاد كنيد به نوعى مرتبط با ميزان كم رويى شما است كه هر چه اين مقدار كمتر باشد شما سريع تر مى توانيد با محيط جديد كنار آييد.
چه تغييرات جسمى و روحى در شخص خجالتى ايجاد مى شود؟
- او فكر مى كند در شرايط جديد (به قول بچه ها دلش يك جورى مى شود) و به قول بزرگترها پروانه اى در آن پرواز مى كند!
- و اولين واكنشى كه معمولاً انجام مى دهد پنهان شدن از جمع است و ترجيح مى دهد در پناه سايرين سنگر بگيرد.
- در همين شرايط آرزو مى كند اى كاش در جايى ديگر بودم!
- دست هايش شديداً عرق مى كند.
- ضربان قلبش سريع تر مى شود.
- حتى احساس بيمارى مى كند.
و خلاصه اينكه شخص خجالتى از ظاهر شدن در مقابل ديگران (خصوصاً غريبه ها) احساس ناراحتى دارد.
چه كنيم تا خجالتى نباشيم؟
- سعى كنيد تعداد دوستان خود را زياد كنيد.
- كسب مهارت مختلف خصوصاً در زمينه ورزش اعتمادبه نفس شما را بالا مى برد و باعث مى شود در ارتباط با سايرين راحت تر رفتار كنيد.
- خود را باور داشته باشيد و سعى كنيد با شرايط جديد راحت تر كنار بياييد.
- حرف زدن جلوى آيينه و يا اعضاى فاميل و دوستان نزديك، تمرين خوبى براى بهتر ظاهر شدن در جلوى ديدگان سايرين است.
- كلمات و حرف هاى مورد نظرتان را پيش از بيان با خود مرور كنيد.
- حتى ديگران را تأييد كنيد و بگوييد: «شما چه خوب صحبت مى كنى!» يا «چه خوب مى دوى!» و يا... اين كار باعث مى شود آن ها به نكات مثبتى از شما اشاره كنند كه خود در موفقيت در مقابل كمرويى و احساس خجالت مؤثر است.
- با افراد خجالتى دوست شويد و تمرينات را با هم شروع كنيد.
اگرچه كمرويى و احساس خجالت در بسيارى موارد به ضرر ما تمام مى شود اما جنبه هاى خوبى هم دارد:
نكات مثبت اين رفتار:
- خجالتى ها اغلب شنوندگان خوبى هستند (چون قادر به حرف زدن نيستند) به همين خاطر خيلى ها دوست دارند با آنها ارتباط برقرار كنند!
- اكثراً از نظر رفتارى خوب و قابل اعتماد هستند.
- اغلب سختكوش هستند و به عوض حرف زدن عمل مى كنند و نتايج بهترى هم مى گيرند.
فايده بيان احساسات درونى:
- با بيان واضح و روشن افكار و احساسات درونى مى توان شدت فشارها را كم كرد و از بسيارى آسيب هاى جسمى و روحى در امان بود. گرچه در برخى شرايط خاص بيان احساسات چندان خوشايند و مقبول نيست اما نگه داشتن و پنهان كردن نظرات، در شرايط كه امكان ابراز آن وجود دارد مى تواند بسيار تنش زا و ناراحت كننده باشد.
اگر بتوانيم در مواردى كه نظر يا شرايط مخالف ديدگاه ها و احساسات ماست واكنش نشان داده و دليل بخواهيم و بحث كنيم كار خوبى است. البته تا جايى كه باعث ايجاد خشم و ناراحتى و... نشود. حتى روانشناسان معتقدند براى ايجاد ارتباطى خوشايند و مطلوب حداقل در ۲۰ درصد موارد نياز به بيان نظر مخالف خود و بحث در مورد آن را داريم. اينكه ياد بگيريم بدون ناراحت كردن سايرين نظر مخالفمان را بيان كنيم هنرى بزرگ است.
چرا خودتان را در نظر نمى گيريد؟
از كودكى به ما بارها و بارها مى گويند «خودخواه»، «از خودراضى»، «مغرور» و ... نباش. اما بسيارى از ما تفاوت بين خودخواهى، نخوت، كبرت، غرور و درنظر گرفتن نيازهاى خود را نمى دانيم و به همين خاطر به بيراهه مى رويم.
اكثراً سعى داريم ديگران را راضى كنيم چرا كه به موافقت و تأييد از جانب آنها نياز داريم. بسيارى از ما نسبت به بيان و طرح نظرات خود هراس داريم. پس ترجيح مى دهيم كه ساكت باشيم و خطر تأييد نشدن را كم كنيم.اما عصبانيت ناشى از كارى كه انجام مى دهيم را درون خود مى ريزيم و حتى از ادامه ارتباط با سايرين نااميد هم مى شويم. وقتى شرايط خودمان را درنظر نمى گيريم به ديگران توجه مى كنيم به طور حتم تمايل داريم آن ها هم به ما توجه داشته باشند و شرايط ما را در نظر بگيرند و زمانيكه اين مسأله از جانب آنها رعايت نمى شود احساس خشم و دلسردى و شايد تمايل به قطع ارتباط در ما به وجود مى آيد. توجه به شرايط و نيازهاى خود «خودخواهى» نيست. اينكه من نيازهايى دارم و مسائل و روابط مورد نظرم حد و مرزهاى خاصى را درنظر دارم و به عنوان يك انسان نياز به استراحت، تنهايى و.. دارم هرگز خودبينى و خودمحورى نيست.
به صداى درونى خود گوش كنيد
اگر به بيمارى مزمن كنار آمدن از حق خود دچار شده ايد به صداى جسم و روحتان گوش دهيد و به خود احترام بگذاريد و فراموش نكنيد هيچ كس ديگرى نمى تواند به جاى شما غذا بخورد، تنفس كند، استراحت كند، با بيمارى ها مبارزه كند و ....
صداى خردمند درون ما با نشانه هاى خود هشدار مى دهد كه از نيازهايمان غافل شده ايم. احساس سردرد، سرماخوردگى، زخم، عفونت و... همه نوعى هشدار براى توجه به «خود» است.
فراموش نكنيد زمانى مى توانيم بهتر رفتار كنيم كه نيازهاى شخصى خود را تأمين كرده باشيم. يك اتومبيل بدون سوخت يا تنظيم موتور و ساير شرايط مورد نياز نمى تواند حركت كند و در خدمت ما در آيد. توجه به نيازهاى ديگران وظيفه اى مهم است اما نه به قيمت غافل شدن از نيازهاى خود.
مثال ساده و جالب در اين مورد مربوط به تذكر نكات ايمنى قبل از شروع پرواز توسط مهماندارهاى هواپيماست. آيا تا به حال شنيده ايد به شما بگويند در حين خطر و كم شدن فشار هوا ماسك اكسيژن را به ديگران برسانيد!؟ هميشه در هنگام آموزش مى گويند: ماسك را برداريد و بر روى صورت خود بگذاريد در اين شرايط است كه مى توانيد در صورت لزوم به ديگرى هم كمك كنيد.
آيا جايز است بگوييم من خودخواه نيستم و از انجام اين كار احساس گناه دارم؟!
و يك سؤال ديگر من برون گرا هستم يا درون گرا؟!
هر كدام از ما مى توانيم به ۲ شيوه مختلف خود را با دنياى بيرونى تطبيق دهيم و به عبارتى يا «درون گرا» باشيم و يا «برون گرا»!
از خود سؤال كنيد: «ارتباط با ديگران» و يا «فرورفتن در دنياى خود و افكار شخصى» كدام به من انرژى و نيروى بهتر زيستن مى دهد.
برون گرا ها بر ارتباط با ديگران و توجه به آن ها گرايش دارند. اين افراد با پرداختن به نياز سايرين و كمك به آن ها و انجام كارها در كنار ساير مردم احساس رضايت دارند و نيرو مى گيرند. آن ها با امواج خاصى دائم مشغول به ثبت و ضبط نيازها، مسائل و مشكلات پيرامون خود هستند و هر چه بيشتر در اين فعاليت ها شركت كنند بيشتر احساس سر زندگى و شادابى دارند (و به قول بعضى ها براى خودشان كار مى تراشند) اما «درون گراها» بيشتر به كار خود و افكار درونى خودشان مى پردازند. البته ذكر اين مورد به معناى خودخواهى آن ها نيست. بلكه گيرنده هاى آن ها فقط با امواج متناسب با فركانس داخلى خودشان تنظيم شده است.
خصوصيات درون گراها
- قبل از ورود به فعاليتى به آن بسيار فكر مى كنند.
- ترجيح مى دهند كارها را به تنهايى يا در جمع هاى بسيار كوچك انجام دهند.
- در اثر معاشرت دراز مدت با سايرين بداخلاق مى شوند.
- از بودن با غريبه ها لذت نمى برند.
- هفته ها و ماه ها طول مى كشد تا در مورد ماجرا يا مشكلى با كسى سخن گويند.
- از تنها بودن در اطاقشان (محيط كار يا زندگى) لذت مى برند.
اما برون گراها:
- خيلى ساده بگويم عاشق روابط اجتماعى هستند.
- از بودن با ديگران لذت مى برند.
- هميشه آغازكننده گفت وگو هستند.
- نمى توانند تصور كنند چرا شخصى احتياج به تنهايى دارد.
- احساسات و افكار خود را راحت بيان مى كنند.
و بيشتر حرف مى زنند، عاشق حضور در جمع هستند و در فعاليت ها و كارهاى گروهى پيشقدم هستند. در حاليكه درون گراها در اكثر موارد كناره گير، ساكت و كم حرف هستند.
ذكر نكته اى بسيار ساده
انسان خزانه اى از رفتارهاى گوناگون را در اختيار دارد. رفتارى طبيعى حكم مى كند كه شخصيت ما در حين يك مصاحبه كارى با آنچه در يك مهمانى خانوادگى نشان مى دهيم متفاوت باشد.
پس يكبار ديگر دچار سردرگمى در تعريف واژه هايى چون كم رويى، درون گرايى، برون گرايى و ... نشويم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |